تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

هایده و کارلوس کاستاندا و عبدالکریم سروش و حسین درخشان

            بسم الله الرحمن الرحيم. احتمالاً از کنار هم آمدن نام اين عزيزان تعجب مي کنيد.

            1) ارتباط هايده و عبدالکريم سروش. طبق بي بي سي فارسي، نام اصلي مرحوم هايده، سکينه دده بالا بوده. توجه کنيد: «سي ام دي ماه امسال، پانزده سال از مرگ نابهنگام "هايده" خواننده خوش صداي موسيقي سنتي مي گذرد. خواننده اي که آن گونه که بايد و شايد در باره اش صحبت و داوري نشده است. در سال هاي پس از انقلاب، ميان 1360 و 1368 و شايد به سبب ترانه هاي غميادانه (نوستالژيک) وطني که مي خواند، روز به روز بر شمار طرفدارانش در بيرون از ايران افزوده مي شد، هر چند که در خود ايران نامش حتي از فهرست کتاب هاي مرجع زدوده شده بود. از همين روي براي يافتن زندگينامه دقيق او سر در هر منبع موسيقائي فرو برديم که در اين سال هاي اخير تعدادشان نيز زياد شده است. چيز دندان گيري نصيب مان نشد. مثلا زاد روزش و زندگي پيش از خوانندگي اش را در اين منابع نيافتيم، ولي در همه آن ها به "تحقير" و تکرار آمده که نام اصلي اش "سکينه دده بالا" بوده است. گويي نام مي تواند تعيين کننده کيفيت صداي او بشود!»

            اولاً، آيا محرز و قطعي است که اگر در همه­ي «منابعي که نويسندگان يا پژوهشگران بي بي سي ديده­اند»، نوشته باشند «نام اصلي­ هايده، سکينه دده بالا بوده است»، اين به معناي و دليل «تحقير» است؟ خُب وقتي خانم هايده از نام اصلي­اش دوري مي­جُسته و با نامي ديگر زندگي مي­کرده، آيا نبايد حساب کند در زمان حيات يا پس از وفاتش، افرادي متذکّر نام واقعي او شوند؟ (احتمالاً نام دده بالا درست است. طبق 118، در تهران افرادي با نام خانوادگي دده بالا وجود دارند.)

            ثانياً، بي بي سي به اين عظمت، آيا احياناً نشسته از همان ساختمان لندن پژوهش کند؟ آيا مرحوم هايده سنگ قبر ندارد؟ آيا روي سنگ قبر قاعدتاً تاريخ تولد او را ننوشته­اند؟ آيا هايده خواهر ندارد؟ بي بي سي به خواهر او دسترسي ندارد؟ شماها واقعاً «پژوهشگر» هستيد؟

(بنده مقاله­اي را ويرايش مي­کردم. دو نفر داراي Ph.D. نوشته بودند. دو نفر «ويراستار ارشد» هم ويرايش کرده بودند. نوشته بودند «دهخدا دو ميليون فيش گردآوري کرد». من کنجکاو و مشکوک شدم. رفتم مقدمه­ي لغتنامه را ديدم. متوجه شدم «سه ميليون» صحيح است. خيلي راحت، يکي ميليون فيش جا افتاده بود. کتابخانه و لغتنامه هم در فاصله­ي چندمتري آن ويراستاران ارشد گرامي بود، ولي ترجيح مي دادند همان پشت ميز کار کنند. يا در قسمتی از همان مقاله، دهها فقره اشکال در نام کتاب يا مقاله يا فرد بود. من متوجه شدم اين قسمت مقاله، ترجمه از مدخل encyclopédie از لاروس است. رفتم و شايد يک ساعت با  لاروس ور رفتم، و اشکال نامها را رفع کردم. لاروس هم در چندمتري آن ويراستاران ارشد گرامي بود. ــ در تاريخ جمعه، چهارم خرداد 1380، تلفني با آقاي ناصر تقوائي صحبت مي­کردم. ايشان به من گفت: «شما اولين فردي هستي که زنگ زده­اي از خودم سؤال مي­کني. تاريخ دقيق فيلمهايم را به ... گفتم، ولي باز قر و قاطي کرده.» ــ خُب. با عرض پوزش از ذکر دو نمونه از زندگي پژوهشي­ام. قصدم اين بود به عزيزان بي بي سي بگويم که پژوهش سخت است. بايد جان کند. هزار راه رفت. به انواع اسناد و افراد رجوع کرد.)

            ثالثاً، جالب و بامزّه است که من مي­خواستم از طريق اينترنت به زندگي (تاريخ تولد و تاريخ وفات و ...) مرحوم هايده دست يابم، و بي بي سي هم مي خواسته از طريق «منابع موسيقائي که در جمهوري اسلامي ايران چاپ شده» به اين مطالب دست يابد.

            رابعاً، عطف به اولاً، آقاي سروش هم وقتي نام خود را تغيير مي­دهد، بايد آمادگي داشته باشد تا در حضورش يا در غيابش او را با نام حقيقي­اش ذکر کنند. تصور کنيد در جلسه­اي، پس از بارها نام بردن به شکل «دانشمند محترم، آقاي دکتر سروش»، «روشنفکر برجسته، آقاي دکتر سروش»، «متفکّر بزرگ، آقای دکتر سروش»، ناگهان فردي بلند شود و بگويد: «ببخشيد آقاي حسين حاج فرج الله دبّاغ. ممکن است چيزي بپرسم؟» خُب. مرحوم هايده و آقاي سروش، بايد آمادگي داشته باشند آنها را با نام واقعي­شان بنامند. تحقير؟ چه تحقيري؟ خُب اين سروران نروند پشت نقاب نام ساختگي.

            2) ارتباط هايده و کارلوس کاستاندا. کارلوس کاستاندا در وستوود فوت کرد. مدفن هايده هم در وستوود است.

            3) ارتباط عبدالکريم سروش و حسين درخشان. گويا مرحوم بازرگان کتابي دارد به نام انقلاب ايران در دو حرکت. گمان کنم چند سال قبل خواندم. حال: «حذف امام زمان در دو حرکت.» حرکت اول، عبدالکريم سروش؛ حرکت دوم، حسين درخشان.

***

            با احترام تمام به آقاي عبدالکريم سروش، و آرزوي رحمت و مغفرت الاهي براي خانم هايده، و آرزوي توفيق براي آقاي حسين درخشان. خدا کند گفت و گوهاي سروش با علما و دانشمندان، نظريه­اش درباره­ي امام زمان را تغيير دهد. آمين.

 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 18:14  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

علی محمد حق شناس و داریوش آشوری

بسم الله الرحمن الرحيم. از مدتي قبل از تهيه­ي فرهنگ انگليسي­ـ فارسي هزاره، تا مدتي بعد از آن، اين ور اون ور مطالب و گفت و گوهاي آقاي دکتر علي­محمد حق­شناس را پيگيري مي­کردم. از ايشان خوشم آمده بود. متواضع و محتاط. از آقاي بهاءالدين خرمشاهي پرسيدم آيا درست تشخيص داده­ام يا نه. گفت: «بله. اگر جواب حق­شناس به آشوري درباره­ي فرهنگ هزاره را بخواني ارادتت به او (حق­شناس) بيشتر مي­شود.» من دو بار هم تلفني با آقاي حق­شناس صحبت کردم. خيلي باصفا و بامحبت، و علمي. نقد داريوش آشوري و جواب حق­شناس را هم با تقلا از اينترنت پيداکردم و خواندم.

خُب ديگه. نظرها متفاوته. من هرچه نقد و جواب را مي­خواندم مي­ديدم که اي داد بيداد، ارادتم به آقاي حق­شناس افزون نمي­شود. من در مجموع موافق انتقادهاي آشوري هستم. (البته موافقت بنده با آقاي آشوري «نسبي» است. مثلاً در مقاله­اي ديگر، بيشتر با آن عزيز مخالفم.) آشوري به مسئله مدرن و ظريف نگاه کرده، با چاشني فصاحت فارسي. گويا آقاي حق­شناس در جواب نقد، به جاي جواب دادن به اصل انتقاد، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آن، به «نقطه ضعف» آشوري حمله کرده بود: واژه­هائي که آشوري مي­نشيند و در اتاق خودش مي­سازد و سپس وارد بازارمي­کند. گمان نکنم اين شيوه­ي آقاي حق­شناس درست باشد. ــ گرچه با بيشتر نقد آشوري موافقم، ولي فعلاً فرهنگ انگليسي­ـ فارسي بهتر و کارگشاتر از حق­شناس سراغ ندارم. خيلي خوب است.

(اتفاقاً مدتي بعد هم فرهنگ فارسي سخن را چاپ کردند، و آشوري «آن را هم نقد کرد»!!! اين جور کتابها را قبل از چاپ بايد با آشوري هماهنگ کنند که «لطفاً آن را نقد نکند». ــ راستي. گويا انتشارات فرهنگ معاصر مقيد است که نام کتابهايش حتماً به شکل «فرهنگ معاصرِ ...» باشد، و اين کار ممکن است در ساختن عنوان انگليسي اثر به مشکلاتي منجر شود، گويا مانند همين فرهنگ معاصر هزاره انگليسي فارسي. خُب آقاي داوود موسايي، شايد چون شما از بس شريف و خوبي، مؤلفان و مترجمانت رويشان نمي­شود بگويند «اين ديگه چه مدلشه».)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:39  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

کتایون ریاحی؛ ستاره ؛ کوازار

            بسم الله الرحمن الرحيم.

            گفت و گوي رضا استادي (سؤال­کننده) و کتايون رياحي (جواب­دهنده)، روزنامه­ي جام جم، سه شنبه، بيست و هشتم اسفند 1380؛ ص 11 (رسم خط مطابق اصل):

            به ستاره­سازي معتقديد؟

            به شکل درست آن، بله.

            شکل درست اين کار چگونه است؟

            در همه جاي دنيا و در همه مقاطع، انسان­ها نياز به سمبل دارند و اين سمبل­ها، هرچه شايسته­تر باشد، انسان­ها نگرش بهتري مي­توانند داشته باشند.

            فکر مي­کنيد در سال گذشته، توانستيد «ستاره» شويد؟

            من اصلا دوست ندارم به مقام ستاره بودن تنزل پيدا کنم. جايگاه من بالاتر از اين حرفهاست.

            مثلا کجاها؟

            کوازارها.

            چي؟

            کوازار.

            يعني چه؟

            بايد برويد بخوانيد تا بفهميد يعني چه.

           

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 13:45  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

تحریف

بسم الله الرحمن الرحيم. درگذشت  تعدادي  از  هموطنانمان  در  حادثه­ي سقوط هواپيماي C-130 را به خانواده­هاي آنان تسليت مي گويم. براي آن عزيزان رحمت و مغفرت الاهي، و براي خانواده­هايشان صبر و بردباري آرزو مي­کنم.

(اي کاش اگر به جاي 100 خبرنگار و فرد نظامي، 100 کارگر بنّا هم در حادثه­اي هوائي يا جادّه­اي درمي­گذشتند، مقامات و مطبوعات به همين شکل با آنها رفتار و همدردي مي­کردند. در حادثه­ي درگذشت اين عزيزان، رهبر ايران و رئيس جمهور و رئيس صدا و سيما و وزير ارشاد و رئيس جمهور سابق و رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و مقامات ديگر تسليت گفتند. شهردار تهران سريعاً در صحنه حاضر شد. تلويزيون بارها اين عزيزان را که بر اثر برخورد قسمتي از هواپيما به ساختمان و سپس انفجار و آتش­سوزي جان باختند «شهيد» خواند. البته گويا در چند نوبت خبري اول، خبري از لفظ  «شهيد» نبود. مشخصاً، در پيام تسليت حضرت آقاي خامنه­اي (روزنامه­ي شرق، پنج­شنبه، هفدهم آذر 1384؛ ص 2) خبري از لفظ «شهيد» نيست. به هر حال گويا از حدود بيست و چهار ساعت بعد از اولين خبر، همه­ي اخبارگوها لفظ «شهيد» را به کار بردند. قاعدتاً اخبارگوها شخصاً حق شهيد گفتن يا نگفتن و هماهنگ کردن با ديگر همکارانشان را ندارند ... . ــ اگر صد نفر کارگر بنّا، عيناً در چنين حادثه­اي جان مي­باختند، رفتار و واکنش مطبوعات و مقامات چه گونه بود؟ آنها هم «شهيد» نام مي­گرفتند؟ از لحاظ غم و محنت براي بازماندگان، فرقي بين خبرنگار بودن و خلبان بودن و بنّا بودن است؟)

درگذشت منوچهر نوذري را هم به خانواده­ي گرامي او تســليــــت مي­گويم، و شادي روح او و برادرش، مرحوم محمود نوذري (؟1341—؟1309) حمد و سوره مي­خوانم و صلوات مي­فرستم. من در بيست و هشتم آذر 1380 به ايشان تلفن کردم. اتفاقاً آن زمان هم قرار بود برود بيمارستان. گفت عمل جراحي دارد و حدود 15 دي به او تلفن کنم. به او گفتم: «برادرم از سليمان راستکار يا داراب روحبخش يا ... شنيده که: منوچهر نوذري اولش هيچي نداشت؛ يک موتور رکس داشت؛ مي­آمد جلوي راديو يا تلويزيون؛ خيلي پاک بود؛ آلوده­ي هيچي نشد.» نوذري گفت: «من واقعاً تو هيچ خطي نرفتم. 48 سال است راديو هستم.»

***

چهار نمونه «تحريف» نقل مي­کنم، همه هم از «اصلاحاتيها».

1) بنده به نشريه­ي پيام امروز نامه­اي نوشتم. پيام امروز نامه­ي مرا با ذکر نام در شماره­ي 22، نوروز 1377، چاپ کرد. اين نشريه درتوصيف خود (15 خرداد ــ 15 تير 1373، ش اول؛ ص 7) گفته بود:

 

خبر صحيح

تحليل بي­غرض

گزارش صحيح

ماهنامة پيام امروز مي­کوشد

چنين نشريه­اي باشد

 

اصل نامه، و چاپ­شده­ي آن:

اصل نامه:

سلام و صلوات و احترامات. «محور» مردم هستند و «مسير» رشد و سعادت و کمال مردم. رهبر، نوري است که مسير را روشن مي­کند و انحراف از مقصد و خطرهاي راه و راهزنان مسير را به ما مي­گويد. رئيس جمهور، مردم را به پيش مي­برد و مسير را هموار مي­کند و عامل مردم و رهبراست در مبارزه با راهزنان. من به محضر منوّر رهبر ايران، از بهر صلح و صفا و سعادت مردم و رضايت صاحب ولايت مطلق حضرت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، پيشنهادي عرض مي­کنم. «او» به تأييد اکثر گروهها و اکثر اهل علم، فضل و دانشش خوب است. فقيه مجتهد مرجع است. در سالهاي قبل، و درماههاي قبل، سخنانش به هر حال از نيت خوب بوده. رهبر ايران به حال و حرف و درد دل او توجه کند. به خدمتي که به عنوان مرجع و پشتيبان «مرجع رهبر» ونماينده­اي از نمايندگان رهبر در ميان مردم و ... از او ساخته است توجه کند. علامه المؤمن فانّه يرؤف و يفهم و يستحيي. اسير کن به سِحر، سير کن به مِهر.

سيدعباس سيدمحمدي

آنچه چاپ شد:

رهبري، رياست جمهوري و مردم

سلام و صلوات و احترامات «محور» مردم هستند و «مسير»، رشد و سعادت و کمال مردم. رهبر، نوري است که مسير را روشن مي­کند و انحراف از مقصد و خطرهاي راه و رهزنان مسير را به ما مي­گويد. رئيس جمهور، مردم را به پيش مي­برد و مسير را هموار مي­کند و عامل مردم و رهبراست در مبارزه با رهزنان. من به محضر منور رهبر ايران، از بهر صلح و صفا و سعادت مردم و رضايت صاحب ولايت مطلق حضرت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، پيشنهادي عرض مي­کنم. رئيس جمهوري به تأييد اکثر گروهها و اکثر اهل علم، فضل و دانشش خوب است. مجتهد است. در سالهاي قبل، و در ماههاي قبل از نيت خوب نشان داد. رهبرايران به حال و حرف و درد دل او توجه کنند. به خدمتي که به عنوان منتخب مردم و پشتيبان «مرجع رهبر» و نماينده­اي از نمايندگان رهبر در ميان مردم و ... از او ساخته است توجه کنند. علامه المومن فانّه يرؤف و يفهم و يستحيي. اسير کن به سحر، سير کن به مِهر.

سيدعباس سيدمحمدي

15 تفاوت وجود دارد، چهار تاي آن مهم است: «او» (واقعاً داراي گيومه) شده «رئيس جمهوري»؛ «فقيه مجتهد مرجع» شده «مجتهد»؛ «مرجع» شده «منتخب مردم»؛ و براي نامه­ي بي­عنوان من، عنوان ساخته­اند.

اي ملت شريف! منظور من از «او» آقاي منتظري بوده. به خيال خود، خواستم بين ايشان و آقاي خامنه­اي ريش سفيدي کنم!

اي ملت شريف! شايد مجله، سبک نوشتن مرا متوجه نشده و خيال کرده «او» = سيدمحمد خاتمي، و سپس ويرايش و تغيير را لازم و بديهي تشخيص داده. خُب اشکال ندارد. نظراً اين ممکن است. ولي من نامه نوشتم به ايشان و گفتم: «اي سردبير کبير مجله­ي پيام امروز. من قانون مطبوعات ندانم چيست، ولي لطفاً طبق قانون انسانيت اصل نامه­ي مرا چاپ کنيد...»

اي ملت شريف! من چند سال منتظر بودم تا پيام امروز اصل نامه­ي مرا چاپ کند، ولي چاپ نکرد، و بالأخره هم مجله را بستند.

2) بنده چند سال قبل نامه­اي دادم به فصلنامه­ي گرامي مترجم، در مشهد. الان نه نامه­ام را دارم و نه نسخه­اي از آن شماره­ي مجله که نامه­ي مرا چاپ کرد. به هرحال، مجله «انسانيت» کرده بود و با «فقط حدود 20 يا 30 درصد قلع و قمع» نامه را چاپ کرده بود. موضوع نامه درباره­ي ترجمه­ي پسوند «-ism» بود. يادم است من نوشته بودم ميرشمس­الدين اديب­سلطاني، آنها تغيير داده بودند به کامران فاني (يا برعکس).

3) روزنامه­ي شرق، 28 آذر 1383، ستون «مردمک»:

در مقالات و مطالبي که در روزنامه­ شرق چاپ مي­شود اصلاً آيين نگارش رعايت نمي­شود و اين رويه در حال افزايش است. بايد کساني که به ويرايش مطالب و دست­نوشته­ها مي­پردازند به اين مسئله توجه لازم نشان دهند.

شرق: با وجود اختلافات بسيار ميان متخصصان آيين نگارش فارسي، روزنامه شرق تلاش مي­کند تا حدودي از رسم­الخط واحد استفاده کند. البته تنظيم تمامي مطالب نويسندگان، گزارشگران وخبرنگاران بر اساس رسم­الخط واحد کار ساده­اي نيست وبرخي نيز تغيير شيوه نگارش­شان را نمي­پذيرند.

پيغام تلفني من به ستون «مردمک»، 28 آذر 1383:

شما از کدام رسم­الخط واحد استفاده مي­کنيد که در املاي «روزنامه­ شرق» و «جشنواره ادبي» و مانند آنها، نه از «ي»ي کامل خبري هست و نه از«ي»ي ابتر همزه­شکل؟ خيلي از نهادها و مسئولان در ايران متخصص تکذيبيه صادر کردن هستند. روزنامه­ي شرق هم که به دلايل مختلف در ميان عده­اي از اهالي دين و فرهنگ مقبوليت و محبوبيت پيدا کرده، به جاي برنامه­ريزي براي کاستن از اشتباهات مکرر در روزنامه و بهره جستن از فنون ويراستاري، تذکرات خوانندگان را با تکبر جواب مي­دهد.

چاپ­شده­ي پيغام من، در ستون «مردمک»، 30 آذر 1383:

اشتباه را کاهش دهيد

شما از کدام رسم­الخط و املا استفاده مي­کنيد که املاي که در املاي جشنواره­اي روزنامه شرق و جشنواره­اي ادبي نه از «ي» کامل خبري هست و نه از «ء» ابتر. پيشنهاد مي­کنم شرق که بين اقشار مختلف مردم محبوبيت يافته با بهره جستن از فنون ويراستاري تلاش کند تا اشتباهات مکرر در اين زمينه در روزنامه کاهش يابد.

آدم چي بگه. اولاً مگر رسم­الخط واحد وجود دارد؟ مگر قرار است وجود داشته باشد؟ پس روزنامه­ي وزين شرق تلاش مي­کند از چي چي استـفاده کند؟ چيـزي که وجود خارجي ندارد؟ البـته «رسم خط غير واحد» وجود دارد: ميرشمس­الدين اديب­سلطاني؛ داريوش آشوري؛ ايرج کابلي؛ ناصر وثوقي؛ روزنامه­ي ايران چند سال قبل؛ ... . ثانياً نقل صحيح و امانتدارانه­ي مطالب که ربطي به رسم خط واحد يا غير واحد ندارد. چرا در اين موضوع اين قدر کم­لطفي مي­کني؟

متأسفانه در «تحريف مطالب» راستي و چپي فرقي ندارد. شايد نشريه يا رسانه­اي در ايران باشد که اين طور نباشد، ولي من فعلاً از او خبرندارم.

اي روزنامه­ي وزين شرق که هي درباره­ي «علت رنگ لوگو» توضيح فاضلانه مي­دهي. البته موفق باشيد. ما هم، به هر حال، 150 تومان مي­دهيم و کلي مطلب روزنامه­ي شما رامي­خوانيم. چه بسيار اخبار و مقالات و ترجمه­هاي جالب و مفيد که چاپ مي­کنيد. بحث «ويرايش»، و يکي از اجزاء آن، يعني «رسم خط»، بحثي تخصصي است. دليلي هم ندارد که اگر کسي رئيس يا معاون يا عضو فلان نهاد ادبي يا زباني باشد از اين مطالب آگاه باشد. ــ از ادامه­ي مطلب معذورم.

4) مدتي بعد ازپيغام فوق، به ستون «مردمک» تلفن زدم و گفتم: «آيا در تاريخ کشورهاي فرانسه وآمريکا رئيس جمهور زن وجود داشته است؟» خُب من «جواب» نمي­خواستم. فقط مي­خواستم اين حرف به چشم و گوش خوانندگان بخورد، و احياناً خوانندگان هم در نزد خود بگويند: «ما که هي داد مي­زنيم اگر زن رئيس جمهور نشود دموکرات نيستيم و ...، خُب مگر آمريکا تا به حال رئيس جمهور زن داشته؟ مگر فرانسه رئيس جمهور زن داشته (؟) آيا اين موضوع خيلي اهميت دارد؟ ...» روزنامه­ي شرق لطف کرد و بعد از حدود يک هفته، با حذف «فرانسه» از پيغام من، آن را ــ البته با دستکاري لفظي لازم و واجب ــ چاپ کرد و آقاي مهران کرمي هم پيغام را «سؤال» در نظر گرفت و آن را جواب داد. البته احتمالاً ايشان نقشي نداشته. سؤال مثله­شده را به ايشان داده­اند، و ايشان هم جواب داده. خُب وقتي روزنامه­ي وزين شرق «يک پيغام فسقلي» را نمي­شود بدون حذف و اضافه چاپ کند، پس توقع خود ماها اشتباه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 17:39  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

تعریف با تساهل و تسامح «عریان بودن» زن

بسم الله الرحمن الرحيم. شايد شنيده­ايد که گويا يکي از علما اين سؤال طرح­شده را جواب داده يا خودش اين سؤال را طرح کرده که اگر مردي در طبقه­ي بالاي منزلي باشد و عمه­ي (؟) او درطبقه­ي پائين، و زلزله بشود، و ... . گويا اين مطلب را گوينـدگان براي مسخره کردن«کُل ِ احکام»، يا براي خنده و تفريح بيان مي­کنند. نمي­دانم. به هر حال ظاهراً فقه وظيفه دارد جواب سؤالات شرعي را بدهد. و اما بعد، به قمستي از مطالب «توضيح­المسائل­گونه»ي زير توجه فرمائيد. (من يک کلمه را لاتين­نويسي کرده­ام. در اصل، املا فارسي بوده. رسم خط مطابق اصل است.)

 

11 ـ صحنه­هائي از فيلم که در آن روابط نامشروع زنان شوهردار

و يا فريب [و] اغفال دختران نمايش داده شود وهمچنين

صحنه­هائي که در آن زنان لخت (منظور از عريان بودن نمايش

pestān-e برهنه و ياعورت زنان باشد) نمايش داده شود.

13 ـ نشان دادن صحنة زن و مرد در يک بستر درصورتيکه

زن و مرد برهنه باشند و فقط پوشش روي تختخواب حجاب

حالت آنها باشد (مقصود حالتي است که آخرين حد معاشقه

اطلاق ميشود).

ــ فقره­ي 11 و 13 از «مواردي که از نظر بازديد

فيلم نمايش آن در کشور ايران ممنوع باشد»

از ماده­ي 55 آئين­نامه­ي سينماها ومؤسسات

نمايش، مصوب خرداد 1329، به نقل از:

حميد شعاعي،فرهنگ سينماي ايران،

شرکت تعاوني تهيه و توزيع ناشران

و کتابفروشان، 1354؛ ص 12، از

 صفحات 5 تا 15.

خُب. شايدعده­اي از کساني که مي­گويند «رساله­هاي توضيح­المسائل يک مشت چرت و پرت است»، اگرتوضيح­المسائل «کتابي داراي نهي و جوازهاي فوق» باشد، آن را مي­پذيرند و مي­گويند:«توضيح­المسائل چيز خوبي است.» خُب. ظاهراً از مطلب فوق نتيـجه مي­شود: روابط نامشـروع زن ِ بي­شوهر و روابط مشـروع دو همسر را مي­توان نشان داد؛ تعريفي شگفت از«عريان بودن» را هم ياد گرفتيم.

يکي از رجال مخالف کشف حجاب، در زمان خود رضا شاه، نتيجه­ي استدلالهاي «پشتوانه­ي کشف حجاب» راچنين بيان کرده (نقل به مضمون، با شباهت زياد به کلمات اصلي):

گردي ِ صورت به زير ِpestān و روي ناف

رسيد. کفّين به بالاي بازو و زير بغل.

مچ پا تا ساق و کفل.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17:5  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

نوشته ای از یکی از «دین پژوهان» معاصر

            بسم الله الرحمن الرحيم. نوشته­اي از يکي از آغازگران وبلاگ­نويسي فارسي، و يکي از حرفه­اي­ترين وبلاگ­نويسها، که از نظر فصاحت و بلاغت و دقت و عمق و عظمت و مستند و مبرهن بودن، کم­نظير است:

يک تفاوت سمبوليک اساسي بين دوران خميني و دوران مصباح/احمدي‌نژاد وجود دارد که خيلي چيزها را توضيح مي‌دهد: هرچقدر در ايدئولوژي خميني در دهه‌ي اول انقلاب، مفهوم سمبوليک امام‌حسين و عاشورا اهميت مرکزي داشت، در ايدئولوژي مصباح/احمدي‌نژاد امام زمان و مفهوم انتظار و فرج است که مفهوم مرکزي دارد.

حالا تفاوت اين دو چيست؟ اولي يعني عاشورا يک اتفاق واقعي است که در تاريخ رخ داده است و اگر اغراق‌هاي ساخته‌ي شيعه را از آن کنار بگذاريم همه بر سر وقوع آن موافقند. عاشورا يک شورش سياسي بر ضد حکومت وقت و نابرابري حاکم بر آن بود. ولي دومي، يعني فرج امام زمان تنها يک وعده‌ي بي‌تضمين است که اصولا بسياري از علماي حتي شيعه بر سر اصل آن اختلاف دارند. چيزي که حقيقتش تنها به چند روايت شل و ول آويزان است و قرار است روزي در آينده اتفاق بيفتد. روزي که تا حالا هزارو اندي سال عقب افتاده است و ممکن هم هست که هرگز نيايد.

تفاوت دوران مصباح و خميني خلاصه مي‌شود در تقاوت بين اين دو نماد مرکزي‌شان. بين امام حسين و امام زمان. بين قهرماني و محافظه‌کاري، بين شورش و غيبت. و در نهايت بين واقعيت و خيال.

 

           اگر شما خواننده­ي گرامي نمي­تواني نوشته­اي با اين درجه از فصاحت و بلاغت و دقت و عمق و عظمت و مستند و مبرهن بودن بنويسي، ناراحت نباش. شما «مبتدي» هستي. «حرفه­اي» نيستي.

           استغفر الله ربّي و اتوب اليه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 19:5  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

نگاهی غیر حرفه ای به راهی به رهایی، اثر مصطفی ملکیان

بسم الله الرحمن الرحيم. نظر بنده، خواننده­اي عادي و غير حرفه­اي در موضوع، درباره­ي راهي به رهايي: جستارهايي در عقلانيت و معنويت، اثر آقاي مصطفي ملکيان (تهران: نشر نگاه معاصر، 1381).

کتاب را در زمستان 1383 از نشر باغ (ولي عصر، پائين­تر از تجريش) تهيه کردم و در ارديبهشت 1384 در ساعاتي از دو شب خواندم.

            بنده از خواندن کتاب لذت بردم. اميدوارم آقاي ملکيان هم، که ظاهراً علاقه­مند به دقت در امور مختلف مانند تفکر و سخن گفتن و فصاحت و تلفظ واژه­ها و نامها است، از نظر بنده استقبال کند.

خبر اين مقاله را به صورت تلفني به آقاي ملکيان گفتم، و درخواست کردم نظر شريفشان درباره­ي آن را بگويند. ايشان گفتند: «قول نمي­دهم فقره به فقره جواب دهم، ولي سعي مي­کنم نظرم را به طور کُلّي بگويم.» چند ماه گذشته ولي خبري از آقاي ملکيان نيامده.

            طبق درخواست بنده، و پذيرفتن آقاي محمد نورالهي، آن عزيز گرامي نظر خود را درباره­ي مطالب بنده مي­نويسد. (قسمتي از جواب آقاي محمد نورالهي به من: «لطف کرده ايد و مرا نيز در تهيه ي يکي از نوشته هايتان سهيم نموده ايد اما اگر بخواهم درست حق اين مساهمت را بگزارم بايد اصل کتاب را که کم حجم هم نيست با دقت بخوانم و چون متأسفانه شايد تا ماهي و چند ماه ديگر هم فرصت اين کار دست ندهد و چون نمي خواهم شما را هم احياناً معطل بگذارم هرآنچه را که بي رجوع به کتاب به ذهنم رسيد برايتان نوشتم و بقيه را موکول کردم به پس از خواندن با دقت کتاب.») محتوا و رسم خط نوشته­ي محمد نورالهي را مطلقاً تغيير نمي­دهم. سبز بودن رنگ جواب ايشان، مطابق اصل است.

1) ص 272 و 273: «به گمان من، افعال عبادي تنها در صورتي عقلاني مي­توانند بود که همگي اعمالي نمادين تلقّي شوند که اگر با علم به نمادين بودنشان و اطّلاع تفصيلي و دقيق از اينکه هر جزئشان نماد و رمز حاکي از چه واقعيتي است انجام گيرند فضائل اخلاقي­اي را تعليم، القاء، و در ذهن و ضمير فاعل ترسيخ کنند، آن هم مشروط به اينکه انجام اين افعال يگانه راه يا بهترين راه تعليم، القاء، و ترسيخ آن فضائل اخلاقي باشند.»

            خدا کند فرمايش آقاي ملکيان مخالف احتياط و دقت، و مهم دانستن افعال عبادي، نباشد.

            نظر محمد نورالهي: 

            2) ص 488: «سپاس (= شکر): سپاس از خدا چيزي نيست جز فهم اينکه ما کلّ هستي خود و همه چيزهاي خوب، حقيقي، و زيبايي را که در اختيار داريم وامدار اوييم. هر وقت که واقعاً حسّ و وجدان کنيم که اگر در مقام عمل کار خوبي انجام داده­ايم يا در مقام نظر به حقيقتي دست يافته­ايم، يا در ساحت احساسات و عواطف به چيز زيبايي دلبستگي يافته­ايم آن خوبي يا حقيقت يا زيبايي را از خودمان نداريم، بلکه جهان هستي نصيب ما کرده است، همان وقت حال سپاسگزاري و قدرشناسي­اي در ما پديد مي­آيد که شکر واقعي همين است.»

            خدا کند آنچه آقاي ملکيان به ضرس قاطع و به اميد کمال گفته، ناقص نباشد.

            نظر محمد نورالهي:

            3) ص 295: «... بنا به قرارداد، سعادت را به "بهترين اوضاع و احوال ممکن" تعريف کنيم ...»

            اگر بنا به قرارداد، سعادت = بهترين اوضاع و احوال ممکن، پس مي­توان قرارداد کرد که بهترين اوضاع و احوال ممکن = سعادت. گويا منظور قدما از «سعادت» هم اين بوده. پس اصولاً چه نياز به قرارداد جديد آقاي ملکيان؟ شايد اينها از آفتهاي افراط در تحليل و تدقيق است. نمي­دانم.

            نظر محمد نورالهي:

            4) ص 271 و 272. استدلالهاي آقاي ملکيان درباره­ي علت حمله­ي بيشتر به افعال عبادي (در مقايسه با افعال اخلاقي) جالب است، ولي در سطحي بالاتر، شايد بتوان با جايگزين کردن «اخلاق الاهي» به جاي «اخلاق»، مسئله را حل کرد. اخلاق الاهي شامل افعال اخلاقي انساني و افعال عبادي است. همان طور که اجزاء «افعال اخلاقي» همه جزء افعال اخلاقي هستند، اجزاء افعال عبادي و اجزاء افعال اخلاقي انساني هم همه جزء اخلاق الاهي هستند. واقعاً، نماز که ستون دين و نور چشم پيامبر است، خارج از موضوع اخلاق است؟ واقعاً، ترسيم مرز اندر ميان اخلاق و عبادت، ماها را تباه کرده يا پيروز ساخته؟

            نظر محمد نورالهي:

            5) ص 81 و 86. درباره­ي ارتباط علم و قرآن، آقاي محمدهادي معرفت مطلبي گفته، که چه بسا سودمندتر از فرمايش و نگرش آقاي ملکيان، يا مکمل آن باشد: بينات، زمستان 1383، ش 44؛ ص 64: «قرآن اگر معترض مسائل علمي هم شده باشد، مقصود کلام نبوده است بلکه تراوشي است. متکلّم چون مُهيمن به اسرار خلقت است ولو در بُعد خاصي حرف مي­زند گاهي عباراتي در بين کلام دارد که حاکي از علم سرشار اوست و فقط مخاطبان خاص و علما آن را مي­فهمند ... مثلاً حضرت امير (ع) در يکي از خطبه­ها تصريح مي­فرمايد که انسان با استخوان مي­شنود. همين مسأله باعث شيعه شدن يک دانشمند فرانسوي در اوائل قرن بيستم شد، اما حضرت نمي­خواستند اعجازآفريني کنند بلکه به خاطر احاطة علمي­شان در بين کلام، يک مسألة علمي را مطرح مي­کند ...»

            نظر محمد نورالهي:

            6) من، شخصاً، گمان مي­کنم در کتاب بيشتر از هر چيز «تحليل»، و سپس احياناً مقداري «عقلانيت»، و سپس احياناً مقداري کمتر «معنويت» مي­بينم. البته تعريف عقلانيت و معنويت يا مراد از آن بر من روشن نشد. يا من کتاب را خوب نخواندم، يا تعريف اينها را در جاي ديگري گفته­اند، يا ... .

            نظر محمد نورالهي:

            7) با عرض پوزش. پيامبران و امامها با شنيدن تعبيرهاي «درون­ديني» و «برون­ديني» و تأکيد افراد بر اين تعابير، چه مي­گويند؟

            نظر محمد نورالهي:

            8) خوشبختانه، گويا در آقاي ملکيان هيچ تکبر نديدم. تجويز هم کم انجام مي­دهد.

            نظر محمد نورالهي:

            9) از وقتي در نشريه­ي آقاي اکبر گنجي، تعبير اسلام يک و دو وسه را از آقاي ملکيان خواندم، تا به حال اين تعبير برايم هيچ لطفي نداشته.

            نظر محمد نورالهي:

            10) اسلام­شناس جليل­القدر آقاي فريتيوف شووان؟

            نظر محمد نورالهي: فريتهوف شوئُن، از عجايب روزگار ما بود و هست. ايشان بر مقدار معتنابهي از ميراث انساني انسان در طول تاريخ احاطه يافت و به فرهنگها و آيينهاي جمعي (کولتورهاي) بسياري در سراسر جهان از شرق و غرب از ژاپن و چين و هند تا سرخپوستان امريکا سر کشيد و البته مسلمان شد و نام [اکنون خاطرم نيست، ولي يافتنش هم چندان دشوار نيست] را براي خود برگزيد . آري ايشان اسلام شناس و از اصحاب باطني گرايي و تأويل ظواهر است (نه دقيقاً به معناي اسماعيلي آن، از بازگفت ارتباطش با آنان عاجزم چون اطلاع تفصيلي از آن ندارم). البته جليل القدر بودن هر کس براي هرکس به نسبت دو طرف باز مي گردد.

از شوئُن مقالات زياد و دست کم دو کتاب به فارسي ترجمه شده است (عقل عقل و حکت خالده). وي به زبانهاي آلماني و فرانسوي و انگلي مي نوشت. جناب آقاي دکتر سيد حسين نصر بسيار تحت تأثير ايشان است.

            11) ص 111: «در پايان نمي­توانم از گفتن اين سخن نيز خودداري ورزم که آنچه دين و ايمان را، هم در ساحت ذهن و ضمير و هم در صحنه اجتماع، تضعيف مي­کند بيش از آنچه چند سؤال و استفهام باشد عمل مدّعيان دينداري است.» درود بر مصطفي ملکيان.

            نظر محمد نورالهي:

            12) براي بنده، سيدعباس سيدمحمدي، لحن «خدائي» قرآن، حاوي عقلاني­ترين و معنوي­ترين چيزهاست.

            نظر محمد نورالهي:

            13) شايد، البته شايد، کارائي تز «عقلانيت + معنويت = راهي به رهائي» چيزي مانند کارائي عبارت «گفتار نيک، کردار نيک، پندار نيک» باشد.

            نظر محمد نورالهي:

            14) شايد براي بزرگي مانند آقاي ملکيان مناسبتر باشد حديث غررالحکم را به نقل از الميزان نگويد.

            نظر محمد نورالهي: شماره ي صفحه اش کو؟   

            15) تلفظ بعضي واژه­هاي اروپائي، که ظاهراً آنها را بيشتر به صورت فرانسوي تلفظ مي­کنند، به صورت انگليسي: سکيولار، هرمنيوتيک.

            نظر محمد نورالهي: اگر منبع حقيقتاً اين زبان باشد کاري است موجه ولي نه متعارف.

            16) چرا پال تيليش (مصطفي ملکيان)؟ چرا پل تيليش (مراد فرهادپور)؟ ظاهراً مطلب ساده و روشن است: Paul Tillich  آلماني الاصل، و تلفظ نام کوچک او پاول است.

            نظر محمد نورالهي: نظر آقاي سيد محمدي درست است.

            17) چرا شووان؟ من نام خانوادگي Frithjof Schuon  سوئيسي را در منابع چاپي که تلفظ نامها يا واژه­ها را مي­دهند نديدم، ولي اگر حدس من درست باشد که اين نام از ريشه­ي آلماني است، به نظر مي­رسد تلفظ آن شوئون (و نه شووان) باشد. اصولاً منظور از واو دوم در شووان چيست؟ آيا واو صامت فارسي است؟ آيا واو صامت عربي است؟ اگر احياناً منظور از شووان يعني شوئان، پس چرا همين املاي اخير را به کار نمي­برند؟

            نظر محمد نورالهي: نظر آقاي سيدمحمدي درست است.

            18) چرا لَود؟ ظاهراً تلفظ نام William Laud   چيزي ميان لاد يا لد يا لود يا لاود است. تلفظ قسمت Lau-   بر وزن همان تلفظ نام Shaw   است. آيا شَو را صحيح مي­دانيد؟ ظاهراً الفباي فارسي براي نشان دادن تلفظ دقيق Laud و Shaw  ناتوان است، ولي به هر حال، توصيه­ي بنده «استفاده نکردن از علامت فتحه» است.

            نظر محمد نورالهي: گويا نظر آقاي سيدمحمدي درست است

19) ص 243: «مارتين بابر اتريشي [Buber]». به نظر مي­رسد تلفظ بوبر باشد.

نظر محمد نورالهي: بله مارتين بوبر است و اين نام در عنوان کتاب ترجمه شده ي وي (من و تو) نيز به کار رفته است.

20) گويا تعداد واژه­هاي برساخته­ي مؤلف محترم کم نيست. به هر حال، لفظ «يک» در ترجمه­ي utopianist   به «طراح «يک» آرمانشهر» ممکن است آزاردهنده باشد.

نظر محمد نورالهي: ظاهراً اين «يک» برابر a و an باشد و لزوماً از اوتوپيانيست نيامده است. اين البته گويا گرته برداري از زبانهاي اروپايي است ما معمولاً مي گوييم «مردي» آنها مي گويند «يک مرد» و قس علي هذا.

            21) به نظر من، استفاده از قلم بدر، چسباندن اکثر پيشوندها، استفاده از گيومه­ي انگليسي: "" ، املاي »ابتداءً»، املاي «سِديگر»، ناهماهنگي در ويراستاري يا نمونه­خواني (مثلاً هم الهيدان وجود دارد و هم الاهيدان؛ هم اتو (Otto، ص 299) وجود دارد و هم اوتو (ص 326))، و از قلم افتادن تعدادي (احتمالاً قابل توجه)  «ي»ي ابتر همزه­شکل، از نکته­هاي غير مثبت ظاهر و چاپ کتاب است؛ هرچند در مجموع زيبا و پاکيزه و چشم­نواز است.

            نظر محمد نورالهي: بايد کتاب را ببينيم.

***

            با تشکر از آقاي محمد نورالهي، و با احترام به آقاي ملکيان. ــ از عقل ما است اگر در دقت و تحليل به آقاي ملکيان اقتدا کنيم. همچنين از معنويت و اخلاق ما است اگر در ادب و تواضع و اخلاص و ايمان به ايشان اقتدا کنيم.

            نظر کُلّي محمد نورالهي (هرآنچه مي­خواهد بگويد):

           

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 14:11  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |