تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

خشایار دیهیمی و مصطفی تاج زاده

بسم الله الرحمن الرحيم. نقد نقد آقاي مصطفي تاج­زاده بر آقاي خشايار ديهيمي، چاپ­شده در روزنامه­ي شرق، يکشنبه، 25 ارديبهشت 1384؛ ص 6. ــ من مطلب آقاي ديهيمي را الان ندارم. قاعدتاً در شرق ديده­ام، ولي جلب توجه نکرده بود. فرض مي­کنم قسمتهاي مهم صحبت ديهيمي همان است که تاج­زاده گفته و به نقل تاج­زاده هم اعتماد مي­کنم.

1) «[ديهيمي:] ... اگر آنها توانستند گفتمان اصلاحات را غالب کنند و به نام خود تمام کنند به دليل برخورداري­شان از «رانت سياسي» در جمهوري اسلامي بود.» «[تاج­زاده:] ... نمي­پرسم پيش از آقاي خاتمي کدام چهره يا نيروي سياسي شعار «ايران براي همه­ي ايرانيان» را سر داده بود ...» «[تاج­زاده:] ... گفتمان مسلط جامعه را به­ويژه در شرايط انسداد سياسي، اپوزيسيون تعيين مي­کند نه حکومت و اين بزرگ­ترين حربه­ي مردم براي مقابله با استبداد در تاريخ ايران بوده است.»

مشهور و محبوب و مورد توجه شدن، به دليل استفاده از رانت سياسي يا فرهنگي، مگر چيز عجيبي است؟ اگر گفت و گوي تمدنها را خشايار ديهيمي و قبض و بسط تئوريک شريعت را ايکس ايگرگ­زاده طرح مي­کرد، اين­چنين مورد توجه قرار مي­گرفت؟

2) «[تاج­زاده:] به نظر من اگر آقاي خاتمي با گفتمان «جامعه­ي مدني» وارد رقابتهاي انتخاباتي دوره­ي هفتم رياست جمهوري نمي­شد، جنبش دموکراسي­خواهي خلق نمي­شد ... خاتمي که در آن زمان چهره­اي حکومتي محسوب نمي­شد و قبلاً سه بار استعفا داده بود ...»

اولاً نظر آقاي تاج­زاده براي خودش محترم است. ثانياً حکومتي نبودن فرد يعني چه؟ الان آقاي ميرحسين موسوي و محمدي ري­شهري و ... مي­گويند «ما از سياست خداحافظي کرديم». خداحافظي؟ الان شغل اين سروران خصوصي است؟ الان شغل و پستشان با رأي­گيري به دست آمده؟ ــ آقاي خاتمي هم فرد حکومتي غير فعال بود. ــ «استعفا دادن» هم في نفسه چيز مهمي نيست. هست؟

3) «اين رمز پيدايش حماسه­ي ملي دوم خرداد است و همين عناصر خاتمي را محبوب­ترين چهره­ي سياسي کشور کرده است.»

من نمي­دانم آقاي خاتمي محبوب­ترين سياستمدار کشور هست يا نه. ظاهراً شما مي­داني. به هر حال، به فرض صحت اين موضوع، اصولاً محبوبيت سياسي ارزش عمدتاً سياسي دارد، و گذرا و موقتي هم هست.

4) «آيا دفاع قاطعانه­ي آنان از حقوق همه­ي شهروندان، از جمله دگرانديشان و طرح شعارهايي مانند «ايران براي همه­ي ايرانيان» ...»

آقاي تاج­زاده! کدام دفاع قاطعانه؟

5) «نارضايتي اين دسته از شهروندان به تصور آنان به ساخت سياسي برمي­گردد، نه پيمان­شکني اصلاح­طلبان و در نتيجه بي­اعتماد شدن هموطنان به آنان»

آقاي تاج­زاده! شايد هم مقداري آن است، هم مقداري اين. ولي گويا شما در قلب همه­ي ايرانيها هستي و تصور و رأي همه را مي­داني.

6) «دکتر معين گام بزرگي را در جهت استقلال دانشگاه­ها برداشت ... قدم ديگر وي پيشنهاد حذف پسوند «اسلامي» از تشکل­هاي سياسي ـ دانشجويي بود ... از افتخارات دکتر معين در دوره­ي وزارت خود ... يادمان نرود که وي به همراه آقايان نوري و مهاجراني کمترين رأي اعتماد را از مجلس پنم کسب کرد.»

آقاي تاج­زاده! اکثر مقامات، چنين ليستي از افتخارات در کارنامه­ي خود دارند. يادمان نرود آقاي مهاجراني در جلسه­ي استيضاح مي­گفت «من اگر هم عزل شوم به اتاق کوچکم در روزنامه­ي اطلاعات مي­روم»، ولي مدتي بعد، بلافاصله بعد از استعفا، رئيس دستگاه عريض و طويل مؤسسه­ي گفت و گوي تمدنها شد. آقاي تاج­زاده! فردي گفته بود «قدرت لذت لذتهاست».

7) «حکم آقاي ديهيمي که «داير کردن مقام تشريفاتي» معاون حقوق بشر «فقط يک شوي تبليغاتي است و اعتمادي» برنمي­انگيزد ...»

البته فعلاً نه آقاي معين رئيس جمهور شده و نه معاون حقوق بشر داير شده، پس هر حکمي راجع به آن در حد گپ زدن است، ولي چرا آقاي ديهيمي حق ندارد گمان کند فلان ادعاي فلان نامزد عمدتاً شعار است؟

8) «نويسنده­ي محترم به «وارد بودن نقد بسيار» بر خود و دوستانش تأکيد مي­کند اما دريغ از يک «سخن بي­پرده با روشنفکران انزواگرا» توسط ايشان! آيا منصفانه است که در اوج رقابت­هاي انتخاباتي اصلا­ح­طلبان به شديدترين وجه نقد شوند ...»

اگر دوستان آقاي ديهيمي صد نفر و هزار نفر هستند، خُب شايد اصولاً موضوع از ديد سياسي اهميت چنداني ندارد. اگر دوستان ايشان دو سه ميليون نفر هستند، ابتدا بايد روشن شود مجموعه­ي اين افراد واقعاً چه کساني هستند.

از ديد بنده، هم اصطلاح روشنفکر و هم اصطلاح اصلاح­طلب، نامهائي زيبا ولي مبهم و گمراه­کننده است.

آقاي تاج­زاده! لطفاً بفرمائيد افراد و گروهها چه زماني حق دارند اصلاح­طلبي را نقد کنند؟ در ضمن، خود جناب­عالي در مقاله­ات جز تأييد کامل و بعضاً طرح کردن ادعاهاي زيباي اثبات­نشده درباره­ي اصلاح­طلبي، کار ديگري هم کردي؟

9) «سخن هم­وطناني که اکنون حاضر به شرکت در انتخابات نيستند اين نيست که به صداقت سياسي اصلاح­طلبان شک کرده­اند و اعتمادشان را به آنان از دست داده­اند، بلکه مي­گويند مشکل در ساخت حقوق يا حقيقي قدرت است. به نظر آنان نه اصلاح­طلبان و نه هيچ جريان دموکراسي­خواه و تحول­جوي ديگري قادر به پيشبرد دموکراسي در ايران، با وجود ساختار کنوني نيست ... حرف درصد عظيمي از شهروندان اين است که به فرض پيروز شدن اصلاح­طلبان در انتخابات، آنان نمي­توانند بيشتر از خاتمي براي استقرار دموکراسي در خانه و صلح در جهان گام بردارند ... »

آقاي تاج­زاده! شما مجدداً سخنگوي همه­ي هموطنان و آگاه به مافي­الضمير همه­ي آنها شدي.

آقاي تاج­زاده! سيدجمال­الدين را در شاه عبدالعظيم سوار الاغ کردند و واژگون ساختند. آن مرحوم يک پايش ايران بود، يک پايش هند، يک پايش مصر، يک پايش اروپا، يک پايش ترکيه. واقعاً او «مصلح» بوده، و شما هم که پشت ميزت مي­نشيني و نامه امضاء مي­کني و مقاله مي­نويسي «مصلح» هستي؟

10) «... آقاي خاتمي با سوابق روشن آزاديخواهي و روشن­انديشي و با پشتوانه­ي 22 ميليون رأي نتوانست در برخي زمينه­ها موفق شود ...»

من مخلص آقاي خاتمي هستم. در هر دو دوره هم به ايشان رأي دادم. ولي شايد نمره­ي ايشان از نظر آزادي­خواهي و روشن­انديشي «متوسط» باشد. در ضمن، گمان نکنم رأي من و شما، بتواند فرد منتخب ما را متفکر و هوشمند و ... کند، پس 22 ميليون رأي در جاي خود، و متفکر و شجاع و ... بودن يا نبون آقاي خاتمي در جاي خود.

با احترام به آقاي تاج­زاده و آقاي ديهيمي و آقاي خاتمي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16:36  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

معرفی وبلاگها و وبسایتها

آشوري، داريوش

آريان پور، ديکشنری آنلاين (انگليسی به فارسی، فارسی به انگليسی، ...)

آزادمنش، کيارش

ابراهيميان، مهدی

ابراهيميان، مهدی

ابک، حميدرضا

احمدي، نعمت

الياتي، ميترا

امرايي، اسدالله

انجمن رياضي ايران

انجمن شاعران ايران

انجمن فيزيک ايران

انصاريان، حسين

ايران پور، آرش

باقی، عمادالدين

بانک اطلاعات شيعه حاوي حديث، قرآن، عترت و مسائل مذهبي

بانوان قرآن پژوه

بخارا

بزرگ علوی (سيدمجتبی بزرگ علوی)

بنياد بين­المللي غدير با هدف فراگير شدن غدير در جهان اسلام و تبيين و ترويج اهداف آن

بهشتی، سيدمحمد (سيدمحمد حسينی بهشتی)

بهنود، مسعود

پارسی: نشريه ی الکترونيک تخصصی زبان و ادبيات فارسی

جامعه ی اهل سنت ايران

جامی، مهدی

جعفر اقدمي، مريم

جعفری، مرحوم محمدتقی

جناتي، محمدابراهيم

جوادی آملی، عبدالله (مؤسسه ی تحقيقاتی اسراء)

جهانبگلو، رامين

حسن زاده ی آملی، حسن (مؤسسه ی علمی ـ فرهنگی نجم الدين)

حسيني سيستاني، سيدعلي

حسينی طهرانی، سيدمحمدحسين

حقيقت، اميرمهدی

حکمت، مؤسسه ی انتشارات

حنايي کاشاني، محمدسعيد

حيدري ملايري، محمد

حيدري ملايري، محمد

خلجی، مهدی

خورشيد مکه

دانشنامه ی رشد

دانلود کامل (؟) بيست مجله از دفتر تبليغات و جاهاي ديگر

دايرت­المعارف اينترنتي رياضيات

دايرت­المعارف اينترنتي فلسفه

دايرت­المعارف اينترنتي ويکيپديا

دهقانی آرانی، حامد

ديکشنري آنلاين انگليسي ـ  فارسي

ديکشنری آنلاين لهستانی ـ انگليسی / انگليسی ـ لهستانی

راه رخشان، محمد

راهنمای فلسفه در اينترنت

رحيم پور ازغدی، حسن (مجموعه مقالات حسن رحيم پور ازغدی)

روحی قرابانی، مهسا

زرکوب، وحيد

زنجانی، مسعود

سخن: سايت کتاب و نشر الکترونيک ايران

سرشار، محمدرضا

سروش، عبدالکريم

شبکه ی اطلاع رسانی کتاب ايران

شريعتي، احسان

شريعتي، وبسايت رسمي مرحوم علي

شريفی، حميدالله

شکراللهی، سيدرضا

شيوا، اميرپويان

شکرخواه، يونس

شيرازی، سيدمحمد

شيرازی، سيدصادق

صادقي تهراني، محمد

صافی گلپايگانی، لطف الله

صالحين: زندگی و شرح حال صالحين شيعه

صانعي، يوسف

صدر، سيدمحمدباقر

صدر، سيدموسی

صدر، سيدموسی

صفاتی، زهره

عباس­بيگي، علي

فاضل لنکراني، محمد

فرزان روز، نشر و پژوهش

فرهادپور، مراد

فرهنگستان زبان و ادب فارسی

فرهنگستان علوم

فرهنگستان علوم پزشکی

فرهنگستان هنر

فلاطوری، مرحوم عبدالجواد

فهرست آنلاين کتابخانه­ي کنگره

قابل، احمد

قابيل: مجله ی داستان و شعر

قانعي فرد، عرفان

قدوسی، حامد

قرائتی، محسن

قندچی، سام

قندچی، سام

قوانلو قاجار، مصطفي

کاشي­گر، مديا

کاظم زاده، سيدحسن

کاظمی، مهدی

کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شوراي اسلامي

کتابخانه ی تخصصی تاريخ اسلام و ايران

کتابخانه ی مجازی داستانهای فارسی

کتابداري

کديور، جميله

کديور، محسن

کلام اسلامي

گفت و گوی اديان، مؤسسه ی

گلشيري اصفهانی، بنياد مرحوم هوشنگ

گل­محمدي، مجتبا

لک زايی، شريف

لک زايی، شريف

مترجم، مجله ی علمی ـ فرهنگی

محدثي، جواد

محمودي بختياري، بهروز

محيي­الدين قمشه، حسين (مشهور به حسين الاهي قمشه­اي)

مخملباف، محسن (و خانواده­ي او)

مرکز الابحاث العقائديه

مشيری، مهشيد

مصباح يزدي، محمدتقي

مطهری، مرحوم مرتضی

مکارم شيرازی، ناصر

مکارم شيرازی، ناصر

ملازاده، عبدالرحيم

منتظري، حسينعلي

موسوی اردبيلی، سيدعبدالکريم

مهاجراني، سيدعطاء­الله

مهرگان، اميد

ميرابيان، مهدی

ميرابيان، مهدی

ميردامادي، ياسر

ميرزاخانی، محمد

ناظمی، شاهرخ

ناقد، خسرو

نامور حقيقی، عليرضا

نجوم ايران، مجله­ی

نراقي، آرش

نصر، سيدحسين

نوبل، جايزه ی

نوری همدانی، حسين

نيلگون، وبسايت

وحيدي مطلق، وحيد

وحيدي مطلق، وحيد

هامون، مراد

هايزنبرگ، ورنر

هدايت، مرحوم صادق

همتي مقدم، احمدرضا

هنوز: وبلاگ گروهي چند روزنامه­نگار

يزدانجو، پيام

يونسی، ابراهيم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 17:19  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

خیلی ها ممکن است شاخ در بیاورند! ... مذهبی بودم ...

            بسم الله الرحمن الرحيم. الان جمعه است. روزنامه­ي شرق ديروز (پنج­شنبه، 22 ارديبهشت 1384) در صفحه­ي 22 مقاله­ي داشت به نام «شايگان چهل تکه». جالب بود. امروز رفتم دوباره مقاله را ببينم، متوجه شدم با نويسنده­اش آشنا و دوست تلفنی هستم: فريد دهديزي. زنگ زدم منزلشان. گفتند رفته نمايشگاه.

            ايضاً در همين روزنامه­ي ديروز (صفحه­ي 21 از صفحات 22—21، «خاطرة نصفه نيمه» [در اصل «خاطره نصفه نيمه»])، آقاي خشايار ديهيمي گفته بود: «... آن وقتها در نوجواني مذهبي بودم. (خيلي­ها ممکن است شاخ دربياورند!) ... مذهبي بودم ... خدا روشنايي بود و مهرباني[.] نماز مي­خواندم و طولاني­تر از نمازم، دعاي پايان نمازم بود ...» جناب آقاي خشايار ديهيمي! ببخشيد. چرا بايد از اين که شما مذهبي بودي و نماز مي­خواندي، کسي شاخ دربياورد؟ من، شخصاً، اميدوارم الان هم اهل نماز و دعا و ... باشي؛ ما را هم دعا کني. با احترام و ارادت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:18  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

شادی صدر و حجاب و ...

            بسم الله الرحمن الرحيم. خانم شادي صدر مقاله­اي با نام «آيا حکومت مسئول بي­حجابي است؟» نوشته است. آنچه من در اختيار دارم پرينتي است از فايلي که چند ماه قبل از اينترنت گرفته بودم. وقتي الان با گوگل جست و جو کردم، اصل اين مقاله را نيافتم. در وبلاگ و وبسايت خانم صدر هم پيدا نکردم، هرچند ممکن است در آن جا باشد. خانم صدر در اين مقاله مطالبي گفته. لحن و ادبيات او مؤدبانه و منصفانه است. من هم کوشش مي­کنم نظر خودم را درباره­ي قسمتهاي مختلف مقاله­ي ايشان، مؤدبانه و منصفانه، و مقداري هم محققانه و منتقدانه، بگويم.

            1) «موضوع حجاب در فقه شيعه از جمله امور مهمي است که مورد توجه فقها بوده است. از نظر آنها، حجاب يکي از واجبات مهم شرعي به شمار مي­رود که زنان مسلمان مکلف به رعايت آن هستند.» گويا اين حرف ناقص است. کاملترش: حجاب زن مسلمان از قرآن و روايات استنباط مي­شود و سيره­ي عملي پيامبر و اهل بيت و اکثر مسلمانان در طول تاريخ حفظ حجاب بوده. ظاهراً حجاب از امور مسلّم ميان تمام فرقه­هاي اسلامي است، و انحصار به شيعه ندارد. حجاب فقط مورد توجه فقها نيست. مورد توجه اکثر مسلمانان واقعي است. بي­حجابي هم فقط مورد توجه مدافعان حقوق بشر و وکيلهاي دادگستري نيست. مورد توجه تعدادي از هنرمندها و روشنفکرها و رمان­نويسها و ... است.

            2) «... شايد فقدان سابقة ديرپا و مستمر حکومت شيعه در تاريخ اسلام از جمله عوامل مهمي باشد ...» وقتي حجاب خاص مذهب شيعه نيست، پس سابقه داشتن يا نداشتن حکومت شيعي چه ارتباطي به موضوع دارد. مگر حکومت عربستان سعودي شيعي است؟

            3) «خانم رضوان نيري، مشاور استاندار تهران در امور زنان ...: «حجاب اجباري در اسلام وجود ندارد و اصل بر پوشيدگي زنان است که آن نيز اجباري نيست و نمي­توانيم حجاب را به زنان تحميل کنيم.»» (در اصل: «تحميل نييم.») چه بسا ارزش فرمايش خانم نيري برابر با ارزش فرمايشات خانم شادي صدر است، از اين نظر که ظاهراً هيچ کدام مجتهد در امور شرعي نيستند.

            4) «فاطمه راکعي ...: «... عموميت يافتن روسري و چادر مشکي ربطي به اسلام و حجاب ندارد.»» احتمالاً سياه بودن چادر و روسري به «اصل» اسلام ربط ندارد، ولي طبق مقاله­ي محققانه­اي که چند سال قبل خواندم، رواياتي هست که در مورد زنان به سياه بودن حجاب (لباس بيروني) سفارش کرده­اند. از نظر روان­شناسي و رنگ­شناسي هم، گويا سياه رنگ «شهوت­کُش»، و مثلاً رنگ قرمز برعکس آن است. زنان مسلمان و مقيد، با الگوبرداري از فاطمه­ي زهرا و ...، چادر و مقنعه و روسري سياه يا نوعاً تيره را انتخاب مي­کردند/مي­کنند؛ دختران و زناني هم هستند که رنگ قرمز را انتخاب مي­کنند.

            5) خانم شادي صدر از اتفاقات لب دريا و فرمايشات آقاي خزعلي و طرح ضربتي عفاف و .. گفته است. ــ خانم شادي صدر! گويا در زمان شاه، در بعضي نهادها و مؤسسه­هاي کشور، «بايد» بي­حجاب وارد مي­شدند. گويا اواخر حکومت شاه زمزمه­ي استخر مختلط هم بوده. آيا شما آن اقدام را محکوم مي­کني؟ چند سال قبل در مطبوعات خواندم پارک يا محل تفريحي در يکي از شهرستانها داير کرده­اند و جلويش نوشته­اند «ورود فقط با چادر». با مسئول آن مرکز هم گفت و گو کرده بودند، گفته بود اين در واقع پاسخ به درخواست خانواده­هاي شهدا است (به اين مضمون). من، سيدعباس سيدمحمدي، اقدام اين مرکز تفريحي را محکوم مي­کنم.

6) «در تمام طول ربع قرني که از الزامي شدن پوشش شرعي براي زنان مي­گذرد...» خانم صدر! خداوند متعال حدود 1400 سال است که وجوب حجاب را اعلام کرده. خانم صدر! حتا وقتي خاندان سلطنتي خدمت آقاي خوئي يا ديگر مراجع مي­رسيدند حجاب را رعايت مي­کردند.

            7) «... بدحجابي سياسي ...» يعني دختر 15 يا 18 يا 20 ساله که پاچه­ي شلوارش چند سانتي­متر بالاتر از جورابش است بدحجاب سياسي است؟ پس نماز نخواندن و مشروب خوردن و روزه نگرفتن هم سياسي است.

            8) «... استثنائات بر همگاني (فراگير) بودن ...» اگر فرضاً آنچه شما و آقاي احمد قابل درباره­ي علت نزول حکم حجاب (تمايز بين زن آزاد و کنيز، و ...) مي­گوئيد صحيح باشد، و اگر فرضاً استثناهائي که شمرده­ايد درست باشد، باز مي­توان گفت: همه­ي واجبها، «قاعده» بر وجوبشان است و «استثناء» بر عدم وجوبشان. شما آيه­ي قرآن و فرمايش و عملکرد محمد و علي و فاطمه را ول کردي و در کتاب تقي و نقي دنبال استثناء مي­گردي؟

            9) «... آيت­الله خوئي ...: «مرد مي­تواند به زني که مي­خواهد با آن ازدواج کند نگاه کند ...» ... آيا مي­توان با وجود اين همه استثنا در مورد همگاني بودن حجاب، آن را يک امر اجتماعي به شمار آورد؟» خانم صدر! آخه اين هم شد استثنا؟ در غرب هم زنان در حد عُرف خود پوشش دارند، اما هنگام خلوت با همسر مي­توانند مطلقاً پوشش نداشته باشند. خُب آيا جامعه­شناس غربي مي­تواند نتيجه­ بگيرد که آن پوشش در حد عُرف آن جامعه استثناء دارد و احياناً بايد ملغا شود؟ در ضمن، مگر معيار اجتماعي بودن يا نبودن موضوع اين است که مطلقاً استثناء نداشته باشد؟

            10) خانم صدر. شايد حق با شما باشد که «بي­حجابي» حد ندارد، بلکه تعزير دارد. قانون مصوب مجلس هم ظاهراً مصداق اين تعزير است. البته قانون مجلس موجه است يا نه را من نمي­دانم.

            11) خانم صدر. بگذاريد مسئله را اين طور طرح کنيم. پيامبر يا امامها با بدحجابي يا بي­حجابي چه مي­کردند؟ شايد اين گونه بتوان جواب داد. احکام الاهي به طور کلي سه مرحله دارد: ابلاغ؛ اجرا؛ و برنامه­ريزي هوشمندانه براي مقابله با مخالفان احکام.

            ظاهراً حتا پيامبر و امامها هم نمي­توانسته­اند به نتيجه­ي «%100» برسند. گويا حکمت اصلي وجود امامها هم اين است که «به مدت لازم» پس از پيامبر اسلام، احکام و مسائل مختلف را بيان کنند و توضيح بدهند.

            تنها خانم نماينده­ي خبرگان اول گفته بود: «حدود سي سال وقت نياز است، که اگر خوب کار و برنامه­ريزي کنيم، به نتيجه­ي مطلوب [ـِ مثلاً %90 در حجاب و مانند آن] برسيم.» نقل به مضمون. خُب اين شايد واقعيتي ساده است. هر حکومتي که باشد، حتا اگر خيلي خوب برنامه­ريزي کند، از نظر اقتصاد و علم و اخلاق و دين و ...، بعد از گذشت زمان لازم، تازه مثلاً به %90 مي­رسد. شايد در موضوع حجاب مناسب بود ترکيبي از رأي و شيوه­ي ضربتي امام خميني و نظر بازرگان و طالقاني و بهشتي و جناب عالي و ... را عمل کنند. نه تنها در موضوع حجاب، بلکه در خيلي از امور.

            12) «... همچنان که حکومت جمهوري اسلامي هيچ­گاه براي تراشيدن ريش مردان که مشهور فقها آن را معصيت و حرام مي­دانند تعزيري تعيين نکرده است.» انصافاً مثال و شاهدتان جالب است. اما اولاً گويا هر حرامي تعزير ندارد؛ ثانياً گرچه شايد تراشيدن ريش تعزير ندارد ولي مثلاً آقاي ميرزا جواد تبريزي فتوا داده فردي که صورتش را بتراشد نمي­تواند در دادگاه شهادت دهد زيرا او مرتکب حرام شده و عادل نيست؛ ثالثاً، با عرض پوزش و معذرت و عذرخواهي، واقعاً ريش تراشيدن اثر اجتماعي­اش معادل اين است که خانم بدون روسري و با انواع آرايش و اقسام لباسهاي «هنري» باشد؟

            13) خانم صدر! گويا درست مي­فرمائيد و بي­حجابي از گناهان کبيره نيست.

            خانم شادي صدر! حجاب، واجب و بي­حجابي گناه و منکر است. البته اگر قرآن و محمد و امامها و فاطمه را قبول داشته باشي. خُب. امر به معروف و نهي از منکر هم واجب است. بر افراد و حکومت است که از منکر بي­حجابي يا بدحجابي نهي کنند. شما اگر قاعده و فرمول و دليل مي­خواهي، من طبق آگاهي خودم آن را عرض کردم.

            خانم شادي صدر! فردي گفته بود بهترين راه مذهبي بار آمدن متولد شدن در خانواده­اي مذهبي است. گمان کنم اين جمله را به طور کلي قبول داشته باشيد. بهترين راه بي­حجاب و بي­نماز بار آمدن هم شايد همين طور است.

            خانم شادي صدر! فرض کنيم تمام قانونهاي کشور ايران غلط باشد. افرادي که جايزه­ي بين­المللي مي­گيرند، قرآن را قبول دارند يا نه؟ آن افراد چه طور لطف مي­کنند و در محدوده­ي سرزمين ايران قانون حجاب را رعايت مي­کنند ولي نمي­دانند که قرآن بالاتر از قانون ايران است؟ چرا خانم فرح ديبا وقتي به نزد آقاي خوئي مي­رود به او احترام مي­گذارد و چادر سرش مي­کند ولي براي خدا و حکم و خواست خدا ارزش قائل نيست؟

            با احترام به خانم شادي صدر، و آرزوي موفقيت و سلامت براي او.

             

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 16:13  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

دو لطیفه ی واقعی!

            بسم الله الرحمن الرحيم. دو نقل قول = دو لطيفه. 1) احمد حسين يعقوب اردني، بررسي نظرية عدالت صحابه، ترجمه­ي مالک محمودي، بازنگري و ويرايش عباس جلالي/رضا سيدمحمدي/محمد رسولي، [انتشار در سال 1372 يا بعد از آن]؛ ص 110 (رسم خط مانند اصل): «جوهري نقل مي­کند وقتي عثمان به خلافت رسيد ابوسفيان به عثمان گفت: زمام امور مدتي در دست بني­تيم بود، ولي آنان را با حکومت و زمامداري چه کار! بعداً بدست بني­عدي و قبايل دورتر و دورتر افتاد و سرانجام به جايگاه اصلي خويش برگشت و در جاي اصلي خود و آنجايي که بايد باشد مستقر شد، خلافت و حکومت را چون توپ فوتبالي در ميان خود داشته باشيد و آن را به يکديگر پاس بدهيد.» 2) مطلبي فوق فلسفي/فوق روشنفکري/فوق انديشه­اي/فوق پست­مدرنيسم: اميد مهرگان، «ايدئولوژي کودک­منشي» ، روزنامه­ي شرق، دوشنبه، 19 ارديبهشت 1384؛ ص 18: «ميل به کندن لـُپ بچه کوچولوهای «ناز» بواقع شکل «متمدنانه» و استحاله­يافته­اي است از ميل بدوي به خوردن گوشت تن و دريدن آن که سرکوب شده و والايش يافته است.» 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:8  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مراد فرهادپور در نقاب نقد

            بسم الله الرحمن الرحيم. قبل از عيد کتاب نقاب نقد: چيستي نقد ادبي در ايران در گفت و گو با: کريستف بالايي، عنايت سميعي، مراد فرهادپور، مديا کاشيگر، مسعود کوثري، حسن ميرعابديني، سيما وزيرنيا، صديقه وسمقي را از نشر باغ (ولي عصر، پائين­تر از تجريش) تهيه کردم. تهيه و تدوين شاهرخ تندرو صالح، نشر چشمه، 1383. ديروز غروب و امروز صبح کتاب را خواندم و تمام کردم. ابتدا گفت و گو با فرهادپور. سپس وسمقي. سپس کاشيگر، و سپس به ترتيب موجود در کتاب. منطق و فکر و استدلال مديا کاشيگر بيشتر از بقيه جذبم کرد. ــ مديا کاشيگر در ص 136: «من اين تقسيم­بندي [راجع به انواع نقد] که مي­کنم در واقع نوعي تقسيم­بندي خودسرانه است.» خُب البته از «راحت»بودن مديا کاشيگر است که درباره­ي خودش چُنين نظر مي­دهد. از اين تعبير آقاي کاشيگر مي­خواهم استفاده کنم: چه بسا تعريفهاي آقاي فرهادپور از «بلوغ» (بلوغ تاريخی و ...) و چيزهاي ديگر هم در واقع «خودسرانه» است. ــ يک «درود» و چند نکته/سؤال راجع به صحبتهاي آقاي فرهادپور: 1) صفحه­ي 122: «مثلاً آقاي شريعتي اگر در عوض سارتر مي­رفت سراغ کامو و يا هر کس ديگر و آن تکه را برمي­داشت با نظريه[ي] شيعه[ي] علوي مخلوط مي­کرد، در حاصل يا به­واقع بي­حاصلي کار تغييري ايجاد نمي­شد.» من البته درباره­ي اصل درستي مطلب آقاي فرهادپور نظري ندارم، ولي جمله­اش خيلي بامزه و جالب است! 2) ايشان بين «شکل هندسي» و «شکل و هويت فکري انسان» تشبيهي انجام داده. تشبيه و مقدمات و الفاظش جالب است، ولي من به نتيجه­گيري ايشان با استفاده از اين تشبيه خوشبين نيستم. 3) «سنت» و «مدرنيسم». طرفداران و علاقه­مندان «سنت» چه قدر در تعريف سنت با هم اشتراک دارند؟ فريتيوف شوئون، محمود بينا مطلق، سيدحسين نصر. طرفداران مدرنيسم چه قدر در تعريف آن با هم توافق دارند؟ 4) آقاي فرهادپور از دست اول، پنجم، هفتم، دوازدهم و پانزدهم بودن افراد غربي گفته. ايشان فرموده ماها (يک طرف «ماها»، يک طرف «ايشان») معياري براي اين نداريم که چرا فلاني را که فردي در واقع دست دوازدهم است، دست اول معرفي نکنيم. سؤال: معيار خود شما چيست؟ 5) تشبيه اوضاع کنوني به زمان و اوضاع بوعلي و فارابي، شايد از طرفي جالب، و از طرفي خيلي کم­ربط باشد. 6) چه قدر آقاي فرهادپور از کلمه­ي «اسکيزوفرني» استفاده مي­کند. 7) اگر «آش شله قلمکار» بد است، آن مبناي فکري ِ تفکيکي/خالص/خُلّص ذهن مدرن چه بايد باشد؟

            با احترام به مراد فرهادپور، و آرزوي موفقيت و سلامت برای او.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:43  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

داریوش آشوری

            بسم الله الرحمن الرحيم. با احترام و دوستي، مي­خواهم سخنان آقاي داريوش آشوري در گفت و گوي روزنامه­ي شرق با ايشان را نقد کنم. روزنامه­ي شرق در 7 و 8 مهر 1383 گفت و گو با آقاي آشوري را تحت عنوان «پروژه­­ي من خروج از جهان سوم است» [در اصل «پروژه من»] چاپ کرد. من نسخه­ي مربوط به 7 مهر را دارم. طبق خود آشوري، در متن «گفت ـ و ـ گو با داريوش آشوري»، تاريخ چاپ 8 مهر بوده. پس ظاهراً قسمت دوم گفت و گو در 8 مهر چاپ شده. به هر حال منبع من متني است که آقاي آشوري در وبلاگ خود قرار داده. رسم خط در نقل مطالب مانند آشوري است. ــ من هيچ کتابي از مرحوم فرديد نخوانده­ام. پيرو او هم نيستم. اصولاً در نقد بنده بر آقاي آشوري، فرديد موضوعيت ندارد.

            1) درباره­ي اين که روزنامه­ي شرق گفت و گو را، بدون کسب اجازه از آقاي آشوري، مختصر و دگرگون کرده، حق را کاملاً به آقاي آشوري مي­دهم. البته، اگر آقاي آشوري مي­فرمودند مجازيد گفت و گو را ويرايش کنيد و بعضي کلمات و جملات را حذف کنيد، شايد من هم تقريباً به همين شيوه­ي روزنامه­ي شرق عمل مي­کردم؛ و حذف مي­کردم آنچه آنان حذف کردند. منتها، من «پس از کسب اجازه»، شرق «بدون کسب اجازه»!

            2) «... در همان روزگار لقب «فيلسوف خبيث» به او داده بودم ــ که به گوش او هم رسانده بودند ــ زيرا مي­ديد در دام ِ عنکبوتي ِ او نمي­افتم و به راه خود مي­روم.» آقاي آشوري! لقب دادن، آن هم لقب ناپسند، آيا کار دانشمندان و بزرگواراني مانند شما است؟ آقاي آشوري! واقعاً فرديد مانند عنکبوت بود و دام پهن مي­کرد و افراد ناتوان مانند ديگران را صيد مي­کرد و از افراد توانا مانند شما عاجز بود؟

            3) «... با زهر ِ نگاه ِ سياه­اش به همه کس و همه چيز ــ که از درماندگي او برمي­آمد ــ جوانهاي دورـ و ـ بر اش را فلج مي­کرد. ولي من توانستم با پادزهري که سيستم دفاعي من ساخت، زهر ِ او را دفع کنم.» آقاي آشوري! آيا زهر نگاه سياه فرديد به «همه کس و همه چيز» بود؟ پس او چه بسا از شمر هم بدتر بوده. آقاي آشوري! لطفاً پادزهرتان را به ما هم معرفي کنيد.

            4) «... با شگفتي ديدم که بنياد ِ قضيه و نقش ِ اين «فيلسوف» در زندگاني ِ دو نسل در اين کشور بسيار هولناک­تر از آن بوده است که من گمان مي­کردم ...» آقاي آشوري! چه بسا نه فرديد اين اندازه و اين­چنين نقش داشته، و نه شما مي­توانيد آن طور و آن اندازه که مايليد بر جامعه اثر بگذاريد.

            5) «... در واقع، مرده­ي فرديد ديگر مطرح نبود، بلکه مي­خواستم شوکي به جامعه­ي روشنفکري امروز بدهم و چيزهايي را بگويم که شايد کس ِ ديگري توانايي يا جرأت گفتنش را ندارد.» آقاي آشوري! البته من نمي­دانم «جامعه­ي روشنفکري» دقيقاً چه کساني­اند، ولي اگر فرضاً آن جامعه مشخص شود، و سپس از آن آمارگيري کنند، واقعاً گمان مي­کنيد چند درصد «شوکه» شده­اند؟ آقاي آشوري! چه مطالبي فرموديد که کس ديگر توانائي يا جرئت گفتنش را ندارد؟ الان افراد به درجه­اي از توانائي و جرئت و عقل رسيده­اند که مي­گويند «حجاب بر زن مسلمان واجب نيست». قرآن در برابر اين افراد «متشرع عاقل» کم مي­آورد.

            6) « ... آل ِ احمد و شريعتي و فرديد ... بيشتر سخنور و زبان­آور و منبري بودند تا به معناي ِ دقيق ِ کلمه متفکر يا فيلسوف.» آقاي آشوري! آقاي آشوري! از دو حال خارج نيست. يا شما خودت را به معناي دقيق کلمه متفکر و فيلسوف نمي­داني، که در اين حالت مانند خود آل احمد و شريعتي و فرديدي. يا خودت را متفکر و فيلسوف به معناي دقيق کلمه مي­داني. اگر چنين است، ادعاي خود را اثبات کن.

            7) «... به آن­ها پاسخ دهم و دهن­هاي دريده را، به قول ِ خودماني، «سرويس» کنم ...» آقاي آشوري! يادتان باشد شمــــــــــا، احتـــــــمالاً به زعم خودتان، «متفکر و فيلسوف به معناي دقيق کلمه» هستيد. You are no a srevicer.   

            8) «بي­گمان در فرديد مايه­اي از فرزانگي بود، امّا سرانجام مغلوب ِ ديوانگي ِ او شد ... فرديد يک ديوانه­ي بي­آزار بود ...» آقاي آشوري! نمي­دانم چه بگويم.

            9) «پروژه­ي من در رويکرد به اين مسأله، که سال­هاست دنبال مي­کنم، خروج از جهان ِ سوم و آزاد شدن از گره­گيرهاي ذهنيت و روان ِ آن است.» آقاي آشوري! درود بر طبع منيع و اهداف عالي­تان. دست ما را هم بگير. آقاي آشوري! حاشا و کلّا که يک­نفره، و حتا هزارنفره، به صِرف «کار واژه­نامه­نگاري و واژه­سازي»، بتوان دردهاي زبان را (که شما شناسائي کرده­ايد) درمان کرد، و پس از درمان دردهاي زبان، گمان کنيم «جهانمان» عوض شده. 

            10) «... چند دهه است که پيگير در اين جهت کار مي­کنم. هدف من هم، با نظر داشتن به تمامي ِ کوشش­هاي پراکنده­ي ديگران، بيرون آوردن زبان فارسي از درماندگي ِ کنوني و هرچه بيشتر نزديک کردن ِ آن به مايه­وري ِ شگفت ِ زبان ِ انگليسي ست، البته در يک زمينه، در قلمرو ِ علوم ِ انساني و فلسفه.» آقاي آشوري! واقعاً آيا شما «پيگير» هستي، و بقيه «پراکنده­کار»؟ واقعاً آيا شما به «تمام» کارهاي ديگران نظر داريد؟ آقاي آشوري! بالأخره فضلا تکليف ما را روشن کنند. زبان فارسي کنوني براي مطالب گوناگون «توانمند و کارا و غني» است يا «درمانده»؟ نکند چون جناب عالي براي خود (و ملت شريف ايران) «پروژه» طراحي کرده­ايد، پس صلاح در اين است که زبان فارسي را «درمانده» بيانگاريم و شما نجات­دهنده­ي آن باشيد؟ آقاي آشوري! «علوم انساني» چند تاست؟

            11) «... صادق هدايت ... هنرمند ِ بيماري­شناس ِ فرهنگي و رنجور از بيماري­هاي محيط ...» آقاي آشوري! نمي­دانم چه بگويم.

            12) «... در اين زمينه­ها از حماقت و نکبت ِ «جهان سومي» تا حدودي فاصله گرفته­ايم.» آقاي آشوري! حماقت و نکبت جهان سومي ديگر چيست؟

            13) «... در اين زمينه­ها هم امروز ذهن­هاي دانشور ِ روشن­انديشي داريم که بسيار بهتر از گذشته مسائل را مي­بينند و راه ِ حل­ها را مي­شناسند. اما دريغ است که سررشته­ي کارها به دست ايشان نيست، و اي بسا به دست ِ جهل ِ مرکّب است.» اي آقاي آشوري! سررشته­ي کار سياست يا فرهنگ؟ اگر سياست است، سياست که گويا ذهن دانشور و روشن­انديش نمي­خواهد! اگر فرهنگ است، فرهنگ که در اختيار شماست.

            14) «کي به ايران برمي­گرديد؟ ــ چه بگويم؟ ...» آقاي آشوري! هر وقت خواستي برگرد به ميهنت. من شخصاً مخلصتم. چه قدر مسئله را پيچيده مي­کني.

            15) «... در دو رژيم، به جرم ِ روشنفکري و آزادانديشي ... مي­دانيد که براي تاراندن ِ من و امثال ِ من سرمايه­گذاري­هاي کلاني شده و هنوز مي­شود.» آقاي آشوري! البته من مخلص شما و خواننده­ي کتابهاي شما هستم، به­خصوص موضوع «واژه­سازي»، ولي اصولاً آيا صحيح است آدم خودش به خودش بگويد روشنفکر؟ جداي از اين که جناب­عالي واقعاً فاضل و دانشمند هستيد، مگر نه اين است که هر حکومتي حساسيتهائي دارد و از کساني خوشش مي­آيد و از کساني خوشش نمي­آيد؛ خُب صرف اين که حکومت سابق و حکومت فعلي از من خوشش نيايد، آيا من مي­شوم روشنفکر؟ در ضمن، آنچه که فرموده­ايد «مي­دانيد»، من يکي که نمي­دانم.

            16) «... مي­دانم که بخشي از اين آتش­ها از گور فرديد و القاهاي او به «شاگردان»اش برمي­خيزد که چه بسا سررشته­ي اين کارها را به دست دارند.» آقاي آشوري! بين مردم چيزي هست که مي­گويند «همه­ي اينها کار اينگيليسه». حال گويا مي­توان گفت (چون شما فرموده­ايد «مي­دانم») «همه­ي فتنه­ها از فرديد است».

            با احترام تمام به آقاي داريوش آشوري. 

 

           

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:53  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

عنوانها! معظم لها! لن ترانی!

            بسم الله الرحمن الرحيم. اي دوستان! اسير عنوانهاي رئيس جمهور، وزير، مدير کل، معاون، وکيل، دکتر، مهندس، پروفسور، استاد، روشنفکر، پوزيتيويست، پلوراليست، فمينيست، پي ايچ دي، فيلوسوفيائه دکتر، رهبر روشنفکران ديني، رهبر روشنفکران لائيک، چپ، راست، سرويراستار، ويراستار ارشد، سرپرست فلان اثر علمي، هيئت علمي، عضو پيوسته، رئيس دانشگاه، رئيس دانشکده، داراي بسي تأليف، داراي بسي ترجمه، داستان­نويس بزرگ معاصر،  برنده­ي جايزه­ي نوبل، برنده­ي جايزه­ي فلان، معتمد فلاني، نشويد! اينها مانع پيشرفت معنوي و علمي ما نشود!

            اي دوستان! وقتي ماها مي­توانيم زندگينامه­ي­مان را خودمان بنويسيم، چرا مي­دهيم ديگران بنويسند، که از ما با کلمات باعظمت ياد کنند، و مثلاً وانمود کنيم که ما خبر نداريم؟

            بانو مجتهده زهره صفاتي، همسر آقاي محمدحسن احمدي فقيه است. بنده چُنان برادر کوچک ديني، به ايشان نصيحتي عرض مي­کنم. شما چرا زندگينامه­ات را خودت نمي­نويسي؟ آيا نديده­اي که در زندگينامه­ي جناب­عالي شش بار از لفظ «معظم لها» براي شما استفاده کرده­اند؟ يعني واقعاً شما تا به حال زندگينامه­­ي­تان را در وبسايت خودتان نديده­ايد؟ شما راضي هستيد به لفظ معظم لها؟ آيا اگر همسر شما را با عنوان «آيت الله» ياد کنند، خطائي ايجاد مي­شود؟ آيت الله العظما محمدحسن احمدي فقيه؟ اي آقاي محمدحسن احمدي فقيه. اي عالم محترم. اي سرور من. ببخشيد! چرا بعضي از علما هنگام امضا مي­نويسند «الاحقر» و «العبد»، ولي در وبسايتها و رو و پشت کتابهايشان به کمتر از «آيت الله العظما» رضايت نمي­دهند؟

            نمونه­اي ديگر. در کتابهاي مربوط به آقاي محمدرضا حکيمي، اين جمله را زياد مي­بينيم: «استاد در برابر درخواست براي زندگينامه همواره «لن تراني» سر مي­دهد.» از طرفي، در همان کتابها، از زبان آقاي محمدرضا حکيمي، اجزاء زندگي ايشان روشن مي­شود. اصولاً چه نياز به «لن تراني»؟ مگر گفتن سال تولد و محل تولد و چگونگي تحصيلات و نام استادان و ...، از «ريا» است؟ مگر نگفتنش اخلاص و عظمت است؟ کتابي درباره­ي زندگي ايشان خواندم. يادم نيست چه کسي تهيه کرده بود. بعد از خواندن کتاب، واقعاً متأسف شدم. ــ چند روز قبل هم خاطرات نيره­السادات احتشام رضوي (همسر شهيد نواب صفوي) را خواندم. بعد از خواندن اين کتاب هم متأسف شدم. اين بانوي بزرگوار، خودش را به حضرت زينب سلام الله عليها تشبيه کرده (البته نه در همه­ي موارد) و گويا از شهيد بزرگوار نواب هم «فقط» با عظمت و بزرگي و محبت و دانائي و زيرکي، و انواع صفات نيکوي ديگر ياد کرده، بدون ذکرحتا يک نقص و اشتباه.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:52  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

درباره ی املای مستقلن/ظاهرن/قبلن/احتمالن

            بسم الله الرحمن الرحيم. مشاهده کردم آقاي پيام يزدانجو و خانم سوسن موسوي املاي مستقلن/ظاهرن/قبلن/احتمالن به کار مي­برند. طبق آقاي اديب­سلطاني، نشريه­ي انديشه و هنر نيز چنين مي­نوشته، و مرحوم صادق هدايت هم اين شيوه را پيشنهاد داده است. بنده فعلاً اين اقدام را صحيح نمي­دانم، و دليلهاي تقريباً مجتهدانه­ام اين گونه است:

            1) شايد بگويند نشانه­ي تنوين نشانه­ي خالص خط عربي است. آگاهيد که اصولاً همه­ي حروف الفباي ما يا خالصاً عربي­اند، يا ناخالصاً. ناخالص: «پ»، «چ»، «ژ»، و «گ». ناخالص که عرض کردم يعني «ب» و «ج» و «ز» و «ک» عربي را دستکاري و براي صداهاي فارسي استفاده کرده­اند. حتا تا مدتي براي صداي «گ» از همان نشانه­ي «ک» استفاده مي­کردند؛ و به همين ترتيب. شايد «ي»ي ابتر همزه­شکل («خانة» و امثال آن) نشانه­ي ويژه­ي فارسي باشد. خُب. اگر پرهيز از نشانه­ي تنوين (نصب و جرّ و رفع) به دليل خالصاً عربي بودنش باشد، اين ويژگي ِ همه­ يا اکثر کاراکترهاي خط عربي­ـ فارسي ماست. پس دليل ضعيف است. (الان اطمينان ندارم که «پ» و «چ» و «ژ» و «گ» دقيقاً تغييريافته­ی کدام حروف هستند.)

            2) اگر غرض حل کردن مشکل باشد، اتفاقاً ممکن است اين شيوه خودش مشکل جديد بسازد. مثال: «بدون» يعني badvan  يا  bedun-e ؟

            3) اهل فصاحت مي­گويند که تنوين را به واژه­هاي خالص فارسي (و خُب همچنين اروپائي) اضافه نکنيد. تلفناً، ايميلاً، اينترنتاً، گاهاً، خانوادتاً. خُب اگر الان که نشانه­ي فعلي تنوين کاملاً آشکار است، اين تعداد واژه­ي «فصاحتاً» غلط را با استفاده از تنوين ساخته­ايم، آيا با جايگزين ساختن نشانه­ي تنوين با «ـَن» (و «ـِن» و «ـُن») اين خطر وجود ندارد که تنوين را بي­باکانه به کلمات فارسي و انگليسي و ... اضافه کنيم؟ توضيح: مي­توان آژير کشيد که «گاهاً» فصيح نيست، چون تصوري از «فارسي بودن «گاه»» و «عربي بودن نشانه­ي تنوين» وجود دارد، ولي آيا املائي مانند «گاهن» و «ايميلن»، با سيمائي کاملاً فارسي هم به همان اندازه دافعه ايجاد مي­کند؟ نتيجه: خطر کاستي يافتن فصاحت فارسي.

            4) اگر دليل اين شيوه پيروي از اصل همخواني نوشتار و گفتار باشد، اولاً توجه کنيد که اين اصل عملاً فقط تا حدّي «شدني» است. عبدالله را چه گونه بنويسيم؟ عبدلاه؟ ابدلاه؟ جمادي­الثانيه را چه طور؟ جمادثّانيه؟ بسم الله الرحمن الرحيم را چه طور؟ بسم لّاه رّحمان رّحيم؟ بسملاهرحمانرحيم؟ ثانياً گويا خط کنوني ما، با همه­ي اشکالات «ذاتي»اش، در اين مورد از خط انگليسي بهتر است. ثالثاً اين شيوه ممکن است در گام بعد به تبديل «مسلّم» به «مسللم» بيانجامد، که خود مشکلي جديد است، چون تشديد دقيقاً به معناي «تکرار» نيست. رابعاً حتا خود «ظاهرن» را هم بايد «زاهرن» و «مثلن» را هم «مسلن» نوشت، که مغاير با اصل انتخاب درست­ترين شکل از نظر ريشه­شناسي است.

            5) به­کاربرندگان اين شيوه ظاهراً از اهميت «ريشه­شناسي» غفلت کرده­اند. آقاي فريبرز مجيدي، در ضبط تلفظ نامهاي اروپائی از «ث» و «ذ» استفاده نمی­کند، و جالب است که جايگزين «ث» در انگليسی «ت» و در اسپانيائی «س» است. ايضاً طبق ايشان جايگزين «ذ» در همه جا «د» است.  اي آقاي فريبرز مجيدي! اي دوستان! درست است که صداهاي «ث» و «ذ» را در فارسي امروزين جز در صحبت کردن نوک زباني نمي­شنويم، ولي وجود اين کاراکترها را بايد مغتنم بشماريم. براي نشان دادن صداي «ث» و «ذ» در زبانهاي ايراني باستان بايد چه کار کنيم؟ يا وقتي تلفظ واقعاً «مکبث» و «آرثر« و «راذرفورد» است، به کدام توجيه زبانشـــــناختي و ... بايد از کاربرد «ث» و «ذ»  در «املا» دوري کنيم؟ واقعاً چرا بايد Francisco Gómez de Quevedo y Villegas را به جاي فرانثيسكو گومث ده كِوِذو اي ويليگاس به صورت فرانسيسکو گومس ده کِوِدو اي ويليگاس بنويسيم؟

              

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 23:23  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

عذرخواهی از مراد فرهادپور

          

             بسم الله الرحمن الرحيم. آقاي مراد فرهادپور لطف کرده­اند و در تاريخ 12  ارديبهشت 1384 اين نظر را در وبلاگ بنده نوشته­اند:

با سلام. روزنامه شرق هيچ گاه با من چنين گفتگويي نکرده و عکس چگوارا نيز هرگز روي هيچ ديواري در اتاق من نبوده است. به نظر مي­رسد ساير گفته­هاي شما نيز دست کم در اين نوشته با حقيقت همين نسبت را دارد، عباراتي حول و حوش مسائل فرعي و حاشيه­اي که خود محصول شايعات نادرست­اند. ما همگي مردماني حرافيم، شايد بهتر باشد وقت بيشتري را صرف مسائل اصلي و غير شخصي کنيم، نظير خواندن خود کتاب هگل و در درجه بعدي اعلام نظري صريح درباره ترجمه فارسي آن. قصد نيش زدن به ديگران و توجيه خود را ندارم. اين نکات شامل حال خودم نيز مي­شود. پس بهتر آن است که من نقد عيني و بحق خودم از ترجمه هگل را با اشاره­اي کوتاه و نادرست به مسئله­اي فرعي همچون تازه­کار بودن کسي ديگر خراب نکنم و شما هم به عوض پرداختن به مريد و مراد و ... داوري درباره مهرگان، يزدانجو، فرهادپور و غيره را به زمان، آثار و انديشه­ها بسپاريد. با تشکر. م. ف.

            آنچه که به بنده، سيدعباس سيدمحمدي، مربوط مي­شود، اين است که با جديت و صميميت از آقاي فرهادپور عذرخواهي کنم. لطفاً مرا ببخشيد. ــ پس از معذرت­خواهي ِ بدون هيچ اما و اگر، و بدون هيچ چک و چونه، اجازه مي­خواهم مطلب فوق را نقد کنم. 1) از «اساساً» غلط بودن آنچه من درباره­ي آقاي فرهادپور/گفت و گو با شرق/چه گوارا گفتم، آيا مي­توان نتيجه گرفت «ساير گفته­هاي بنده، دست کم در اين نوشته» نيز غلط است؟ (ظاهراً «با حقيقت همين نسبت را دارد» يعني: «حقيقت نيست»/«غلط است.») 2) گرچه من عرض کردم، و مي­گويم، که در موضوع مورد بحث اهل فن نيستم، ولي اين نه به اين معناست که مطلقاً انگليسي ندانم، مطلقاً ترجمه ندانم، مطلقاً از اصطلاحات فلسفي خبر ندارم. کامران فاني گفته بود: «غربيها، با علم کم، و «روش و سبک» خوب، کتابهاي خوشخوان پديد مي­آورند.» (به اين مضمون. درباره­ي کتاب لعل بدخشان گفته بود، که معلومات خانم هانسبرگر (؟) خيلي زياد نبوده، ولي با شيوه­اي جذاب توانسته اثري خوب خلق کند.) خُب. متأسفانه گويا اين طور نيست که افراد از انتقاد به «فرع» ناراحت و از انتقاد به «اصل» خوشحال شوند. اگر اين طور باشد، و اگر فرضاً «ويرايش» و «تهيه­ي نمايه» چيزي فرعي باشد، مگر مؤلف محترم کتاب فنومنولوژي روح انتقاد به همين «فرعيها» را پذيرفت؟ در ضمن، شايد بتوان «اصل» و «حاشيه» را به شکلهاي مختلف تفسير کرد. 3) «نقد عيني و بحق خودم از ترجمه­ي هگل.» اي استاد فرهادپور! «عيني و بحق بودن»، فعلاً، صرفاً «ادعا» است. 4) «اشاره­اي کوتاه و نادرست به مسئله­اي فرعي همچون تازه­کار بودن کسي ديگر.» خُب. البته درباره­ي «کوتاه و نادرست» دانستن اشاره­ي­تان، شما مختاريد اين طور اعلام کنيد. اين چه بسا از کرامت و شهامت شماست. ولي «تازه­کار بودن کسي ديگر» هم فعلاً فقط «ادعا» است. باور بفرمائيد من با اين فرد که تازه­کار نام گرفته، مطلقاً آشنائي و رفاقت و قوم و خويشي و ... ندارم. آگاهي­ام نسبت به ايشان و آثارش در حدي است که در وبلاگ نوشته­ام. ولي اي آقا! اي مراد فرهادپور! بيني و بين الله، حتا اگر ثابت کني که ايشان هم «تازه­کار» است و هم «تازه­کار بودنش عين کم­سواد بودن و ديگر کاستيهاي اوست»، آن وقت به چه مي­رسي/مي­رسيم؟ من که ليست آثار ايشان را ندارم ولي مگر صالح نجفي به زبان پيامبرانه نگفت که اصولاً اين بنده­ي خدا «تازه­کار» نيست و جايزه هم گرفته و ... ؟  اصولاً مگر کسي جاي کسي را تنگ کرده؟ آيا شيوه­ي اخير روزنامه­ي شرق که «يزدانجو و نجفي هم مطلب چاپ مي­کنند» انساني­تر نيست؟ آيا با دو ريال مهر و محبت کلي از مسائل حل نمي­شود؟ اي فرهادپور! به فرض اين که شما در روزنامه­ي شرق «اختيارات نسبتاً زياد» داشته باشي، بدان که شما مي­تواني در اصلاح علم و فکر و اخلاق و دين خيلي از افراد مؤثر باشي. («دين» را آخر گفتم که خواننده­ها فرار نکنند!) 5) ظاهراً اگر به توصيه­ي خودتان اعتقد داشتيد، شما هم داوري درباره­ي جبلي و يزدانجو را به زمان و آثار و انديشه­ها مي­سپرديد، ولي لطف کرديد و به مراد فرهادپور و اميد مهرگان سپرديد. مگر اين که توصيه­ي شما تبصره داشته باشد: مراد فرهادپور و اميد مهرگان «انديشه» هستند، و ديگران «انديشه» نيستند.

            با درودها و بهترين سرودها.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:5  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی

  بسم الله الرحمن الرحيـم. معرفي آقاي دکتر ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. ــ در اسفند 1374 دکتر اديب­سلطاني لطف کرد به من تلفن زد. دو بار. يکي مفصل. يکي مختصر. دکتر شفيعيها تلفن بنده را به ايشان اطلاع داده بود. در تلفن دوم (مختصر)، ايشان به درخواست من براي ملاقات پاسخ مثبت دادند و قرار شد ساعت 11:30 روز بعد در کتابخانه­ي مرکز نشر دانشگاهي (خيابان وزرا) به ديدارشان نائل شوم. آن روز منزل ما برق قطع شده بود. آبگرمکن هم خراب بود. من هم بد بود با موهاي ژوليده موليده بروم خدمت ايشان. کتري گذاشتم روي اجاق تا آب داغ کنم. سپس شامپو. سپس خشک کردن. بله. بعد ديدم کُلّاً 200 (دويست) تومان پول دارم. ذهنم ريخته بود به هم. براي رسيدن به مقصد مسيرهاي بدي را انتخاب کردم. اتوبوسي. تاکسي­اي. از عباس آباد ـ وزرا تا مرکز نشر هم دويدم. سربالائي. دسته گل هم دستم بود. نفس نفس زنان رسيدم. رفتم کتابخانه. آقاي اسماعيل لؤلؤي، مدير يا کتابدار، تا مرا ديد و نفس نفسم را، و اين که از دکتر اديب­سلطاني سراغ گرفتم، متوجه شد موضوع چيه. گفت آقاي اديب­سلطاني از 11:30 تا 12:00 صبر کرد، و من در اين سالها که او را مي­شناسم تا به حال اين طور ناراحت و عصباني نديده بودمش. من البته 12:05 رسيدم. ــ آقاي اديب­سلطاني بار ديگر در تابستان 1375 به من تلفن کرد. حدود يک ساعت صحبت کرديم. يک بار هم يکي دو سه سال پيش تلفن کردم اميرکبير. گفت تعهدات کتاب و ... دارد و فعلاً برايش دشوار است مرا ببيند. اخيراً هم در اطلاعيه­ي تسليت فوت مرحوم سيدجلال­الدين آشتياني نام آقاي اديب­سلطاني بود. خواستم بروم مسجدالرضا، هم وظيفه­ي ديني و انساني نسبت به مرحوم آشتياني، و هم احياناً ديدن آقاي اديب­سلطاني. ولي نتوانستم بروم. عيب نداره. قسمت ما همين بوده!

            دکتر اديب­سلطاني متولد 1310 است. مادرش، مرحوم بانو بتول اديب­سلطاني، شاعر بوده است. برادرش، آقاي شريف اديب­سلطاني است. کتابنگاري ايشان:

 

1) اديب­سلطاني، ميرشمس­الدين. پژوهشي در پيرامون مسئله­ي تصميم در منطق: طرح چند خوارزميک تحليلي­ـ معنايي. تهران: اميرکبير، 1373.

2) ـــــ . درآمدي بر چگونگي شيـوه­ي خطّ فارسي. تهـران: اميـرکبيـر، چاپ نخست: 1354؛ چاپ دوم، ويراست دوم: 1371؛ چاپ سوم، ويراست سوم: 1378.

3) ـــــ . راهنماي آماده ساختن کتاب: براي مؤلفان، مترجمان، ويراستاران، کتابداران، ناشران، چاپخانه­ها و دوستداران کتاب. تهران: چاپ نخست: 1365؛ چاپ دوم، ويراست دوم، با پيوستي در پيرامون نشر روميزي (DTP)، 1374، علمي و فرهنگي.

4) ـــــ . رسالة وين: بازنمود و سنجش مکتب فلسفي تحصل­گروي منطقي يا آروين­گروي منطقي حلقة وين. تهران: مرکز ايراني مطالعه­ي فرهنگها، 1359.

 

5) ارسطو. منطق ارسطو: اورگانون فيلوسوفياس يا ابزار فلسفه: مقوله­ها ـ در پيرامون گزارش ـ آناکاويک نخست ـ آناکاويک دوم ـ جايگاههاي بحث ـ در پيرامون ابطالهاي سوفيستي، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران.

6) راسل، برتراند. جُستارهاي فلسفي، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران: اميرکبير.

7) شِيکسپير، ويليام. بودن يا نبودن، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران: نشر ني.

8) ـــــ . ريچارد سوم، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران: اميرکبير.

9) کانت، ايمانوئل. سنجش خرد ناب، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران: اميرکبير، 1362.

10) ويتگنشتاين، لودويگ. رساله­ي منطقي­ـ فلسفي، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران: اميرکبير، چاپ نخست: 1371؛ چاپ دوم: 1379.

11) هيلبرت، داويد/آکرمان، ويلهلم. بنيادهاي منطق نگريک، ترجمه­ي ميرشمس­الدين اديب­سلطاني. تهران: اميرکبير، 1380.

 

            بنده از دکتر اديب­سلطاني اين 11   اثر را سراغ دارم. آثار رديف 5 و 6 و 7 و 8 و 9 را در حال حاضر در اختيار ندارم، ولي همه را قبلاً داشتم/ديدم. نام کتاب رديف 8 را مطمئن نيستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:32  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

فنومنولوژی روح، زیبا جبلی، مراد فرهادپور، امید مهرگان، پیام یزدانجو، صالح نجفی

       

بسم الله الرحمن الرحيم. من دبيرستاني که بودم، نمازهائي مي­خواندم و ثوابش را نثار پيئر فرما مي­کردم و ــ گويا ــ دعا مي­کردم خدا کمک کند بتوانم قضيه­ي آخر فرما را حل کنم!!! خُب. شايد ميان فرهادپور/مهرگان/جَبَلي (و سپس يزدانجو و نجفي) هم صالحتر از همه خود آقاي هگل باشد، براي داوري و حل مسئله. خُب. به ترتيب تاريخ:

بيست و سوم ارديبهشت 1383، اميد مهرگان، «ناگهان هگل: در باب شکل ترجمه­ي فنومنولوژي روح»، روزنامه­ي شرق؛

هفده آذر 1383، مراد فرهادپور/اميد مهرگان، «نقدي بر ترجمه­ي فنومنولوژي روح هگل: سيزيف در قلمرو ترجمه­ي فارسي»، روزنامه­ي شرق؛

بيست و شش آذر 1383، پيام يزدانجو، «پاسخي به نقد ترجمه­ي فنومنولوژي روح: تروريسم فرهنگي»، روزنامه­ي شرق؛

بيست و دوم دي 1383، صالح نجفي، «واکنشي به مجادله بر سر نقد ترجمه­ي فنومنولوژي روح: آيا همه­ي بادها از غرب مي­وزد»، روزنامه­ي شرق؛

بيست و نهم دي 1383، زيبا جبلي، «بيابان­نوردان بي­قافله: پاسخ مترجم فنومنولوژي روح به نقد ترجمه­ي اين کتاب»، روزنامه­ي شرق.

يک) نظر من درباره­ي مراد فرهادپور و اميد مهرگان. ظاهراً آقاي فرهادپور فردي فاضل و شريف است. بين افراد اين ماجرا هم شيخ­المترجمين است. (شايد آقاي مهرگان هم، از جمله، چون خيلي اوقات در کنار آقاي فرهادپور است گمان مي­کند ايشان نيز شيخ­المترجمين است، و با اين که ظاهراً خودش از پيام يزدانجو کمسن­تر است، يزدانجو را «جوان» خوانده. ــ نمي­دانم.) گويا از طرف روزنامه­ي شرق با آقاي فرهادپور گفت و گو کرده بودند. گفت و گوکننده گفته بود «در اتاق فرهادپور عکسي از چه گوارا مي­بينيم ...». البته من وارد نيستم، ولي واقعاً بين چه گوارا و کمونيستهاي عادي­اي که در تهران هستند چه تفاوتي است؟ با عرض پوزش، آيا چه گوارا تا حدي «نان هارموني قيافه­اش را نمي­خورد»؟ اگر آزادگي = مبارز بودنِ چه گوارا در نظر باشد، آيا حسين بن علي شايسته­تر نيست؟ نمي­دانم، ولي آيا مُحال است که اگر چه گوارا باقي مي­ماند او هم مانند کاسترو ديکتاتوري پيشه مي­کرد؟ ــ ديگر اين که، آيا مولاي من، آقاي مراد فرهاد پور، فردي پخته­تر و ملايمتر از آقاي اميد مهرگان نيافته تا با هم ترجمه کنند و بيانيه بدهند؟ اينها را مخلصانه و چونان برادري کوچکتر عرض کردم. روي ماهت را مي­بوسم.

درباره­ي آقاي اميد مهرگان. من ايشان را خيلي کم مي­شناسم. گويا متولد 1358 است. شايد اصولاً نامش اميد مهرگان نباشد. نمي­دانم. گويا حد اقل دو کتاب منتشرشده دارد. فردي فعال و اکتيو. اوائل خيلي از زبانش لجم مي­گرفت. زبان عجيب و غريب. (لطيفه­ي اول: اگر سيزيف را به قلمرو زبان فارسي آورده­اند، اميد مهرگان هم زبان يأجوج و مأجوج را دوباره زنده کرده.) شايد رابطه­ي ايشان و مراد فرهادپور رابطه­ي شاگرد و استاد يا مريد و مراد باشد، چون در کتاب و روزنامه و وبلاگ در کنار هم هستند. نمي­دانم. (لطيفه­ي دوم: اگر اميد مهرگان نامش واقعاً چيز ديگري بود، هنگام برگزيدن نام ديگر، شايد «مريد فرهادپور» نام مناسبي بود. ــ گيومه براي تأکيد.) [شايد فرهادپور و مهرگان و جبلي و يزدانجو و نجفي فضلشان «مکمل» هم باشد.] [تخصص فرهادپور و مهرگان و جبلي و يزدانجو و نجفي، فعلاً، نه تخصص من است و نه علاقه­ي من.] در مقاله­ي «سنت و مقاومت» (روزنامه­ي شرق، دوشنبه، 29/01/1384) احساس کردم از اميد مهرگان خوشم آمده. شايد «رگه­هائي از نبوغ» در او باشد. من، برادرانه و مخلصانه، به اميد مهرگان مطالبي مي­گويم: 1) قاعدتاً، اگر افراد عادي در مکتب انبياء و امامها بنشينند نابغه مي­شوند، و اگر نابغه­ها بنشينند سوپرنابغه مي­شوند (اين قول از آقاي علي رجبي است). تو و من، ماها، شاگرد چه مکتبي هستيم؟ شاگرد مکتب نظريه­ها و پروژه­ها و حدس و گمانهاي خودمان؟ واقعاً مي­پرسم. من شاگرد کي هستم؟ تو شاگرد کي هستي؟ عبدالکريم سروش شاگرد کي است؟ مصطفي ملکيان شاگرد کي است؟ سروش، با معارف اسلامي متوسط، ظاهراً حقيقت وحي و نبوت را کشف کرده؛ فرموده اگر عمر محمد بن عبدالله بيشتر مي­شد ممکن بود قرآن طولاني­تر شود؛ هنگام صحبت، مخاطبش 10 نفر و 100 نفر و 1000 نفر نيست، بلکه «شرق و غرب عالم» است؛ رسالت خود را «اصلاح انديشه­ي ديني» مي­داند، البته اصلاح انديشه­ي ديني «ديگران». خُب. ما بايد دنبال «منبع خطاناپذير»  باشيم يا دنبال «افراد مطرح» و «جايزه­ي بين­المللي و ملي و ...»؟ 2) اي دانشمند. اي جوانمرد. «تندروي نکن.» کلمات «ابلهانه» و «حقير» و ... را بي­باکانه به کار نبر. شايد اينها از رُک و باصفا بودنت باشد، ولي لطمه مي­خوري.  «ادبيات» خود را ملايمتر کن. خيلي راحت پاولو کوئليو و حسين الاهي قمشه­اي را کنار هم نام نبر. (من با آقاي غلامرضا محيي­الدين قُمشه، برادر دکتر قمشه­اي، همکار و هم­اتاق بودم. ايشان الان دانشجوي دکتري زبان­شناسي است. مردي شريف است. ــ لطيفه­ي سوم: از دکتر محمدهادي شفيعيها راجع به اکثر افرادي که سؤال مي­کردم مي­گفت: «بسيار بسيار شريف، بسيار بسيار فاضل.» خُب البته اين نحو جواب دادن درباره­ي ديگران از فرهنـگ والا و انسانيـت است.) 3) شما مقـداري مشــکل زبان داري. زبان مقاله­نويسي­ات را مي­گويم. زبان عادي­ات شايد عادي يا خوب باشد. البته تفاوت بين زبان گفتار و زبان نوشتار در بعضي افراد وجود دارد. دکتر ميرشمس­الدين اديب­سلطاني در صحبت عادي واقعاً «عادي» است. بنده که دو بار افتخار داشتم تلفني با ايشان صحبت کنم اين طور استنباط کردم. درباره­ي زبانت مي­تواني از اطرافيانت بپرسي. خدا کند من کاملاً غلـط بگويم. (لطيفه­ي چهارم: براي توجيه زبان عجيبت لطفاً از پوپر مايه نگذار.) روي مهرگاني­ات را مي­بوسم.

دو) نظر من درباره­ي خانم زيبا جبلي. اي کاش ايشان زندگينامه­ي علمي خود را مي­نوشت يا کسي متولي اين کار مي­شد. طبق شناسنامه­­ي کتاب فنومنولوژي روح ايشان زيبا (سوده) جَبَلي متولد 1345 است. ظاهراً ساکن گوتينگن است. نمي­دانم. خُب. من در تاريخ 29/10/1383 به ستون «مردمک» روزنامه­ي شرق تلفن کردم و گفتم: «اولاً خانم دکتر جبلي همه­ي محاسن کتاب را از خود و همه­ي معايب آن را از عدم حضور خود اعلام کرده. ثانياً وجود واژه­نامه­ي بيگانه به فارسي و همچنين فهرست راهنما لازم و مفيد است و استدلال خانم جبلي موجه نيست. ثالثاً از ميان آقايان فرهادپور و مهرگان و يزدانجو و نجفي و خانم جبلي، به نظر من فقط آقاي صالح نجفي است که نه در انتقاد و نه در دفاع، اصلاً از تهمت و توهين و تمسخر استفاده نکرده و به کرامت و احترام افراد توجه کرده.» البته روزنامه­ي شرق پيغام مرا چاپ نکرد، اگر هم مي­کرد قاعدتاً با کلي تحريف و حذف و اضافه و قلع و قمع بود. ــ روزنامه­ي شرق ظاهراً از مهر و محبتش نبوده که مقالات فرهادپور و مهرگان را در «صدر صفحه» چاپ کند و مقاله/جواب خانم جبلي را در «انتهاي صفحه». قال اميرالمؤمنين علي عليه­السلام: وَ أ َشعِر قَلبَکَ الرحمتَ للرعيت و المَحَبتَ لهم و اللطفَ بهم ... : قلب خود را نسبت به مردم لبريز از رحمت و محبت و لطف به آنان کن ... (نهج­البلاغه، نامه­ي 53. متن عربي از نهج­البلاغه ترجمه­ي مرحوم محمدتقي جعفري، و ترجمه­ي فارسي طبق حسينعلي منتظري، رساله­ي حقوق، تهران: نشر سرايي، 1383؛ ص 122.) ــ با ارجحيت «پديدارشناسي» به «فنومنولوژي» موافقم. (البته وقتي در رشته­ي الاهيات و معارف اسلامي دانشگاه پيام نور درس «متدولوژي» دارند، خيلي نمي­شود به خانم جبلي خرده گرفت.) براي خانم جبلي آرزوي موفقيت مي­کنم. برادر کوچکتر ايشان.

سه) نظر من درباره­ي آقاي پيام يزدانجو. ايشان ظاهراً مترجم و نويسنده­اي پرکار است. من دو سه کتاب از ايشان در کتابفروشي خوارزمي ديدم. 1) گويا با بيشتر مقاله­ي ايشان در روزنامه­ي شرق (26/09/1383) موافقم. 2) طبق Duden تلفظ صحيح همان «لاکان» است. گويا طبق «قواعد» هم همين مي­شود. دليل ايشان درباره­ي «لکان» بر من روشن نيست. (توضيح: البته گويا تلفظ بين «لکن» و «لاکان» است ...) 3) نام وبلاگ اگر فرانکولا و دراکولا و کازابلانکا باشد و نام بقالي سر کوچه­ي ما اگر امپراتور باشد، اين نامگذاريها چه «پيام»ي دارد؟ 4) البته وبلاگ آقاي يزدانجو براي من قابل دانلود نبود (به دلايل فني؟) و من متأسفانه نتواستم وبلاگش را دانلود کنم و بعداً دقيق بخوانم  ولي خُب يک چيزهائي يادم است. باصفا بود. 5) اي پيام يزدانجو! گويا گفته بودي وسوسه شدي خط فارسي را تغيير بدهي. البته من هزار مطلب درباره­ي orthography  دارم که بگويم، ولي فعلاً به اين نقل قول توجه کن (پرويز ناتل خانلري، آرمان، مهر 1369؛ ص 45):

بنده در جواني سخت طرفدار تغيير خط فارسي بودم، به لاتين، بعد که زمان گذشت و تجربيات متعدد و مشاهدات در ممالکي که اين کار را کرده بودند و غيره، توبه کردم از اين که خيلي با عجله از تغيير خط گفتگو کنيم. تغيير دادن خط کار آساني نيست. ما هنوز در زبان فارسي به نسبت برخي مملکتهاي ديگر، آن قدرها کتاب نداريم. ولي به هر حال آن مقدار هم که داريم چطور مي­شود به خط تازه نقل کرد، طوري که خرابکاري نشود. يک بار به تصادف با يک استاد دانشگاه ترکيه، همسفر شده بوديم. ديدم دل خوني دارد از اين کار و صريحاً به من گفت که ما از وقتي که خط را تغيير داده­ايم، حتا مثلاً شعرهاي معاصر را نتوانسته­ايم به آن خط منتقل کنيم. براي اين که زبان استاندارد ندارد. بنده خودم گاه در کلمات خيلي فارسي عادي تأمل مي­کنم که اگر فعال دنبال اين کار برويم، يعني اين که به قهقرا رفته­ايم، بچه­هامان، تازه آنهايي که مثلاً کلاس پنج ابتدائي هستند. اين خط را ياد گرفته­اند، حال بگذاريمشان کنار و يک خط ديگر يادشان بدهيم؟

البته دليل من صرفاً «سنت» نيست. دلايل بنده «فني» است. ــ با احترام تمام به پيام يزدانجو.

چهار) نظر من درباره­ي آقاي صالح نجفي. گويا ايشان هم تعدادي کتاب چاپ­شده دارد. از مقاله­اش در روزنامه­ي شرق لذت بردم. دنبال اين بودم پيداش کنم و با هم دوست باشيم. از کسي شنيدم گويا ايشان فرزند آقاي محمدعلي نجفي کارگردان سينما و تلويزيون است. تلفن کردم منزل آقاي محمدعلي نجفي. ارتباط برقرار نشد.

توضيح: من اهل فن در موضوع مورد مناقشه نيستم. ــ من نمي­دانم اصل مقالات اين عزيزان چه بوده. قضاوت من بر اساس آنچه در روزنامه­ي شرق چاپ شده است. البته، متأسفانه، بايد فرض کرد روزنامه­ها مقالات و نوشته­ها را «تحريف» مي­کنند. ــ اگر از ادب و اخلاق خارج شدم عذرخواهي مي­کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 18:5  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |