تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

شهادت مصطفی عقاد و درگذشت منوچهر آتشی

            بسم الله الرحمن الرحيم. طبق نشريات، منوچهر آتشي (متولد 1310) در تاريخ 29 آبان 1384 درگذشت. چند روز پيش از آن هم مصطفي عقّاد در حمله­اي تروريستي شهيد شد.

            من حدّ اقل دو بار به آتشي تلفن کردم. يک بار شماره­ي تلفن م. آزاد را مي­خواستم، يک بار هم تلفن همسر مرحوم احمد شاملو را. هر دو بار با مهرباني و محبّت رفتار کرد. آنچه خواستم در اختيارم گذاشت. گويا کمي هم گپ زديم. (گويا يک بار هم تلفن کردم در مورد اسماعيل نوري علاء و پرتو نوري علاء (و محمدعلي سپانلو؟) سؤال کنم. در اين مورد يقين ندارم.) دو سه سال پيش از بهاء­الدين خُرّمشاهي پرسيدم از ديد او بزرگترين شاعران ايراني معاصرِ در قيد حيات چه کساني هستند. گفت: منوچهر آتشي و سيمين بهبهاني. (تقدّم و تأخّر نامها را يادم نيست.) البته نويسنده­ي اين وبلاگ نه شعرخوان است و نه شعرشناس.

حدود دو سال قبل، در محل کار سابقم آقاي آتشي­اي را ديدم که پسرعمو يا برادرزاده­ي منوچهر آتشي بود. نام کوچکش را يادم نيست. همکاري موفقت با ما داشت. رفيق شديم. يک بار مرا با پرايدش از تجريش تا پل گيشا رساند. اتفاقاً دفعه­ي اول سلام و عليکمان بود. از من بزرگتر بود. باصفا و خوش­برخورد بود. مي گفت پانزده سال آمريکا بوده. کارشناس ارشد در رشته­ای بود که نامش را يادم نيست. مدخل «رازي» از Dictionary of Scientific Biography را ترجمه کرده بود. مسئول مافوقم با من مشورت کرد که ترجمه­اش خوب است يا نه. من، جسارتاً، گفتم خوب و مورد تأييد است. خيلي تلاش کرده بود. بعضي مسائل را از مهدي محقق پرسيده بود. يکي دو بار در قسمتهاي مختلف اداره ديدمش. ديگر نديدمش!

شادي روح و علوّ درجات آن نازنين فاتحه و صلوات مي­خوانم، و درگذشتش را به خانواده و نزديکان او و اهل فرهنگ و انسانيت تسليت مي­گويم.

 

            طبق ويکيپديا، مصطفي عقّاد متولّد 1930 بود و در 11 نوامبر 2005 قرباني حمله­اي تروريستي شد و جان باخت. درباره­ي فيلمهاي معروفي که اين کارگردان مسلمان ساخت، نياز نيست من چيزي بگويم. شادي روح و علوّ درجاتش فاتحه و صلوات مي­خوانم و ان شاء الله با پيامبر اسلام و حمزه­ي سيدالشهداء محشور شود. آمين.

            (توضيح: شايد لفظ «شهيد» برايتان عجيب باشد. من عضو فرهنگستان لقب­سازي و عنوان­سازي «نيستم». فقيه و شهيدشناس هم نيستم. فقط، چون ميان شکل درگذشت عقّاد و درگذشت سيدمحمد حسيني بهشتي کمال شباهت را ديدم، گمان کردم يا هر دوي اين عزيزان شهيدند، يا ... . بهشتي فردي مسلمان بود که در حادثه­اي تروريستي جان خود را از دست داد. عقّاد هم فردي مسلمان است که در حادثه­اي تروريستي جان خود را از دست داده. لطفاً کمي فکر کنيد.

            مطلبي ديگر. طبق دهخدا، عقّاد معادل عاقد است؛ و سازنده و فروشنده­ي نخ و تکمه. عِقاد هم نخي است که در آن مهره­هائي است و به گردن کودک مي­آويزند.

            شايد نيک باشد خيابان يا نهادي هنري يا فرهنگي در تهران يا جائي ديگر را به اسم مصطفي عقّاد بنامند.)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:5  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

تصویر و سخن امام خمینی در ابتدای کتابها

            بسم الله الرحمن الرحيم. گويا در ابتداي تمام کتابهاي درسي دبستان و راهنمائي و دبيرستان و پيش­دانشگاهي (و ظاهراً کتابهاي تربيت معلم) عکس و جمله­­ای/جملاتي از امام خميني رَحِمَهُ الله است. گويا کتابهاي چاپ انتشارات دانشگاه تهران هم چنين است؛ با تصويري گرافيکي از امام خميني، و نقلي ثابت يا غير ثابت از ايشان. من الان از اين انشارات فقط مقاومت مصالح تيموشنکو چاپ 1374 را دارم که فاقد تصوير و جمله است. به هر حال. من از وجوب شرعي يا لزوم قانوني اين که در ابتداي تمام کتابهاي درسي (دبستان و ...) بايد تصوير و نَقلي از امام خميني بيايد بي­خبرم. اصولاً چه بسا آوردن تصوير و سخناني از امام خميني در ابتداي کتابهاي کالبدشناسي و فيزيولوژي و زيست­شناسي و فيزيک مدرن (همگي مربوط به دوره­ي تربيت معلم، که در حال حاضر در اختيار من است) مغاير با حفظ حرمت و جايگاه آن مرد ربّاني باشد. البته تهيه­کنندگان کتابها سعي مي­کنند سخناني از امام خميني را انتخاب کنند که با نام و موضوع کتاب سنخيت و ارتباط داشته باشد، ولي در مورد کتابهائي مانند فيزيک مدرن و کالبدشناسي چون واقعاً در فرمايشات آن مرد شريف سخني فيزيک مدرني يا کالبدشناختي نيست (يا بعيد است باشد)، تهيه­کنندگان خيال خود و ديگران را راحت مي­کنند و هر يک از مواعظ يا نصايح ايشان را براي چاپ انتخاب مي­کنند.

            شايد «اگر» وجوب شرعي و لزوم قانونيِ آمدنِ تصوير و سخني از فردي در ابتدای کتابها ثابت شود، بهتر است اين وجوب و لزوم منحصر در حضرت امام خميني نباشد. عقلاً و منطقاً، بهتر است در ابتداي کتاب تاريخ، سخني از استاد تاريخ باشد يا حضرت امام خميني؟ به همين ترتيب، کتاب شيمي.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:39  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

عمرو بن سعید/عمر بن سعد

            بسم الله الرحمن الرحيم. محمدرضا اسدزاده، «به ياد استاد علي­اکبر غفاري محقق و مصحح متون اسلامي: زنده­دار ميراث شيعه»، همشهري، پنج­شنبه، 26 آبان 1384؛ ص 7 (رسم خط مطابق اصل): «[علي­اکبر غفاري:] هنگامي که خواستم کتاب غيبت نعماني را که متعلق به زمان غيبت صغراي امام زمان (عج) است، تصحيح و چاپ کنم، شروع به تحقيق درباره آن کردم ... راوي عمرو بن سعيد بوده و کاتب آن را عمر بن سعد خوانده و اين حديث را محدث در کتاب خود به همين طريق نقل مي­کند و بياني دارد که مي­گويد، گرچه عمر بن سعد خبيث­ترين افراد است اما ما اين حديث را نقل کرديم تا بدانيد که دشمنان ما هم اين حرف­ها را گفته­اند.»

            شادي روح و علوّ درجات علي­اکبر غفاري­صفت (1383—1303) فاتحه و صلوات مي­خوانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 11:52  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

متوسط سن دانشمندان هسته ای ما

            بسم الله الرحمن الرحيم. روزنامه­ي شرق، چهارشنبه، 25 آبان 1384؛ ص 2 (رسم خط مطابق اصل): «دبير شوراي عالي امنيت ملي [= علي لاريجاني] گفت: اينکه متوسط سن دانشمندان هسته­اي ما 30 سال است يعني همه آنها از نسلي هستند که امام (ره) پرورش داده است و آمريکايي­ها اين نکته را فهميده­اند که اگر به جوانان ايران مجال دهند آنها تمام مراتب پيشرفت را با اتکا به اعتماد به نفس خود طي مي­کنند.»

            1) واقعاً آيا درباره­ي «سن دانشمندان هسته­اي ما» آمار گرفته­اند؟ نهاد يا فردي درخواست کرده که آمار بگيرند؟ نيازي به چنين کاري هست؟ آيا احياناً آمار گرفتند تا يکي از مسئولان عالي­رتبه­ي ايران، اين آمار را بزند توي سر آمريکا؟

            2) حتا اگر چنين آماري صحيح باشد، عدد 30، «متوسط سن دانشمندان هسته­اي ما» است، يعني لزوماً تک تک آنان 30ساله نيستند.

            اگر 1000 نفر 25ساله، و 500 نفر 30ساله، و 150 نفر 50ساله، باشند، متوسط سنّ آنها 30 مي­شود:

30 = (1000 + 500 + 150) : (1000*25 + 500*30 + 150*50)

            3) ببخشيد. آمريکائي­ها «اين نکته» را از کجا فهميدند؟ و فرضاً اگر هم فهميدند، آيا لزوماً به نتايج بعدي هم که شما فرموده­ايد مي­رسند؟

            4) ببخشيد. مگر امام خميني رحمت الله عليه تک تک نسل 30ساله­ها را پرورش داده؟ مثلاً خود بنده­ي حقير 33ساله را امام خميني پرورش داده؟ آن مرد ربّاني مگر مسئول پرورش بوده؟

            5) خود جناب­عالي و برادران دانشمند و بزرگوارتان که 30ساله نيستيد و پرورده­ي نسل šāh هستيد، آيا از سال 1357 تا به حال «کم به پيشرفت ملّت ما کمک کرده­ايد»؟

***

            با احترام به آقاي علي لاريجاني و آرزوي توفيق براي او و همگان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 23:37  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

اهدای جایزه ی نوبل رسم خط فارسی و لاتین نویسی فارسی

            بسم الله الرحمن الرحيم. برندگان جايزه­ي نوبل رسم خط فارسي و لاتين­نويسي فارسي سال 1384  را بدين شکل اعلام مي­کنم:

            1) روزنامه­ي شرق، به دليل کاربرد املاي

 

ســئــوال

 

و اصرار اکيد بر آن، و اثر احتمالي­اش بر نويسندگان و روزنامه­نگاران و عامه­ي مردم، برنده­ي جايزه­ي رسم خط فارسي است. اين روزنامه به دليل املاي

منشاء  آن

و

مبداء  آن

شايسته­ي تقدير است. مطالعه­ي يک سال روزنامه­ي کيهان، جايزه­ي روزنامه­ي شرق است.

            2) شرکتي که براي واژه­ي «پاکسان» لاتين­نويسي

Paxan

 و جائي که

بيمکث

و

Bimax

 

را معادل هم قرار مي­دهد، برنده­ي جايزه­ي لاتين­نويسي فارسي­اند. مطالعه­ي يک سال روزنامه­ي رسالت، جايزه­ي اين عزيزان است.

***

            توضيحات: يک) املای سـئـوال هم در فارسی بی­منطق است و هم در عربی. همچنين از نظر بحث «همزه»، الگوي so’āl و mo’āxeδe يکسان است. حال، قاعدتاً، موجّه بودن سـئـوال موجب موجّه بودن مـئـواخذه است.

            دو) البته جايزه­ي نوبل رسم خط فارسي و لاتين­نويسي فارسي ساخته­ي من و انتخاب­کننده­ي برگزيدگان و عهده­دار جايزه­هايش اين بنده است!

            سه) من نمي­دانم اصل Bimax و معادلش در املاي فارسي «بيمکث» است، يا اصل «بيمکث» و لاتين­نويسي­اش Bimax است. به هر حال، اگر اصل «بيمکث» است، لاتين­نويسي­اش bimakθ (يا با کمي ارفاق bimaks) است. اگر اصل Bimax و از انگليسي است،  معادلش در املاي فارسي «بيمکس» است.

            چهار) لاتين­نويسي «پاکسان» فقط pāksān است. با کمي ارفاق، و حذف ماکرونها: paksan .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:11  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

قرآن و نهج البلاغه و صحیفه ی سجادیه و مفاتیح الجنان

            بسم الله الرحمن الرحيم. محسن کديور، روزنامه­ي شرق، شنبه، هفت آبان 1384؛ ص 2 (رسم خط مطابق اصل): «... نهج­البلاغه ... اينجانب بنا بر کار آماري که بر روي صحيفه سجاديه ــ زبور آل محمد ــ انجام داده­ام شفاعت به توکل، يک به ده هزار است ...» ايضاً محسن کديور، به نقل از خبرنگار، در همان مأخذ: «... [کديور] از برخي ادعيه انتقاد کرد و از قرائت «صحيفه سجاديه» در مقابل مفاتيح دفاع و دعايي از صحيفه سجاديه را قرائت کرد.»

            گمان مي­کنم خود شيخ عباس قمي هم اين قدر علم و معرفت ديني و اين قدر انصاف داشته که مفاتيح­الجنان را برتر از نهج­البلاغه و صحيفه­ي سجاديه نداند. ظاهراً هدف و غرض آن مرحوم هم چنين نبوده. و اما بعد. اي عالم گرامي! آقاي محسن کديور! اولاً نهج­البلاغه کتابي «فنّي» است، و شايد تعدادي از خود بزرگان عُلما بايد دوره­ي نهج­البلاغه­خواني/نهج­البلاغه­فهمي بگذرانند. (من الان نسبت به صحيفه­ي سجاديه متمرکز نيستم، و فنّي بودن يا نبودنش در مقايسه با نهج­البلاغه را نمي­دانم.) ثانياً اگر من به جاي شما بودم، چنين مي­گفتم: «اي شيعيان! مفاتيح­الجنان کتاب خوب و شريفي است. خدا مؤلفش را رحمت کند. ولي من به شما عزيزان توصيه مي­کنم در حدّ بضاعتتان از قرآن و نهج­البلاغه و صحيفه­ي سجاديه هم بهره­مند شويد. ان شاء الله قرآن که در منزل اکثر ماها است. نهج­البلاغه و صحيفه­ي سجاديه هم تهيه کنيد و بخوانيد.» ثالثاً با احترام به شما، و آرزوي توفيق براي جناب­عالي، نوشته­ام را ختم مي­کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:23  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، در هر کسوت و هر سنگر، البته ...

            اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. قسمتي از نامه­ي انصراف صادق محصولي از نامزدي وزارت نفت، به رئيس جمهور: «... بنده در هر کسوتي خدمتگزار نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران بوده و بدان افتخار خواهم کرد» (روزنامه­ي شرق، پنج­شنبه، 19 آبان 1384؛ ص1). قسمتي از نامه­ي موافقت رئيس جمهور با استعفاي صادق محصولي، به نقل از مأخذ فوق: «مطمئنم جناب­عالي در هر سنگري خدمتگزار صادق براي اسلام و انقلاب اسلامي خواهيد بود.»

            بله. کسوت کسوت است. سنگر هم سنگر است. فرقي ندارد. ولي عملاً بعضي کسوتها زيباتر و بعضي سنگرها گرم و نرمتر است. انتخاب کنيد: سنگر جبهه­ي جنگ؛ سنگر مبارزه با استبداد؛ سنگر وزارت نفت؛ سنگر سفارت ايران در کشورهاي ديگر؛ سنگر شهرداري تهران؛ سنگر قسمتي از مجمع تشخيص مصلحت نظام («قسمتي» = جائي که سيدمحمد خاتمي رفت)؛ سنگر فرهنگستان زبان و سنگر ... (که الان حسن حبيبي سنگربان هر دو است).

            شرط موفقيت در ايران: کسوت مناسب براي مديريت (پيرهن يقه­بسته و ...)؛ ادبيات مناسب («اسلام» و «انقلاب» و ...)؛ و داشتن مدرک «سنگرباني». البته «سنگرباني» هم دکتري و فوق ليسانس و ليسانس و فوق ديپلم و ديپلم دارد. بر حسب هر کدام، به سنگر عالي­مقامتري مي­روي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 16:49  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

فریده مهدوی دامغانی

            بسم الله الرحمن الرحيم. سوم آبان 1384/بيست و يکم رمضان، تلويزيون گفت و گوي سهيل محمودي و خانم فريده مهدوي دامغاني را نشان مي­داد. با ستايش جنبه­هاي «دين­دوستانه­»ي ايشان و پدر گرامي­شان، قسمتهائي از سخنان فريده مهدوي دامغاني و مشخصاتي از ايشان را از: «ضرورت ترجمة آثار ادبي کلاسيک: گفتگوي رضي خدادادي با دکتر فريده مهدوي دامغاني»، مترجم، شماره­ي 39، پائيز و زمستان 1383؛ ص 32—17، نقل مي­کنم.

            1) فريده مهدوي دامغاني، فرزند احمد مهدوي دامغاني، متولد 1342، دکتر ادبيات (با تخصص دوره­ي قرون وسطاي اروپا)، صاحب 117 ترجمه (تا سال 1383) و 52 ترجمه­ي زير چاپ.

            2) آشنا با (يا مسلّط بر) زبانهاي فرانسوي، انگليسي، اسپانيائي، ايتاليائي و لاتين.

            3) شانزده ساعت در روز کار ترجمه مي­کند. حتماً بين 15 تا 20 صفحه ترجمه مي­کند.

            4) مترجم قرن بيست و يکم وظيفه دارد با توجه به پيشرفتهاي تکنولوژيک گوناگون در امر چاپ و نشر در جهان، به کار خود سرعت ببخشد و بسياري از وسواسهاي غير ضروري و ناشي از يک رشته زمينه­هاي ذهني قديمي و سنتي را کنار بگذارد و بيشتر در انديشه­ي ارتقاء ذهن و انديشه­ي هم­ميهنان خود باشد ... شايد به خاطر همين زمينه­هاي ذهني غلط ... از ... مصر و سوريه و لبنان و ترکيه و ... و هندوستان و کره و ژاپن ... بسيار عقبتر هستيم.

            5) ناشر اکثر آثارم خودم هستم. ترجمه و حروفچيني و ويرايش و چاپ و طراحي جلد در اسرع وقت.

            6) توضيح اين سرعت بسيار ساده است. علت اين است که به ياري پروردگار، چون با زبانهاي فرانسوي و انگليسي و ايتاليائي آشنائي کامل دارم خوشبختانه از مراجعه به فرهنگ لغت بي­نيازم. در مورد زبان اسپانيائي و لاتين و تا حدّي پرتغالي، اعتراف مي­کنم که بايد گهگاه به سراغ فرهنگ لغت بروم. باور بفرمائيد که همين امر کار مترجم را سرعت مي­بخشد.

            7) گفته­ام که وظيفه­ي کنوني مترجم ايراني، ترجمه­ي سريع و دقيق و واضح و روشن متون قديمي اروپائي به فارسي است.

            8) تنها خودم مي­توانم با در اختيار داشتن چندين متن از زبانهاي گوناگون، ترجمه­ي خود را مرور و تصحيح و ويرايش کنم.

            9) مسئله­ي من از ساير مترجمان متفاوت است.

            10) از پدر عزيزم استدعا کردم تا عنايت فرمايند و به مرور و بازخواني و ويرايش و تصحيح نوشته­هايم بپردازند.

            11) نصايح و توصيه­هاي آنان، و به­ويژه پدرم را مطيعانه و کورکورانه به اجرا مي­گذارم.

***

            خُب.

            يک) عالم و دانشمند گرامي، اسماعيل گندمکار، به من مي­گفت: «به آنه­ماري شيمل گفتم شما که بزرگترين شمس­شناس هستي، آيا مي­داني خودِ شمس تبريزي مريد که بوده؟ شيمل گفت نه. گفتم مريد سيّداسماعيل بَرزَنجي بوده، که من (گندمکار) 120 جلد کتاب آماده­ي چاپ از او دارم.» همچنين آقاي گندمکار به من گفت: «يکي از پروژه­هاي فعلي من ترجمه­ي همزمان قرآن به ده زبان مهم دنيا است.»

            وقتي فرمايشات خانم مهدوي دامغاني را خواندم، بي ­اختيار به ياد سخنان آقاي گندمکار افتادم.

            [به نظر من آقاي اسماعيل گندمکار از شايستگان فکري زمان ما است، ولي به هر حال ...]

            دو) حيف که خانم مهدوي دامغاني به آلماني مسلّط نيست، و کارش هم نوشته­هاي فلسفي نيست (نوشته­هاي ادبي است)، وگرنه در عرض يکي دو سه سال تمام آثار کانت و نيچه و هايدگر و ويتگنشتاين و ... را ترجمه مي­کرد.

            سه) به همکار سابقم گفتم: «ما 150 نفريم، سالي يک کتاب هم درنمي­آوريم. فريده مهدوي دامغاني يک نفر است، سالي 150 کتاب درمي­آورد.»

            [اغراق و بي­دقتي من در اعداد و ارقام روشن است.]

            چهار) «ترجمه ماهيتاً کاري دشوار است»، و به قول کامران فاني: «ترجمه فنّي است هنري و هنري است فنّي.»

            پنج) واي از «قرن بيست و يکم».

            شش) ترجمه نيازمند رجوع به ديکشنريهاي عمومي و تخصصي مختلف و احياناً دايرت­المعارفهاي عمومي و تخصصي مختلف، و به طور کُلّي منابع مختلف است. خانم مهدوي دامغاني اگر رجوع نکند، کيفيت کارش چه گونه مقبول است؟ اگر رجوع کند، چه گونه روزي 20—15 صفحه ترجمه مي­کند؟

            جواب احتمالي: «به ياري پروردگار، چون با زبانهاي فرانسوي و انگليسي و ايتاليائي آشنائي کامل دارم خوشبختانه از مراجعه به فرهنگ لغت بي­نيازم. در مورد زبان اسپانيائي و لاتين و تا حدّي پرتغالي، اعتراف مي­کنم که بايد گهگاه به سراغ فرهنگ لغت بروم. باور بفرمائيد که همين امر کار مترجم را سرعت مي­بخشد.»

            هفت) احتمالاً کتابهائي که خانم مهدوي دامغاني ترجمه مي­کند داراي تعداد قابل توجهي نام افراد اروپائي است. بنده که دستي در پژوهش و ويرايش دارم، تجربه­ام اين است که حتا با استفاده از دو منبع اختصاصي و حدود ده منبع غير اختصاصي ديگر، تلفظ نام بعضي افراد مشخص نمي­شود، و ابتدائاً بايد از راههائي (جست و جوي عادي اينترنتي؛ فهرست کتابخانه­ي کنگره؛ ...) به «ملّيت» فرد آگاه شوم و سپس يا از طريق «قاعده­داني» يا عنداللزوم از طريق گفت و گو با شخصي هم­ملّيتِ آن فرد (در ياهو مسنجر يا جاهاي ديگر)، از تلفظ نام او خبردار شوم.

            خانم مهدوي دامغاني اين مسئله را چه گونه حل مي­کند؟

            هشت) گمان کنم نه نجف دريابندري و نه شادروان کريم امامي، خود را به هيچ دليلي از مراجعه به فرهنگ لغت بي­نياز نمي­دانند.

            نُه) بنده از افرادي برزيلي (که اتفاقاً زبان­شناس و روزنامه­نگار بودند) تلفظ نام بعضي نامهاي برزيلي را مي­پرسيدم. حتا آنها في­المجلس به من جواب نمي­دادند.

            ده) بهاء­الدين خُرّمشاهي، که به «پُرکاري» معروفيتي دارد، و 18 سال هم از خانم مهدوي دامغاني بزرگتر است، از نظر تعداد آثار به آن بانو نمي­رسد.

            يازده) ميرشمس­الدين اديب­سلطاني که ظاهراً آگاهي­اش به زبانهاي مختلف کمّاً و کيفاً بيش از خانم مهدوي دامغاني است، و 32 سال هم از ايشان بزرگتر است، از نظر تعداد آثار به گرد غبار آن بانو نمي­رسد.

            دوازده) آيا ايشان درباره­ي «تأليف» و «ويرايش» هم به چنين شيوه و سرعتي قائل است؟

            سيزده) خانم مهدوي دامغاني مترجم است يا «متخصص نظريه­ي ترجمه»؟

***

            با احترام به خانم فريده مهدوي دامغاني، و بهترين آرزوها براي ايشان و خانواده و پدرش.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 9:54  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

دانشگاه هاوائی و دانشگاه آزاد اسلامی

            بسم الله الرحمن الرحيم. طبق «نقل» روزنامه­ي شرق، چهارشنبه، 4 آبان 1384؛ ص 10:

            «... فردي به نام اردشير ق. تا سال 1374 فاقد تحصيلات عالي بوده و به شغل کشاورزي در شهرستان لنگرود اشتغال داشته است. اردشير پس از ارتباط با دانشگاه آمرکائي هاوائي، مدارک ليسانس و فوق ليسانس و دکتري­ي علوم سياسي خود را از اين دانشگاه اخذ کرده و با تأسيس مؤسسه­اي به نام مؤسسه­ي سازمان مرکزي مناطق خاور ميانه [و؟] آسياي مرکزي دانشگاه بين­المللي هاوائي و ايجاد شعبي با مرکزيت کيش و قشم و تهران و تبليغات از طريق سايت اينترنتي دانشگاه هاوائي، اقدام به جذب و پذيرش دانشجو و فعاليت­هاي آموزشي در رشته­هاي پزشکي و غير پزشکي کرده است ... اردشير با اخذ مبالغ کلان تعداد کثيري دانشجو به روش غير حضوري و ارتباط دانشجو با استاد به شيوه­اي بسيار سهل­گيرانه در مدت کوتاه و غير معقول ابتدا دانشجويان خود را از ميان مسئولان کشوري و لشگري اعم از ... پذيرش مي­کرده و و مدارک تحصيلي در دوره­هاي ليسانس و فوق ليسانس و دکتري اعطا مي کرده است ... اين دانشگاه هفت هزار نفر را فارغ­التحصيل کرده است ...»

            من اطلاعات خاصي از موضوع ندارم. و اما ارتباط اين خبر با دانشگاه آزاد اسلامي.

            1) طبق دفترچه­هاي راهنماي آزمون ورودي دانشگاه آزاد اسلامي، وجه ثبت نام براي دوره­ي دکتري­ي تخصصي چـــــهـــــل هـــــزار تـــــومـــــان و براي دوره­ي کارشناسي ارشد ناپيوسته بـــــيـــــســـــت هـــــزار تـــــومـــــان است.

            2) طبق همان دفترچه­ها، يکي از شرطهاي عمومي براي شرکت در آزمون «نداشتن عناد (و نه اعتراض) با جمهوري اسلامي ايران» است. ذکر و تصريح «عناد (و نه اعتراض)» ظاهراً دموکراتيک است، يعني «اعتراض اشکالي ندارد». بله. ظاهراً دموکراتيک است.

            آخر وقتي من حاضر شوم، و حتا سر و کله بشکنم، که «صرفاً براي شرکت کردن در امتحان ورودي» مبلغ چـــــهـــــل هـــــزار تـــــومـــــان بپردازم، و ابداً معلوم نباشد که من قبول مي­شوم يا نه، آيا در مراحل بعد به مخيّله­ام خطور مي­کند درباره­ي ميزان شهريه حرفي بزنم و اعتراضي کنم؟

            به همين ترتيب وقتي من در چنين جامعه­اي زندگي کنم، عناد که سهل است، آيا اصولاً وقت و نا و توان و جرئت اعتراض دارم؟

            3) چون بحث دانشگاه هاوائي واقعاً ارتباطي با دانشگاه آزاد بنده خدا پيدا نکرد، جز اين که دانشگاه آزاد برعکس دانشگاه هاوائي است، و «با اخذ مبالغ ناچيز تعداد کمي دانشجو به روش حضوري و با شيوه­اي بسيار سخت­گيرانه در مدت طولاني و معقول» آموزش مي­دهد، با اين سؤال حياتي نوشته­ام را ختم مي­کنم:

            چه گونه پيدا کنيم آن 000"7 نفر را در ميان 000"000"70 نفر؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 20:39  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

اکبر هاشمی بهرمانی و امام حسین و خدا

            بسم الله الرحمن الرحيم. چند سال قبل هنگامي که آقاي رفسنجاني در آرامگاه امام خميني سخنراني مي­کرد، فردي از ميان جمعيت به سمت ايشان تيراندازي کرد؛ ظاهراً به قصد ترور. من از تلويزيون ديدم. به محض شنيده شدن صداي گلوله، محافظان آقاي رفسنجاني خود را به ايشان نزديک کردند و سپر او ساختند. من ابتدائاً گمان کردم کار محافظان «الکي» و «فيلمي» است، ولي من اشتباه کردم. نظرم حدود چند ساعت بعد عوض شد.

            بله. من اشتباه کردم. وقتي فردي خود را منتسب به شخصي عالي­مقام بداند، واقعاً حاضر است براي او دست و پا بدهد. جان بدهد. الان اگر کسي محافظ مخصوص رهبر ايران يا رئيس­جمهور يا وزير يا ... باشد، واقعاً حاضر است جانش را در راه او به خطر بياندازد. اکبر گنجي وقتي خود را سپر مي­کرد تا مُشت مهاجمان به سروش نخورد، سروش را مهم و عزيز و نازنين مي­دانست. وقتي «قبل از سال 1357» مردم به دستور و فتواي مراجع تقليد به خيابان مي­آمدند، به دليل اين بود که مراجع تقليد را مهم (و بالأخره افرادي در مسير پيامبر و ائمّه) مي­دانستند.

            شايد دليلش اين است که وقتي به ما مسئوليت حفاظت از فردي مهم را واگذار مي­کنند، اين به ما اعتماد به نفس خاصي مي­دهد، و اصولاً در موقعيتهاي غير از انجام دادن وظيفه­ي حفاظت از آن مقام هم يک «احساس قدرت» در ما هست. همان احساس قدرت، به ما اعتماد به نفس مي­دهد.

            خُب. امام حسين عليه­السلام نسبت به خدا، مانند محافظ رفسنجاني نسبت به رفسنجاني است. امام حسين خود را مسئول حفظ دين خدا مي­دانست، و در راه خدا جان خود و ياران و فرزندانش را تقديم کرد. امام حسين اهميت خدا را مي­دانست. ماها نمي­دانيم. حاليمان نيست. به قول علي رجبي: «ما براي خدا به اندازه­ي يک سطل ماست ارزش قائل نيستيم.» شايد زياد شنيده­ايد که: «فقط اوسّا کريم. من فقط براي اوسّا کريم کار مي­کنم.» آيا واقعاً ماها زندگيمان وقف اوسّا کريم است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 16:44  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |