بسم الله الرحمن الرحيم. ميلاد حضرت علي عليه السلام مبارک باد.
دکتر فرهاد مهديپور دستجردي ميگفت:
يکي از اقوام يا آشنايان يا دوستانش رفته بود ثبت احوال براي دخترش شناسناسنامه بگيرد. نام دختر را «دزيره» نوشته بود. کارمند ثبت احوال با ناراحتي و مخالفت گفت dezire ديگر چيست. اين اسم مجاز نيست. [غربي است و فلان و ...] پدر دختر گفت: اي آقا! تقصير من چيست. تقصير تو است که کتابهاي تاريخ اسلام را مطالعه نکردهاي. اگر سري به آن کتابها بزني ميبيني که dozayre يکي از همسران گرامي پيامبر اسلام است. کارمند ثبت احوال دستپاچه شد و گفت: ببخشيد! ببخشيد! اين هم شناسنامهي «دزيره» خدمت شما.
کليهي حقوق اين لطيفهي واقعي متعلق به دوست من، دکتر فرهاد مهديپور دستجردي است!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 11:30  توسط سیدعباس سیدمحمدی
|
بسم الله الرحمن الرحيم. ظاهراً در مکانهاي نظامي (ستادها، پادگانها، کلانتريها، ...)، طبق نامهاي از مقامهاي بالا، به آنها خبر ميدهند که «تکبير چه چيزي است». تجربهي من چنين بود که در ميدان صبحگاه، تابلويي بزرگ تک تک عبارتهاي تکبير را نوشته بود. چند سال پيش در يک مسجد (مسجدي بين ميدان منيريه و چهارراه ابوسعيد) هم ديدم که روي وايتبورد تمام عبارتهاي «تکبير اصطلاحي» را نوشته بود، که نمازگزاران بدانند پس از شنيدن «تکبير» بايد چه بگويند. نماز جمعه را نميدانم. شايد آنجا هم در تابلو عبارتهاي تکبير اصطلاحي را بنويسند.
خُب. من نميدانم لطف تکبير فعلي، که شامل سه الله اکبر و اعلام رهبري رهبر وقت و تعدادي «مرگ بر» و تعدادي «درود بر» و مطالب ديگر است، چيست. من به رهبر گرامي ايران، و علما، و صاحبان فکر و هنر پيشنهاد ميکنم «تکبير» چنين باشد:
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
محمد رسول الله
نه کلمهاي بيش، نه کلمهاي کم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 17:54  توسط سیدعباس سیدمحمدی
|
بسم الله الرحمن الرحيم. در دوران خدمت سربازي (80—1378) نامهاي از وزارت کشور به استانداريها (و احتمالاً نيروي انتظامي) ديدم، به اين مضمون: «مشاهده شده است بعضي دستهجات و بعضي افراد وابسته به نهضت آزادي در مراسم تشييع و تدفين درگذشتگان خود و ... از پرچم جمهوري اسلامي ايران فاقد آرم جمهوري اسلامي و [بيست و دو] الله اکبر استفاده ميکنند. مقتضي است از چنين اقدام تحريککننده جلوگيري کنند.» خُب. آقايان «اصلاحطلب» و «شجاع» وزارت کشور. «پرچم بدون آرم» بدتر است يا «آرم بدون پرچم»؟ اتفاقاً گويا آنچه در قانون اساسي به آن صراحت کردهاند «سه رنگ پرچم» است، و آرم فعلي را بعدها يک بنده خدا ساخت و حضرت امام امت پسنديد و ــ با رفرانوم يا بي رفراندوم؟ ــ دستور داد آن را در پرچم بگنجانند. اتفاقاً آنچه در شناسنامهها و گذرنامهها و سربرگهاي رسمي و جلوي قطار و جلوي کشتي و آرم نيروي انتظامي و آرم ارتش و آرم بانک ملي و ... ميبينيم، «آرم جمهوري اسلامي» است، و نه پرچم (چه پرچم با آرم، چه پرچم بي آرم). نکته چيست؟ اين آرم چه لطفي دارد؟ اين آرم حاکي از کدام نماد ميهني يا ديني يا تاريخي است؟ اتفاقاً، طبق آنچه در دايرتالمعارفي انگليسيزبان خواندم، پرچم ايران (مشخصاً سه رنگ افقي سبز و سفيد و قرمز) از پرچمهاي قديمي دنيا است. چرا اين سه رنگ کهن و زيبا و غير سياسي را کمتر از اين آرم حد اکثر بيست و هفت ساله ــ و احتمالاً با گرايش «حکومتي» ــ ارج مينهيد؟ و اما سؤال: شما «اصلاحطلبان» و «شجاعان» روزگار ما، که چنين حواستان جمع بوده و استفاده از پرچم فاقد آرم را نادرست و تحريککننده دانستيد، چرا بلد نيستيد به نمايندگان محترم مجلس تذکر دهيد که در بالاي سر رئيس محترم مجلس آرم بزرگ جمهوري اسلامي بدون نشانهاي از سه رنگ مصرّح در قانون اساسي نباشد؟ مگر نه اين که مجلس نماد «قانون» است؟؟
[بسم الله الرحمن الرحیم. تکمله در تاریخ یکشنبه، 27 فروردین 1385:
اصل 18 قانون اساسی: پرچم رسمی ایران به رنگهای سبز و سفید و سرخ با علامت مخصوص جمهوری اسلامی و شعار «الله اکبر» است.
مقداری از آنچه بنده در مقاله عرض کردم نادرست است. جملهی «آرم فعلی را بعدها يک بنده خدا ساخت و حضرت امام امت پسنديد و ــ با رفرانوم يا بی رفراندوم؟ ــ دستور داد آن را در پرچم بگنجانند» بدین شکل تصحیح میشود: «قبل از تصویب قانون اساسی افراد مختلف آرمهای مختلف طراحی و به امام خمینی عرضه کردند. امام خمینی طرح فعلی را پسندید.»]
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 18:1  توسط سیدعباس سیدمحمدی
|
بسم الله الرحمن الرحيم. قسمتهائي از: نيرهالسادات احتشام رضوي، خاطرات نيرهالسادات احتشام رضوي (همسر شهيد نواب صفوي)، تدوين: حجتالله طاهري، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1383.
... آخرالامر من از روي اجبار به ديدار آيتالله محمد بهبهاني هم رفتم. وي در برگرداندن شاه به ايران در زمان دکتر مصدق، نقش مهم و محوري داشت ... گفتم بدانيد که آقاي نواب سرباز امام زمان (عج) است و به خاطر اسلام قيام کرده و به خاطر اسلام وارد صحنهي مبارزه شده است ... او [= بهبهاني] گفت: «سرباز امام زمان (عج) يعني آدمکش؟ يعني تروريست؟» گفتم: «سگکشي غير از آدمکشي است. آنها سگکشي کردهاند.» اين جواب براي او خيلي سخت و گران آمد؛ من با بياعتنايي خداحافظي کردم و بيرون رفتم ... (ص 127 و 128)
... تيمور بختيار که ظاهراً در آن زمان براي بازديد به آنجا آمده بود، گفت که خانمها ببينيد نواب صفوي چه بلايي بر سر شوهرانتان آورده است. يکي از زنان گفت: «ما نميدانيم اين نواب ... کيست؟» تا اين حرف اهانتآميز و بيادبانه از دهان او خارج شد، من فرياد کشيدم که ساکت شو که خداوند دهانت را پر از آتش جهنم کند؛ آيا نميداني که اگر همسرت بداند به ساحت مقدس آقاي نواب توهين و بيادبي کردهاي، تو را طلاق ميدهد و از خانه بيرون مياندازد؟ ... مادر آقاي نواب که از برخورد من دستپاچه شده بود، ميگفت: «نيرهالسادات ساکت باشيد.» گفتم که نه خانم، چرا ساکت باشم؟ اين زن به تحريک بختيار به ساحت مقدس آقاي نواب اهانت ميکند، اهانت به نواب، اهانت به اسلام است ... (ص 130)
... من پوشيه داشتم و حجابم کامل بود ... (ص 134)
... بنابراين فداييان اسلام در بلاتکليفي به سر ميبردند، البته فداييان اسلام، براي کسب تکليف، پيش من ميآمدند و سؤال ميکردند که آيا اجازه ميدهيد تا اقدامات مسلحانه را شروع کنيم؟ که متأسفانه من به سبب ترس از جان آقاي نواب، نمي توانستم با آنان موافقت کنم ... (ص 137)
... اگر من در آن زمان موفق ميشدم پيکر آقاي نواب را بگيرم، قيام مهم و خونيني به پا ميکردم؛ اما متأسفانه پيکر آقاي نواب را به من ندادند ... (ص 142)
+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 11:7  توسط سیدعباس سیدمحمدی
|
بسم الله الرحمن الرحيم. کتاب اخلاق الاهي، جلد چهارم، آفات زبان، بخش يکم، اثر مجتبي تهراني را خواندم (چيزي بيش از «تصفّح»). البته کتاب را «تدوين» کردهاند. کتاب 14 فصل است: غيبت؛ دروغ؛ بهتان؛ تهمت؛ مراء؛ جدال؛ خصومت؛ لعن و نفرين؛ شماتت؛ فحش؛ فرو رفتن در باطل؛ استهزا و سخريه؛ سخنچيني؛ بيهودهگويي. هر فصل شامل هفت قسمت است: مقدمه؛ تعريفِ ...؛ اقسامِ ...؛ نکوهشِ ... از ديد شرع؛ ريشههاي دروني ...؛ پيامدهاي زشتِ ...؛ راههاي درمانِ ... .
ديباچهي تنظيمکننده هم مانند ديباچههايي است که بر اين کتابها مينويسند: «... وجود فرهمند و فرازمند استاد فرهيختهي ما، فقيه عارف، حجهالحق، آيتالله مجتبي تهراني ـ دام ظلّه ـ همچون کوهساراني است که ... سالها است کرسي دروس فقه و اصول استاد، رکن رکين سطوح عالي حوزهي علميهي تهران و مجمع فضلاي مستعدّ امّالقراي انقلاب اسلامي است ...»
خُب. من گمان ميکنم اين «الگوي تکرارشونده» که در اين کتاب به کار رفته، مناسب کتاب «اخلاق» نيست. شايد براي آموزش در دانشگاه و امتحان گرفتن خوب باشد، ولي گمان نکنم غرض آيتالله تهراني و تنظيمکنندگان محترم چنين باشد.
برای آن استاد گرامی و دستاندرکاران چاپ کتاب آرزوی موفقيت میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 17:54  توسط سیدعباس سیدمحمدی
|
بسم الله الرحمن الرحيم. حدود سال 1375 دکتر محمدهادي شفيعيها به من فرمود آقاي ابوالقاسم قرباني نياز به کسي دارد که روزي يکي دو ساعت (؟) برايش کتاب فرانسوي بخواند. من البته عرض کردم که فرانسوي بلد نيستم. به هر حال از بهر ديدار با ابوالقاسم قرباني، به منزلش رفتم. خانهاش اميرآباد شمالي بود. برايش گل گرفتم. گويا حدود يک ساعت در محضرش بودم. گويا کاملاً يا در حد کامل نابينا شده بود. شکّم از اين است که گويا خودش اين طور ميگفت، که مثلاً به صورت تار بعضي چيزها را ميبيند. عکسي از زمان ازدواجش به ديوار بود. يادم نيست که گفت فرزند دارد يا نه.
کتاب فونتيک زبان فرانسوي اثر حوريه عظيما را با خودم برده بودم. نام کتاب را به آقاي قرباني گفتم. ايشان مطلبي گفت که باعث شد من نکتهاي ياد بگيرم و به آن مقيد شوم. «زبان فرانسوي» از «زبان فرانسه» درستتر است. بهتر است براي اسم از «فرانسه» و براي صفت از «فرانسوي» استفاده کنيم.
ميگفت در مؤسسهي عالي ... (يادم نيست مؤسسهي عالي کجا) استاد بود. استاد رياضي يا درسهاي ديگر. فرح، قبل از ازدواجش با شاه، از شاگردان او بود، و اتفاقاً يادش است که نسبت به بقيهي دانشجوها باهوشتر و زرنگتر بود. بعد از اين که فرح ملکه شد، شاه دو سه بار قرباني را به دربار دعوت کرد و صميمانه به او گفت «هر درخواستي داري بگو تا برايت انجام دهم». قرباني هر مرتبه جواب ميدهد که من معلم هستم و خواستهاي ندارم.
بعد از انقلاب، يا به دليل اين که قرباني استاد فرح بوده يا به دليل اين که شاه او را چند بار به کاخ دعوت کرده بوده، حقوق او را قطع ميکنند، و همچنين بازنشستگياش را. گويا قرباني گفت در پيگيري کارش کمي کوتاهي کرده بوده وگرنه افراد ديگري هم بودند که وضعيتي شبيه او داشتند ولي کارشان را درست کردند. قرباني ناراحت (بسيار ناراحت) بود که در اين وضعيت جسمياش چرا حقوق بازنشستگي ندارد.
کارهاي ابوالقاسم قرباني را خانمي محجبه و ميانسال انجام ميداد.
ديگر ايشان را نديدم.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 15:55  توسط سیدعباس سیدمحمدی
|