|
سیاوش جمادی:
از دین خیری برمی خیزد؟ پاسخ به این پرسش تمهیداتی می طلبد که گاه خود پرسش هایی دیگرند. دو واژه دین و خیر در اینجا کاملا نامقید و در غایت انتزاع و کلیت به کار رفته اند. از ساختار جمله که بگذریم، آنچه محل پرسش است، نامنتظره و شگفت انگیز است. مگر تاکنون جز این بوده است؟ دین همواره فراخوانی به خیر بوده است، مگر پرسش تلویحا معطوف به ستیز و فنانیسم و یورشی باشد که به نام دین تمام می شود و یا پیش فرض پرسش مذکور بر این استوار باشد که تاکنون تاثیر دین در واقعیت یا خنثی یا منفی بوده است و اکنون ما در پی کشف توانش های احتمالی دین برای امر خیر هستیم. اگر با این کلیت و خام دستی پرسش کنیم، به جایی جز آسمان اوهام نخواهیم رسید.
نه فقط دین بل هنر و فرهنگ و همه آنچه اندیشه های والا نامیده می شود، می تواند و به شهادت تاریخ توانسته است فرهنگ را با بربریت هم عنان و هم داستان کند. مراد از توانستن در اینجا چیزی که عامدا شر یا صرفا منوط به تصمیم اشخاصی چون کاردینال ها و پاپ های قدرت طلب باشد نیست. این موضوع به ویژه پس از رنسانس در غرب مطرح بوده است که چه چیزی در بطن فرهنگ و تمدن و دین هست که مجال و امکان بروز شرارت هایی چون فتنه های انگیزیسیون در قرون وسطا و نازیسم و فاشیسم در قرن بیستم را یا فراهم می آورد یا دست کم عاجز از پیشگیری از آنهاست.
اکنون اگر از این امور والا به اقتضای پرسش مطرح شده تنها دین را فرا دید داشته باشیم، تاریخ غرب و گاه شرق را با اسناد بربریت های مشهودی پیش رو و به بیانی درست تر پشت سر داریم، تاریخی مالامال از خون و ظلمت و سرکوب و جهل. مصایب و ثمرات تلخ جنگ های صلیبی که امر مقدس در حیطه آنها جایی نداشت، شکنجه ها، آدم سوزی ها و کتاب سوزان های دوران انگیزیسیون، مال اندوزی، عشرت طلبی و تجمل ستمگرانه دربارهای بسیاری از خلفای اموی و عباسی که خود را معتصم و متوکل به خدا یا شمشیر خدا و در کل خلیفه خدا می خواندند، تکفیر و گاه قتل مشایخ، متفکران و عرفایی چون حلاج، سهروردی، عین القضات و جوردانو برونو و در مجموعه به کارگیری ابزار قدرت در جهت سرکوب اندیشه های مخالف و ایجاد فضای ارعاب و تهدید و وحشت یعنی روشی دقیقا برخلاف راه انبیا و همچنین در تاریخ عصر جدید قتل عام های برخی از اقلیت های دینی که انگیخته تعصب وارثان دین اکثریت بوده و بسیاری از فجایع ضدانسانی که به نام یک دین رخ دادند و مستند هستند، این همه از افق زمانه ما بی هیچ تردیدی نمی تواند خیر نامیده شود.
از افق این زمانه بنا به همین پیشینه های تاریخی دینداران خالص و صادق باید بیش و پیش از هر چیز دامن خداپرستی را از خودپرستی های مصیبت بار که به نام خدا رخ داده و می دهد، پاک کنند. تروریست هایی که در یک معبر عمومی همچون متروی لندن با انفجار بمب میان مردان و زنان و کودکان، خود را مجری فرمان الهی می خوانند، واقعه 11 سپتامبر، کشتار شیعیان در عراق آن هم به هنگام زیارت مرقد یکی از مقدسان، چهره هایی به نام بوش و بن لادن که هر یک خود را منادی خیر و مامور خدا و دیگری را مظهر شر و شیطان می خوانند، تجاوز سبعانه اسرائیل به روستاییان بی سلاح و کودکان و زنان، ستیزه کسانی که به نام دین با حقوق و امکانات ذاتی و ناگزیر انسانی از جمله آزادی اندیشه و آزادی بیان اندیشه یعنی با آنچه از دیدگاه فرد متدین امکانات طبیعی و خدا داده است، به مقابله برمی خیزند، جازده اند، اینها و شمار بی پایانی از رویدادهای تاریخی و حتی آنچه امروز رخ می دهد، نشان از آن دارد که دست کم نیروی شر در کسوت دین مجال بروز یافته است.
این درحالی است که هیچ یک از پیامبران بزرگ در ابلاغ و گسترش پیام خود به زور و خشونت متکی نبوده اند. در هر حال ایمان به امر متعالی و قدسی با آزادی فردی در استعلایی ترین معنای آن قرین بوده است. پیامبرانی که اغلب چوپان یا فردی از طبقه پایین جامعه و عاری از قدرت و ثروت بوده اند، بنا به روایات و متون مقدس با قوه الهی و قدسی ادیانی را بنا نهاده اند که بسی گسترده تر از هر مرام انسانی نافذ و ماندگار بوده اند.
وقتی امروز از فروپاشی کمونیسم سخن می رود، این نکته نادیده گرفته می شود که اولا این فروپاشی درعین حال فروپاشی یکی از تاثیرگذارترین و دامن گسترترین سیستم هایی است که ذهن انسانی فارغ از هرگونه التزامی به امر قدسی ساخته و پرداخته است و ثانیا همین سیستم در عین حال به لحاظ صوری و از نظر روش به شدت همانند یک دین زمینی عمل کرده است. از سوی دیگر لیبرالیسم آمریکایی به ویژه از نگاه محافظه کاران یا به اصطلاح بازها، گرچه می کوشد گرایش انجیلی خود را پنهان کند اما این گرایش چندان سست نیست که گهگاه در سخنرانی های پرشور لو نرود.
به یک تعبیر فرویدی و کافکایی فرآورده های ناخودآگاه به ویژه رویا و اشتباهات سهوی دربیداری به هیچ وجه، فرعی، تصادفی و ثانوی نیست. وقتی جورج بوش واژه جنگ صلیبی را به اصطلاح پراند و بی درنگ دست به کار دفن آن شد، پرده از حقیقتی برداشته شد که بسیاری از تحلیل گران سیاسی از مدت ها پیش با استناد به شواهد و قراین، آن را روشن کرده بودند. کسی که به خود حق تقلب در انتخابات را می دهد، نه تنها به اصول لیبرالیسم و دموکراسی اعتقادی ندارد، بلکه گاه قدرت طلبی و خودشیفتگی اش را با رسالتی ماورایی مشتبه می کند و دموکراسی، جنگ، بی عدالتی و اعمال زور و خشونت و کودتا و تبعیض را همچون ابزار آن رسالت به کار می گیرد.
رویای آمریکایی امروزه در فیلم های به اصطلاح علمی- تخیلی به صورت نوعی مسیانیسم دیجیتالی درآمده است جنگ ستارگان و خاورمیانه بزرگ و حمایت از صهیونیسم که به نوبه خود ریشه دینی دارد، به عقیده برخی از صاحب نظران دموکراسی را صرفا به عنوان ابزار فرآورده رویای آمریکایی همچون هموارکننده راه مسیحایی که در وهله نخست منجی یهودیان خواهد بود، به کار می گیرد. چنین تفسیری شاید قدری مبالغه آمیز بنماید اما کاملا خالی از حقیقت نیست و در هر حال تاریخ آینده آنچه را که امروز زمزمه می شود، قطعی یا توهم اعلام خواهد کرد.
مقصودم وجه واکنشی تروریسم بنیادگرا و نقش دولت آمریکا در زایش و بالش آن است. پس واقعیت آن است که با تکنیک سیبرنیتیک و دیجیتالی، با قدرت جهان مجازی رسانه ای دین مجازی نیز مستقیم یا غیرمستقیم، آشکارا و نهان به عامل شر دگردیسی شده است. خود این پرسش که آیا خیری از دین برمی خیزد، ثمره چنین پیشینه و کارنامه ای است؛ ورنه اصلا چگونه این پرسش می تواند موضوعیت داشته باشد، وقتی ده فرمان موسی و دستورهای همه انبیا چیزی جز این نیست که قتل، دزدی، زنا، خونریزی، دروغ، آزار- حتی آزار حیوانات- پیمان شکنی، بی اعتنایی به همسایه و به طور کلی بی توجهی به نوع انسان، ظلم به ایتام و درماندگان، بی حرمتی به سالخوردگان و حتی طبیعت و گیاهان، تهمت و بازی با حیثیت افراد و هر آنچه ذیل مقوله شر قرار می گیرد مذموم و گناه محسوب می شود؟
اگر دین را از راه مضمون کتب مقدس بشناسیم، گمان نمی رود احکام عملی آن ما را به اموری جز صلح و برادری و نیکی فراخوانند. تصادفی نیست که خاورمیانه هم سرزمین پیامبران و هم زاد بن نخستین تمدن های بشری است. این یعنی میان دین و اعتلای جان و اندیشه انسانی و حتی میان دین و هنر باید پیوندی از نوع هم سرچشمگی و هم سرآغازی برقرار باشد. اگر حس موسیقایی کسی قوی باشد، مشکل می تواند در برابر مس ها و فوگ های باخ، موسیقی کهن هند بی اعتنا باشد. هنری که با حال حضور فراروی امر قدسی آفریده شده برخلاف هنرهای آلامد و مستعجل مثل خود دین از گزند روزگاران مصون مانده است. من نه دین شناسم و نه اهل موعظه، اما به عنوان یک دریافت شخصی می توانم گفت هنر دینی به ویژه موسیقی نشان از گونه ای اعتلا و رهایی از قبض نفسانی دارد که فراسوی هرگونه کین توزی، خودکامگی و خشونت و زورورزی است و باز هم به عنوان یک حال شخصی- و نه حکمی عالمانه و تخصصی- یقین دارم در این ساحت جنگ و جهاد نمی تواند به غیر از دفاع ناگزیر در برابر تجاوز باشد.
اما در پرسش مطرح شده عبارت Force for good می نماید که چیزی برآمده از تناقض انکارناپذیر میان دین مکتوب و آنچه در عمل به نام دین رخ داده، است. آیا این تناقض می تواند میان گفتار و کردار دینی باشد؟ از پرسش مطرح شده چنین برمی آید که پیشاپیش چنین تناقضی را مفروض گرفته است. به بیانی دیگر، پیش فرض احتمالی پرسش آن است که گفتار و نوشتار دینی محل پرسش نیست. فراخوانی صرف به خیرات مطرح نیست. مسئله آن است که این فراخوانی آیا برخوردار از نیرویی هست که در واقعیت و عمل نه سبب ساز شر، بل موجب خیر شود؟ از دیدگاهی خوش بینانه تر می توان این پرسش را نوعی استمداد از دین و امکان کارسازی آن در جهان پرفتنه و آشوبی انگاشت که دین در آن نقشی دوگانه ایفا می کند؛ در یک سو بنیادگرایی خشونت آمیز و خردستیز و در سوی دیگر اشتیاق نو پدید به دیانت و حسنت در مقام راهی برای رهایی از شرارت های عصر حاضر نسبت به جسم و جان انسان و طبیعت.
در نتیجه این رویکردها مخاطب پرسش هستند و انتظار می رود پاسخگوی آن باشند. از سوی دیگر فعل can بر امکان و توانش دلالت می کند. پرسش همچون اغلب پرسش های همایشی از فرط کلیت به هیچ مصداقی تن نمی دهد. می توان در مواجهه با این پرسش پرسید؛ کدام دین؟ در چه زمانی؟ در کدام وضعیت؟ در کدام زیست جهان؟ در میان چه ملتی؟ و قس علی هذا .به عنوان مثال اگر این پرسش زمانی چون صدر اول ادیان را مخاطب قرار داده باشد، داده های تاریخ به صراحت پاسخ می دهند که آری، دین اساسا توانسته است نیرویی برای دعوت به خیر باشد.
دین نه فقط داعی به خیر بل عامل خیر بوده است. مگر براندازی سنت های وحشیانه ای چون زنده به گور کردن دختران، تبعیض نژادی، دزدی و غارت اموال، تجاوز به عنف، زنای محارم، بردگی زنان و مانند اینها را شر تلقی نمی کنیم؟ اگر خطاب پرسش مربوط به زمانی باشد که امرای مومنین امثال یزید و معاویه و پاپ های دوران انگیزیسیون بودند، باید گفت در این وضعیت نیروی خیر دین وارونه شده و یا شاید در محاق رفته است. در چنین وضعیت هایی باز باید گفت باب تفسیر و تاویل بر سر دین حقیقی و دین دروغین، با گونه گونی گسترده ای گشوده شده است. ایدئولوگ هایی چون اصحاب مرجئه در زمان معاویه، دین را به نفع قدرت تفسیر کردند. این گونه تفسیرها که به حکومت دینی جواز هرگونه زورورزی و سرکوب را داده اند، گاه امر را مشتبه می کند که اختلاف مفسران صرفا اختلاف نظری بوده است.
فکر می کنم از افق روزگار ما یا به تعبیری دیگر عصر بعد از نیچه، دیگر این پنداشت مجاب کننده نیست که جهان بینی ها، دیدگاه ها، نظام های فلسفی و اندیشه ها صرفا انگیخته شوق معرفت یا دانایی برای دانایی باشد. اساس این مهمترین رهاورد فکری نیچه می توان گفت اساسا مسئله ای به نام دین خوب و بد، یا دین حقیقی و دروغین اگر منتفی نباشد، ثانوی و متاخر است. به بیانی دیگر مسئله ذاتا اختلاف نظری و فکری نیست. به کوتاه ترین بیان، مسئله آن است که دین دقیقا در مقام قدرت دگرگون شده است. اگر این دریافت درست باشد، پاسخ به پرسش مطرح شده آن است که دین اساسا نیروی خیر است نه شر. اما هر اندیشه ای در مقام قدرت در معرض شر و شرارت قرار می گیرد.
در واقع نامه امام علی (ع) به مالک اشتر همه سر هشدار درباره همین خطر است. وقتی دین قدرت را به دست می گیرد، چیزی باید آن را از خطر در افتادن در خودپرستی و کین توزی که اغلب با خداپرستی مشتبه می شود، باز دارد، و اگر با همان عقلی که از دید متدین باید مخلوق خدا به حساب آید، این نیروی بازدارنده را جست وجو کنیم، در نهایت به خود مردم می رسیم. مخالفان مردم سالاری دینی ممکن است صادقانه بگویند در یک حکومت دینی آنچه معتبر است قوانین الهی است نه آرای مردم، اما مسئله آن است که الهی بودن آنچه در مقام قدرت انجام می گیرد چگونه تضمین می شود؟
افزون بر این، گیرم مثلا تایید علمای خبره بتواند ضامن این الهی بودن باشد، آیا حتی قوانین الهی را می توان با قهر و اجبار بر جامعه تحمیل کرد، در حالی که هیچ پیامبری چنین نکرده است؟ بنابراین پاسخ به پرسش مطرح شده اساسا مثبت است؛ مشروط بر اینکه دین در فضای آزادی اندیشه های نامتکی به قدرت بدون اتکا به قدرت به همان شیوه صدر اولش دل های مردم را مجذوب پیام خود کند.این پیام اساسا مشیر و منادی به خیر است. در این تردیدی نیست. |