اتوبیوگرافی!
بسم الله الرحمن الرحيم. سلام عليکم! سيدعباس سيدمحمدي هستم. متولد 1351 در تهران. پدرم و اجدادش، و والدين و اجداد مادرم از روستاي انجيله در نزديکي تفرش هستند. گويا حد اقل سه روستا با نام انجيله در ايران وجود دارد. گويا حد اقل سه گروه هم با نام خانوادگي سيدمحمدي در ايران هست: گلپايگان، کاشمر، و انجيله. سال اول دبستان به مدرسهي پيک امروز، ولي عصر، چند قدم بالاتر از ميدان منيريه، کوچهاي در شرق خيابان ولي عصر رفتم. نام معلمم خانم ملوک کاظميني بود. از کلاس و درس و مشق مطلقاً خاطرهاي ندارم. ولي يادم است در آن سال تحصيلي 1359—1358 ناظم مدرسه بدون حجاب بود و شايد معلمان ديگري هم بدون حجاب بودند، ولي معلم کلاس ما همواره روسري داشت. چون متولد نيمهي دوم سال بودم، در هفتسالگي رفتم مدرسه. در عوض، در تابستان 1359، با زحمت و همت مادرم، درسهاي کلاس دوم را در حدود دو هفته خواندم و امتحان دادم و قبول شدم. چهار سالِ دبيرستان را در دبيرستان شهيد حسين شرافتي درس خواندم. سال اول نامش فجر بود. آقاي حسين شرافتي مدير مدرسه بود. در تابستان 1366 به درجهي شهادت نائل شد. پس از شهادت ايشان نام مدرسه را به شهيد شرافتي تغيير دادند. در سال 1369 ديپلم رياضي گرفتم. همان سال رشتهي مهندسي مکانيک سيالات دانشگاه سيستان و بلوچستان قبول شدم. رتبهام در مرحلهي اول در منطقهي يک 3110 بود. اولين سالي بود که به جاي 14 رشتهـ دانشگاه ميشد 150 رشتهـ دانشگاه انتخاب کني. من فقط 50 (يا يکي دو تا بيشتر، يا يکي دو تا کمتر) رشته انتخاب کردم. مکانيک (سيالات و جامدات و ساخت و توليد) و عمران (همهي گرايشها) کل کشور. تا پنجم دبستان يا اول راهنمائي، شايد مثل خيليـها، دوست داشتم پزشک بشوم. علاقهام به عمران، و سپس به مکانيک، تقريباً اين طوري بود: ابتدا فردي مرا ذوقزده کرد، و به عمران علاقهمند، سپس فردي ديگر ذوق و علاقهام را به سمت مکانيک کشاند. فرد اول: مهندس مصطفي عليزاده کاتب (الان در دانشکدهي عمران دانشگاه خواجه نصير). فرد دوم: عبدالله معيني (الان گويا مدير عامل دبيرستان حنان در اطراف ميدان ولي عصر). دو نفر همکلاس بوديم که همزمان به مکانيک علاقهمند شديم. نميدانم ايجاد علاقه در او به چه نحوي بود، ولي مشخصاً «ادامه»ي کار در او طوري بود که فوق ليسانس گرفت، ولي من فوق ديپلم! البته هر دو در «فوق» مشترکيم! ايشان الان مهندس ارشد در ايران خودرو است: محمدرضا گنجي. بله. رفتم زاهدان. از 1369 تا 1375 زاهدان بودم. 81 واحد پاس کردم، حتا ترم آخر پروژهي تخصصي گرفته بودم. ولي نشد. نتوانستم. کارنامهام بد بود. حريف نشدم. «آرماني» بودنم به «واقعگرا» بودنم ميچربيد ... از فرصت استفاده نکردم. کارداني گرفتم. حسرت مهندسي به دلم و به دل خانوادهام ماند! بلافاصله کارشناسي ناپيوستهي دانشگاه آزاد واحد جنوب تهران قبول شدم. تا 1378. باز هم هيچ پيشرفتي نکردم. ديدم فکرم و زندگيام گره خورده. رفتم سربازي.
سربازیام نيروی هوائی بود. سروان (بازنشته) رحيم شفيعی؛ سرهنگ (بازنشسته) اسماعيل حسينزاده؛ سرهنگ (بازنشسته) محمد شکارچی؛ سرهنگ محمد شاملو؛ سرهنگ منوچهر منصوری؛ سرهنگ رضا حاتمی کاسوائی. همخدمتيهايم: ناصر گنجی خرمدل؛ محمدرضا عبداللهی؛ احمد انصاری (دوست اهل سنت، اهل روستا يا شهر باخَرز در خراسان). در آموزشی: علیحسين کريمپاپی؛ خسرو خطيبی (پزشک عمومی)؛ خليل حکيمیفر. حکيمیفر کارشناس ارشد اديان و عرفان بود. من ايشان را به دوستم، آقای مرتضی کريمینيا، معرفی کردم. ايشان هم او را به دانشنامهی جهان اسلام معرفی کرد. حکيمیفر يک بار از جهان اسلام به محل خدمت سربازیام تلفن کرد، ولی متأسفانه ديگر هيچ خبری از او ندارم.
اولين بار نام دهخدا و لغتنامه را از معلم ادبيات و انشاء اول راهنمائي به نام آقاي صفائي شنيدم. محو حرف زدنش ميشدم. سال اول و دوم دبيرستان دبير فارسي و عربيمان آقاي گلباز بود. از مثنوي و مولانا و شمس و ... ميگفت. مرد بسيار شريفی بود.
گويا اولين چيزي که بهجز کتاب مدرسه خواندم کيهان بچهها بود. گويا مادرم ميخريد. براي من و برادرم. بعد خودم يواش يواش دانستنيها و مجلة ماشين و دانشمند ميگرفتم. از همان اول راهنمائي کتابفروشيهاي انقلاب را ياد گرفتم. من از شلوغي، و اصولاً رفت و آمد، معذب و گريزانم، ولي بهجز کتابفروشيهاي انقلاب. تا آخر دبيرستان، کتابهايم بيشتر رياضي دبيرستاني و (پيش)دانشگاهي بود، و فيزيک و شيمي، و يک دايرتالمعارف تقريباً هزارصفحهاي و زندگي هيتلر و گاندي و تاريخ صنايع و اختراعات، و ... . يک خاطرهي خوب: در تاريخ صنايع و اختراعات، پيير روسو خيلي از تاريخ علوم خود نام ميبرد. يک روز در انقلاب ديدم يکي از اين کتابفروشيهاي کوچک، تاريخ علوم را گذاشته در ويترين و نوشته 500 تومان. من آمدم خانه و از مادرم خواستم پول بدهد بروم کتاب را تهيه کنم. گفت ندارم. اصرار از من، انکار از او. بالأخره پول را داد. رفتم و خريدم.
زاهدان که بودم، درس فارسي عمومي 1 را با دکتر بدرالدين اورعي يزداني گذراندم. محو او بودم. دانشکدهي مهندسي و دانشگاه تربيت معلم (بعدها: دانشکدهي ادبيات و علوم انساني دانشگاه سيستان و بلوچستان) از هم جدا و نسبتاً دور بودند، ولي من ميرفتم دفتر ايشان (اتفاقاً ايشان رئيس دانشگاه بود!) و راجع به سيدحسين نصر و مطهري و شريعتي و طاهره صفارزاده و همائي و فروزانفر و استالين و ... ميپرسيدم و جواب ميداد. همکاري علمي مختصري هم انجام داديم. از آقاي مجتبي عطارزاده هم مطالبي ياد گرفتم. دو واحد انقلاب اسلامي درس داد. گويا الان براي اطلاعات سياسيـ اقتصادي و جاهاي ديگر مينويسد. گويا تيتر دکتري گرفتند. رئيس دانشگاه دکتر حبيبالله دَهمَرده بود. حدود سال 1376 که آقاي دکتر معين وزير علوم شد، آقاي دکتر دهمرده اولين فرد (يا يکي از اولين افراد) بود که وزارت ايشان را تبريک گفت (طبق روزنامهي اطلاعات که من آن زمان هر روز ميخواندم). دکتر دهمرده به تهران آمد و معاون يا مشاور يا مدير دکتر معين شد.
از قسمت مرجع کتابخانهي ادبيات و علوم انساني و مخزن و قسمت مرجع کتابخانهي مرکزي دانشگاه سيستان و بلوچستان زياد استفاده کردم. OED را ابتدا آن جا کشف کردم. الصواعقالمحرقه؛ تفسير سيد قطب؛ معجم الفاظ احاديث نبوي؛ اُسدُالغابـّه؛ بحارالانوار؛ آثارالصادقين؛ بريتانيکا؛ امريکانا؛ ... .
از سال 1372 با کتاب درآمدي بر چگونگي شيوة خط فارسي (چاپ 1354 «ة» بود) به موضوع «شيوهي خط» و آماده ساختن کتاب و ... و نکتههای نويسندگی و ترجمه و ويرايش علاقهمند شدم.
در سال 1377 کتاب کوچک دَوَران منحني حول منحني را چاپ کردم (تهران: جامی، 1377).
در سال 1376 و 1378 کتاب فرهنگ کارگردانهاي سينماي ايران را با برادرم (سيدمرتضی سيدمحمدی) چاپ کرديم؛ او مؤلف، من هم ويراستار و ... .

از ارديبهشت 1381 تا پايان اسفند 1383 در بنياد دانشنامهي بزرگ فارسي (ولي عصر ـ زعفرانيه) کار کردم. پژوهشگر و ويراستار.
از بهمن 1381 تا مرداد 1382 پروژهي ادبيات آمريکاي لاتين را کار کردم. متن مبنا را 12 دور ترجمه کردم. مشاوراني از برزيل و آرژانتين و اوروگوئه و ... پيدا کردم. از يک الف هم صرف نظر نکردم. به هيچ فرد يا منبع ايراني يا بيگانه «اعتماد کامل» نکردم.
متأهل هستم. شهريور 1383 ازدواج کردم. همسرم علاقهمند به زبان و ادبيات و هنر است.
طرفدار استقلال و آلمان هستم.
ورزشهای مورد علاقهام: ورزشهای قدرتی/قدرتیـ سرعتی (کُشتی و رزمی)؛ بدنسازی؛ فوتبال؛ شنا؛ شترنج.
تصوير دوست و استاد و محبوب من، آقای بهاءالدين خرمشاهی (متولد 1324):

بنده با ايشان از سال 1375 ارتباط دارم.
تصوير عالم و متفکر محترم، دوست و استاد گرامی من، آقای علی رجبی (متولد 1341):

بنده از سال 1372 با ايشان ارتباط دارم.
تصوير بنده:
چه گونه آمدم و وبلاگ ساختم؟ روزنامهي شرق و پيام يزدانجو باعث شدند. شرق، چون 20 پيغام به ستون «مردمک» دادم، و آنها فقط دو سه تا را چاپ کردند، آن هم با قلع و قمع و مثله کردن مطلب. يزدانجو، چون داشتم وبلاگش را ميخواندم، تصادفاً در بالاي صفحه ديدم نوشته Your Weblog يا چنين چيزي. رويش کليک کردم. متوجه شدم گويا به جائي رفتم که مقدمات ساختن وبلاگ در آن جاست. وگرنه من تصوري از اين نداشتم که «وبلاگ بسازم». آن روز دو سه بار تلاش کردم. نتوانستم در blogspot چيزي بسازم. مدتي بعد هم نتوانستم. با آموزشهاي ستون «قدم به قدم با وبلاگ» روزنامهي شرق، چند روز بعد در پرشنبلاگ يک وبلاگ درست کردم. وقتي از فردي، که ميگفت وبلاگري قديمي و شناختهشده است، مطالبي دربارهي وبلاگ پرسيدم، گفت اصولاً پيشنهاد ميکنم برو از blogfa استفاده کن.
در وبلاگم تقريباً از هر چيز که بخواهم صحبت میکنم. کامران فانی میگفت: «پروانه که از اين گل به آن گل میرود چه اشکالی دارد؟» من تا حدی با اين «شيوه» موافقم. «منطقی بار آمدن ذهن» را از «تخصص» مهمتر میدانم.