تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

اتاق تاریک بعدی

بسم الله الرحمان الرحیم.

امیر دی. اکزل (Amir D. Aczelآخرین قضیۀ فرما: افشای اسرار یک مسئلۀ کهن ریاضی، ترجمه ی محمدمهدی ابراهیمی و مژگان محمودی، ویراستار: فروغ کاظمی، [تهران:] انتشارات دانشگاه شهید بهشتی، 1385؛ ص پانزده:

 

 

«شاید بهترین توصیف من از ریاضیات با تکیه بر تجربه ام این باشد که بگویم ابتدا وارد مجتمع بزرگ تاریکی می شوید. اتاق اول تاریک است، کاملاً تاریک. تلوتلو می خورید، به اشیاء برخورد می کنید. رفته رفته می آموزید که هر وسیله کجاست و سرانجام، پس از شش ماه کلید چراغ را می یابید و روشن می کنید. ناگهان، همه جا روشن می شود و می توانید ببینید که دقیقاً کجا بوده اید. سپس به اتاق تاریک بعدی وارد می شوید...».

اندرو وایلز کاوش هفت سالۀ خود را برای یافتن جام مقدس ریاضیدانان با این واژه ها توصیف کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:33  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

نام ارمنی: موشق؟ موشغ؟

                بسم الله الرحمان الرحیم.

            آنچه در موشق و آقامالیان و قوکاسیان و قوطانیان و مانند آنها با «ق» نشان می دهند، در واقع برای نمایش تلفظ  حرفی از الفبای ارمنی است که نامش «غاد» (در واقع بین «غاد» و «غــَد») است، و متأسفانه من موفق نشدم آن را در این جا تایپ کنم. تلفظ حرف مذکور معادل «غ» در عربی و فارسی، و گاما (γ)  در یونانی ی امروزین است.

            طبق میرشمس الدین ادیب سلطانی، در صفحات مختلف ِ درآمدی بر چگونگی ِ شیوه ی خطّ ِ فارسی:

 

ــ «غ»: صامت نرم کامی [ـ ملازی] سایشی آوایی است

ــ «ق»: صامت ملازی ـ نرم کامی انسدادی آوایی یا لهوی ـ نرم کامی انسدادی آوایی است

ــ در فارسی می توان «غ» و «ق» را گونه های آزاد یا واج گونه ها یا آلوفونهای پیوستار

فونم واحد «غ/ق» به شمار آورد که با یکدیگر نسبت توزیع تتمیمی (یا توزیع تکمیلی) دارند.

 

            به هر حال «غ» و «ق» دو چیزند. همان طور که نشانه های فونتیک [q] (معادل «ق») و [γ]  (معادل «غ») دو چیزند.

            شاید در نوشتن نامها و واژه های ارمنی به رسم خط فارسی، از ابتدا متوجه این نبودند که هر کدام از غ و ق «در اصل» برای اشاره به چه چیزی هستند.

            طبق آنچه گفتم، ظاهراً در نوشتن هیچ نام یا واژه ی ارمنی (ی خالص)، درست نیست که «ق» را به کار ببریم. هرچند گذشتگان به کار برده اند، و البته الان هم طبق «اصل رعایت اصل»، اگر ثبت رسمی ی نام موشق سارواریان و آرامائیس آقامالیان و زاون قوکاسیان است، ما هم شایسته است املائی را به کار ببریم که در ثبت رسمی به کار رفته است.

            (برای «ط» در «وارطان» و دیگر نامها یا واژه های ارمنی ←  میرشمس الدین ادیب سلطانی، درآمدی بر چگونگی ِ شیوه ی خطّ ِ فارسی.)

            سه مطلب برای مطالعه:

            یک) کنت کاتسنر، زبانهای جهان، ترجمه ی رضی هیرمندی (خدادادی)، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1376؛ ص 143:

            نزدیک به 5 میلیون گویشور ارمنی وجود دارند. حدود 2750000 نفر آنها در ارمنستان شوروی و نزدیک به 1250000 نفر در جمهوریهای گرجستان، آذربایجان و روسیه به سر می برند. نیز اجتماعات بزرگی از آنان در ایران (250000)، لبنان (150000)، سوریه (150000) و ترکیه (50000) زندگی می کنند. قریب 250000 ارمنی در ایالات متحدۀ آمریکا اقامت دارند، هرچند به طور کلی تنها نسل قدیمی قادر به تکلم ارمنی است.

            ارمنیها از اقوام باستانی اند که تاریخشان دارای قدمتی 2500 ساله است. الفبای ارمنی را یک مبلغ مذهبی به نام مسروپ ماشتوتس (Mesrop Mashtots) در حدود سال 400 میلادی ابداع کرد. این الفبا در اصل عبارت از 36 حرف (شامل 6 واکه و 30 همخوان) بود که بعدها در قرن دوازدهم دو حرف دیگر بدان افزوده شد.

            زبان ارمنی شاخۀ جداگانه و مستقلی از خانوادۀ هندواروپایی را تشکیل می دهد. ارمنیها کشور خود را هایستان (Haystan) و زبانشان را هایارن (Hayaren) می نامند. بسیاری از واژه های فارسی در قرنهای متمادی استیلای ایرانیان به زبان ارمنی راه یافت تا بدانجا که حتی در قرن نوزدهم بسیاری از زبان شناسان این زبان را گویشی از فارسی می شمردند. در سال 1875 بود که جایگاه این زبان در مقام یک زبان مستقل محرز شد. بسیاری از واؤگان ارمنی در هیچ یک از دیگر زبانهای هندواروپایی یافت نمی شود. شک نیست که بسیاری از واژه ها از زبانهایی نشأت گرفته اند که امروزه دیگر وجود ندارند.

           

            دو) طبق http://en.wikipedia.org/wiki/Armenian_language (last modified 17:44, 6 April 2007) جمعیت ارمنی زبانهای دنیا هفت میلیون نفر است.

 

سه) وبسایتی وجود دارد: http://www.armeniapedia.org/index.php?title=Main_Page .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:41  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

سؤال

            بسم الله الرحمان الرحیم.

الف) واژه ای بیگانه یا نامی بیگانه، تلفظش so’āl/soāl است. در این واژه یا نام، آپوستروف نشان دهنده ی همزه (یا همزه ی فونتیک، یا همزه ی فونمیک) است و نشان دهنده ی «ع» نیست. این واژه یا نام بیگانه را با دستگاه رسم خط فارسی ـ عربی چه گونه ثبت می کنید؟

ب) واژه ی عربی را که تلفظش so’āl و معنایش «پرسش» و «درخواست» و ... است، چه گونه ثبت می کنید؟

            توجه کنید:

            جست و جو در گوگل، دوشنبه، ششم فروردین 1386:

 

 

املا

تعداد نتیجه ی جست و جو

سؤال

6720000

سوال

1790000

سئوال

546000

سووال

52300

سؤآل

10900

سوؤال

6460

سؤوال

777

سوآل

714

سوئال

547

سوؤآل

6

سوئآل

صفر

سؤوآل

صفر

 

            خب.

ــ جواب من به قسمت الف:

سوئال.

البته اگر «سُئال» (یا «سئال»، بدون ضمه) یا «سوآل» بنویسند، ایراد نمی گیرم.

توجه کنید که ثبت تلفظ نام Soares (تلفظ پرتغالی ی اروپائی) به صورت «سوئاریش» است. ثبت تلفظ نام ایتالیائی ی Soazza به صورت «سوئاتسا» است.

ــ جواب من به قسمت ب:

املا در عربی این گونه است:

سؤال.

 

شکل غالب در فارسی هم «سؤال» است.

 

از شکل «سوئال» می توان دفاع کرد.

 

شکل «سئوال» نه در عربی دارای منطق است و نه در فارسی، ولی:

 

در کتابها و مطبوعات و اینترنت به کار می برند.

به کار نبرید ای دوستان.

 

املای «سئوال» را به کار نبرید ای دوستان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:18  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

احمد بیرشک و احمد آرام

بسم الله الرحمن الرحیم.

 

احمد بیرشک

 

 

            یک) 

در حدود سال 1375 یا 1376 از یکی دو سه طریق معرفی ام کردند به نزد احمد بیرشک بروم و با او و مؤسسه اش (بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی) کار کنم. آن زمان یک موتورسیکلت براوو داشتم. دکتر محمدهادی ی شفیعیها و بهاء الدین خرمشاهی و مؤسسه ی جغرافیائی و کارتوگرافی ی سحاب معرفی ام کردند. شنیده بودم گوش ایشان سنگین است. من حرفهایم را نوشتم. که اینم و آنم و از این حرفها و مشتاقم با شما همکاری کنم. پژوهشگر و ویراستار و احیاناً خرده ترجمه و خرده نگارش. آخر نوشته ام این جمله بود:

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.

            بله. پس از کمی انتظار، موفق شدم با ایشان ملاقات کنم. گوشش همچین هم سنگین نبود. ولی نوشته ام را کاملاً خواند. پایان ِ نامه را که خواند، خنید و گفت: نگران نباش کلاغه هم به خونه ش میرسه.

            یادم است (نمی دانم به چه مناسبت) گفت جشنهای دو هزار و پانصدساله برای فریفتن مردم بود.

            به هر حال مرا حواله کرد به خانم دکتر مهشید مشیری. معاون پژوهشی ی ایشان از من خواست چند واژه را برای یک واژه نامه ی فرضی آماده کنم. یادم است تعدادی از آن واژه ها «شمال» و «خارج» و «آن» و «کشمش» بود. چند روز به من وقت دادند. برای هر واژه ای مقاله ای نوشتم و بردم تحویل دادم. البته رفت توی بایگانی! هرچند در بهار 1381 رفتم و در آن مؤسسه مشغول به کار شدم. چند روز قبل از آغاز به کار من، احمد بیرشک درگذشته بود. در چند سال آخر عمرش و حضورش در بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی، مشاور ارشد مؤسسه بود.

            یاد و خاطره ی آن مرد کوشا و شریف را گرامی می دارم، و رحمت الله علیه.

            دو) حدود بیست سال پیش، دانش آموز دبیرستانی بودم. در شماره ای از مجله ی رُشد ریاضی، گفت و گوی مفصّلی با بیرشک را چاپ کرده بودند. گفت و گوی شیرینی بود. بیرشک از دوران دانش آموزی اش، و عشق و محبت خانواده اش، و ارتباطش با زبان فرانسوی از طریق یک لاروس کوچک، و کارهای گروهی ی موفقش، و چیزهای دیگر گفته بود.

            سه) وقتی در پروژه ی دانشنامه ی ریاضی کار می کردم، تعدادی از مدخلها را که ترجمه ی بیرشک بود دیدم، و حدّ اقل یک مدخل ترجمه ی او را ویرایش کردم. ترجمه اش پاکیزه و دقیق و مرتّب بود.

            چهار) ویکپیدیای فارسی در http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9 احمد بیرشک را «ریاضیدان» معرفی کرده. ظاهراً «ریاضیدان» نامیدن احمد بیرشک «خلاف اصطلاح» است. محمدهادی ی شفیعیها (01/12/1385—01/12/1298) عیناً به من گفت: «مرحوم بیرشک ریاضیدان نبود. ریاضی خوان بود.»

            پنج) در دوره ای که مؤسسه ی همشهری نشریه ای به نام روز هفتم (؟) منتشر می کرد، این نشریه با بیرشک گفت و گو کرده بود. پرسیده بودند به نظر شما بدترین صفات اجتماعی در ایران چیست. بیرشک گفته بود:

تملق

و

بی اعتنائی به قانون.

            شش) در تلویزیون دیدم بیرشک می گفت: «من خودم سر ِ شوق هستم. نیاز به تشویق ندارم». ولی شنیدم آن شادروان از این که نزدیکانش، که در نهاد ریاست جمهوری بودند، فعالیت کردند تا به ایشان دکتری ی افتخاری اعطا شود، جلوگیری نکرده بود ...

            هفت) در کتابخانه ی بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی قرآنی دیدم (گمان کنم بدون ترجمه، و با رسم خط غیر از عثمان طه) که مرحوم بیرشک به کتابخانه هدیه داده بود و به این مضمون نوشته بود: «این قرآن را خواهرم [؟] در عبادتهایش می خواند.»

            هشت) گویا آن مرحوم در تربیت دانش آموز موفق بوده است.

            نه) در بنیاد که کار می کردم، مکرراً برای آن مرحوم فاتحه می خواندم.

            ده) ظاهراً آن مرحوم بسیار باهمت بوده است.

           یازده) گویا ثبت نام آن مرحوم در شناسنامه اش احمد بی رشک بوده است.

 

احمد آرام

 

            یک) من فقط یک بار مرحوم احمد آرام را دیدم. در فرهنگسرا(؟)ئی در اطراف پل سید خندان تهران، مراسمی بود. گمان کنم درباره ی مرحوم غلامحسین مصاحب. رفتم آن جا. احمد آرام (و همسرش؟) و مرحوم محمدهادی ی شفیعیها در قسمت سخنرانان نشسته بودند. جمعیت زیاد بود. من انتهای سالن ایستاده بودم. یادم است مرحوم آرام عصبانی شده بود. نمی دانم چرا.

            دو) عیناً طبق http://ranalal.blogfa.com/post-544.aspx :

 

ابوالحسن آرام -فرزند شادروان احمد آرام- گفت: "پس از گذشت نزديك به سه سال از اهداي لوازم شخصي،‌ دست‌نوشته‌ها و هفت هزار جلد كتاب مرحوم آرام به «كتابخانه ملي» اين آثار در زير زمين نهاد كتابخانه ملي انبار شده و خاك مي‌خورند. به عنوان تقاضاي خانوادگي از دولت مي‌خواهيم كه به هفت هزار جلد كتابي كه از ايشان در انبارهاي كتابخانه ملي خاك مي‌خورد، توجه داشته باشند.

سال 1382 خانه مرحوم آرام را در خيابان 35 يوسف آباد تخريب و آپارتماني چند واحدي در زمين اين خانه ساخته شد كه يك واحد از آن براي خود آرام باقي ماند.

خانواده بعد از مرگ پدر تصميم گرفتند خانه پدري خود را با كتاب‌هاي موجود در آن به عنوان كتابخانه وقف عام كنند، اما با رايزني‌هايي كه با كارشناسانِ كتابخانه ملي و... داشتيم، متوجه شديم كه اين كار شدني نيست، چون علاوه بر اين كه محيط خانه براي استفاده‌ كتابخانه‌اي طراحي نشده، با اين كار همسايه‌ها را هم دچار زحمت مي‌كرديم. در نهايت به اين تصميم رسيديم كه كتاب‌ها را به كتابخانه ملي اهدا كنيم كه چيزي در حدود هفت هزار جلد كتاب را شامل مي‌شد.

زمان رياست آقاي موسوي‌بجنوردي بر كتابخانه ملي، جلسات متعددي با وي تشكيل و قرار شد كه در ساختمان جديد كتابخانه ملي كه آن زمان نيمه تمام بود، غرفه‌اي به نام «احمد آرام» تاسيس شود تا آثار اهدايي وي كه شامل اسناد بر جاي مانده، كتاب‌هاي تاليفي و ترجمه شده به وسيله ايشان، جوايز، مدال‌ها، لوح‌هاي تقدير و هفت هزار جلد كتاب بود، به مخاطبان عرضه شود. اما متاسفانه از زمان تحويل اين آثار در سال 1382 ديگر هيچ فردي پاسخ‌گوي ما نيست، كتاب‌ها هم هم‌اكنون در زيرزمين كتابخانه ملي انبار شده‌اند؛ البته ما از دولت طلبكار نيستيم، دوستان تنها به ما بگويند قصد دارند چه كاري را براي اين آثار انجام دهند، چون اين آثار نبايد از بين برود.

در اواخر تصدي آقاي موسوي‌بجنوردي بر كتابخانه ملي، با ما تماس گرفته شد و ايشان توضيح دادند كه ايجاد غرفه‌اي مجزا به نام مرحوم آرام امكان‌پذير نيست. ما هم اصراري به انجام اين كار نداريم چون كار نشدني نمي‌خواهيم، اما درخواست داريم كه هر جه سريع‌تر تكليف اين آثار را مشخص كنند تا مورد استفاده مخاطبان قرار گيرد."

مرحوم احمد آرام روز 14 فروردين سال 1378 در آمريكا درگذشت و طي مراسمي در روز 22 فروردين و پس از انتقال به تهران تدفين شد. وي به همراه دكتر نصيري از بنيانگذاران تاليف كتاب‌هاي درسي در ايران است و مدتي به عنوان معاون وزير آموزش و پرورش در دهه 20 هجري شمسي فعاليت داشته‌اند.

 

            سه) جائی خواندم احمد آرام گفته بود «تلویزیون دشمن تعلّم است». این را به میرشمس الدین ادیب سلطانی گفتم. گفت: «نظر نمی دهم، چون من تلویزیون ندارم.»

            چهار) شنیدم به احمد آرام گفتند: «ماهی عضوی دارد که کار «شُش» را انجام می دهد ولی شُش نیست، و ما مانده ایم (که در برابر لفظ فرانسوی اش؟) چه بگوئیم.» احمد آرام سریع گفت:

آبشُش.

            پنج) گویا احمد آرام مخالفتی مستدلّ با «تألیف کتاب» (در برابر «ترجمه ی کتاب») داشته. مبهم در ذهنم است.

            شش) گمان کنم در گفت و گوهائی که از احمد آرام خواندم، ضدّیّتی با دین احساس کردم. نمی دانم.

            هفت) گویا احمد آرام در حال حاضر هست که نسبتی با مرحوم احمد آرام ندارد، و فعالیت فرهنگی (نویسندگی؟ ...؟) می کند.

            هشت) متأسفانه با آثار مرحوم احمد آرام آشنائی ی خاصی ندارم.

 

یاد و خاطره ی احمد آرام و احمد بیرشک را گرامی می دارم

و شادی ی روح و علوّ درجاتشان حمد و سوره و صلوات می خوانم.

قصد من مطلقاً ذکر خیر عزیزان است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:37  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

اوج مهربانی / اوج فروتنی / اوج سخاوت / اوج رازداری / اوج تسلیم در برابر خدا

              بسم الله الرحمان الرحیم.

            خدمت سربازی ی بنده در فاصله ی 03/12/1378 تا 03/09/1380 بود. در پادگان قلعه مرغی ی تهران (آموزشی)، و ستاد نیروی هوائی، تهران. بعد از دوران آموزشی، یک روز در مسجد ستاد نیروی هوائی، از امام جماعت حدیثی شنیدم. گمان کنم بین نماز ظهر و عصر بود. بعد از نماز عصر رفتم و درخواست کردم حدیث را دوباره به طور کامل بگوید و من بنویسم. ایشان خودش با دست خط خودش برایم نوشت. هنوز دست خطش را دارم. در متن زیر، آنچه داخل براکت است، از من است، طبق آنچه یادم است ایشان توضیح داد، و قسمتهای دیگر، عیناً دست خط ایشان است:

 

حدیث قدسی:

خطاب خدا به انسان

اَتَرجوا اَن تطیرَ مع الملائکه؟

آیا می خواهی با فرشتگان هم پرواز شوی؟

قال نعم

انسان گفت آری

قال الله تعالی عز و جل علیک بخمس خصال

بر تو باد به پنج خصلت

1 ـ کَونُکَ فی الشّفقةِ کالشّمس

در محبت و مهرورزی چون خورشید باش

[که «همه» را، «همیشه»، و بدون تبعیض، از شعاع مهر خود بهره مند می کند]

2 ـ و فی التواضع کالاض [قاعدتاً منظور «کالأرض» است]

در فروتنی چون زمین باش

[که همه، پا بر او می گذارند]

3 ـ و فی السخاوة کالنهر الجاری

و در بخشندگی چون رود در جریان باش

[که همواره، هر کس، هر چه قدر بخواهد، از آن بر می دارد]

4 ـ و فی السر کالیل

در رازداری چون شب باش

[که همه چیز در تاریکی اش پنهان می شود]

5 ـ و فی التسلیم کالمیّت

در اطاعت از خدا مثل میت باش

[که قدرت هیچ اما و اگر و بحث ندارد]

[از کتابِ]

نشان از بی نشانها

در مورد مرحوم نخودکی اصفهانی

[اثر ِ] علی مقدادی

 

[تکمله در تاریخ 23/01/1386: در بند «4 ـ»، درست، و همچنین

در اصل دست نوشت، «کاللیل» است. من

اشتباهاً «کالیل» تایپ کرده بودم. طبق تذکر علیرضا مازاریان

(http://rendane.blogfa.com/) اصلاح کردم.]

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:1  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

... چشمش به انگشتری می افتد که پای سفره ی عقد به زنش هدیه داده بود ...

             بسم الله الرحمان الرحیم.

            عیناً به نقل از http://ravankav.blogfa.com/post-22.aspx ، از وبلاگ با عنوان «خاطرات یک دکتر روانشناس». ایمیل ایشان dr.ebrahimi@gmail.com بوده است. وبلاگ یادشده به صورت آفلاین در مای داکیومنت بنده موجود بود. نمی دانم الان این وبلاگ و این مقاله وجود دارد یا نه. (قبل از از منتشر کردن مقاله، متوجه شدم این وبلاگ در حال حاضر وجود ندارد.) توجه کنید:

 

 

هوو

مرد خشمگینانه بر سر زن فریاد می کشد : " واقعیت را می خواهی بدانی؟ من داماد شده ام ، فردا او را می آورم که ببینی. سن و سال و قیافه او را که ببینی آن وقت از خودت خجالت می کشی. اتاق بالایی مال او ست. از فردا باید با هم زندگی کنید. اگر او را بیازاری بیچاره ات می کنم ، بلایی به سرت می آورم که مرغان آسمان به حالت گریه کنند. امروز جهازش را مرتب می کنم، اگر با او بسازی کاری به کارت ندارم، وای بحالت اگر به او اخم کنی، نفست را می برم، گیسهایت را می گیرم  و از خانه بیرونت می کنم. بچه هایت را هم باید با خودت بیری، دیگر از تو خسته شده ام."مرد از خانه خارج می شود، به آخر کوچه نرسیده که صدای فریاد و شیون از خانه اش می شنود. به سرعت بر می گردد. برای لحظه ای ماتزده مثل مجسمه باقی می ماند. زن در وسط حیاط شعله می کشد. آتش تمام بدن او را پوشانده و دور حیاط میدود و فقط فریاد می کشد. فریادی که ترکیبی از ضجه و نعره است. بچه ها به سر و صورت خود می کوبند و همسایه ها را صدا می کنند. مرد با دو دست بر سر  خود می زند و در پی زن روان می شود. تا پتویی بیاورد زن نیم سوخته بر زمین می افتد. نعره های زن تبدیل به زوزه شده است. پوست صورتش کاملا" سوخته و از لباسهایش چیزی باقی نمانده و چشمهایش نیمه باز در حالیکه سفیدی چشمش در صورت نیمه سوخته اش درخشانتر به نظر می آید به مرد خیره می ماند. فریاد دخترکانش صحن خانه را پر کرده است. همسایه ها به خانه می ریزند. اما دیگر دیر شده ، نگاه زن به همان نقطه قبلی سرد و مات و بی حرکت باقی مانده است. مرد مبهوت بر روی زمین ولو شده و چشمش به انگشتری می افتد که پای سفره عقد به زنش هدیه داده بود و حالا در انگشت سوخته او چه درخششی داشت.                                                                                                                                                               

2 نوشته شده در  چهارشنبه يازدهم خرداد 1384ساعت 23:19  توسط دکتر ابراهیمی  |  یک نظر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 16:7  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

انسان کامل ؛ کاملاً انسان ؛ انسان مطلوب ؛ ...

           بسم الله الرحمان الرحیم.

 

انسان کامل

 

            ظاهراً اصطلاح و مفهومی است ساخته ی عارفان و صوفیان.

 

کاملاً انسان

 

            اصطلاحی است که بهاء الدین خرمشاهی (در انتقاد به مفهوم «انسان کامل»؟) به کار می بُرد.

 

انسان مطلوب

 

            روزنامه ی آینده نو، سه شنبه، چهارده فروردین 1386؛ ص 1:

سیدمحمد خاتمی:

انسان مطلوب، روحی در شرق و عقلی در غرب دارد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:54  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

با توجه به اختیارات ولی ی فقیه، اگر به طور همزمان ...

         

           

            بسم الله الرحمان الرحیم.

***

8 – با توجه به اختیارات ولی فقیه، اگر به طور همزمان

وی، خبرگان را منحل و مجلس خبرگان نیز وی را عزل

کند، چه باید کرد؟

 

این سؤال فقط دربارۀ ولی فقیه ــ با توجه به اختیارات وی ــ و مجلس خبرگان مطرح نمی شود، بلکه در هر موردی که دو قدرت وجود داشته باشد که هر یک بتواند دیگری را برکنار کند این سؤال پیش می آید. برای مثال در کشورهایی که رئیس جمهور حق منحل کردن مجلس را دارد، این سؤال مطرح می شود که اگر رئیس جمهور مجلس را منحل کند و در همان زمان مجلس رئیس جمهور را از قدرت برکنار کند، چاره چیست و تصمیم کدام یک نافذ است؟

این اشکال دربارۀ ولی فقیه و مجلس خبرگان وارد نیست، زیرا ..........

***

           در متن فوق، سؤال، یا ساختگی است یا واقعی، ولی جواب واقعی است. تصور می کنید جواب از کیست؟ جواب از آیت الله علّامه محمدتقی ی مصباح یزدی است:

           محمدتقی ی مصباح یزدی، پرسش ها و پاسخ ها: ولایت فقیه و خبرگان (2)، قم/تهران: مؤسسه ی آموزشی و پژوهشی ی امام خمینی، 1381؛ ص 63.

           اصولاً به نظر بنده کتاب پرسش ها و پاسخ ها یکی از ضعیفترین و سست ترین کتابهائی است که علمای شیعه در طول تاریخ نوشته اند. آقای مصباح یزدی، از کدام «اختیارات ولی ی فقیه» صحبت می کند؟ «اختیارات ولی ی فقیه» که آقای مصباح یزدی در سخنرانی ها و کتابها و مقالات خود از آنها خبر می دهد، یا «اختیارات (و وظایف) ولی ی فقیه طبق قانون اساسی»؟ نه طبق قانون اساسی ی 1358 و نه طبق قانون اساسی ی 1368، رهبر ایران نمی تواند مجلس خبرگان را منحل کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 16:21  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

امّا چون بدین عالم آمده ام، معنی ی آن، طور دیگری بر من منکشف شده است

              بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک سیّدضیاء الدّین دُرّی است که کارگردان سینما و تلویزیون است. یک سیّدضیاء الدّین دُرّی هم هست که (طبق برگه دان کتابخانه ی مرکزی ی دانشگاه تهران؟، 1375—1293 ه ق ؟) مترجم رسائل ابن سینا و (طبق راهنمای آماده ساختن کتاب میرشمس الدین ادیب سلطانی؟) نویسنده ی کنزالمسائل فی أربع رسائل (تهران، 1330) است. دُرّی ی کارگردان به من گفت دُرّی ی غیر کارگردان ربط و نسبتی با او ندارد. گمان کنم گفت «اصلاً نام او را نشنیده است». خُب.

            عیناً طبق سیدمحمدحسین حسینی ی طهرانی، روح مجرّد، مشهد: انتشارات علامه طباطبائی، 1423 هجری ی قمری؛ ص 484—482:

... مرحوم آقا سیّد ضیاء الدّین دُرّی یکی از وعّاظ و اهل منبر درجۀ اوّل طهران، و استاد علوم معقول بودند؛ و اینک متجاوز از سی سال است که فوت کرده اند. حقیر در پای منبر ایشان کراراً بوده ام؛ مسلک حِکَمی و عرفانی در منبر داشت، و بیانش جالب و منبرش محقّقانه بود.

در شب سوّم ربیع الثــّانی یکهزار و چهارصد و دوازده هجریّۀ قمریه، أخ الزّوجۀ اخیر: حجّة الاسلام آقای حاج سیّد حسن معین شیرازی دامت (ص 482) معالیه در بنده منزل در مشهد مقدّس بودند، و از ایشان خواب جالبی را نقل نمودند که ذکرش مقرون به لطف است:

معمولاً در طهران، هر واعظی را که برای یک دهه برای منبر رفتن در مجلسی دعوت میکردند، در شب آخر وی را برای همان دهه از سال دیگر نیز دعوت می نمودند. در آخرین سالی که مرحوم دُرّی در قید حیات بود، یکشب از دهۀ محرّم (شب هشتم یا نهم) جوانی از ایشان قبل از منبر سؤال میکند که: مراد از این شعر چیست؟:

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ          چرا که وعده تو کردیّ و او بجا آورد [1]

                                                مرحوم درّی میگوید: جواب این سؤال را در بالای منبر میدهم تا برای همه قابل استفاده باشد.

ایشان در فراز منبر از قضیّۀ نهی ءآدم أبوالبشر از خوردن گندم، و داستان نان جوین خوردن أمیرالمؤمنین علیه السّلام را در تمام مدّت عمر بیان می نماید، و حتّی اینکه آنحضرت در تمام مدّت عمر ابداً نان گندم نخورد و از نان جوین سیر نشد. [2] و سپس میگوید:

مراد از شیخ در این بیت، حضرت آدم علی نبیّنا و ءآله و علیه السّلام است (ص 483) که وعدۀ نخوردن از شجرۀ گندم را در بهشت داد ولی به آن وفا نکرد و از امر خداوند سرپیچی نمود و گندم را تناول کرد. و مراد از پیر مغان حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام است که در تمام مدّت عمر نان گندم نخورد، و وعدۀ عدم تناول از شجرۀ گندم را او ادا کرده و به اتمام رسانید.

                                                این مجموع تفسیر این بیت بود که وی بر سر منبر شرح داد و منبرش را خاتمه داد.

            قبل از پایان سال، مرحوم درّی فوت میکند؛ و لهذا در سال بعد، در دهۀ محرّم در آن مجلس مَدعُوّی که باید حضور داشته باشد، نمی تواند شرکت نماید.

درست در سال بعد در دهۀ محرّم در همان شبی که این جوان سؤال را از مرحوم درّی میکند، وی را در خواب می بیند که: مرحوم درّی به نزد او آمد و گفت: ای جوان! تو در سال قبل در چنین شبی از من معنی این بیت را پرسیدی و من آنطور پاسخ گفتم. امّا چون بدین عالم آمده ام، معنی آن، طور دیگری بر من منکشف شده است.

مراد از شیخ حضرت إبراهیم علیه السّلام است، و مراد از پیر مغان حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام؛ و مراد از وعده، ذبح فرزند است که حضرت إبراهیم بدان امر خداوند وعدۀ وفا داد، امّا حقیقت وفا را حضرت أباعبدالله الحسین علیه السّلام در کربلا به ذبح فرزندش حضرت علیّ أکبر علیه السّلام انجام داد.

فردای آن شب، این جوان در آن مجلس معمولی همه سالۀ مرحوم درّی می آید و این خواب را بیان میکند. و معلوم است که با بیان این خواب چه انقلابی در مجلس روی داده است ... (ص 484)

***

           ــ در [1] و [2]، در اصل شماره ی توک قرار داشت.

ــ شادی ی روح و علوّ درجات مرحوم سیّدضیاء الدّین دُرّی می خوانم صلوات و حمد و سوره.

           ــ اگر عزیزان آگاهی ای راجع به آن مرحوم دارند، اطلاع دهند.

           ــ چه وسیع است عالَم ظاهر و چه وسیعتر است عالَم باطن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:29  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

اذان و اقامه و مهریه

                  بسم الله الرحمان الرحیم.

            من قرار است ان شاء الله چند ماه دیگر پدر شوم. همسرم می گفت با مادرش صحبت می کرده. مادرش گفته چه کسی در گوش بچه اذان و اقامه بگوید. همسرم گفته خود عباس بلد است. قرآن هم می خواند.

            من به همسرم گفتم: خودت در گوش بچه اذان و اقامه بگو. مگر خودت چته؟ مادرها فقط بچه bezāyand و کهنه بشورند؟ پدرها «نامگذاری کنند»؟ عُلما هم اذان و اقامه بگویند؟ چرا؟ اگر هم اقامه را خوب وارد نیستی، برو رساله را نگاه کن یا برو از فردی دانا سؤال کن. اصلاً روی کاغذ بنویس. بنویس و سپس در گوش بچه بخوان. این که در کدام گوش اذان بخوانی و در کدام گوش اقامه، این را هم بپرس.

            حالا که روضه خواندم و بانوان را به عرش اعلا رساندم، لطفاً بانوان گرامی هم خانمی کنند و این چند هزار مرد را که به دلیل مهریه در زندان هستند آزاد کنند. آیا مایه ی وهن نیست که چند هزار مرد در ایران به دلیل مهریه در زندان هستند؟ آیا واقعاً مجموع عُلما و حکومتیان و مردم نمی توانند این مسئله را حل کنند؟ این تعداد از عُلما که خود را «مرجع تقلید شیعیان جهان» می نامند آیا نباید به یک اشاره این مسئله را حل کنند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 19:46  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

پزشک + وزیر امور خارجه + سرپرست گروه مؤلفین کتاب درسی ی جدید تاریخ معاصر ایران

                       بسم الله الرحمان الرحیم.

            طبق طوبی فاضلی پور، «اعتدال و توسعه» (گفت و گوی طوبی فاضلی پور و دکتر .......... سرپرست گروه مؤلفین کتاب درسی جدید تاریخ معاصر ایران)، روزنامه ی همشهری، شنبه، بیست و شش اسفند 1385؛ ص 24، آقای .......... در برابر سؤالهای ساده و بعضاً زیرکانه ی مصاحبه کننده، از شایستگی ی خود در تصدی ی سمت « سرپرست گروه مؤلفین کتاب درسی ی جدید تاریخ معاصر ایران» و از «اعتدال و انصاف» کتاب تألیف شده، دفاع کرده است، و توضیحاتی داده است.

            طبق منبع فوق، روی جلد کتاب درسی ی تاریخ معاصر ایران تصویر سه نفر است:

امیرکبیر؛

امام خمینی؛

آقای خامنه ای.

            این طور یادم است آقای .......... در جائی به این مضمون گفته بود: «اوائل بعد از پیروزی ی انقلاب، هر کدام از ماها، با توجه به تخصصمان یا بی توجه به تخصصمان، رفتیم در وزارتخانه و جاهای مختلف. فلانی رفت فلان جا. بهمانی رفت بهمان جا. من رفتم وزارت خارجه.»

            خُب. آقای .......... کیست؟

            الف) دکتر مصطفی معین نجف آبادی؛

            ب) دکتر سیدمحمدرضا خاتمی؛

            پ) دکتر علی اکبر ولایتی.

            جوابهای خود را تا پایان اسفند 1385 از طریق ایمیل به بنده بفرستید. به افرادی که جواب درست بدهند به قید قرعه یک دستگاه وانت پیکان اهدا می شود. (خوشبختانه مهلت شرکت در مسابقه تمام شده است.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |