تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

تاریخ صندوق انتخابات!

            بسم الله الرحمان الرحیم. مسعود بهنود، «نادر و جابلقی»، روزنامه ی اعتماد ملّی، شنبه، هجده آذر 1385؛ ص 16 (ص آخر)، به نقل از http://www.roozna.com/Negaresh_Site/Fullstory/?Id=26549 :

 

 

اولين نسل از اتوبوس‌هاي مرسدسي كه براي تهران خريداري شد پنجاه سال قبل، همان‌ها بود كه بعدا معروف شد به بنز دماغدار. اين اتوبوس‌ها پنجره‌هايشان بسته و ثابت بود. كنار نمي‌رفت. تابستان‌ها به همين جهت دو تا از شيشه‌ها را از پنجره در مي‌آوردند كه مردم از حرارت درون اتوبوس نپزند اما زمستان‌ها مطبوع بود. در يك زمستان مردم شميران از بدكاري‌ها و رشوه‌گيري‌هاي جابلقي رئيس در يك زمستان مردم شميران از بدكاري‌ها و رشوه‌گيري‌هاي جابلقي رئيس برزن منطقه به ستوه آمده بودند كه پول مي‌گرفت و كاري نمي‌كرد، برف كه مي‌آمد همه خيابان و كوچه‌باغ‌‌ها از برف پشته مي‌شد، به جز جلو خانه بزرگان. شبي جوانان خشمگين به اعتراض عليه جابلقي ريختند در ميدان تجريش و هياهو كردند و از جمله شيشه‌هاي يكي دو اتوبوس شهري را شكستند. صبح فردا در سرماي زمستاني، در ميدان تجريش مردم اول خواستند سوار اتوبوس‌هاي بي‌شيشه نشوند اما چندان ازدحام زياد شد كه چاره‌اي نماند و هر كس شالي به گردن پيچيد و يا علي گويان سوار شد. روز بعدش كثيري از مردم شميران سرماخورده و جلو داروخانه و مطب دكتر ميرهادي صف بسته بودند با عطسه و سرفه و تب كرده. ممل خلي، ژوليده‌اي كه عقلش پاره سنگي كم داشت، اما گاه حرف‌هاي حكيمانه مي‌زد، آن روز از صف سرماخوردگان رژه مي‌گرفت و مي‌خواند: جابلقي چاپيده ... شما چرا چائيده .و آن سال بود كه جوانان شميران دانستند براي اعتراض به جابلقي‌ها كه كم هم نيستند بايد كاري كنند كه مانند شكستن شيشه اتوبوس ضربه‌اش به خودشان نخورد. حالا اين حكايت ماست با قهر سال هشتاد مردم تهران از صندوق‌هاي راي انتخابات شوراها كه علت‌العلل بسيار حوادث بعد از آن شد و به نظر مي‌رسد اين آگاهي را به ما داد كه هر حركت بايد متناسب با نتيجه آن باشد و با در نظر گرفتن حاصلش. شركت نكردن در هر انتخاباتي حق راي‌دهندگان است و در مواقعي هم مي‌تواند يك حركت سياسي به حساب آيد و آن وقتي است كه توسط احزاب و دستجات سياسي برنامه‌ريزي و هدايت شود تا بتواند نتيجه‌اي بدهد كه آن نتيجه مقصود راي نداده‌هاست. در خلا، در نبود چنين برنامه‌اي، بر اساس احساسات و خواست پراكنده، چنان قهري نه‌تنها عمل سياسي نيست بلكه مي‌تواند بي‌عملي مضر هم باشد. بي‌عملي اگر از راضيان پذيرفتني باشد از ناراضيان به هيچ روي پذيرفتني نيست. صندوق راي، مهربان‌ترين و وفادارترين ساخته بشر مدرن براي حل و فصل مسائل مربوط به جامعه و مديريت آن و به قول قديمي‌ها تدبير مدن [شهرها] است. راه‌هاي ديگر به كوچه پسكوچه‌هايي مي‌رسد كه يا مافياي سيسيلي در آن كمين دارد و يا ديكتاتوري لخت نفس‌گير، يا نمونه‌هاي سنتي مانند آنچه امروز در عراق معمول است، هر كس به دنبال يك نفر. صندوق راي از بدو تولد مانند انتخابات اين زماني سوئد و دانمارك و بريتانيا نبوده است. مانند هر پديده بشري آهسته‌آهسته كامل شده است. سال‌هاي سال صندوق بود اما زنان نمي‌توانستند راي بدهند، سال‌هاي سال انتخاب‌شوندگان محدود به شاهزاده‌ها و مالكان بودند. تا همين اواخر در بعضي نقاط جهان سياهپوستان حق راي نداشتند و از اين قبيل محدوديت‌ها. اما طرفه اينكه تكاملش هم در درون آن درج است. يعني براي تكامل صندوق ، باز هم راهي بهتر از صندوق راي نيست. نگاه كنيم به همين داستان صندوق راي در كويت و بحرين. و اين اصلي‌ترين حكايت اين روزهاست. در عين حال بايد درسي كه ما از نادر گرفتيم را در گوش شما هم بخوانيم. اين را در دوران دبستان وقتي ياد گرفتيم كه ماجراي نادر فرزند سرهنگ پيش آمد. نادر روزي آمد به درددل از ما پرسيد شما وقتي كه چيزي در خانه اذيتتان مي‌كند چطور اعتراضتان را بيان مي‌كنيد. يكي از همكلاسي‌ها گفت من ناهار نمي‌خورم [در آن زمان نمي‌دانستيم نام اين كار اعتصاب غذاست] مادرم به وحشت مي‌افتد و پدر را خبر مي‌كند. موضوع مطرح و حل مي‌شود. نادر نه‌تنها اين راه اعتراض را نپسنديد بلكه گفت من هم همين كار را كردم كه گرفتار شدم. و شرح داد كه ما در خانه برادري داريم پراشتها و پرخور[به قول ايرج هر چه مي‌دادنش مي‌گفت كم است/ مادرش مات كه اين چه شكم است] وقتي بشقابم را دست‌نخورده مي‌گذارم، او به اشاره سرهنگ، مي‌پرد و غذاي مرا هم مي‌خورد و خيلي هم خوشحال مي‌شود. همان‌طور كه ما داشتيم به حكايت نادر مي‌خنديديم [همان كار كه شما مي‌كنيد وقت خواندن اين روايت] او بانگ برداشت كه بدتر از همه اينكه غذاي مرا مي‌خورد قوي مي‌شود تازه دو تا هم بر سر من مي‌زند پرخور.

***

            سخنان بهنود را در مجموع حکیمانه و تمثیلش را دارای خوش ذوقی و لحنش را دلنشین می دانم، ولی:

..........................................................................................................................

 

 

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:43  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

هدف مشخص ؛ برنامه ریزی ؛ ...

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            طبق یادداشتهایم:

            احتمالاً روزنامه ی همشهری، احتمالاً سال 1379 یا 1380:

            در نظرخواهی از فارغ التحصیلان یک [یا چند؟] دانشگاه در آمریکا [؟] در فاصله ی زمانی ی [احتمالاً] حدود 20 سال:

            3 درصد اهداف شفاف و معین و پایدار داشتند و برای رسیدن به آن برنامه ریزی ی مشخص و دقیق داشتند و مصمم بوده اند به اهداف برسند.

97 درصد افکار و اهداف و رؤیاها و آرزوهای پراکنده و غیر دقیق و مبهم و ناپیوسته و زودگذر داشتند و فاقد برنامه ریزی ی دقیق و عملی بودند.

مجموع عملکرد و نتایج گروه 3درصدی از گروه 97درصدی بیشتر بود.

گامها: 1) تعیین هدف مشخص و شفاف و پیش بینی ی زمان لازم برای دستیابی به اهداف مورد نظر و تصور کردن نتیجه ی دلخواه. 2) عمل کردن. 3) کنترل مسیر. 4) انعطاف پذیری در تصحیح مسیر و ایجاد نرمش برای تغییر رفتار و کردار [ــِــ خود].

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:0  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

بهوش باشید! من قاصد صاعقه ام

بسم الله الرحمان الرحیم. من قبلاً دو مقاله درباره ی ابراهیم میرزائی نوشتم: http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-145.aspx و http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-89.aspx . مقاله ی سوم را هم بخوانید!

بنده چند ماه قبل یک فایل تصویری از اینترنت دانلود کردم. نمی دانم از چه آدرسی بود. فایل تصویری شامل دو قسمت است. در یک طرف تصویر ابراهیم میرزائی است. در طرف دیگر، عیناً جمله های زیر است:

 

بهوش باشید!

من قاصد صاعقه ام

و یک قطره باران درشتی

از ابرها میپاشم

ولی صاعقه ای که من قاصد آنم

اندیشۀ تجربه شده است.

«پروفسور ابراهیم میرزائی»

 

بنده نمی دانم جمله های فوق بر ابراهیم میرزائی صدق می کند یا نه، ولی به نظرم جمله هائی بسیار زیبا است، و به همین دلیل نقل کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:6  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

Malèna

            بسم الله الرحمان الرحیم. چند شب قبل، در یکی از فایلهای داخل کامپیوترم، تصادفاً از فیلمی/فردی به نام Malèna خبردار شدم. به منابعم که اصلیت نامها را می گوید رجوع کردم. نیافتم. دایرت المعارف الکترونیکی ی Microsoft Encarta Reference Library 2003 نام فرد نداشت، ولی طبق آن Malena (بدون آکسان) نقطه ای است در پاناما و آرژانتین و کلمبیا.

            طبق تحقیقات بعدی ی من، این نام اصلیتی ایتالیائی و چکی دارد.

            بله. اگر تحقیق کنید معلوم می شود این فیلم محصول مشترک ایتالیا و آمریکا در سال 2000 است. کارگردان آن Giuseppe Tornatore و بازیگر نقش مالنا Monica Bellucci است.

            بنده البته سینمائی نیستم، ولی از داستان فیلم خوشم آمد، و مایلم اگر میسر شد فیلم را ببینم، و از دوستان عزیز اجازه می خواهم داستان آن را عیناً به نقل از امیر عزتی : http://newwavearchive.blogfa.com/post-7.aspx نقل کنم:

 

 

دهم ژوئیه ١٩٤٠ در شهر کاستلکوتو، ایتالیا. رناتو آموروسوی دوازده و نیمه،صاحب اولین دوچرخه اش می شود و برای اولین بار چشمش به مالنا اسکوردیا می افتد.مالنا تازه واردی است که همسرش نینو،مردی از اهالی  کاستلکوتو، در جبهه شمال  افریقا می جنگد و مالنا به تنهایی در خانه پدری شوهرش زندگی  می کند.پدر مالنا نیز که معلم زبان لاتین است، برای تنها نماندن دخترش در کاستلکوتو اقامت کرده است.رناتو شیفته مالنا می شود و در عالم خیال خودش و مالنا را در هیات شخصیت های سینمایی چون تارزان و جین، جان وین و کلر تره ور در دلیجان، کلئوپاترا و مار و سامسون ودلیله مجسم می کند.

 

مالنا عمیقا به همسرش نینو وفادار است و از سوی مردان به دلیل دست نیافتنی بودنش هدف شایعات ناپسندی قرار می گیرد.از طرف دیگر زنان شهر نیز که زیبایی مالنا را عاملی تهدید کننده برای بنیان های خانوادگی خود می دانند،زبان هایشان را به کار می اندازند. به زودی هر دو طرف بدون این که مدرکی یافته باشند،بر سر این موضوع به توافق می رسند که مالنا فاسد است.

 

یک روز خبر می رسد که نینو در جبهه کشته شده و مراسمی برای بزرگداشت او برگزار می شود.مردان شهر،اینک مالنای غمگین را قابل دسترس تر می پندارند و تحت تاثیر تعصب حاکم ،شایعات بالا می گیرد.مستمری شوهر مالنا بارها قطع می شود  و یافتن کاری مناسب غیرممکن به نظر می رسد. در همین زمان نامه بی امضایی به دست پدرش می رسد و او را متهم به بی آبرویی می کند. پدر مالنا او را طرد می کند.

 

در بمباران متفقین،پدر مالنا کشته می شود و داغی تازه بر دل مالنا می گذارد.او که تنها و بی کس شده ،تصمیم می گیرد با سروان کادیی ازدواج کند، اما شبی پس از خروج سروان از منزل مالنا، گاسپار کوزیمانو دندان پزشک شهر راه را بر او می بندد و جنجال به پا می کند. مالنا برای اعاده حیثیت دست به دامان تنها وکیل شهر می شود.  مالنا در جریان دادگاه در می یابد که سروان کادیی عازم ماموریتی در شهری دیگر است.مالنا از اتهام ها تبرئه و دندان پزشک متاهل تلویحا متهم به دیوانگی می شود. وکیل شیاد پس از محاکمه به منزل مالنا رفته و در ازای دستمزد به او تعدی می کند.

 

مالنا که بی کار،بی پول و بی پناه شده، ناچار پیشنهاد آنتونیوی پا انداز را می پذیرد و به خودفروشی روی می آورد. شهر توسط آلمانی ها اشغال شده و مالنا به ناچار با آنها طرح دوستی می ریزد،اما با پایان جنگ، متفقین پیروزمندانه وارد شهر می شوند. زنان که موقعیت را برای انتقام جویی مناسب یافته اند، پس از مضروب کردن مالنا موهایش را قیچی می کنند. مالنا شهر را به مقصد مسینا ترک می کند و رناتو خاموش او را بدرقه می کند.

 

یک روز اتوبوسی نینو را به شهر می آورد و روشن می شود که خبر مرگ او حقیقت نداشته، بلکه مدتی به مالاریا مبتلا  و اسیر شده و یک دستش نیز  قطع شده است.هیچ کس جرات گفتن حقیقت را به نینو ندارد. رناتو واقعیت را در نامه ای به نینو بازگو می کند و نینو راهی مسینا می شود. یک سال بعد، نینو که مالنا را یافته وارد شهر می شود،اهالی ابتدا حیرت می کنند ،اما به زودی زنان شهر به پذیرش مجدد او رضایت می دهند.رناتو نیز که سرانجام موفق شده با مالنا صحبت کند، با آرزوی خوشبختی از او جدا می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 10:26  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

توجه زیاد دکتر سروش به نقدها

                    بسم الله الرحمان الرحیم. دکتر عبدالکریم سروش به نقدها زیاد توجه می کند. حال، ببینید توجه او چه جور چیزی است. و تصور کنید اگر به نقدها زیاد توجه نمی کرد، آن موقع چه می شد.

            متن زیر عیناً به نقل از http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-INT-20061121-EtemadMelli.html است. من گفت و گو را در روزنامه ی اعتماد ملی خوانده بودم. گمان کنم علی اصغر سیدآبادی با سروش گفت و گو کرده بود. نام را مطمئن نیستم. به هر حال گویا در وبسایت دکتر سروش ذکری از نام ایشان نیست. عنوان گفت و گو/مقاله طبق وبسایت دکتر سروش «خواب آشفته بازگشت به سنت» (رسم خط مطابق اصل) است. ــ بله. توجه کنید:

 

آقاي دكتر يك بحثي درباره شما گاهي مطرح مي‌شود كه شما توجهي به نقدهايي كه بر آثار و گفتارتان مي‌شود، نداريد و گاهي با منتقدانتان برخوردهاي تندي مي‌كنيد، به نظر من بحث‌هاي اخيرتان و توجه‌تان به تاريخيت حاصل توجه به نقدها است.نظر خودتان چیست؟

من به نقدها توجه زياد دارم. ممكن است به همه جواب ندهم و بعضي را جواب دادني ندانم، ولي فكر نمي‌كنم هيچ نقد خرد يا درشتي كه از نظر من دور بماند.
پاره‌اي را خود مي‌گردم و پيدا مي‌كنم، پاره‌اي را هم دوستان من براي من مي‌فرستند. لذا گمان نمي‌كنم هيچ نقدي را نخوانده باشم. حتي آنهايي كه به زبان‌هاي ديگر درمي‌آيند، به نحوي به دست من مي‌رسد. من مي‌توانم ادعا كنم كه به نوع اين نقدها، به محتوايشان آگاهي دارم و از آنها با خبر هستم، اما در مقام پاسخ، البته همه را پاسخ نمي‌دهم. گاهي هم كه پاسخ مي‌دهم، پاسخ مستقيم نمي‌دهم، بلكه در بحث‌ها، با چشمي كه به آنها دارم، مساله را مطرح مي‌كنم و بدون اينكه مستقيما سخني از گوينده نقد به زبان بياورم سعي مي‌كنم كه پاسخي ارائه كنم.

نقد‌هایی را که بعد از همایش دین و مدرنیته و بحثی که درباره سید حسین نصر کردید ، در مطبوعات نوشته شد هم لابد دیده اید، نظرتان درباره آنها چیست؟ اساس این نقد‌ها این بود که دعوا دعوای علمی و معرفتی نیست، بلکه غیرمعرفتی است و به جایی نمی‌رسد، چنین نکته ای را آقای بابک احمدی هم درباره بحث پوپر و‌هایدگر در ایران کرده است ، نظر شما چیست ؟

در مورد بحث پوپر و هايدگر توضيح مبسوطي خواهم نوشت. آقاي احمدي صورت مساله را درست مطرح نكرده‌اند گرچه نقدشان بسيار خيرخواهانه است. نزاعي ميان پوپري‌ها و‌هايدگري‌ها مطرح نبود 20 سال پيش يك نفر به دلايل صددرصد سياسي و غيرفلسفي دشنام‌هايي به پوپر داد و پاداش گرفت. من هم نه به او جواب دادم نه پاي‌هايدگر را به ميان كشيدم. همين و بس. اما در باب آقاي دكتر نصر، من راز پنهاني را فاش نكردم. آقاي نصر خود به رابطه با دربار مباهی و مبتهج است و اين را به صداي بلند فرياد مي‌زند. به علاوه پروژه مطرح شدن دكتر نصر يك پروژه صددرصد سياسي است براي پاك كردن خط روشنفكري ديني. لذا شايسته برخورد سياسي است. عجب از روزنامه‌نگار روزنامه غروب كرده شرق است كه ناگهان اخلاقي شده است و براين كار خرده مي‌گيرد. در حالي كه خود او هرگاه در هر جا فرصت مي‌يافت، ميكروفن را به دست دشمنان بي‌ادب من مي‌داد تا عقده‌گشايي كنند و مرا «نقال مثنوي» و امثال آن بخوانند و دراين كار هيچ عيب معرفتي و اخلاقي نمي‌ديد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:57  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

ممیز/momayyez

           

            بسم الله الرحمن الرحیم.

            مفهوم «سه ممیز چهارده صدم» را چه گونه می نویسید؟

3,14

3.14

3/14

14ر3

            به کدام یک از شکلهای فوق؟

            مفهوم ریاضی ای را که ما «مُمَیّــِز» می گوئیم، در زبان انگلیسی (به قول نویسنده ی گرامی ی وبلاگهای http://bijan-hekmatgoo.persianblog.com/ و http://denkenserfahrung.blogfa.com/ : اِنگِلی (با تلفظ engeli )) می گویند decimal point . تعریف decimal point طبق http://mathworld.wolfram.com/DecimalPoint.html :

 

The symbol used to separate the integer part of a decimal number from its fractional part is called the decimal point. In the United States, the decimal point is denoted with a period (e.g., 3.1415), whereas a raised period is used in Britain (e.g., ), and a decimal comma is used in continental Europe (e.g., 3,1415). The number 3.1415 is voiced "three point one four one five," while in continental Europe, 3,1415 would be voiced "three comma one four one five."

 

Multiplying by a power of 10, i.e., , is equivalent to moving a decimal point  digits to the right, and dividing by  is equivalent to moving a decimal point  digits to the left. So, for example, , while .

 

Similarly, multiplying by a power of , i.e., , in base  is equivalent to moving the "-ary point"  digits to the right. For example, in binary (), , so .

 

تعریف decimal comma طبق http://mathworld.wolfram.com/DecimalComma.htm :

 

The symbol used in continental Europe to denote a decimal point, for example 3,14159....

برای آگاهی از تاریخ «جداساز اعشاری» (decimal separator ) ←  http://en.wikipedia.org/wiki/Decimal_point   . طبق آدرس اخیر ظاهراً در دنیا سه شیوه برای نشان دادن مفهوم ریاضی ای که ما «ممیز» می گوئیم وجود دارد:

ــ نقطه: dot countries .

ــ ویرگول: comma countries .

ــ ممیز: momayyez countries .

خُب.

ببینیم طبق سی دی ی لغتنامه ی دهخدا «ممیز» چه تعریفی دارد و نشانه اش چیست:

                        ... ویرگول. (یادداشت مرحوم دهخدا). || در ریاضیات خط کوتاه موربی است بدین شکل (/) که معمولاً در کسر اعشاری برای جدا کردن اعداد صحیح از اعداد کسری و اعشاری به کار می رود. رقم اول از سمت راست بعد از ممیز نمایندۀ یک دهم ها و عدد دوم نماینده یک صدم ها است، مثلاً 23/1 که خوانده می شود یک عدد صحیح و بیست و سه صدم (عدد دو مرتبۀ دهم و سه مرتبۀ صدم را نشان می دهد). نیز برای نشان دادن درصد به کار می رود با صفرهایی در بالا و پائین آن بدین شکل % مثلاً 5% خوانده می شود پنج درصد.

            خُب البته تعریف ایشان و نشانه ای که معرفی کرده، معتبر و فنّی نیست. البته من نمی دانم در زمانی که آن مرحوم یادداشت این مدخل را می نوشته، متون ریاضی ی فارسی (و متون علومی که با اعداد صحیح و اعداد کسری و ... سر و کار دارند) در چه درجه از پیشرفت بوده.

***

            مرکز نشر دانشگاهی (ظاهراً در تمام کتابها و مجلاتش) از حرف الفبای فارسی ی «ر» برای نشان دادن مفهوم decimal point استفاده می کند. دانشنامه ی فیزیک (محمدابراهیم ابوکاظمی (سرویراستار برگردان فارسی)، دانشنامه ی فیزیک، جلد 1، آ ــ ت، زنجان: مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه/تهران: بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی، 1381) هم از «ر» استفاده می کند. (رضا منصوری، از مقامهای عالی ی مرکز نشر دانشگاهی، جزء شورای علمی ی برگردان فارسی ی دانشنامه ی فیزیک است، البته.)

            گمان کنم در روزنامه ها و مجلات چاپ ایران، برای نشان دادن مفهوم decimal point ، غلبه با نشانه ی «/» است. گمان کنم در کتابها (حتا کتابهای علمی، ولی چاپ ناشری جز مرکز نشر دانشگاهی) هم همین طور است.

            بنده نمی دانم چه نکته ای بوده که حرف «ر» را عده ای برای نشان دادن مفهوم ممیز به کار برده اند و به کار می برند. نمی دانم اولین بار چه فرد یا ناشری آن را پیشنهاد داده و تا حدّی باب کرده. نمی دانم در مرکز نشر دانشگاهی این شیوه به اراده ی چه فرد یا افرادی بوده. فعلاً هم هیچ دفاع یا توجیهی برای این شیوه سراغ ندارم.

            نشانه ی «/» برای ممیز غیر فنی است. نشانه ی «/» در ریاضیات کابردهای خاص خود را دارد. در نقطه گذاری هم کاربردهای خاص خود را دارد. ولی ظاهراً از نشانه هائی است که وسیعاً در غیر موضعش به کار می رود.

            آیا واقعاً شایسته است در کتابی «علمی» وقتی بخواهند با اعداد بنویسند «سه ممیز چهارده صدم» آن را به شکل 14/3 نشان دهند، و همزمان «یک هشتم» را هم به شکل 8/1 نشان دهند؟

            بعضی افراد هستند که در فرمولها و مانند آن مطلقاً از اعداد لاتین استفاده می کنند. حال، یا طبق متن اصلی، یا طبق سیاستی در حروفچینی. غلامحسین مصاحب، در کتابهای ریاضی ای که من از او دیدم، از اعداد لاتین استفاده می کند. نمی دانم سیاست دایرة المعارف فارسی چه بوده. الان در دسترسم نیست. از کتب ریاضی اش هم الان چیزی ندارم، جز این که چند روز قبل، سرپائی یادداشت کردم:

غلامحسین مصاحب، آنالیز ریاضی،

جلد اول تئوری اعداد حقیقی، تهران، امیرکبیر، 1381؛ ص 587:

... از عادت ناپسند نوشتن ... «/» بجای ممیّز جداً احتراز کنید.

            طبق کتاب فوق، مُصاحِب در صفحات مختلف از ویرگول لاتین برای نشان دادن مفهوم ممیز استفاده کرده:  1,99 و 0,31 و مانند آن.

            به میرشمس الدین ادیب سلطانی توجه کنیم:

            میرشمس الدین ادیب سلطانی، راهنمای آماده ساختن کتاب، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1374:

صفحه ی 323:

نشانۀ ممیز:

1) حرف «ر»:

14ر3 [سه ممیز چهارده صدم]

2) ویرگول باختری «,»:

3,14 [سه ممیز چهارده صدم]

تبصره: کاربرد خط مایل به جای ممیز به هیچ روی درست نیست.

 

 

 

صفحه ی 317 و 318:

بعضی که حتا با تغییر خط فارسی موافق نیستند، در مورد ارقام نظری

دیگر دارند. اینان می گویند که ارقام اروپایی و ایرانی و عربی، در اصل یک اند:

هندیان آن را اختراع کرده اند و سپس ایرانیان و عربان آن را به اروپا

برده اند و اروپاییان پذیرفته اند و بر اثر تغییرات جزئی

تدریجی در سرزمینهای گوناگون، اشکل گوناگون بخود گرفته اند (. اساس آنها یکی است و ترتیب

و نظم آنها نیز در حال حاضر دقیقاً همانند است، و در دنیایی که کشورهایی (ص 317) مانند

ژاپن و چین و هندوستان و غیره نیز عملاً آنها را پذیرفته اند، چرا

ما نپذیریم و با جهانیان هماهنگ نباشیم؟

تجزیه و تحلیل این برنهاده اندکی ما را از موضوع مورد بحث دور خواهد برد. ولی

به هر سان، ما معتقدیم که اگر نویسنده ای برنهادۀ بالا را باور دارد،

باید حق داشته باشد در کتاب خود ارقام باختری بکار برد،

حتا اگر دلیل دیگری نداشته باشد.

 

            اولاً شاید بین سخنان ایشان در صفحات 317 و 318 اثر فوق، و این که اولین پیشنهاد ایشان در صفحه ی 323 برای نشانه ی ممیز حرف «ر» است، کمی ناهمگونی باشد. ثانیاً بنده گمان کنم تا این لحظه در آثار ایشان ندیده ام از «ر» برای ممیز استفاده کند. (در صفحه ی 566 کتاب مسئله ی تصمیم در منطق اثر ایشان، مفهوم «سه ممیز دو دهم» را به صورت 3,2 نوشته است (در اصل با ارقام لاتین).)

***

            بله. پیشنهاد بنده، بر مبنای تقریباً اجتهادی (در ریاضیات، و در حدّ بحث فعلی، و نقطه گذاری)، برای نشان دادن مفهوم ممیز در فارسی، و با حذف جزئیات، به ترتیب چنین است:

3,14 (از چپ به راست: سه؛ ویرگول لاتین؛ چهارده)

3.14 (از چپ به راست: سه؛ نقطه؛ چهارده)

            شکلهای زیر را رد می کنم:

4ر3

3/4

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:1  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

به پرستیژ هیئت برمی خورد

                بسم الله الرحمان الرحیم.

            رضا برجی (گفت و گو با او)، «غرب دارد از خودش دفاع می کند»، ماهنامه ی سوره، شماره ی 27، شهریور 1385؛ ص 82—81 (از ص 83—78)، به نقل از http://www.soureh.iricap.com/magentry.asp?id=4958 :

 


..................... الان هشت سال است كه بحث گفت‌وگوي تمدنها مطرح شده. بگذاريد چند خاطره بگويم تا ببينيد اين كارها چگونه انجام شده است.
وقتي من و حسين جعفريان به كابل رفتيم، سفير جمهوري اسلامي ايران در كابل
از ما پرسيد: «كجا مي‌خواهيد برويد؟» گفتيم: مي‌خواهيم به شمال افغانستان برويم تا از آواره‌هاي تاجيك فيلم بگيريم.» گفت: «چرا؟» گفتيم: «مي‌خواهيم از جنگهاي داخلي تاجيكستان فيلم تهيه كنيم.» گفت: «بي‌خود نرويد. هيچ ايراني آنجا نيست.» گفتم: «خب نباشد! سوزي پراس، خبرنگار BBC، يك زن است كه از مرز تاجيكستان و افغانستان گزارش تهيه مي‌كند و مي‌فرستد؛ اما ما به عنوان يك ايراني مسلمان، هم‌زبان، هم‌دين و هم‌مسلك نرويم ببينيم آنجا چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟! آيا من نبايد به عنوان يك خبرنگار حرفه‌اي با اين موضوع برخورد كنم؟ حرفة خبرنگاري ايجاب مي‌كند كه در دل بحران بروم و ببينم چه خبر است. اصلاً اسلام را هم در نظر نگيريد، اينها مگر در حوزة استحفاظي ايران بزرگ نيستند، سمرقند، بخارا و اينها؛ پس به خاطر اينها هم كه شده بايد برويم ببينيم چه خبر است؟»
به رغم مخالفت ايشان، ما رفتيم. داخل
تاجيكستان، همراه مجاهدان تاجيك با تيوپ از رودخانه رد شديم. موقع بازگشت هر دوي ما به شدت دچار شكستگي و جراحت شديم. بالاخره با وضع اسفباري، خودم را به شهري به نام طالقان رساندم. طي دو سه روزي كه حسين در فيض‌آباد بود هر چه تلاش كردم نتوانستم براي بازگرداندن او يك هلي‌كوپتر فراهم كنم.
حسين جعفريان هم با همان وضع، با
كاميون به نزديك قندوس مي‌رسد، ماشين چپ مي‌كند و گچها دوباره مي‌شكند. بالاخره با اين اوضاع به كابل رسيديم. از ايران يك هيئت ميانجي به كابل آمده بود. تا بين گروههاي مختلف در افغانستان ميانجي‌گري كند. رئيس اين هيئت، آقاي بروجردي، همراه معاون وزير خارجه و سفير آقاي نجفي و چند نفر ديگر همراه اين هيئت بودند. وقتي به كابل رسيديم سفير ما را ديد و گفت: «نگفتم نرويد، حالا اين وضع خوب است؟
گفتم
: «حالا كه داريد به ايران مي‌رويد ما را با خودتان ببريد.» گفتند: «ما به دبي مي‌رويم و از آنجا به ايران بر مي‌گرديم.» گفتم: «خب باشد اشكالي ندارد.» اما معاون وزير خارجه گفت: «براي پرستيژ هيئت خوب نيست كه يك نفر با برانكارد بيايد!» من از آنها خواستم با توجه به وضعيت بد حسين جعفريان و شكستگي كمرش و احتمال آسيب‌ديدگي نخاع، او را با خودشان ببرند. اما آنها راضي به اين كار نشدند. سپس از آنها خواستم قدري به ما پول بدهند تا با هواپيما حسين را به دهلي و از آنجا به تهران ببرم. آنها قبول كردند و قرار شد فرداي آن روز ساعت ن‍ُه صبح آنها را ببينيم؛ اما آقايان ساعت هفت كابل را ترك كردند! من و جعفريان مجبور شديم سي و چند روز همان جا بمانيم. نتيجه اينكه يكي از پاهاي حسين جعفريان قدري كوتاه‌تر است.
آلفرد يعقوب‌زاده،
خبرنگار ايراني، كه براي يك آژانس فرانسوي كار مي‌كند وقتي در چچن مجروح مي‌شود، آقاي شيراك از آقاي يلتسين مي‌خواهد كه آتش‌بس اعلام كنند تا اورژانس هواپيمايي فرانسوي بتواند در فرودگاه گروزني فرود آمده، آلفرد يعقوب‌زاده را با خود ببرد. اورژانس هواپيمايي فرانسه در فرودگاه گروزني يعقوب‌زاده را سوار مي‌كند و به فرانسه مي‌برد.
ژاك شيراك در بيمارستان به عيادت او مي‌رود و به او نشان شواليه مي‌دهد
و پرداخت هزينه كرايه هواپيما را كه شصت هزار دلار بوده تقبل مي‌كند. اما با ما چه كردند؟ دو خبرنگارشان را در درگيريهاي كابل تنها گذاشتند و رفتند و گفتند: «به پرستيژ هيئت بر مي‌خورد. نمي‌توانيم شما را ببريم!» از اين موارد باز هم هست. دو خبرنگار فرانسوي كه در جنگ اخير دو ماه به دست نيروهاي عراقي اسير شده بودند، وقتي آزاد شدند وزير خارجه فرانسه سفرش را به يكي از كشورهاي آمريكاي جنوبي لغو كرد و براي استقبال از آنان به قبرس رفت.
من وقتي از موصل بيرون آمدم موج انفجار
شديداً مرا گرفته بود. صبح ساعت د‌َه به دفتر صدا و سيما در سليمانيه رفتم و خودم را معرفي كردم. همان موقع يك بنده خدايي در حال ارسال گزارش درگيري روز گذشته موصل به تهران با بي‌سيم بود. من خودم در اين درگيري حضور داشتم از آن فيلم هم گرفتم. تو مي‌گويي به گفته منابع فلان، بگو به گفته رضا برجي خبرنگار ايراني كه ديروز از مهلكه بيرون انداختنش! به آنها گفتم فلاني هستم الان هم حالم خوب نيست و ضمناً شيميايي هم هستم. ديروز هم در موصل موج انفجار من را گرفته، اجازه بدهيد بيايم داخل و در دفتر چند ساعتي استراحت كنم. اما نشد و آنها اجازه ندادند. من هم جلوي هتل ايستادم و همراه بچه‌هايي كه در بغداد توسط آمريكاييها اسير شده بودند به تهران برگشتيم. خبرهايش در روزنامه‌ها به سرعت چاپ شد. تو بگو يك نفر زنگ زد، حتي يك معاون چهارم و پنجم وزير كه بگويد رضا برجي كي بود؟ شما را آمريكاييها گرفته بودند؟ خب وقتي بقيه مي‌بينند با امثال رضا برجي اين طور برخورد مي‌شود ديگر حاضر نمي‌شوند براي فيلم گرفتن به عراق بروند. آنها با خودشان فكر مي‌كنند وقتي با كساني كه در كشورهاي مختلف، از جنگهاي مختلف فيلم تهيه كرده‌اند و سرشناس‌اند اين طور رفتار مي‌شود پس ما براي چه به عراق برويم؟! البته با همه اين تفاصيل، بچه‌هايي بودند كه مي‌خواستند اما نتوانستند به عراق بروند چون هيچ كس حاضر نشد به آنها پول بدهد. ما هم كه مي‌خواهيم برويم همه به ما مي‌گفتند براي چه مي‌خواهيد برويد، جنگ آمريكا با عراق چه ربطي به ما دارد؟!
اما واقعيت اين است كه آمريكاييها آمدند يك سرزمين
اسلامي را اشغال كردند. روز سقوط بغداد ـ به‌رغم اينكه صدام فلان است و بهمان است ـ روز سختي براي من بود چون پايتخت كشوري اسلامي به دست سربازان صليبي فتح شد.
در
همين خانة عكاسان ده تن از عكاسان بودند كه مي‌خواستند بروند اما پول نداشتند كه صد دلار بگذارند در جيبشان و به عراق بروند و كسي هم از آنان حمايت نمي‌كرد. روز 29 اسفند آقاي جعفري جلوه پنج هزار دلار به ما رساند و ما توانستيم شاهد سقوط بغداد باشيم. قرار بود چهار نفر آدم با پنج هزار دلار در كشوري غريب سر كنند! يك نفر حتي زنگ نزد كه بپرسد حالتان چطور است؟! .............................

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9:42  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

در مایورکا نزاع بزرگی را شروع کردم که چند ماه در طولها و عرضهای مختلف بشدت ادامه یافت؟

                    بسم الله الرحمان الرحیم.

برتراند راسل، زندگینامۀ برتراند راسل به قلم خودش،

ترجمه ی احمد بیرشک، تهران: خورازمی، 1377؛ ص 520:

 

در مایورکا نزاع بزرگی را شروع کردم که چند ماه

در طولها و عرضهای مختلف بشدت ادامه یافت.

 

متن اصلی:

Bertrand Russell, Autobiography, London

And New York: Routledge, 1995; chapter

9 (Russia), p. 332

 

In Majorca, I began a great quarrel which

raged for many months through many changes

of latitude and longitude.

 

            البته بنده به صحت ترجمه مشکوکم. چند ماه قبل، در چت، فردی انگلیسی که ساکن آمریکا بود به من گفت:

The writer means he has an arguement that went

on as he travelled across the world through many places

            علاقه مندم بدانم دقیق ترین ترجمه ی ممکن چه می شود.

***

            اخیراً با خانمی آشنا شدم که می گفت دانشجوی کارشناسی ی ارشد زبان انگلیسی در دانشگاه الزهرا است. آدرس وبلاگم را به ایشان دادم و گفتم ان شاء الله به زودی مقاله ای (منظورم همین مقاله بود) در وبلاگم می گذارم. امیدوارم ایشان هم مقاله را ببیند، و ایضاً امیدوارم نظر کمک کننده ای به ذهنش برسد و اعلام کند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:4  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |