باز این چه شورش است که در خلق عالم است
بسم الله الرحمان الرحیم. شعر مذهبی ـ حماسی ی (؟) محتشم کاشانی، طبق
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382
و
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=2
و
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=3
و
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=4
و
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1382&lim=20&pageno=5
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
|
باز این چه شورش است که در خلق عالم است |
|
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است |
|
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین |
|
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است |
|
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو |
|
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است |
|
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب |
|
کاشوب در تمامی ذرات عالم است |
|
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست |
|
این رستخیز عام که نامش محرم است |
|
در بارگاه قدس که جای ملال نیست |
|
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است |
|
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند |
|
گویا عزای اشرف اولاد آدم است |
|
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین |
|
پروردهی کنار رسول خدا حسین |
□
|
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا |
|
در خاک و خون طپیده میدان کربلا |
|
گر چشم روزگار به رو زار میگریست |
|
خون میگذشت از سر ایوان کربلا |
|
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک |
|
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا |
|
از آب هم مضایقه کردند کوفیان |
|
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا |
|
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند |
|
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا |
|
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد |
|
فریاد العطش ز بیابان کربلا |
|
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم |
|
کردند رو به خیمهی سلطان کربلا |
|
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد |
|
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد |
□
|
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی |
|
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی |
|
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه |
|
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی |
|
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت |
|
یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی |
|
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان |
|
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی |
|
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک |
|
جان جهانیان همه از تن برون شدی |
|
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست |
|
عالم تمام غرقه دریای خون شدی |
|
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر |
|
با این عمل معاملهی دهر چون شدی |
|
آل نبی چو دست تظلم برآورند |
|
ارکان عرش را به تلاطم درآورند |
□
|
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند |
|
اول صلا به سلسلهی انبیا زدند |
|
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید |
|
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند |
|
آن در که جبرئیل امین بود خادمش |
|
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند |
|
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها |
|
افروختند و در حسن مجتبی زدند |
|
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود |
|
کندند از مدینه و در کربلا زدند |
|
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان |
|
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند |
|
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید |
|
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند |
|
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو |
|
فریاد بر در حرم کبریا زدند |
|
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب |
|
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب |
□
|
چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید |
|
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید |
|
نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب |
|
از بس شکستها که به ارکان دین رسید |
|
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند |
|
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید |
|
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند |
|
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید |
|
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد |
|
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید |
|
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش |
|
از انبیا به حضرت روحالامین رسید |
|
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار |
|
تا دامن جلال جهان آفرین رسید |
|
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال |
|
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال |
□
|
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند |
|
یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند |
|
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر |
|
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند |
|
دست عتاب حق به در آید ز آستین |
|
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند |
|
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک |
|
آل علی چو شعلهی آتش علم زنند |
|
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت |
|
گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند |
|
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا |
|
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند |
|
از صاحب حرم چه توقع کنند باز |
|
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند |
|
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل |
|
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل |
□
|
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار |
|
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار |
|
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه |
|
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار |
|
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن |
|
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار |
|
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر |
|
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار |
|
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود |
|
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار |
|
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل |
|
گشتند بیعماری محمل شتر سوار |
|
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی |
|
روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار |
|
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد |
|
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد |
□
|
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد |
|
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد |
|
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند |
|
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد |
|
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید |
|
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد |
|
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت |
|
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد |
|
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد |
|
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد |
|
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان |
|
بر پیکر شریف امام زمان فتاد |
|
بیاختیار نعرهی هذا حسین زود |
|
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد |
|
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول |
|
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول |
□
|
این کشتهی فتاده به هامون حسین توست |
|
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست |
|
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی |
|
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست |
|
این ماهی فتاده به دریای خون که هست |
|
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست |
|
این غرقه محیط شهادت که روی دشت |
|
از موج خون او شده گلگون حسین توست |
|
این خشک لب فتاده دور از لب فرات |
|
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست |
|
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه |
|
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست |
|
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین |
|
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست |
|
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد |
|
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد |
□
|
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین |
|
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین |
|
اولاد خویش را که شفیعان محشرند |
|
در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین |
|
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان |
|
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین |
|
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا |
|
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین |
|
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر |
|
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین |
|
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام |
|
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین |
|
آن تن که بود پرورشش در کنار تو |
|
غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین |
|
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد |
|
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد |
□
|
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد |
|
بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شد |
|
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک |
|
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد |
|
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان |
|
در دیدهی اشگ مستمعان خون ناب شد |
|
خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز |
|
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد |
|
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست |
|
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد |
|
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب |
|
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد |
|
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین |
|
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد |
|
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد |
|
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد |
□
|
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای |
|
وز کین چها درین ستم آباد کردهای |
|
بر طعنت این بس است که با عترت رسول |
|
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای |
|
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه |
|
نمرود این عمل که تو شداد کردهای |
|
کام یزید دادهای از کشتن حسین |
|
بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای |
|
بهر خسی که بار درخت شقاوتست |
|
در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای |
|
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو |
|
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای |
|
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن |
|
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای |
|
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند |
|
از آتش تو دود به محشر درآورند |
