تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

بسم الله الرحمان الرحیم. شعر مذهبی ـ حماسی ی (؟) محتشم کاشانی، طبق

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382

و

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=2

و

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=3

و

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=4

و

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=5

 

 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

 

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

 

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

 

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

 

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

 

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

 

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

 

پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا

 

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست

 

خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

 

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

 

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند

 

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد

 

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

 

کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

 

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

 

وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

 

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

 

یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

 

سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

 

 

 

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

 

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست

 

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی بروز حشر

 

با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند

 

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند

 

اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

 

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

 

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها

 

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

 

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه‌ی ستیزه در آن دشت کوفیان

 

بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

 

بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان گشوده مو

 

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب

 

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید

 

جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه‌ی ایمان شود خراب

 

از بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

 

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

 

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

 

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

 

از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار

 

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

 

 

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

 

او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

 

یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

 

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

 

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک

 

آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

 

گلگون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

 

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

 

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

 

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

 

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

 

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن

 

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

 

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

 

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

 

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبی

 

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

 

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

 

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

 

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید

 

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

 

 

شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت

 

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

 

بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

 

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود

 

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

 

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

 

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی

 

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

 

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

 

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

 

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه

 

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

 

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

 

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

 

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

 

در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

 

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

 

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر

 

سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

 

یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

 

غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین

 

 

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

 

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

 

بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

 

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان

 

در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز

 

روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

 

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

 

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

 

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد

 

بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای

 

وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

 

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه

 

نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین

 

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

 

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

 

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

 

آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

 

از آتش تو دود به محشر درآورند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:15  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مشابهت امام خمینی با پیامبر و حضرت موسا؛ آقای خامنه ای با حضرت هارون؛ آقای رفسنجانی با امیرالمؤمنین

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            [سیدمحمدرضا] طباطبایی، «سخنی درباره انتخابات» [سخنرانی  ی ایشان (مدیر جامعة الزهرا (جامعة الزهرا = حوزه ی علمیه ی بانوان در قم؟)؛ جامعة الزهرا، صاحب امتیاز نشریه ی نامۀ جامعه) در تاریخ سوم تیر 1384]، نامۀ جامعه، تیر و مرداد 1384، ش 10 و 11؛ ص 78 و 79 (از ص 81—74)، به نقل از http://jz.ac.ir/jzacir/modules/far-ej/mag/10-11/index10-11.htm :

 

... مطلب سومی كه بايد عرض كنم شخصيت آيةالله هاشمی رفسنجانی است. قبل از اين­ اگر ما چيزي درباره­ي شخصيت ايشان مي­گفتيم حمل بر تبليغ براي ايشان مي­شد. البته من در يك جلسه­اي پيش از اين و چند شب قبل در جمع خواهران حضور پيدا كردم و آن جلسه براي تأكيد به اصل انتخابات بود، گرچه سؤالاتي شد و براساس سؤالات جواب دادم. ولي حالا اين موقع را انتخاب كردم كه هيچ جنبه­ي تبليغي نداشته باشد و تأخيرش را هم روا ندانستم براي اين­كه ما نمي­دانيم نتيجه انتخابات چيست؟ لكن فردا كه نتيجه مشخص شده باشد، چنين صحبت­هايي جور ديگري تفسير مي­شود. ما الآن نمي­دانيم آيا آقاي هاشمي رئيس جمهور هستند يا نامزد محترم ديگر. هر كدام كه هستند ان­شاﺀالله موفق باشند، اما شخصيت آقاي هاشمي يك شخصيت برجسته و ممتاز و والاي نظام اسلامي است. بر سابقه­ي خدمات و زحمات ايشان 50 سال مي­گذرد. نزديك به 50 سال است كه ايشان براي اسلام و نهضت و انقلاب، قبل از پيروزي براي پيروزي انقلاب و از صبح پيروزي تا امروز براي تثبيت نظام، خدمات بي­مانندي داشته­اند. ايشان در اين مدت مثل آهن در كوره در حال گداخته شدن بودند. بنده ايشان را "علي" انقلاب مي­دانم، چنان­كه امام قدس سره پيامبر انقلاب بود. اگر بگوييد پس رهبري چي؟ عرض مي­كنم؛ رهبري ادامه امام و كنار امام است همان­طوري كه هارون كنار موسي علیهما السلام بود. اتفاقاً مي­بينيم كه امام قدس سره نسبت به تنها كسي از شخصيت­هاي نظام كه تعبير برادر به كار بردند، مقام معظم رهبري مد ظله العالی بودند. مقام معظم رهبری مد ظله العالی وجود مباركشان و شخصيت ارزشمندشان در كنار امام و ادامه وجود امام قدس سره است. اما آقاي هاشمي "علي" انقلاب است. همان نقشي را كه اميرالمؤمنين علیه السلام براي پيروزي اسلام داشت، مشابه آن را آقاي هاشمي براي پيروزي انقلاب داشته است. ظلمي هم كه در اين ايام به ايشان روا رفت را مي­توان به فال نيك گرفت كه باعث شود ابعاد شخصيت ايشان شناخته شود. همان­گونه كه مظلوميت شهيد بهشتي ايشان را يك شخصيت ماندگار و برجسته و درخشان كرد. بعيد نيست از اين به بعد تاريخ شروع كند به بازگو كردن شخصيت آقاي هاشمي كه هاشمي چه بود و چه كرد براي نهضت و انقلاب؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:34  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

راست ترین راستی ی زندگی

             بسم الله الرحمان الرحیم. شعری از هاشم جاوید، عیناً به نقل از http://pastoo.blogspot.com/2007/01/blog-post_6608.html :

 

راست ترین راستی زندگی

 

پير خرد يكنفس آسوده بود
خلوت فرموده بود


كودك دل رفت و دو زانو
نشست
مستِ مست

گفت ترا فرصت تعليم هست؟

گفت هست


گفت كه اي خسته
ترين رهنورد
سوخته و ساخته‌ي گرم و سرد

بر رخت از گردش ايام گرد

چيست
برازنده بالاي مرد؟

گفت درد


گفت چه بود اي همه دانندگي

راست‌ترين
راستي زندگي؟

پير كه اسرار خرد خوانده بود

سخت در انديشه فرو مانده
بود
ناگه از شاخه‌اي افتاد برگ


گفت مرگ
.

هاشم جاويد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:56  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

آیین گشایش! آیین رهایش!

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            میرجلال الدین کزازی، «آیین رهایش» (گزارش سفر یونان (13))، روزنامه ی همشهری، سه شنبه، نوزده دی 1385؛ ص 15:

... در همایشی دیگر، کسی از من پرسیده بود: «شما که افتتاحیه را آیین گشایش می گویید، چه واژه ای برای اختتامیه به کار می برید؟» من، بی درنگ، در پاسخ گفته بودمش: «آیین رهایش!» پاسخ من اندکی شوخ و طنزآمیز بود؛ اما به راستی اختتامیه همایشها را، از دو روی، آیین رهایش می توان نامید: یکی از آن روی که شنوندگان از رنج شنیدن و برتافتن سخنرانیها می رهند و این هنگامی است که همایش زمینه ای گیرا و دلپسند نداشته باشد یا سخنرانان از توان برانگیختن و به شور آوردن شنوندگان بی بهره باشند. دیگر از آن روی که دست اندرکاران و برگزارکنندگان همایش، با به فرجام آمدن آن، از رنج و تلاشی پیگیر و پایدار که در برگزاری همایش برده اند می رهند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:41  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مردان صاحب قدرت در شرق تصوير دقيقی از خود ندارند و كسی خود را ديكتاتور و خودكامه نمی داند بلكه ...

            بسم الله الرحمان الرحیم. مسعود بهنود، «عبرت شرق، عبرت غرب»، روزنامه ی  اعتماد ملی، شنبه، شانزدهم دی 1385؛ ص 16، به نقل از http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1313563 :

 

با اعدام صدام حسين، در آخرين برگ هاي تقويم سال پرحادثه 2006 شايد تصميم گيرندگان غربي تصور كنند و تحليلگران غربي بنويسند كه با اين پايان، قدرتمداران شرقي، ديكتاتورهاي خاورميانه، راه و كار خود خواهند دانست، اما نشانه اي نيست كه ثابت كند در خاورميانه كسي درسي از حوادث مشابه گرفته باشد.

 

شايد بتوان گفت شرقي ها بيش از ديگران در ادبيات و مثل ها و گفته هاي روزمره خود از «عبرت» دم مي زنند اما نگاهي به تاريخ شرق نشان مي دهد كه كمتر از غربي ها، از گذشته خود و ديگران عبرت مي گيرند. نه فقط تاريخ ادبيات ايران كه پر است از شرح كارگاه كوزه گري، و سفارش به نشستن در كنار جو و نگريستن به گذر عمر، يا نظر به برگ ريزان درختان پاييزي كه شاعر گفته است «هر ورقش دفتري است معرفت كردگار» بلكه ادبيات پربار شرق سرشارست از اين گونه اشارات.

 

صدام حسين اهل تكريت، نه خيلي دور از كاخ مدائن متولد شد كه شاعر بزرگ ايراني به رهگذران نصيحت كرده است كه سرگذشت ايوان ويران شده آن را «آينه عبرت» بگيرند و پندهاي نو را در دندانه هر قصر ببينند. اما صدام حسين نه كه چنان نكرد بلكه پنجاه قصر ديگر هم بين دجله و فرات ساخت و گاه در ايوان اين قصرهاي مجلل با ديگر پادشاهان و رهبران عرب نشست و شايد اشعار عبرت آموز شاعران عرب را هم خواند. تا غروب پنجشنبه كه پايان كار خودش عبرت آموز شد، وقتي كه سرش بالاي دار رفت. تا باز هم شاعران بيايند و از نسل هاي بعدي بخواهند كه قصرهاي بلند و كوتاه صدام را آينه عبرت بگيرند.

 

جامعه شناسان در علت عبرت نگرفتن شرقيان از نكته هاي عبرت آموز تاريخ، يكي هم اين را مي دانند كه مردان صاحب قدرت در شرق تصوير دقيقي از خود ندارند و كسي خود را ديكتاتور و خودكامه نمي داند بلكه با عنوان هايي مانند «پدر مهربان ملت» يا «ميراث دار تاريخ»، خود را در طبقه بندي فرضي ديگري جا مي دهند كه نيازي به عبرت گرفتن ندارد.

 

وعلت ديگري كه براي تكرار حوادث مشابه در تاريخ شرق به ميان مي آيد علاقه اي است كه در شرقيان براي ماندگاري در قدرت وجود دارد؛ علاقه اي دوجانبه، هم از سوي حاكمان و هم محكومان كه مردم باشند. قدرتمداران را شيفتگي به قدرت [كه معمولا علاقه به خدمت تبليغ مي شود] از عبرت گيري بازمي دارد و مردم را هم آساني زندگي در زير سايه استبداد.

 

يك نويسنده ايراني سال گذشته نوشته بود آن كسان را كه در قرون پيشين سر بر دامن شهرياران و حاكمان مقتدر و دائم العمر مي نهادند، همه چيز را از وي مي خواستند و در مقابل به او تعظيم مي كردند و دستش را مي بوسيدند، مي توان فهميد اما بعد از دوران روشنگري كه انسان ها به مسووليت و اختيارات خود واقف آمدند، ديگر آن تعظيم و دست بوسي ها فقط براي فرار از سختي هاي زندگي در دموكراسي هاست. يك اعتياد زيان آور.

 

«اعتياد زيان آور» به زندگي در زير سايه اقتدار يك مقتدر، همان است كه مردم عراق گرفتارش بودند و اكثريت مردم خاورميانه نيز هنوز بر همين مدار زندگي مي كنند و چرخشي شدن قدرت را به معناي «ضعف» قدرت مركزي مي بينند، و كدام جامعه است كه در ضعف قدرت مركزي به هرج و مرج نيفتد. چنان كه هنوز كساني- عجبا از اهل تحقيق هم- دوران كوتاه بي اختياري سلطنت و استقرار دموكراسي همزمان با احمدشاه را، نه دستاورد مجاهدت هاي مردم در مشروطيت و حاصل پندآموزي وي از سرنوشت پدر بلكه نتيجه ضعف وي مي نويسند.

 

هم از اين رو مهم ترين پيام اعدام ديكتاتور سابق عراق براي عراقي ها اين خواهد بود كه ديگر معامله اي در كار نيست و صدام برنمي گردد و بيهوده اميد به بازگشت وي نبندند و يا بيمناك از آن نباشند. اگر نبود- كه اين بار فيلم وجود دارد كه لحظه به لحظه حكم و اجرايش را نشان مي دهد- لابد عراقي ها ناگزير مي شدند همان كار را بكنند كه چند باري هنگام كودتاهاي سابق بدان دست زدند. يا جنازه را در ميدان التحرير نگاه دارند چند هفته تا همه از شهر هاي دور بيايند به تماشا. چنان كه در مورد دو رئيس دولت كردند. يا دور شهر بگردانند و از اين شهر به شهر ديگر و مردم نيز همه جا حاضر براي پرتاب آب دهان، به چهره همان كه تا ديروز برايش هلهله مي كشيدند. آيا فيلم و پخش زنده ماجرا احتمال عبرت پذيري از سرنوشت صدام را افزون كرده است؟

 

وقتي شب عيد نوروز سه سال قبل نيروهاي تحت رهبري آمريكا عمليات فتح عراق را آغاز كردند، محمد سعيد الصحاف حتي در مقابل پخش مستقيم سي ان ان هم ايستاده بود و صدام خودش فرداي آن روز به گوشه اي از يكي از محله هاي فقيرنشين بغداد رفت و براي چهل پنجاه نفري كه برايش دست مي زدند سخن گفت، به فاصله چند ساعتي بعد فناوري معجزه ساز، به طور زنده از بغداد فيلم هايي نشان داد كه از بالاي جراثقالي پخش مي شد كه آمده بود به قصد سرنگون كردن مجسمه عظيم صدام در وسط يكي از ميدان هاي بغداد. همين دوربين را اما گزارش مي رسد كه ماه بعد باز هم مردم باور نداشتند و حتي تصويرهايي از جنازه هاي دو پسر و نوه صدام كه در درگيري با نيروهاي آمريكايي جسمشان پريشان شده بود، به گفته كارشناسان آن جامعه كافي نبود. تا پايان كار كه بالاخره فيلم دزدكي يك موبايل دوربين دار كار دست همه داده و عده اي را به عزاداري براي صدام تشويق كرده اما به هر حال باور شده كه او رفته است.

 

بدين سان است كه مي توان گفت اگر هنوز قصيده اي غرا ساخته نشده تنبه سايرين را، اين فيلم ها شرايط عبرت آموزي را فراهم تر كنند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:9  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

عباس

           

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک) شاید حدود سوم یا چهارم دبستان بودم. با پدرم در خانه نشسته بودیم. به او گفتم چرا اسمم را عباس گذاشته اید. عباس که کسی نبوده. چرا علی نگذاشتید. می دانستم علی فرد مهمّی بوده. همچنین این طور یادم است که تا مدتی قبل یا بعد از گفت و گو با پدرم، قهرمان ذهنم (به جز حضرت علی؟) حمزه بود. هم یک کتاب کوچک داشتم که روی جلدش تصویر جنگجوئی سوار بر اسب و شمشیر در دست (= حمزه) بود، و هم احتمالاً فیلم محمد رسول الله را دیده بودم. بله. پدرم گفت عباس هم کَسی بوده. قاعدتاً گفته بود برادر امام حسین است و پسر حضرت علی است، و احتمالاً چیزهای دیگر، ولی مطلقاً یادم نیست چه گفت.

            فرزند اول خانواده بودم. مادرم می خواسته نامم را سعید بگذارد. به پدرم گفته بود برو شناسنامه ی سعید را بگیر. پدرم گفت باشد. پدرم رفت و برگشت. مادرم پرسید شناسنامه ی سعید را گرفتی. پدرم گفت بله. مادرم شناسنامه را نگاه کرد و دید عباس است. (اخیراً پدرم گفت به خاطر حضرت عباس نامم را عباس گذاشته.)

            بله. این هم پدرسالاری! البته صبر کنید. نام فرزند بعد از مرا مادرم گذاشت: مرتضی.

 

دو) نمی دانم به چه دلیل روان شناختی یا شخصی یا فطری، از مدتی بعد از (؟) گفت و گوی فوق با پدرم، در هیئتهای مذهبی و تعزیه و مسجد و ...، مشتاق بودم صحبت از حضرت عباس باشد. حُب و بغض های ماها ممکن است ریشه های ساده داشته باشد. برادر من مدتی (چند ماه؟) تصویر بزرگی از مرحوم سیدمرتضی آوینی در اتاقش نصب کرده بود. شاید حدود ده سال پیش. من تعجب می کردم که این چه کار است. البته چیزی نگفتم. گویا بعدها از خودش شنیدم که احتمالاً به دلیل یکسان بودن نامشان به او اُنس پیدا کرده. هرچند ممکن است عشق به حضرت ابوالفضل، چه در عوام (مانند من) و چه در خواص، مانعی در امام شناسی (از جمله و به خصوص شناخت امام حسین) باشد، همچنین ممکن است بابی باشد برای شناخت مقام امام معصوم. در کتاب پرچمدار نینوا: تحلیلی از زندگانی ی حضرت عباس (ع) (اثر آقای محمد محمدی ی اشتهاردی) به این مضمون خواندم:

            مرحوم قاضی ی بزرگ گفته بود در عالم کشف بر من آشکار شد همان طور که حضرت علی باب العلم نبی است، حضرت ابوالفضل هم باب امام حسین است.

            با کمی شباهت احتمالی به این بحث، گمان می کنم در شماره ای از کیهان فرهنگی (دهه ی 1360؟) خواندم مرحوم امینی صاحب الغدیر گفته بود برای امام حسین گریه ام می گیرد ولی برای حضرت فاطمه نه. آقای محمد صادقی ی تهرانی، مخالفت کرد:

            عرض می ‌شود تفكيك ميان حضرت زهراء (س) و حضرت امام حسين (ع) در نفی و اثبات گريه خود تفكيكی ايمانی است و نسبت به مسلمان عادی هم داده نمی ‌شود تا چه رسد به مرحوم علامه‌ ی امينی. (نوزدهم مرداد 1382.)

من با نظر ایشان مخالفم. چه استبعادی است؟

 

            سه) مدخل «عباس» در سی دی ی لغتنامه ی دهخدا:

            (ع ص) صیغۀ مبالغه. بسیار ترش روی. (از اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (ناظم الاطباء)(منتهی الارب). || شیری که شیران از او بگریزند. (از اقرب الموارد).

 

            چهار) چند قسمت موزون از مدّاحی ها درباره ی حضرت ابوالفضل که در خاطرم است:

            ــ سقای دشت کربلا اباالفضل اباالفضل

            ــ اباالفضل ای باوفا علمدار کربلا

            ــ شه باوفا اباالفضل

            ــ مداحی ای موزون، که گویا عمدتاً در هنگام زنجیر زدن، آن هم با ریتمی خاص، می خوانند، و من هیچ وقت نفهمیدم و یاد نگرفتم چیست؛ طبق http://www.kalkade.com/phpBB2/viewtopic.php?p=374569&sid=aedec91ed0138a2c2742b88277f2c6c5 تمام یا جزئی از آن چنین است:

            شير سرخ عربستان، وزير شهِ خوبان، پسر نايب يزدان ، كه بُدی صاحب طبل و علم و بيرق و سيف ولقبش، ماهِ بنی هاشم و عباس، علم‌دار، سپه‌دار، جهانگير و جهاندار كه شدی نايبِ سقا، شهِ با وفا ابالفضل شه با وفا ابالفضل معدن سخا ابالفضل شهِ با وفا ابالفضل نور العطا ابالفضل شه با وفا ابالفضل  

           

پنج) گمان کنم در بعضی دیدارهای مردم با مرحوم امام خمینی، در پایان (؟) دیدار مردم سینه می زدند و می گفتند:

اباالفضل علمدار خمینی را نگه دار

            گمان کنم در بعضی دیدارهای مردم با آقای خامنه ای هم دیده ام که سینه می زنند و چنین می گویند:

اباالفضل علمدار خامنه ای نگه دار

 

            شش) از «اعلام»، جز خود حضرت ابوالفضل العباس، که عباس نام دارند یا نامشان به عباس ربط دارد یا عباس جزئی از نامشان است، و الان در ذهنم است (با حذف آقا یا خانم یا مرحوم):

            ــ عباس سرخاب، فوتبالیست استقلال بود

            ــ عباس کارگر، گمان کنم فوتبالیست پرسپولیس بود

            ــ سیدعباس معارف، دانشمند و عالم، از آثار او: مبانی ی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام؛ نگاهی دوباره به مبادی ی حکمت اُنسی

            ــ سیدعباس حسینی ی قائم مقام (قائم مقامی؟)، عالم شیعی ی معاصر

            ــ عباس آباد، منطقه ای در تهران، و احتمالاً نقاطی در سراسر ایران

ــ عباس شیر خدا (؟)

ــ عباسیان (= بنی العباس؟)

ــ ابن عباس (پسرعموی پیامبر اسلام)

ــ عباس (عموی پیامبر اسلام)

 

از «اعلام»، که پس از جست و جوی «عباس» در گوگل متوجه شدم:

ــ عباس کیارستمی

ــ عباس معروفی

ــ شاه عباس

ــ بندرعباس

ــ قسم حضرت عباس

ــ محمود عباس، رئیس حکومت خودگردان فلسطین

ــ عباس ریاضی (؟)

ــ عباس آریان پور

ــ عباس نعلبندیان

ــ عباس توفیق

ــ عباس جوانمرد

ــ عباس بابائی، خلبان مرحوم

ــ عباس میلانی

ــ امیرعباس هویدا

ــ عباس کوثری، عکاس

ــ عباس عبدی، اندیشمند و فعال سیاسی

ــ عباس سحاب، بنیانگذار مؤسسه ی جغرافیائی و کارتوگرافی ی سحاب

ــ عباس اقبال (ــِــ آشتیانی؟)

ــ عباس امیرانتظام

ــ عباس سماکار

ــ عباس فلاح، جودوکار

ــ عباسی، ظاهراً از واحدهای قدیم پول

ــ چهارراه عباسی، نقطه ای در تهران (گمان کنم تقاطع نواب با خیابانی بالاتر از خیابان قزوین بود؛ یک سینما هم آن جا بود)

 

نامهای دارای جزء عباس:

عباس

امیرعباس

عباسعلی

غلامعباس

 

هفت) ظاهراً عباس و ابوالفضل از نامهائی است که امروزه کمتر به کار می رود.

 

هشت) شاید اگر نام تمام مسجدها و حسینیه ها و تکیه ها در ایران مشخص باشد، طبق آن، معلوم شود نام درصد قابل توجهی از مسجدها یا حسینیه ها یا تکیه ها عباس یا ابوالفضل یا قمر بنی هاشم یا باب الحوائج است.

 

نه) گمان کنم در سخنرانی ای از مرحوم امام خمینی (طبق تلویزیون) شنیدم:

همه ی شهدای کربلا حاضر بودند دست خود را برای امام حسین بدهند ولی یقین آن حضرت مافوق دیگر شهدا بود.

 

ده) 28 مهر 1381، تلفنی:

ــ سیدمحمدی:

... مجموعاً اباالفضل بالاتر است یا زینب؟ ...

ــ آقای علی ی رجبی:

اباالفضل بالاتر است. البته صددرصد ِ صددرصد نمی گویم [/نمی دانم]. از بوی روایات این طور می فهمیم. همه ی شهدا به مقام اباالفضل غبطه می خورند. بله. اگر شیخ مرتضی انصاری تالی تلو معصوم باشد، اباالفضل چسبیده به معصوم است. بین تالی تلو معصوم و خود معصوم که از زمین تا آسمان فاصله است.

چند سال قبل، حضوری:

ــ سیدمحمدی:

بین سلمان و ابواالفضل مقایسه کنید.

ــ آقای علی ی رجبی:

قابل مقایسه نیست. البته هر گلی بوئی دارد. سلمان مانند یک شمع است و ابوالفضل مانند لامپ بسیار قوی.

 

یازده) سالها قبل در کتابی که گمان کنم درباره ی انقلاب عراق بود و چاپ امیر کبیر بود، به این مضمون خواندم:

رواج و اهمیت قسم حضرت عباس به این دلیل بوده/است:

مردم می گفتند امامها مهربان هستند، ولی حضرت عباس جنگاور است و اگر کسی به او قسم بخورد و دروغ بگوید آن حضرت به او رحم نمی کند.

 

دوازده) در سالهای اخیر، حسین رضازاده، در هنگام برداشتن وزنه، می گوید «یا اباالفضل»، و روی پیراهن ورزشی اش هم این عبارت را نوشته، و بعد از موفقیت، عبارت را می بوسد.

 

سیزده) قسمتی از گفت و گوی تلفنی ی من با آقای مسعود انصاری، عالم اهل سنت، 17 مهر 1381:

ــ سیدمحمدی:

به اعتقاد شما مقام ابوالفضل در نزد خدا بالاتر است یا ابوبکر؟

ــ انصاری:

والّا نمی دانم. من مقامها را نمی بینم. پرده از جلوی چشم من کنار نرفته که ببینم. اصولاً ما مثل شیعه خیلی به آدمها مقامهای عجیب نمی دهیم ...

(ــ سیدمحمدی:

به نظر شما فاطمه بالاتر است یا عیسا؟

ــ انصاری:

صددرصد عیسا بالاتر است. چون هیچ نبی ای از هیچ ولی ای پائین تر نیست. فاطمه سیدة نساء العالمین است، و در این صراحت دارد، ولی چیز دیگری از آن برنمی آید.

ــ سیدمحمدی:

............................

ــ انصاری:

خُب من این حدیث/حدیثها را قبول ندارم ...)

 

چهارده) نقل قسمتی از زیارت حضرت ابوالفضل، طبق کتاب شریف مفاتیح الجنان:

سلام الله و سلام ملائکته المقربین

و انبیائه المرسلین و عباده الصالحین

و جمیع الشهداء و الصدیقین

والزاکیات الطیبات فیما یغتدی

و تروح علیک یابن امیرالمؤمنین

 

پانزده) معرفی ی وبسایت و کتاب:

قاعدتاً وبسایتها و وبلاگهای اختصاصی یا غیر اختصاصی درباره ی حضرت ابوالفضل وجود دارد.

در آدرس

http://www.ghadeer.org/TARIX/ch-qamar1/FEHREST.HTM

و

http://www.ghadeer.org/TARIX/ch-qamar2/FEHREST.HTM

و

http://www.ghadeer.org/TARIX/ch-qamar3/FEHREST.HTM

کتاب چهره ی درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام (جلد اول و دوم و سوم) اثر علی ی ربانی ی خلخالی است. ظاهراً از

 

 

http://www.ghadeer.org/site/dowran/masomin/ghamar1/has00001.htm

تا

http://www.ghadeer.org/site/dowran/masomin/ghamar1/has00028.htm

هم منطبق بر آدرس کتاب سه جلدی است.

کتاب جالبی درباره ی آن حضرت خواندم. احتمالاً این بود: محمد محمدی ی اشتهاردی، پرچمدار نینوا: تحلیلی از زندگانی ی حضرت عباس (ع).

کتابنگاری ای از حضرت عباس، شامل معرفی ی حدود 200 کتاب:

http://www.bayaz.net/?id=1142176829

           

شانزده) روز نهم محرم/شب دهم محرم منسوب به آن حضرت است. تعزیه ی آن حضرت را می خوانند. در روضه و مداحی، از آن حضرت یاد می کنند.

 

            هفده) پشت تعدادی از اتوموبیلها می نویسند:

بیمه ی ابوالفضل

            اگر زبان فارسی به شکل فعلی پیش برود، شاید مدتی بعد بنویسند:

تحت پوشش بیمه ی ابوالفضل

 

            هجده) در کتاب پرچمدار نینوا: تحلیلی از زندگانی ی حضرت عباس (ع) به این مضمون خواندم:

عالمي حاجتی داشته و منظماً به جمكران مي رفته ولي حاجتش روا نمی شده. نااميد می شود و خطاب به امام زمان می گويد: «آيا بی ادبی نيست كه تا شما هستی ماها به اباالفضل متوسل شويم و حاجت بخواهيم و آيا شما خود آزرده نمی شوی؟» امام زمان در رؤيا به او می گويد: «من ناراحت نمی شوم و به تو نيز ياد می دهم اگر به عمويم عباس متوسل می شوی چه بگوئی. بگو يا اباالغوث ادركنی.»

            آقای محمد صادقی ی تهرانی گفت:

            اين جمله‌ای كه از كتاب آقای اشتهاردی نقل كرديد هرگز قابل قبول نيست من آقای اشتهاردی را تكذيب نمی ‌كنم بلكه گفته‌ ی اين شخص كه امام زمان به او چنين فرمودند قابل قبول نيست زيرا مقام امام معصوم كجا و مقام عباس بن علی كجا و دعايی كه قابل استجابت است از طرف معصوم استجابتش بيشتر از ديگران است و سخن مذبور مانند اين است كه از مرجع مطلق تقليد مسئله‌ای سوال شود و او بگويد از شاگردم سوال كنيد بدين معنا كه او از من عالمتر است. (28 خرداد 1382.)

            من با آقای صادقی ی تهرانی موافق نیستم.

 

            نوزده) آقای محمد صادقی ی تهرانی:

            هرگز مقام امام خميني و نه عالمانی برتر از ايشان حتی با حضرت ابوالفضل برابر هم نيستند تا چه رسد برتر باشند زيرا همانگونه كه در ميان معصومان درجاتی است در ميان غير معصومان نيز درجاتی موجود است و حضرت ابوالفضل كه در محضر چند معصوم تربيت يافته بی شك از ساير عالمان كه تربيت يافته‌ ی مماس معصومان نبوده‌اند برتر است. (21 خرداد 1382.)

 

            بیست) طبق http://mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=423992 آقای محمد محمدی ی اشتهاردی در 28 آذر 1385 درگذشت. طبق فایل موجود در کامپیوترم، که صفحه ای از http://www.hawzah.net/Per/person/index.aspx مربوط به محمد محمدی ی اشتهاردی است:

            بنده محمد ملامحمدى مشهور به محمد محمدى ‏اشتهاردى در سال‏1323 در59كيلومترى غرب كرج در يك خانواده متوسط مذهبى متولد شدم ...

            در فایل فوق 62 کتاب و 64 مقاله از ایشان را نام برده اند.

 

            بیست و یک) گوگل، یکشنبه، 26 آذر 1385:

            عباس     4020000 نتیجه

            سیدعباس     2800 نتیجه

            سید عباس     856 نتیجه

 

            بیست و دو) به دلایل نحوی، سه شکل

ابوالفضل

و

اباالفضل

و

ابی الفضل

در عربی وجود دارد. در فارسی هم هست، البته نه به دلایل نحوی. نمی دانم «ابوفاضل» عربی است یا فارسی.

            بیست و سه) شنیدم صدام حسین (که طبق رسانه ها، قبل از چاپ این مقاله، اعدام شد) به زائران آزادی ی محدودی می داده تا در سرداب مانند ِ (؟) پائین حرم حضرت ابوالفضل به نحوی که می خواهند  عزاداری کنند. چیزی که مشابهش در حرم امام حسین مجاز نبوده.

 

            بیست و چهار) طبق پرینت بنده از تصویری که در پائین آن آدرس www.modarresi.org است:

ورد فی الحدیث القدسی:

"کربلاء .. هی أطیب بقاع الأرض ِ و أعظمها حُرمة ً .. و أنّها مِن بَطحاء الجنّة"

کامل الزیارات

ص 277

***

نزدیک به سی سال دوستی و رفاقت با حضرت ابوالفضل و ارادت و عشق به آن حضرت را گرامی می دارم. عاجزم از بیان کردن عشقم به آن حضرت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:55  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

قدرت امامها

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            آقای علی ی رجبی، منبر، 26 شهریور 1381:

... محور فرهنگ جوامع شیعی، اهل بیت هستند. نه فقط در ایران، بلکه در ترکیه و سنگاپور و هر جا که شیعه باشد. در شهادت و ولادت ائمه، مراسم دارند. فرهنگ جهانی است. یک پچ پچی بود که چرا مردم می روند آهن (= ضریح امام رضا) را می بوسند. جرئت نداشتند بگویند امامها را دوست نداشته باشید. این طور می گفتند، قصدشان روشنفکر کردن مردم نبود. خالی کردن قلب آنها از محبت ائمه بود. امامها سه قدرت داشتند.

یک) قدرت معنوی ی فوق العاده. ولایت تکوینی. خورشید را می توانند جابه جا کنند. ماه را نصف کنند. به زبان امروز، عرفان نظری و عملی، به آنها برمی گردد. همه ی عرفا، به امامها یا انبیاء می رسند در نهایت. سادات و محدثان و عرفا، باید سلسله داشته باشند. محیی الدین و امثال او، خرده ریزهای ائمه را جمع کرده اند.

دو) امامت و قدرت مدیریت و رهبری ی جامعه. اگر مردم دستشان را در دست علی می گذاشتند، علی آنها را به چشمه ی زلال می رساند. ولی مردم این کار را نکردند. برنامه ریزی ی تمام امور جامعه.

سه) قدرت علمی. به نحوی که حتا یهودی ها می رفتند (می روند) کلاس درس ائمه. مدرس دانشگاه بزرگ بین المللی. امام باقر: انا طبیب الاطباء.

آرزوی من این است روزی در آمریکا و ژاپن هم اشهد ان علی ولی الله شنیده شود. من بمیرم یا باشم مهم نیست. مرگ و تولد ظاهراً مهم است. باطناً سفری بیش نیست. مهم ولایت ائمه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:8  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

شعری از قرة العین

                     بسم الله الرحمان الرحیم. شعری از قرة العین:

 

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو
از پ
ی ِ ديدن ِ ر
ُخت، همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو
م
ی رود از فراق تو، خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو
مهر
ِ تو بر دل ِ حزين، بافته بر قماش آن
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
در دل
ِ خويش «طاهره» گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو

 

            به احتمال زیاد منبع شعر از اینترنت بوده. نمی دانم از کجا گرفتم. نقطه گذاری هم ظاهراً طبق منبع است؛ جز کسره ها و ضمه که از من است.
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 16:8  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |