مســـــیـــــحـــــیـــــت
بسم الله الرحمن الرحیم. همهی مطالب عیناً به نقل از وبسایت http://www.kalameh.com است.
کتابهائی که نوشته میشد و پدران کلیسا تحت هدایت روح القدس و با توجه به ضوابطی خاص و دقیق آن را جزء عهد جدید و در نتیجه کتب مقدسه به شمار می آوردند: الهیات مسیحی ریشه در کتابمقدس دارد، اما در دوره پدران، هنوز روشن نبود کدام نوشتهها میبایست جزو عهدجدید و در نتیجه جزو کتب مقدسه بهشمار آیند، یا در اصطلاح فنی، کدام کتابها میبایست جزو کانُن عهدجدید بهحساب آیند. کلمه "کانُن" (canon)، به زبان یونانی، به معنی خطکش، محدوده، یا معیار و میزان است. پدران کلیسا تحت هدایت روحالقدس و با توجه به ضوابطی خاص و دقیق، تعیین کردند که کدام نوشتهها باید جزو این "محدوده" یا کانُن قرار گیرد و کلیسا آنها را بهعنوان کتب صاحب اقتدار و مرجعیت (authoritative) بپذیرد. زمانی که عهدجدید نوشته میشد، اصطلاح کتابمقدس به عهدعتیق اطلاق میشد، اما از همان دوران اولیه، پدران کلیسا نظیر ژوستینِ شهید (۱۰۰ تا ۱۶۵) اناجیل و کتاب اعمال را عهدجدید مینامیدند و اصرار داشتند که جامعه مسیحی، آنها را دارای همان اقتدار و مرجعیت عهدعتیق بداند. در پایان قرن دوم، این توافق در میان مسیحیان وجود داشت که چهار انجیل، اعمال رسولان، چهارده رسالۀ پولس (عبرانیان را اثر پولس میدانستند) و مکاشفه، کتب الهامی میباشند. در کانُنی که شخصی به نام موراتوری در قرن هشتم کشف کرده و به کانُن موراتوری (Muratorian canon) مشهور است و گمان میرود که به سال ۱۸۰ مربوط باشد، ۲۲ کتاب از کتب عهدجدید نام برده شده است.
مسیحشناسی: مناقشه بهقدری شدت یافت که نخستین امپراطور مسیحی روم، کنستانتین، که نگران وحدت کلیسا بود، دستور داد تا در شهر نیقیه، واقع در ترکیه امروزی، شورایی متشکل از کلیه کلیساها برگزار گردد تا ارتباط ذات مسیح را با ذات خدا مشخص سازد. این شورا میبایست از میان دو عقیده مشخص، یکی را انتخاب کند: عقیده اول میگفت که مسیح "دارای ذاتی مشابه خداست" (در نتیجه خودِ خدا نیست)، و عقیده دوم میگفت که مسیح "با خدا همذات است". آینده اعتقادات کلیسا وابسته بود به انتخاب یکی از این دو اصطلاح.
آتاناسیوس بسیار خوشوقت شد که کلیسا اعتقاد "همذات" را برگزید و به این ترتیب، عقیده آریوس رد شد. از این زمان به بعد، اعتقاد ارتودکس (اعتقاد صحیح) کلیسا در خصوص مبحث مسیحشناسی، این بوده که عیسای مسیح با پدر همذات میباشد.
مناقشه آریوس مسأله الوهیت مسیح را حل و فصل کرد و قاطعانه ابراز داشت که او بهطور کامل خداست. اما آیا مسیح بهطور کامل انسان نیز بود؟ عدهای از مسیحیان به رهبری آپولیناریوس، اهل لاؤدیکیه، معتقد بودند که مسیح نمیتوانسته بهطور کامل طبیعت انسانی را به خود گرفته باشد چون این طبیعت بسیار ضعیف است. اینان معتقد بودند که مسیح دارای فکر و روح الهی بود، اما بهطور کامل انسان نبود. اگر این عقیده درست باشد، مسیح نمیتواند نجاتدهنده انسان باشد، زیرا انسان در تمامیت خود گناهکار و سقوطکرده است، یعنی هم روح و نفس او و هم بدن او. کسی که قرار است نجاتدهنده انسان باشد، باید تمامیت طبیعت انسان را به خود بگیرد (مراجعه کنید به عبرانیان ۲:۱۴)، نه فقط قسمت روحانی آن را. پس مسیح میبایست بهطور کامل انسان باشد. لذا شورایی در سال ۳۸۱ در شهر کنستانتینوپل (استانبول امروزی) تشکیل شد و عقاید گریگوری رسماً تصویب شد که اظهار میداشت که مسیح بهطور کامل انسان بود.
مسیح دارای طبیعت الهی و طبیعت انسانی بود. اما این دو طبیعت چه نوع رابطهای با یکدیگر داشتند؟ این مسأله دیگری بود که پدران کلیسا میبایست به حل آن کمر میبستند. تعیین نوع این رابطه مسائل فلسفی پیچیدهای را پیش میکشد که تصمیمگیری میان آنها بسیار دشوار و حساس است. بهطور کلی، دو عقیده مشخص در این زمینه وجود داشت. یک عقیده میگفت که به هنگام تجسم مسیح، دو طبیعت الهی و انسانی او در هم آمیخته شد طوری که یک شخصیت واحد با یک طبیعت واحد و تفکیکنشدنی بوجود آمد. عقیده دیگر میگفت که مسیح دارای یک شخصیت واحد بود، اما این شخصیت دارای دو طبیعت الهی و انسانی بهطور متمایز بود.
شورای کالسدون (واقع در ترکیه امروزی) در سال ۴۵۱ رأی به عقیده دوم داد و این اعتقاد رسمی کلیسا از آن زمان به بعد گردید. امروزه کلیساهای کاتولیک، ارتودکس و پروتستان این اعتقاد را میپذیرند. اعتقادنامهای که در این شورا تصویب شد، چنین میگوید: "خداوند ما عیسی مسیح ... کامل در الوهیت ... کامل در انسانیت ...، خود را در دو طبیعت متمایز و بدون تغییر مکشوف ساخت که هر دو در یک شخص موجود بود."
روح القدس: بعد از رسولان، کلیسا به اعتقاد خود به وجود روحالقدس ادامه داد، اما هیچگاه ارتباط او با وجود خدا تشریح نشد، طوری که در قرن دوم، نقش روحالقدس بهتدریج به فراموشی سپرده شد. این امر در اعتقادنامۀ نیقیه (۳۲۵) نیز منعکس است که در آن تنها نکتهای که در خصوص روحالقدس آمده، این است: "ما ایمان داریم به روحالقدس."
همانطور که بدعت باعث شد که کلیسا موضع خود را در قبال طبیعت مسیح اعلام کند، در مورد روحالقدس نیز چنین شد. بعد از شورای نیقیه، گروهی به رهبری اسقف قسطنطنیه (استانبول امروزی)، منکر الوهیت روحالقدس گردیدند. این باعث شد که عدهای از متفکرین مسیحی که به بدعت آریوس پاسخ داده بودند، علیه این بدعت نیز واکنش نشان دهند. این متفکرین میگفتند که از زمان مسیح به بعد، همه مسیحیان بهنام پدر و پسر و روحالقدس تعمید میگیرند، و این امر بهطور غیرمستقیم، روحالقدس را با خدا برابر میسازد. این بحث در شورای قسطنطنیه مطرح شد و بعد از مباحثات مفصل، تصویب شد که روحالقدس "خداوند و عطاکنندۀ حیات است که از پدر صادر میشود، و همراه پدر و پسر مورد پرستش قرار میگیرد." گرچه روحالقدس را با عنوان خدا نمیخوانیم، چون در کتابمقدس او را چنین نخواندهاند، بااینحال، او از همان ذات الهی برخوردار است.
تثلیث: در قرن اول، کلیسا عملاً اعتقادی را تعلیم میداد که بر کار پدر و پسر و روحالقدس تأکید داشت، اما مانند مورد روحالقدس، تلاشی بهعمل نیامد تا طبیعت دقیق خدا و یا رابطۀ میان این سه تبیین شود. نخستین کسی که از اصطلاح "تثلیث" برای بیان رابطۀ پدر و پسر و روحالقدس استفاده کرد، متفکر برجستۀ مسیحی، ترتولیان (۱۶۰-۲۴۰) بود. او از تعلیم عدهای که میگفتند پدر و پسر و روحالقدس، نامهای مختلف خدای واحد هستند، به شگفتی آمد. او نمیتوانست تصور کند که پدر بر روی صلیب مرد، یا در روز پنطیکاست، مسیح نازل شد! لذا او در پاسخ به این بدعتگزاران، با شور و حرارتی چشمگیر، بیان داشت که پدر و پسر و روحالقدس هر یک وجودی متمایز، اما با ذاتی واحد هستند. ترتولیان بسیار محتاط بود که خدا را بهصورت وحدت عددی یا بهصورت سه وجود متمایز معرفی نکند. لذا با تأکید بیان میدارد که سه شخصیت تثلیث، "مشخص هستند اما جدا نیستند؛ متفاوت هستند، اما جدا و مستقل از یکدیگر نیستند."
ایرنیوس (متفکر قرن دوم) نیز بسیار زیبا بیان میدارد که در نجات انسان، هر یک از اقانیم یا شخصیتهای تثلیث، نقش و سهم دارند. او به تجارب ایمانداران نیز اشاره میکند و میگوید که مؤمنین گرچه توسط یک خدا نجات یافتهاند، اما بههنگام نجات، با وجودهای متمایز در بطنِ یک خدا در ارتباط بودهاند.
به این ترتیب، بعد از آنکه کلیسا بدعتهای مختلف، خصوصاً بدعت آریوس را پشت سر گذاشت، و بخصوص زمانی که مسائل مربوط به الوهیت مسیح روشن شد، اعتقاد به تثلیث، آنطور که ترتولیان و ایرنیوس بیان داشته بودند، پذیرش عمومی یافت.
اما در خصوص درک و استنباط مسأله تثلیث، اختلاف نظرهای مهمی وجود داشت. این اختلاف را میتوان به دو دسته عمده تقسیم کرد. یک دسته که عمدتاً وابسته به کلیسای شرق هستند (یعنی کلیسایی که امروز آن را کلیسای ارتودکس مینامیم)، معتقدند که در تثلیث، پسر و روحالقدس هر دو از پدر هستند، به این معنی که پسر از پدر مولود شده و روحالقدس نیز از پدر صادر میشود. اما کلیسای غرب (یعنی کلیسایی که آن را کلیسای کاتولیک میخوانیم)، تحت تأثیر عقاید آگوستین، عقیده دارند که پسر از پدر مولود شده، اما روحالقدس از هر دو صادر میشود. در واقع، همین مسأله بود که به جدایی دو کلیسای ارتودکس و کاتولیک در سال ۱۰۵۴ کمک کرد. این مسأله از لحاظ فلسفی پیچ و خم فراوان دارد و بر اساس آیات کتابمقدس نمیتوان به نفع یکی از آن دو رأی داد. نباید فراموش کرد که ذات الهی چیزی نیست که با مغز محدود انسان بتوان بطور کامل شناخت. راه درست آن است که خدا را آنطور که بهطور ساده در عهدجدید آشکار شده، بپذیریم.
هویت کلیسا: کلیسا در دوران اولیۀ مسیحیت بهخاطر مواجهه با آزار و اذیتها از بیرون و بدعتها و عقاید انحرافی از درون بود که فرصت رسیدگی به امور داخلی و تشکیلاتی خود را نداشت. اما در خصوص هویت کلیسا، این توافق عمومی وجود داشت که کلیسا یک جامعۀ روحانی است که جایگزین بنیاسرائیل بهعنوان قوم خدا شده است؛ همچنین همۀ مسیحیان در مسیح یک هستند؛ نیز کلیسا امانتدار تعلیم و اعتقادات صحیح میباشد؛ و دیگر اینکه کلیسا محل تجمع مؤمنین برای رشد و شهادت دادن میباشد. بهخاطر همین تهدیدات بیرونی بود که جامعۀ مسیحی همواره رهبران خود را پذیرفته و بر اتحاد و یکپارچگی میان کلیساها تأکید گذاشته است.
مقام حضرت مریم: تکریم مریم، مادر عیسی، از اواخر دوره پدران کلیسا آغاز شد. بعضی معتقدند که بهخاطر مسیحی شدنِ تعداد زیادی از بتپرستان، کلیسا به این سمت سوق داده شده که مریم را جایگزین الهه دیانا سازد. در قرن پنجم، باکره بودنِ همیشگی او مورد پذیرش قرار گرفت. در قرن هفتم این اعتقاد رایج بود که او با بدن خود به آسمان صعود کرد. این عقیده در سال ۱۹۵۰ بهعنوان تعلیم رسمی کلیسای کاتولیک پذیرفته شد. همچنین این عقیده رواج یافت که مریم بهعنوان مادرِ نجاتدهنده، به هنگام تولد، از گناه اولیه بری بوده است. در قرن شانزدهم، این تعلیم بهطور گسترده مورد پذیرش بود.
متن به زبان اصلی: با تأکید بر اولویت متن کتابمقدس به زبانهای اصلیآن، آشکار شد که برخی از تعالیم کلیسای کاتولیک پشتوانۀ کتابمقدسی نداشت. در این زمینه به ارائه سه نمونه بسنده میکنیم. کلیسای کاتولیک تعلیم میداد که ازدواج بر اساس افسسیان ۵:۳۲ یک آئین مقدس است، چرا که ترجمۀ لاتین وولگات، کلمه "سرّ" را "آئین" معنی کرده است. اراسموس با انتشار متن یونانی عهدجدید، اعلام داشت که در یونانی فقط کلمه سرّ بهکار رفته و ازدواج جزو آئینهای کلیسایی نیست.
مغفرتنامه: مغفرتنامه اوراقی بود که کلیسا در مقابل بخشایش گناهان به مردم میفروخت. شخص میتوانست برای کسب آمرزش گناهان خود و یا حتی بستگان فوتشدهاش نیز مغفرتنامه بخرد.
الاهیات لیبرال: متفکرین الهیات لیبرال، آن دسته از اعتقادات مسیحیت را که با تفکر نوین همخوان نبود (مانند اعتقاد به آفرینش جهان هستی در شش روز و تولد عیسی از باکره)، یا کاملاً کنار گذاردند یا به روشی نو تفسیر و تعبیر کردند تا برای انسان مدرن قابل پذیرش باشد. بهطور کلی و خلاصه، دیدگاههای علمای الهیات لیبرال را میتوان بهگونۀ زیر جمعبندی کرد:
۱- برتری دیدگاههای طبیعی، انسان-محورانه و علمی بر عقاید سنتی مسیحی.
۲- شک به مسائل فوق طبیعی مسیحیت. متفکرین لیبرال رویدادهای فوقطبیعی (مثلاً معجزات) را به صرف اینکه در کتابمقدس آمده، نمیپذیرند و میکوشند این دسته از رویدادها را بهگونهای علمی و طبیعی توجیه کنند.
۳- کتابمقدس را نوشتهای انسانی و خطاپذیر در زمینه اندیشه و تجربه مذهبی بشر میدانند، نه مکاشفهای الهی. از این رو، به رویدادهای تاریخی کتابمقدس نیز با دیدۀ شک و تردید مینگرند.
۴- لیبرالها مسیح را نه تجسم کلمه خدا و نجاتدهندهای الهی، بلکه یک رهبر مذهبی و یک سرمشق میدانند که بهنهایت آکنده از خدا بود.
۵- آنان نگرشی خوشبینانه به بشر دارند و برآنند که نسلِ نابالغ بشر در اثر تکامل، نقشه خدا را برای جامعۀ بشری تحقق خواهد بخشید.
۶- نگرش خوشبینانه به قدرت انسانِ بافرهنگ که میتواند خدا را بهواسطۀ تفکر و تجربه خویش ادراک کند و الهیاتی طبیعی تدوین کند. به عقیدۀ متفکرین لیبرال، همه مذاهب مبتنی هستند بر ادراکی مشترک از خدا و فقط در فرعیات با یکدیگر متفاوتند. این تفاوت بسته به این است که این مذهب در نردبان تکاملی دین، در چه مرحلهای قرار دارد. متألهین لیبرال شدیداً مخالف ادعاهای انحصارگرایانۀ مسیحیت میباشند.
۷- الهیدانان لیبرال منکر سقوط انسان و گناه اولیه و تباهی طبیعت بشری و لزوم قربانی کفارهای و نیابتی مسیح و عادلشمردگی توسط خون او هستند. بنا بر باور آنان، خدا انسان را بهواسطۀ توبه میآمرزد. اعتقاد به بازگشت شخصی مسیح، جای خود را به امید برای تعالی معنوی انسان و استقرار ملکوت خدا در این جهان در اثر این پیشرفت داد.
نئو ارتدوکسی: طبق اعتقادات متفکرین نئو ارتودکس، خدا متعال است و بشر فقط زمانی میتواند به شناخت او دست یابد که او خود را از طریق عیسی مسیح و رویدادهای "تاریخ نجات" نیز مکشوف سازد. کتابمقدس صرفاً شهادتی است بر این رویدادها و سندی است انسانی، قصورپذیر و خطاپذیر. اما وسیلهای است که از طریق آن میتوان با خدا در مسیح ملاقات کرد. کتابمقدس زمانی تبدیل به کلام خدا و مکاشفه او میشود که انسان از طریق آن، با خدا ملاقات کند. انسان بسیار گناهکار است و تنها راه نجات ایمان به مسیح است.
الاهیات پویش: طبق الهیات پویش، همه موجودات، هستی خود را از او دارند و متکی به او میباشند. اما وی از خلقت خود تأثیر میپذیرد، یعنی اینکه وی به جهان مخلوق آزادی واقعی ولی محدود عطا میکند تا اینکه ما تبدیل به علت و او تبدیل به معلول گردد. به این ترتیب، اگر من خدا را رد کنم، او را محزون ساختهام؛ پس من علت هستم و او معلول. کنش من واکنشی را در او ایجاد میکند و او را وادار به اقدامی مینماید (نمونههای چنین امری را در تاریخ وقایع قوم خدا در کتابمقدس داریم).
چنین مطالبی ممکن است برای همه ما مسیحیان انجیلی بدیهی بهنظر برسد. اما مشکل از آنجا آغاز میشود که به پیامدهای این نگرش پی میبریم. الهیات پویش نمیپذیرد که خدا از آینده آگاه است؛ او فقط از آنچه که وجود دارد و میتواند شناخته شود، آگاه است، نه از آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد. الهیات پویش قبول ندارد که خدا خارج از زمان است. برای او، مثل ما، سال ۱۹۹۶ گذشته است و سال ۲۰۲۶، آینده.
