تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

«چارچوب آلوده» و «خاموش کردن نقطه ی عطف در نطفه»

            بسم الله الرحمن الرحیم. بهمن فرمان­آرا، «یکپارچگی سیاست فرهنگی» (مدیریت هنری در گفت و گو با بهمن فرمان­آرا، بخش پایانی)، روزنامه­ی همشهری، چهارشنبه، سی فروردین 1385؛ ص 24 (رسم خط مطابق اصل):

من چند سالی در دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر در مقطع کارشناسی ارشد تدریس می­کردم. الان می­بینم که مثلاً یکی از دانشجویانم مسئول بخش عقیدتی سیاسی یکی از شبکه­ها است و دیگری همین عنوان را در شبکه دیگری دارد. آن موقع سر کلاس به شوخی به دانشجویان می­گفتم حالا که در کلاس من نشسته­اید، بعداً نشنوم سناریوی ما را رد کرده­اید. منظور، تفکر آزادمنشانه است که متاسفانه فقط با آموزش اتفاق نمی­افتد. همین بچه­های فارغ­التحصیل پس از آنکه مثلاً مسئول فلان فرهنگسرا می­شوند، به بنیاد گلشیری وقت نمی­دهند. پس چارچوبی که واردش می­شوند آنقدر آلوده به سیاست است که دیگر نمی­توانند آرادمنشانه تصمیم بگیرند.

 

            بهمن فرمان­آرا، «نقطه عطف»، روزنامه­ی شرق، چهارشنبه، سی فروردین 1385، ضمیمه­ی «کتابخانه شرق»؛ ص 1 و 15 (رسم خط مطابق اصل):

... کتاب «نقطه عطف» (TIPPING POINT) نوشته ملکوم گلادویل (MALCOM GLADWELL) ... بشر اصولاً موجودی اجتماعی است که بیشترین تاثیر را از افراد دیگر جامعه­اش می­گیرد و خود نیز اثرگذار بر دوستان و آشنایان­شان در اجتماع است و این در صورتی است که تمام تکنولوژی وسایل ارتباط جمعی جدید فکر می­کنند که عاملان موثر تاثیرگذاری هستند در حالی که بیشترین اثر بر روی ما از اطرافیان خودمان است ...

... مثلاً پدیده تبلیغ دهان به دهان که در دنیای تبلیغات موثرترین است و هیچ سازمان تبلیغاتی نمی­تواند ادعا کند که باعث این حرکت شده است زیرا یک چنین اتفاقی عاملی ندارد به جز اینکه انسانی به انسان دیگر چیزی را توصیه کند و قدرتش و اهمیتش در این نکته است که تکنولوژی در آن تاثیری ندارد. فقط دوست به دوست، آشنا به آشنا این پدیده را به وجود می­آورند.

در هر جامعه­ای نخبگانی هستند که مردم به حرف یا پیشنهاداتشان توجه می­کنند و به استناد حرف فرد نخبه خودشان همان چیز را نیز به دوستانشان پیشنهاد می­کنند و یک­باره موجی را در اجتماع ایجاد می­کنند که در مورد لباس و شیوه آرایش به عنوان مد روز قلمداد می­شود ولی این تنها پدیده این شیوه تبلیغ نیست ... پل ریویر (PAUL REVERE)  ... [تا این جا از صفحه­ی 1؛ از این به بعد از صفحه­ی 15] ... و ویلیام داوز (WILLIAM DAWES) ... هر دو یک خبر را تبلیغ می­کردند [ولی چون ریویر یک شخصیت بارز و نخبه اجتماع آن روز بود، مردم به حرفش توجه کردند، و چون داوز چنین موقعیتی نداشت، مردم به حرفش توجه نکردند]. ... با اینکه تبلیغات حرفه­ای همیشه می­خواهند ادعا کنند که حرکت­های اجتماعی از طریق آنها صورت عمل می­یابد ولی اکثر افراد چه رستوران، چه فیلم و چه مد را از طریق توصیه دوستان نزدیکش انتخاب می­کنند و نه از طریق تبلیغ در یکی از رسانه­های جدید. اثر تبلیغات معمولی به خاطر تکرار زیاد آن است در حالی که توصیه یک دوست یا شخص نخبه با یک بار اثرگذارتر است. اینکه در هر اجتماعی گروهی هستند که حرفشان بیشتر دررو دارد و مردم برای شنیدن پیشنهادشان گوش شنوا دارند مبحث بزرگ اجتماعی است که در این کتاب توسط ملکوم گلادویل به اثبات می­رسد. به همین دلیل است که در سیستم­های حکومتی دیکتاتوری حکمرانان سعی بر خاموش کردن نخبگان اجتماع خود را دارند چون می­دانند که تمام حرکت­های بزرگ غالباً از حرکت­های بسیار کوچک شروع می­شوند و بهتر است تا می­توانند نقطه عطف یک حرکت کوچک را در نطفه خفه کنند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:10  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

یکی از وزیران پیشنهادی ِ «مردی از جنس مردم»

          بسم الله الرحمن الرحیم. «انصراف پرحاشیه»، همشهری ماه، دوره­ی جدید، شماره­ی اول، فروردین 1385؛ ص 23 (رسم خط مطابق اصل):

پس از آن، [صادق] محصولی به مجلس رفت تا در کمیسیون انرژی از خود دفاع کند. جلسه­ای که تنها سایت اینترنتی آفتاب به مدیریت یکی از اعضای سابق شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین که از محوری­ترین تشکل­های اصول­گرایان است، خبر آن را منتشر کرد: «در این جلسه  یکی از نمایندگان عکس منازل مسکونی او را نشان می­دهد و می­گوید: «منازل شما در مناطق اقدسیه 8 میلیارد تومان، سعادت آباد 3 میلیارد تومان، پاسداران 3 میلیارد تومان و فرمانیه 2 میلیارد تومان قیمت دارد. حالا شما با عادت کاخ­نشینی خود چه طور می­توانید خدمت کنید؟» محصولی پاسخ می­دهد: «آن­چه حضرت امام (ره) نهی می­کردند خوی کاخ­نشینی بوده، نه خود کاخ­نشینی.»

            پس از این که معلوم شد مجلس به وزیر محترم پیشنهادی رأی نمی دهد:

قسمتي از نامه­ی انصراف صادق محصولی از نامزدی وزارت نفت، به رئيس جمهور: «... بنده در هر کسوتی خدمتگزار نظام مقدس جمهوری اسلامی ايران بوده و بدان افتخار خواهم کرد» (روزنامه­ی شرق، پنج­شنبه، 19 آبان 1384؛ ص1). قسمتی از نامه­ی موافقت رئيس جمهور با استعفای صادق محصولی، به نقل از مأخذ فوق: «مطمئنم جناب­عالی در هر سنگری خدمتگزار صادق برای اسلام و انقلاب اسلامی خواهيد بود.»

***

            بله. البته الان همشهری در اختیار آقای قالیباف است و ما می­توانیم چنین اخبار و اطلاعاتی (آنچه از همشهری ماه نقل کردم) در آن بیابیم. یعنی اگر آقای قالیباف به خدمت در کسوت ریاست جمهوری نائل می­شد، و آقای احمدی­نژاد همچنان به خدمت در کسوت شهردار تهران ادامه می­داد، ما می­توانستیم اخبار و اطلاعاتی از وزرای محترم پیشنهادی آقای قالیباف در همشهری و نشریات آن بیابیم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 13:46  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

از حافظ شیرازی کیهانی الهام بگیریم: نگوییم «تئاتر»، بگوییم «تماشاگان»

        بسم الله الرحمن الرحیم. فرهاد ناظرزاده­ی کرمانی، درآمدی به نمایشنامه­نویسی، به نقل از: علی­اکبر علیزاد، ««درآمدی به نمایشنامه­نویسی» و منطق تفنن: مکالمه و منطق واژه­ها»، روزنامه­ی شرق، سه­شنبه، بیست و دوم فروردین 1385؛ ص 15 (رسم خط مطابق اصل)، و علی­اکبر علیزاد، ««درآمدی به نمایشنامه­نویسی» و منطق تفنن: مکالمه و منطق واژه­ها»، روزنامه­ی شرق، چهارشنبه، بیست و سوم فروردین 1385؛ ص 15 (رسم خط مطابق اصل):

 

ــ نگه داشت پسندآورى در برابر جابه جايى مکان.

ــ بارى، ابرنمايشنامه ها و كلان نمايشنامه ها از آنجا كه در ذهن و خيال دريافتگران جاى گير شده اند، واكنش هاى مانشگرانه اى را به همراه داشته اند.

ــ پيچشكارى، شگردى سازگانى است و در نقشه يا نقشه چين داستانى گره افكنى به بار مى آورد.

ــ در مناسبت با فروگشتار بايسته است كه از اصطلاح «ايزد منجنيقى» نيز ياد شود.

ــ شوخى مانندگى يك طيف از تقليد فكاهى است. در يك سمت از اين طيف:
گزاف كارى در تقليد به قناس آفرينى
انجاميده.

ــ جاى يادآورى است كه خرد- ريختارى از تماشاگان آمريكايى نيز «برلسك آمريكايى» ناميده شده.

ــ امروزگار از «واقعيت گرايى شيوه پالوده» نيز دم زده شده.

ــ جريان «باليده گستردگى هاى تماشاگانى» هم ژرفانگر بوده است و هم پهنانگر.

ــ همسازگان استانيسلاوسكى به كلانى با فرانگرى و در شمارآورى: تماشاگان روالى يا و...

ــ با اين پيشينه شايد بتوان گفت كه پسانوگانى گرايى، بازنگرى، نوكاوش و نقدى است بر فرآورده ها، هوده ها و پيامدهاى نوگانى گرايى.

ــ و شادنمايش خنيايى (كمدى موزيكال آمريكايى) يكى از گونه هاى خنيانمايش است.

ــ تك پرده اى ميانگين و روالى از «نمايشنامك» فربه تر است.

ــ جنبش هاى وابسته به جنبش هاى گزينش درآميز در بردارنده شيوه بيانى ناگويا و ناروشن است.

ــ اما اين مدرنيته (نوگانى گرى) كه گوهر مدرنيسم است چيست كه پست مدرنيته كه گوهر پست مدرنيسم است از آن گذشته است؟

ــ خندستان كه ريختار ايرانى آن تقليد نام دارد...

ــ به ارزيابى آرتو، «تماشاگان باخترى» به «ديگرريختى» نياز دارد.

ــ شيوه باز- برنمودى به آنچه «پندارگان واقعيت» خوانده شده دامن زده و در پى آن اصطلاح «تماشاگان پندارگانى» را رواج داده است.

ــ در شاخه اى ديگر از تماشاگان نه- روالى با ساختار چيستانى گرايش به «بيدرنگ آفرينى» برجسته شده است.

ــ ناگفته نماند که بیتی از شاعر کیهانی ما، حافظ شیرازی، الهام­بخش نگارنده در ساختن اصطلاح «تماشاگان» گردیده است: «در خیال این همه لعبت به هوس می­بازم / بو که صاحب­نظری نام تماشا ببرد.»

***

                   شادی روح و علوّ درجات حافظ شیرازی کیهانی فاتحة مع الصلوات.

                  [تکمله در تاریخ بیست و چهار اردیبهشت 1385.

            فرهاد ناظرزاده کرمانی (گفت و گوی مریم منصوری با او)، «نگاه دانشورانه»، همشهری ماه، خرداد 1384، ضمیمه­ی روزنامه­ی همشهری؛ صفحه­ی 38 (رسم خط مطابق اصل):

            ... من در این مجموعه [= کتاب درآمدی به نمایشنامه­نویسی] نزدیک به ششصد واژه نو ساخته­ام. این ششصد واژه در فرهنگ­های زبان فارسی وجود ندارد و یا به معناهایی که من در برابر نهادهای انگلیسی به کار بردم، تازگی دارند. اگر دست کم در این راه شش واژه ساخته من هم در زبان فارسی بمانند و ثبت شوند، باز هم راضی­ام. فکر می­کنم هیچ فرهنگستانی با چند صد عضو عالیقدر هم نتوانسته در گفتمانی مثل تئاتر، ششصد واژه نو بسازد.

            واژگانی که دیر یا زود و کم و بیش مصطلح می­گردند و میان اهل فن رایج می­شوند.بسیاری از منتقدان، نظریه­پردازان و یا هنرمندان تئاتر را می­شناسم که فقط با ساختن چند اصطلاح، نام­شان در تاریخ هنر تئاتر ثبت شده است.

            ... فکر می­کنم با ساختن ششصد اصطلاح و برابرنهاد، یک فرد به زبان فارسی خدمت بسیاری کرده است. البته ساختن این ششصد اصطلاح، برابرنهاد و نوواژه­سازی، بر شالوده­های فکری و فرهنگی سی سال درس خواندن و شاگردی کردن استوار است.]

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 18:0  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مصطفی ملکیان: روش شناسی فلسفه ی اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم. روزنامه­ی شرق، بیست و یکم فروردین 1385 (رسم خط مطابق اصل):

«بررسى روش شناختى فلسفه دوران اسلامى» عنوان نشستى بود كه در ۲۳ اسفند سال ۸۴ در دانشگاه تربيت مدرس برگزار شد و مصطفى ملكيان در آن به ايراد سخن پرداخت. بخشى از سخنرانى ملكيان را با هم مى خوانيم : ۱- نخستين امرى كه براى فلسفه ضرورى به نظر مى رسد كه متأسفانه از آن غفلت شده عبارت است از مرزبندى فلسفه با چهار پديده ديگر كه مى توانند با فلسفه هم افق باشند و يا با آنها خلط شوند كه عبارتند از: مرز فلسفه با علم ، مرز فلسفه با دين، مرز فلسفه با عرفان، مرز فلسفه با اسطوره. مقصودم از اسطوره، افسانه و جعليات نيست، مقصود من معناى دقيق علمى اش يعنى «myth» است كه مثلاً در رساله هاى افلاطون، به رغم حضور روش دقيق تحليلى، گاهى به اسطوره اى اشاره مى شود. در حال حاضر نيز اگر نگاهمان به اسطوره، مانند نگاه آدميان در زمان تكوين اسطوره باشد زمان روش ما نيز مورد انتقاد بوده و قابل دفاع نيست. لذا متون فلسفى ما به دليل عدم مرزبندى، مشوش است. امروز براى تدريس فلسفه اسلامى به نحوى مقبول و دانشگاهى، تمامى متونى كه حاوى اين خلط ها هستند، بايد مورد توجه قرار بگيرند، در حالى كه امروز استادى كه به تدريس فلسفه اسلامى مى پردازد، خود را محدود به همان بستر و زمينه اى مى كند كه فلسفه مورد بحث، در آن رشد كرده است.
۲-
در فلسفه
اسلامى فيلسوف اسلامى هميشه دغدغه هماهنگى و پاسداشت متون دينى را دارد. از اين منظر گاهى بنده فلسفه اسلامى را به «الهيات اسلامى» يا «فلسفه كلامى» تعبير مى كنم. به هر حال، پاسداشت متون دينى در فلسفه، خطايى روش شناختى محسوب مى شود. خواه فرآورده اين پاسداشت، فرآورده اى درست يا نادرست باشد.
۳-
فلاسفه اسلامى به
تاريخ فلسفه عنايت نداشته اند و آراى فلاسفه قبل را با مسامحه نقل مى كنند. اغلب نقل قول ها، مربوط به فيلسوفان يونان، تاريخى نيستند. مثلاً فلاسفه اسلامى اثولوجيا را منسوب به ارسطو مى دانستند، در حالى كه اين اثر متعلق به فلوطين است و مشخص است كه آراى فلوطين و ارسطو در باب مسئله نفس قابل آشتى نيستند. لذا آنچه امروز با نام فلسفه اسلامى داريم، علاوه بر صحت و سقم آراى فلسفى مذكور، به لحاظ تاريخى بسيار مشكل دارد، در حالى كه نظام سازى فلسفى، لزوماً نياز به دانشى صحيح از مسير تاريخى مسئله دارد.
۴-
دگماتيسم روش شناختى در فلسفه اسلامى؛ به اين معنى كه مثلاً وقتى
در فلسفه اسلامى به انتهاى يك بحث مى رسيد، گويا پرونده اين بحث كاملاً بسته مى شود. شما وقتى با سنت فلسفه انگليسى برخورد مى كنيد، مثل باركلى، هيوم لاك، راسل و ... اگر نوشتار ايشان را تحليل بكنيد درمى يابيد قيدهايى مانند شايد، احتمالاً، ظاهراً، و قيدهايى دال بر احتمال و عدم تقين و قطعيت به فراوانى قابل مشاهده هستند. همچنين درمى يابيد يك بحث با سئوال هايى تمام مى شود كه مخاطب را به احتمالى بودن بحث صورت گرفته آگاه مى كند. در حالى كه در فلسفه اسلامى و متون آن با چنين مسائلى برخورد نخواهيد كرد و اين ناشى از دگماتيسمى است كه در اين فلسفه وجود دارد.
۵-
نكته ششم موضع نامتوافق فلسفه اسلامى نسبت به فهم عرفى است. از قديم اين نكته در
ذهن و ضمير عالمان بوده كه علم يا فلسفه اگر از فهم عرفى فاصله گرفت چه بايد كرد. اين مسئله تا زمان هيوم تصريح نشده بود. يكى از معاصران هيوم به نام تامس ريد اين مسئله را مطرح كرد كه اين فاصله، آيا دلالت بر غلط بودن فهم ما مى كند يا فهم عامه و عرفى. تامس ريد براين باور بود كه فاصله داشتن فلسفه از فهم عرفى، دلالت بر خطا بودن و بر خطا رفتن مسير فلسفه مى كند. آنچه ما بايد هميشه به آن رجوع كنيم و خود را مورد آزمون قرار دهيم، فهم عرفى است كه اين خود بنياد يك مكتب فلسفى شد، اين مكتب در اواخر قرن ۱۹ توسط جورج ادوارمور تجديد شد. او استدلال كرد كه فلسفه نمى تواند از فهم عرفى فاصله پيدا كند و اين فاصله اى كه ايجاد شده برخطاست. لذا فهم فلسفى را بايد به محضر فهم عرفى به عنوان ملاك و قاضى برد. البته اين نظر موافقان و مخالفانى دارد. مشكل روش شناختى اين است كه موضع واحدى در قبال اين مسئله وجود ندارد. ضمن آن كه موارد زيادى از فاصله گرفتن از فهم عرفى، در فلسفه ما وجود دارد. لذا تكليف ما در فلسفه اسلامى در اين مسئله روشن نيست.
۶-
مسئله ديگر كه
تا حدودى برآمده از اصل قبلى است، مسئله اى است كه سرل به تبعيت از ويتگنشتاين «گناه اوليه فلسفه» نام داده كه عبارت است از اينكه شما واقعيت هاى وجود شناختى را از واقعيت هاى زبان شناختى نتيجه مى گيريد كه دو صورت دارد. الف- واقعيت زبان شناختى كه مربوط به زبانى جهانى است، مبناى يك واقعيت هستى شناختى قرار مى گيرد. بعضى از فيلسوفان نيز استنتاج واقعيت هاى هستى شناختى از واقعيت هاى زبان شناختى كه متعلق به زبان هاى همگانى و كلى اند را جايز مى دانند. ب- اگر شما واقعيت زبان شناختى كه مربوط به يك زبان يا دو زبان باشد را مبنايى براى استنتاج واقعيت هاى هستى شناختى قرار دهيد، مشكل در اينجاست. اين اوج خطاى روش شناختى در دو مجموعه واقعيت هاى هستى شناختى و زبان شناختى است.
۷-
وجود تناظر يك به يك ميان
الفاظ و مفاهيم؛ بايد هر لفظ را براى يك معنى به كار ببريم و براى هر معنى و مفهوم بايد يك لفظ قرار دهيم. اين تناظر يك به يك، در فلسفه ما وجود ندارد. اوج اين آشفتگى در فلسفه صدرايى مطرح است. برخلاف فلسفه ابن سينا در برخورد با فلسفه و فلاسفه با جملات سروكار دارند. ما بايد در مقام فيلسوف به اصل تناظر يك به يك الفاظ و معانى و بالعكس، توجه كنيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:12  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

خشایار دیهیمی: بگذارید جامعه بالغ شود

          بسم الله الرحمن الرحیم. خشایار دیهیمی، «بگذارید جامعه بالغ شود»، روزنامه­ی شرق، شنبه، نوزدهم فروردین 1385؛ ص 1 (رسم خط مطابق اصل):

«ديگر چه بايد بنويسم؟» اين سئوال جان آزارى بوده و هست كه با هر تغيير دولت و تغيير وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى، اهل قلم، اهل انديشه، و اهل هنر در طول بيست و هشت سال گذشته از خود پرسيده اند. از ميناچى تا صفار هرندى، سياست ها در حوزه فرهنگ بسيار تغيير كرده اند و دايره ممنوع و مجاز مرتباً عوض شده است. اما يك چيز هميشه ثابت بوده است: دولت تعيين مى كند كه نشر چه چيزهايى مجاز و چه چيزهايى ممنوع است. و بحث من ناظر به همين امر ثابت است و قصد قياس ميان دوره هاى مختلف و وزراى مختلف را ندارم، اگرچه به آسانى مى توان نشان داد كه چه اندازه بسيارى از چيزها در اين حوزه سليقه اى بوده است و اين اعمال سليقه چه نتايج ناگوارى به بار آورده است.
سئوال من اين است كه آيا دولت مى تواند متولى انديشه و اخلاق در جامعه
باشد؟ آيا، از هر منظرى كه بنگريم، چنين چيزى سودمند و قابل دوام است؟ و فراتر از آن، آيا حتى مى تواند تامين كننده منظور و مقصود چنين سياستى باشد؟ در كشورهايى كه دولت ها متولى انديشه و اخلاق مى شوند و قوانينى براى اين دو حوزه وضع مى كنند و به اجرا مى گذارند، على الاصول اين هدف تعقيب مى شود كه بدين ترتيب جلوى انديشه هاى زيانبار و انحرافات اخلاقى گرفته شود. قوى ترين استدلال مدافعان چنين نظرى اين است كه انديشه هاى زيانبار واقعاً وجود دارند و انديشه مقدمه عمل است و اگر نظارتى بر بيان انديشه ها وجود نداشته باشد حاصلش هرج و مرج و فساد و تباهى جامعه خواهد بود. و چه دستگاهى بهتر از دولت، كه نماينده مردم و افكار عمومى است، براى اين نظارت وجود دارد؟ در واقع، اينان دولت را، مثل حوزه سلامتى و بهداشت، متولى «بهداشت فرهنگى» جامعه مى دانند و بر همين اساس سانسور را تجويز مى كنند كه نوعى «قرنطينه فرهنگى» ايجاد مى كند.
در تمثيلى ديگر، در اين حالت، دولت نقش پدرى را براى
اعضاى جامعه بازى مى كند كه كودكانش را از برخى چيزها به خاطر اصلاح خود آنان منع مى كند. اما آيا اين سياست ها به منظور و مقصودشان مى رسند يا به عكس، آحاد جامعه را در معرض ابتلا به انواع بيمارى ها و ناتوانى از تشخيص صلاح خويش قرار مى دهند؟ واقعيت اين است كه فارغ از تشخيص متوليان، انواع انديشه ها در جامعه وجود دارند و به حيات خود ادامه مى دهند. راه مقابله با انديشه هاى زيانبار «قرنطينه» كردن جامعه نيست كه قرنطينه قطعاً نمى تواند هميشگى باشد و مى شكند. تنها راه چنين مقابله اى بالا بردن قدرت «ايمنى» جامعه است و قدرت ايمنى بالا نمى رود الا با ابتلا به بيمارى، الا با زيستن در محيطى طبيعى كه پر است از انواع بيمارى ها. و كودك هميشه كودك نمى ماند و نمى شود براى هميشه پدر صلاح او را براى او تعيين كند. كودك بايد رشد كند، بايد خطا كند، بايد تجربه كند تا بتواند صلاح خويش را خودش تشخيص دهد. سانسور، حتى با نيت خير، حتى با تشخيص كاملاً درست كه البته ناممكن است، باز جامعه را از قدرت دفاعى تهى مى كند و كودك نگاهش مى دارد. همان گونه كه كودك، حتى در بسته ترين محيط، رشد مى كند و به سن بلوغ كه مى رسد در برابر تحكم پدر طغيان مى كند، و با حرصى هرچه بيشتر دست به سوى ميوه هاى ممنوع دراز مى كند، جامعه گرفتار سانسور هم در لايه هاى پنهانش مى جوشد و روزى فوران مى كند. از عالم نظر بيرون بياييم و به تجربه بيست و هشت ساله خودمان رجوع كنيم. حكومت از «منع»هايش چه طرفى بربسته است؟ به كدام هدف رسيده است؟ به خيابان ها نگاه كنيم و نتيجه سانسور «پوشش» را ببينيم. به خانه ها برويم و نتيجه سانسور ويدئو و ماهواره را ببينيم. به نوارفروشى ها برويم و نتيجه سانسور موسيقى را ببينيم. به كتابفروشى ها برويم و نتيجه سانسور كتاب را ببينيم. آنجا كه انديشه هاى جدى، هر چند مخالف نظر ما، منع مى شوند، انديشه هاى مبتذل و آسان ياب تر راه خود را باز مى كنند. وقتى ادبيات جدى سانسور شود، ادبيات نازل رونق مى گيرد. وقتى استندال، فلوبر، هسه، جويس، كوندرا و... سانسور شوند، دنيل  استيل، گريشام و... بى رقيب مى تازند. در غياب رسانه هاى تصويرى و صوتى جدى، كانال هاى لس آنجلسى هرچه دلشان خواست به اسم سياست به خورد مردم مى دهند. جامعه گرفتار سانسور به سن بلوغ مى رسد، طغيان مى كند، اما محروم از تجربه هاى عميق، محروم از گوش سپردن به استدلال هاى مختلف، «بالغ» نمى شود، قدرت انتخاب و تصميم گيرى درست را از دست مى دهد، قدرت استدلال پيدا نمى كند و آسان فريب زرق و برق ها و تبليغات را مى خورد. سانسور كه عمدتاً ناظر به سياست و اخلاق بوده است، هر دو را از معنا تهى مى كند. هم سياست، هم اخلاق فقط با داورى و انتخاب است كه معنا پيدا مى كنند و سانسور مجالى براى داورى و انتخاب باقى نمى گذارد. سانسور قوه داورى و تشخيص را از رشد بازمى دارد. سانسور نمى گذارد جامعه «بالغ» شود و جامعه «نابالغ» پر از خطر است. بگذاريد جامعه بالغ شود.

***

           به طور کلی با خشایار دیهیمی موافقم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 19:14  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

جمیله کدیور: اگر جای خاتمی بودم گفت و گوی تمدن ها را به موزه ی تاریخ می سپردم

        بسم الله الرحمن الرحیم. جمیله کدیور، روزنامه­ی شرق، سه­شنبه، پانزده فروردین 1385؛ ص 6 (رسم خط مطابق اصل):

... من اگر جای ایشان [: آقای سیدمحمد خاتمی] بودم در فکر شعار دیگری برای فعالیت در ذیل آن بودم. گفت و گوی تمدن­ها شعاری آرمانی برای دنیایی آرمانی است، نه شعاری برای دنیایی که به تعبیر «هابز» انسان­ها گرگ یکدیگرند. به دلیل عدم تناسب این شعار آرمانی با با دنیای واقعی، گفت و گوی تمدن­ها هم در عرصه داخلی و هم در عرصه بین­المللی در حل بدیهی­ترین مسائل جامعه و جهان ناتوان ماند، چون نه در داخل توانست زمینه گفت و گوی احزاب، گروه­ها حتی گروه­های همسو برای رسیدن به تفاهم را فراهم سازد و نه در خارج در حیطه عمل توانست مؤثر واقع شود. گفت و گوی تمدن­ها شعاری جذاب برای دوره­ای مشخص که یک فیلسوف می­خواست دنیای آرمانی خود را محقق کند، بود که در عالم نظر توفیق لازم را داشت، ولی در حیطه عمل از واقعیت بسیار به دور بود. به نظرم این شعار را نیز باید همانند بسیاری از شعارهای دیگر به موزه تاریخ سپرد یا حد اقل آن را به مجالی برای مطالعه اهل نظر تبدیل کرد، شاید اگر رشته­ای در دانشگاه تحت این عنوان تاسیس شود، بتوان در دل آن با نظریه­پردازی به واقعیات نزدیک شد و آن را به دنیای امروز عرضه کرد.

***

            ــ هفت بار تکرار لفظ «شعار». بله. به نظر بنده، خانم کدیور درست می­گوید: شعار؛ شعار؛ شعار.

            ــ خانم کدیور به شکلی ملایم سخن گفته است.

            ــ به «عدم تناسب»ها اضافه کنیم: عدم تناسب قدرت فکری و شجاعت اجرائی آقای سیدمحمد خاتمی با «اکثر» شعارها و وعده­هایش.

            ــ ظاهراً باید کُلّی از مساحت «موزه­ی تاریخ» را به شعارها و وعده­های ایرانی­ها اختصاص داد. (بنده در مؤسسه­ی پژوهشی دولتی کار می­کردم. مؤسسه کتابهایی چاپ می­کرد، ولی به دلایل مختلف، جای اکثر کتابها «در انبار» بود. من پیشنهاد دادم: «انبار بزرگتری تهیه کنید.» حال، ایران از «موزه­ی تاریخ» درخواست کند مساحت بیشتری را برای ایران در نظر بگیرد.)

            ــ آقای سیدعطاء الله مهاجرانی در مدتی که رئیس «مؤسسه­ی «شعار» گفت و گوی تمدنها» بود حقوق دریافت کرد؟ ایضاً معاونان و مدیران این مؤسسه؟

            ــ خوش به حال دانشجویان بعدی مملکت ما که احتمال دارد به گذراندن چند واحد درس «گفت و گوی تمدنها» مفتخر شوند.

            ــ فیلسوف؟ آقای خاتمی فیلسوف است؟ گویا آقای محسن کدیور، به دلایل معتبر، حتا سیدجلال الدین آشتیانی و مرتضی مطهری را فیلسوف نمی­دانست.

            ــ احتمالاً آقای خاتمی، و آقایان رفسنجانی و کروبی و معین، برای خدمت به ملت شریف ایران در انتخابات ریاست جمهوری 1388 برنامه دارند. خُب خدمت به ملت شریف ایران «در کسوت ریاست جمهوری» مزّ­ه­ی بهتر و ثواب بیشتر دارد. ای خانم کدیور! اگر آقای خاتمی «شعارهای» گفت و گوی تمدنها و اصلاحات و مانند آنها را به موزه­ی تاریخ بسپرد، با چه سلاحی وارد میدان انتخابات 1385 شود؟

            ــ توضیح: من به آقای احمدی­نژاد رأی ندادم و طرفدار ایشان هم نیستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 13:4  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

سیاست

             بسم الله الرحمن الرحیم.

            محمد عبده، به نقل از محمد رشید رضا، تاریخ الاستاد الامام، قاهره، مطبعة المنار، 1350 ه ق، ج 1؛ ص 891؛ به نقل از سیدعطاء الله مهاجرانی، «نقد حال»، روزنامه­ی اطلاعات، هفتم اردیبهشت 1379؛ ص 2 (رسم خط مطابق اصل):

سیاست اندیشه و دانش و دین را نابود می­کند، پناه می­برم به خداوند از لفظ سیاست و از معنی سیاست، از تک تک حروف کلمه سیاست! و از هر پنداری که در باب سیاست به ذهن خطور کند و از هر سرزمینی که بر آن سرزمین از سیاست سخن گفته شود و از هر فردی که از سیاست بگوید یا بنویسد.

 

اما سیاست دست از سر دین برنمی­دارد!

 

عبدالله جوادی آملی، رسالت قرآن، تهران: مرکز نشر فرهنگی رجاء، 1375 (رسم خط مطابق اصل):

شاخص­ترین کار موسی کلیم (ع) در نورانی نمودن بنی­اسرائیل همانا تشکیل حکومت حق و نبرد با سیاست ستم آل فرعون و قیام علیه شرک و اقدام در راه اعتلای توحید و جهاد با هیأت حاکمه وقت و اجتهاد در تأسیس نظام الهی بوده است و بدون فضای باز سیاست ِ قسط تنفّس آزاد میسور نیست، و بدون حکومت عدل تهذیب نفس و تزکیه روح مقدور نخواهد بود، چه اینکه بارزترین کار طاغوتیان در تاریک نمودن جامعه بشری همانا تشکیل حکومت باطل و تعطیل حدود الهی و اجراء قوانین بشری و ترویج الحاد و تضادّ با توحید و دعوت به دوزخ است (صفحه­ی 50).

چون نبرد با طغیانگر عصر، استقامت کامل می­طلبد لذا سخن از صبّار [در اصل: صبّا] و شکور مطرح شد [در آیه­ی و لقد ارسلنا موسی بآیاتنا ان اخرج قومک من الظلمات الی النور و ذکّرهم بایّام الله ان فی ذلک لکلّ صبّار ٍ شکور (ابراهیم، 5)]نه صابر شاکر چنانکه در فرق بین قائم به قسط و قوّام به قسط بیان شد (صفحه­ی 51).

تفکر انفکاک دین از سیاست مانع اقامه برهان عقلی بر ضرورت وحی و نبوت می­باشد، زیرا نه می­توان جامعه بشری را چون فرشتگان معصوم از تعدّی و ستم دانست و نمی­شود تجاوز ستمگر را تحمّل کرد و نه رواست که با وضع و اجراء قانون بشری جلو تعدّی متجاوزان را گرفت، و نه اجراء حدود الهی را می­توان به دست هر کس بدون ولایت و رهبری سپرد وگرنه هم محذور هرج و مرج لازم می­آید، و هم نکول ضمنی، از برهان ضرورت وحی و نبوت خواهد بود (صفحه­ی 51).

اگر کسی متحجّرانه مظلوم­نمائی کند و دین را از سیاست جدا بداند و بگوید من مأمور حفظ دینم و دخالتی در شئون سیاست ندارم و اعلام بی­طرفی کند، هرگز سیاستمدار قهّار او را رها نمی­کند و قلمرو سیاستگزاری خویش را از مرز مذهب جدا نمی­کند، و دین را پدیدۀ ماوراء طبیعی نمی­داند، بلکه آنرا به سود خود جذب می­کند و دیندار دین­نشناس متحجّر را، در کام مکر ماهرانه خویش فرو می­برد، و به او چنین تلقین می­کندکه از (صفحه­ی 51) منابع دینی باید مفاهیمی استنباط شود که با خطوط کلّی سیاست مشئوم هماهنگ باشد، و هر دیندار می­باید طوری عمل نماید که به قوانین طغیانگرانه آن سائس غیر دینی موافق بوده و در راه نیل به اهداف فاسد سائسان ستم­پرور سودمند باشد (صفحه­ی 52).

 

سیدعباس سیدمحمدی:

بله. سیاست دست از سر دین برنمی­دارد. چه سیاست در ایران بعد از 1357، چه سیاست در ایران قبل از 1357، چه سیاست در فرانسه­، چه سیاست در شوروی، چه سیاست در عراق زمان صدام، چه سیاست در عربستان سعودی. این که «دین از سیاست جدا نیست»، فرمایش امام خمینی بود. این که «دین از سیاست جدا است»، گفته­ی محمدرضا پهلوی بود. به هر حال، در هر دو حالت، حاکمیت وقت تعیین می­کرد/می­کند که دین از سیاست جدا است یا جدا نیست. فرمایش آقای جوادی آملی درست است: «اگر کسی متحجّرانه مظلوم­نمائی کند و دین را از سیاست جدا بداند و بگوید من مأمور حفظ دینم و دخالتی در شئون سیاست ندارم و اعلام بی­طرفی کند، هرگز سیاستمدار قهّار او را رها نمی­کند و قلمرو سیاستگزاری خویش را از مرز مذهب جدا نمی­کند»، ولی ساده­انگارانه است اگر تصور کنیم سیاستمدار قهّار = سیاستمدار زمان محمدرضا پهلوی = سیاستمدار زمان بنی امیّه. ساده­انگارانه است اگر تصور کنیم سیاستمدار قهّار ≠ سیاستمداران و حاکمان جمهوری اسلامی ایران.

بله. سیاست دست از سر دین برنمی­دارد. از سر هنر هم، از سر فرهنگ هم، از سر ورزش هم.

مطلبی دیگر:

سیدمصطفی محقق داماد (گفت و گو با او)، «وضعيت تاريخی حوزه علميه قم و مناسبات سياسی ـ اقتصادی آن»، روزنامه­ی ایران، یکشنبه، 13 مرداد 1381؛ صفحه­ی فرهنگ و اندیشه (رسم خط عنوان مقاله و مطالب آن مطابق اصل):

در كتابی كه مركز اسناد انقلاب اسلامی درباره حاج شيخ عبدالكريم حائری منتشر كرده سندی وجود دارد كه جالب است. حسب نقل اين كتاب مرحوم مدرس به قم می آيند و در گفت وگويی به ايشان می گويند چرا شما در امور سياسی كشور دخالت نمی كنيد؟ ايشان در جواب می گويند «آقای مدرس! شما سياسی هستيد و به وظيفه خود عمل می كنيد، من وظيفه خود را تربيت طلاب و تدريس علوم دينی می دانم و سياسی نيستم. ولی اين نكته را به شما بگويم كه من اگر در روس و يا فرانسه بودم يقيناً درميان سياست بودم، چون در آن بلاد سياستش حساب شده و پايه دار و عميق است، اما كشورهايی مثل عراق و ايران كه كشورهای ضعيفی هستند معلوم نيست منشأ سياستش در كجاست؟ من می ترسم ما آلت دست ديگران باشیم.»

            خوشبختانه در ایران فعلی «معلوم است منشأ سیاست کجاست» و «جای ترس وجود ندارد».

سیدمصطفی محقق داماد (گفت و گو با او)، «وضعيت تاريخی حوزه علميه قم و مناسبات سياسی ـ اقتصادی آن»، روزنامه­ی ایران، دوشنبه، 14 مرداد 1381؛ صفحه­ی فرهنگ و اندیشه (رسم خط عنوان مقاله و مطالب آن مطابق اصل):

به نظر من بين امام خمينی (قدس سره) و استادشان مرحوم آقای حائری، در يك جهت، اتفاق نظر وجود دارد و آن اينكه هر دوی اين بزرگواران معتقد بودند در جريان مشروطه، روحانيت آلت دست اجنبی قرار گرفته بوده و كلاه بر سر او رفته است. مرحوم حائری از اين جريان نتيجه گرفت كه بايد از سياست به معنای ابزارمندی آن دور بود، مرحوم امام خمينی از اين جريان نتيجه گرفت كه بايد خودمان قدرت را به دست بگيريم تا دست اجنبی قطع شود. هر دو با يك مقدمه، دونتيجه در دو زمان گرفته اند. البته امام خمينی جمله اي دارند كه می گفتند اگر شيخ ما در اين زمان بود، همان كاري را می كرد كه ما الآن می كنيم. امام می فرمايند اقتضای آن زمان ايجاب می كرد كه ما از سياست كنار بكشيم و آن را بايكوت كنيم و لذا در آن زمان از حوزه قم حتی يك نفر هم وارد عرصه سياست و قدرت نشد. از حوزه نجف كساني آمدند و وارد ادارات و دستگاههای اداری شدند. مرحوم نائينی دستگاه اداری رضاشاه را تأييد می كرد و در تأييد رضاشاه اطلاعيه صادر كرد و آن اطلاعيه در روزنامه حبل المتين چاپ شده است. اما از حوزه قم حتی يك نفر از فضلای لايق و سرشناس وارد ادارات رضاخان نشد. به هر حال آن روزگار، روحانيت وظيفه خود می دانست كه كنار بكشد و مرجعيت را تثبيت كند اما در زمانی كه امام خمينی قيام كردند وضعيت عوض شد و ايشان بر اين عقيده بودند كه می توان قدرت را به دست گرفت تا دست اجنبی كوتاه شود.

 

البته جمع ميان قدرت و اقتدار، ذاتاً دشوار است اما مرحوم امام خمينی خودشان توانستند اين كار را انجام دهند. از طرف ديگر ايشان مصرانه تأكيد می كردند كه حوزه ها بايد به سبك قديم و سنتی اداره بشوند و به هيچ وجه زير نفوذ حكومت و قدرت قرار نگيرند. خود امام هيچ دخالتی در امور حوزه نمي كردند وهمه كارها را به مرحوم آيت الله العظمی گلپايگانی واگذار كرده بودند و فقط شهريه مي دادند. امام خمينی هيچ عزل و نصبی در حوزه انجام ندادند چرا كه از دولتی شدن حوزه قم ناراضی بودند. تجربه مصر و الازهر پيش چشم حضرت امام بود. امام هميشه می گفتند حوزه بايد نهادی مردمی باشد، نقاد حكومت باشد نه ابزار حكومت. پشتيبان حكومت شوندگان باشد نه آلت دست حكومت كنندگان و لذا حوزه می بايست همواره از دولت و قدرت حاكم مستقل بماند...

 

خُب. این که «جمع ميان قدرت و اقتدار، ذاتاً دشوار است اما مرحوم امام خمينی خودشان توانستند اين كار را انجام دهند»، نظر شریف آقای محقق داماد است و نظر شریف حکومت محترم ایران است. هوشمندان و آگاهان، درباره­ی «مطلقاً دخالت نکردن امام خمینی در امور حوزه» و «دخالت نکردن آقای خامنه­ای در امور حوزه» اطلاعات دارند.

***

            بله. تاکتیکها و دلائل افراد مختلف برای مبارزه با حکومت وقت یا همکاری با حکومت وقت با هم فرق می­کند. موضع افراد مختلف نسبت به حکومت هم در زمانهای مختلف عُمر آنها تفاوت می­کند. موضع امام خمینی نسبت به حکومت سابق ایران قبل از سال 1342 و سال 1342 و سالهای بعد از 1342 یکسان نبود. موضع اکبر گنجی. موضع عبدالکریم سروش.

            توصیه­ی بنده:

            سکوت می­کنید، مانند علی بن ابیطالب باشید. همکاری می­کنید، مانند علی باشید. شمشیر می­کشید، مانند علی باشید. سعی کنید. سعی کنیم. توصیه نمی­کنم بابک و خسرو گل سرخی و کرامت دانشیان و احمد شاملو و اکبر گنجی الگو باشند. هرچند شایسته است شیوه­ی مبارزان و متفکّران و اندیشمندان مختلف تجربه­ی ما باشد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 15:7  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

نیایش مهاتما گاندی

            بسم الله الرحمن الرحیم. مژگان ایلانلو، «درباره «نیایش»: اگر تنها یک بار پاسخ دهد»، سال­نامه­ی شرق، شماره­ی 2، ویژه­نامه­ی سال 1384؛ ص 163 (رسم خط عنوان مقاله و مطالب مقاله مطابق اصل):

در آن سال­های نه چندان دور، روزی از روزهای سرد زمستان، عبدالکریم سروش در کلاس انتهای راهروی طبق دوم گروه فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در حال درس دادن بود و موضوع درس، دلایل اثبات وجود خداوند از نگاه فیلسوفان. ده­ها دانشجوی غیر فلسفه و حدود بیست دانشجوی فلسفه گوش تا گوش نشسته بودند که بانگ اذان ظهر در فضای دانشگاه پیچید، سروش لحظه­ای سکوت کرد و بی مقدمه گفت: «توجه کنید که یکی از بهترین و مطمئن­ترین راه­های اثبات وجود خداوند نیایش است.» جمله­اش که تمام شد چند دختر دانشجو بدون توجه به تابلوی انجمن اسلامی که تذکر داده بود «جهت حفظ شئونات اسلامی لطفاً خواهرها در نیمکت­های انتهای کلاس بنشینند» به ردیف­های جلو آمده و با پسرها در یک نیمکت نشسته بودند (که این عمل در سال 70 یعنی اوج بی­توجهی به شئون اسلامی) بی­اختیار به این حرف استاد خندیدند، سروش نگاه عمیقی کرد و گفت: باور ندارید؟! بحث بالا گرفت و از گوشه و کنار صدای اعتراض به این تئوری سروش بلند شد که چگونه شما که فلسفه خوانده­اید و فردی عقل­گرا هستید، مهمترین راه اثبات وجود خداوند را نیایش می­دانید؟ و سروش گفت: «اگر شما از امری به نام ماوراءالطبیعه یا خداوند چیزی طلب کنید و بارها این خواسته خود را تکرار کنید و یک بار، توجه کنید تنها یک بار این خواسته اجابت شود، پس ثابت می­شودکه کسی هست؛ به زبان دیگر اگر در تمام دنیا تنها یک نفر ادعا کند که دعایش اجابت شده است، پس کسی هست که دعا را اجابت کند، و این ساده­ترین و مطمئن­ترین راه برای اثبات وجود خداوند است.» غوغا شد. آن همه فیلسوف پر شر و شور که به یمن حضور در کلاس­های فلسفه اجازه انکار همه چیز را داشتند، همه با هم شروع به حرف زدن کردند، حرف که نه، هر کس سعی می­کرد صدایش را بلندتر کند تا نظرش بیشتر مورد توجه دیگران قرار گیرد. دقایقی بعد وقتی همه اعتراض­ها و اظهار نظرها ته کشید، سروش در پاسخ جدی­ترین منتقدان که می­گفتند این مسئله تنها بر اثر اتفاق و حادثه هم می­تواند روی دهد پس از قدری استدلال فلسفی، که چنین امری که به­کرات و در تجربه­های متفاوت و متضاد روی داده هرگز با تصادف همخوانی ندارد، با لحنی آرام و وصیت­گونه گفت: «هرگز با تجربه بزرگان چنین برخورد نکنید، درباره بزرگان و آنها که نامشان به بزرگی در تاریخ مانده است و خود اعتراف کرده­اند که نیایش بزرگترین چراغ راهنمای آنها بوده است، از در انکار برنیایید و باور کنید که نیایش بهترین راه اثبات وجود خدا است. چنان که بزرگان هم چنین گفته­اند.» چهارده سال بعد یعنی در اسفندماه 84 زمانی که از استاد مصطفی ملکیان درباره بهترین کتاب منتشرشده سال 84 در حوزه الهیات پرس و جو کردم و او کتاب نیایش نوشته مهاتما گاندی را که با ترجمه شهرام نقش تبریزی توسط نشر نی به بازار ارائه گردیده بود معرفی کرد، بی لحظه­ای درنگ خاطرات گذشته در ذهن تداعی شد ...

***

            ــ بنده، که نه فیلسوفم و نه فلسفه­خوانده، فرمایش آقای سروش را سُست یافتم.

            ــ من دو سه روز قبل مطلب فوق را خواندم. سریعاً رفتم کتابفروشیهای میدان انقلاب. یا نداشتند یا تمام کرده بودند. چه بسا تعداد زیادی از افرادی که کتاب را تهیه کردند، آشنائی­شان با کتاب مانند من بوده.

            ــ برایم جالب است بدانم روایت دیگر افراد حاضر در جلسه­ی مذکور چه گونه است.

            ــ ان شاء الله کتاب نیایش را تهیه و مطالعه و استفاده کنم.

            ــ البته بنده قابل نیستم، ولی بهترین کتابی که من در سال 1384 خواندم چنین است: عبدالله جوادی آملی، نزاهت قرآن از تحریف، قم: مرکز نشر اسراء، 1384 [1450 تومان].

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 20:54  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

ورود «بسیج» به قرآن

         بسم الله الرحمن الرحیم. عبدالرشید مطیعیان، «تقلب از روی دست بزرگان» [نقد ترجمه­ی گروهی قرآن کریم، به ترجمه­ی محمدعلی رضایی اصفهانی و حسین شیرافکن و غلامعلی همایی و محسن اسماعیلی و محمد امینی، دارالذکر، 1384]، ماهنامه­ی خردنامه، 24 اسفند 1384، شماره­ی اول؛ ص 73 (از ص 72 و 73؛ رسم خط مطابق اصل):

... به زعم این قلم، هر کس موخره مترجم مترجمان بر این ترجمه را بخواند، از همان وقت ترجمه را کنار خواهد گذاشت.

                                    ... از همه جالب توجه­تر و درخشان­تر «مبانی کلامی ترجمه» است ...

... به یک نکته دیگر از مبانی مترجمان توجه کنید: «برخی واژه­ها که در فرهنگ انقلاب اسلامی دارای قداست و ارزش والاست، در این ترجمه در جای مناسب خود مورد استفاده قرار گرفته است. مثال: ای کسانی که ایمان آورده­اید! ... گروه گروه (برای جهاد) بسیج شوید شوید، یا دست جمعی (برای کارزار) بسیج شوید.» (ص 633) مترجمان در این آیه با خط کشیدن زیر کلمه «بسیج» نشان داده­اند که به احترام بسیج آن را وارد ترجمه قرآن هم کرده­اند! تو خود حدیث مفصل بخوان ...

***

            چه عرض کنم.

            بنده ترجمه را ندیده­ام.

            خوش به حال بسیجی­ها! وارد قرآن هم شدند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:31  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |