تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

مشکلات زندگی را با شکلات زندگی حل کنید!

            بسم الله الرحمان الرحیم.

          عیناً طبق حسین میرباقری، «زندگی را سخت نگیریم: شکلات زندگی!»، روزنامه ی همشهری، سه شنبه، بیست و پنج دی 1386؛ ص 23:

 

مواد لازم برای تهیه شکلات زندگی را مرور کنیم

 

ردیف

مواد لازم

مقدار لازم

1

توکل به خدا

به وسعت عالم

2

تفکر مثبت

به تعداد هر فکر

3

تدبیر مناسب

به تعداد هر اقدام

4

صبر و تحمل

در کل مسیر زندگی

5

استفاده از تجربه

هرچه بیشتر باشد، بهتر است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

روزگار مدرن، اندیشه های مدرن، انسان مدرن، ...

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          می شنویم، زیاد و کم، که الان دنیا دنیای مدرن است و انسان انسان مدرن است و دنیای مدرن مقتضیاتش فلان است.  ظاهراً در دنیای مدرن، وحی شناسی و پیامبرشناسی و خداشناسی و کتاب مقدس شناسی، ضوابط خاصی دارد. آری. به واژه ی «مدرن» یک مقدار حساس باشید. ضرر ندارد.

در http://www.drsoroush.com/English/Interviews/E-INT-The%20Word%20of%20Mohammad.html  عبدالکریم سروش واژه ی modern را به کار برده است:

“In our modern age we can understand revelation by using the metaphor of poetry”

در نسخه ی فارسی، در http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-CMO-KalameMohammad.html ، چنین است:

« در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم.»

بنده قصد نقد سخنان عبدالکریم سروش را ندارم. هم به قد و قواره ام (البته قد و قواره ی فعلی ام!) نمی خورد که نقدم چیزی عالمانه تر و حکیمانه تر و شیواتر از سخنان بهاء الدین خرمشاهی در http://www.drsoroush.com/Persian/On_DrSoroush/P-CMO-Khoramshahi.html باشد، هم خوشبختانه به نظر می رسد عبدالکریم سروش در http://www.drsoroush.com/Persian/On_DrSoroush/P-CMO-Vahy%20va%20Quran.html انکار کرده است که قرآن کریم را کلام بشری بداند «و این که به سروش نسبت داده اند ایشان قرآن کریم را بشری و غیر الاهی می داند مزاح و یا اغراض سیاسی یا شخصی است». طبق معمول، از ملای رومی هم شاهد آورده است.

(اجازه بدهید مطلبی عرض کنم. طبق قرآن، چنین گفت و گویی بین حضرت ابراهیم و خداوند انجام شده است: «و إذ قال إبراهیم ربّ أرنی کیف تحی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبی قال فخذ أربعة من الطّیر فصرهنّ إلیک ثمّ اجعل علی کلّ جبل منهنّ جزءاً ثمّ ادعهنّ یأتینک سعیاً واعلم أنّ الله عزیز حکیم» (بقره، 260). ای دوستان. ابراهیم که ایمان داشته، و ایمانش هم مثل ماها نبوده که با یک سطل ماست ایمانمان از دست برود، از خدا درخواستی می کند، و خدا با او چنین گفت و گو می کند. پس وقتی اندیشمندان ما سخنی می گویند، ما یادمان بیاید واکنش خداوند به درخواست حضرت ابراهیم چه بود. بگذارید عبدالکریم سروش حرفش را بزند. بگذارید سیدعباس سیدمحمدی مقاله ی ««درباره ی «روش اثبات تحریف نشدن قرآن کریم/تحریف ناپذیری ی قرآن کریم»» (http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-309.aspx ) بنویسد.)

خُب. بله. همان طور که گفتم بنده قصد نداشتم نقدی بر سخنان عبدالکریم سروش بنویسم. بنده در قسمت picture در Microsoft Encarta Reference Library 2003 جست و جو کردم «modern». یکی از نتیجه ها تصویری بود که در ادامه ی مقاله نشان می دهم. با دیدن تصویر، که در مدخل Early and Modern Humans است، ناخودآگاه به یاد واژه ی «مدرن»، که ظاهراً از واژه ها و مفهومهای محبوب تجددگرایان است، و به یاد سخنان جدید عبدالکریم سروش درباره ی قرآن افتادم. آری. ببینید انسان مدرن و انسان غیر مدرن چه قدر تفاوت دارند:

 

modern

 

متنی که پائین تصویر است را عیناً نقل می کنم.

 

John Sibbick/National Geographic Society

Modern and Early Humans

Humans have undergone major anatomical changes over the course of evolution. This illustration depicts Australopithecus afarensis (center), the earliest of the three species; Homo erectus (left), an intermediate species; and Homo sapiens sapiens (right), a modern human. H. erectus and modern humans are much taller than A. afarensis and have flatter faces and much larger brains. Modern humans have a larger brain than H. erectus and an almost flat face beneath the front of the braincase.

Microsoft ® Encarta ® Reference Library 2003. © 1993-2002 Microsoft Corporation. All rights reserved.

***

          شاید روشنفکران دینی و صاحبان بعضی تحصیلات فلسفی و علمی، با خواندن مقاله ی من و به خصوص با دیدن عکس بالا، به من بخندند و بگویند ای بی سواد، منظور از «مدرن» اسکلت و استخوان نیست! اگر بخندند و چنین بگویند، من هم متقابلاً به آنان خنده می فرمایم و می گویم «آهان، پس منظورتان این نیست»!

***

با احترام به عبدالکریم سروش و آرزوی توفیق و سلامت ایشان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:16  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

... این که افغانی است چرا فرار نکردی ...

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          عیناً به نقل از http://kavarblog.blogfa.com/post-124.aspx  :

 

چند روز پیش به عیادت مریضی رفتم پیرمردی 90ساله تصادف كرده بودو پایش شكسته بود منزلی محقر داشت نشستیم صحبتهایی برایمان  كرد و یك سئوال پرسید به نظر شما مظلومترین امامان چه كسی است؟ ومن پس از مكثی گفتم امام علی (ع) پیرمرد گریست بطوریكه محاسنش خیس شد وگفت امام سجادوبا گریه گفت: زندگی امیرالمؤمنین (ع) پر تلاطم بود در نهج البلاغه می فرماید: صبرت وفی العین قذی وفی الحلق شجی. یعنی: «صبر نمودم در مصایب نظیر كسی كه خاری در چشم و استخوانی در گلو داشته باشد.» ولی زندگی امام سجّاد علیه السلام از زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار پرتلاطم تر بود. آن حضرت در بحبوحة جنگ صفین به دنیا آمد: در زمان معاویه و آن جنایاتش پرورش پیدا كرده. معاویه را با كشتارهای دسته جمعی شیعیان، با اشاعة سبّ امیرالمؤمنین در خطبه ها و بعد از نمازها دیده است. بعداً حماسة كربلا و اسارت، كه هر روزی از آن چند بار مرگ است، مجلس ابن زیاد و مجلس یزید را با اهل بیت پدرش پشت سر نهاد. قضیة حره كه ننگی است بر دامن مسلمانان را مشاهده كرد.


یزید سال دوم سلطنت، شخصی را با پنج هزار لشگر به مدینه فرستاد و دستور قتل عام داد و سه روز مدینه را برای لشگریان خود مباح اعلام نمود.


او شاهد قضیة عبدالله بن زبیر است ـ كه همة بنی هاشم و من جمله محمد بن حنفیه را در شعب ابی طالب جمع نمود كه بسوزاند و چون دشمن رسید موفق نشد ـ شاهد مروان بن حكم بود كه دشمن سرسخت اهل بیت بود. شاهد حكومت عبدالملك مروان با فرماندارش حجاج بن یوسف ثقفی است. زندانی زندان حجاج بن یوسف است كه در میان بیابانی، پنجاه هزار زندانی در آن زندان بود و دمیری در حیاة الحیوان می گوید خوراك آنها دو قرصه نان بود كه بیشتر آن خاكستر بود. شاهد كشتار بیشتر از صد هزار نفر بود به جرم دوستی با اهل بیت. پنجاه و هفت سال در این دنیا زندگی كرد ولی هر روز از آن برای آن بزرگوار قتلگاهی بود.

بعد گفت ما دوستان ائمه هستیم واگر بتوانیم واقعا شیعه باشیم می توانیم با یك نظر خاك را طلا كنیم با هر كلامش اشك می ریخت همسر پیرش داشت فرزند بیمارش را پرستاری می كرد وبه شوهر ش چشم می دوخت چند نصیحت كرد دانستم 75سال است شب زنده داری ونماز شبش را ترك نكرده است. از او راجع به تصادفش پرسیدم گفت : از نماز برمی گشتم یك موتور سوار به من برخوردكردو ابر زمین افتادم حادثه ای بودوتسلیم رضای پروردگاربودم اما وقتی پدر موتور سوار مرا دید وبه پسرش رو كردو گفت:خاك برسرت اینكه افغانی است چرا فرار نكردی  مرا رها كردند و رفتند این جا بود كه قلبم شكست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

درباره ی «روش اثبات تحریف نشدن قرآن کریم/تحریف ناپذیری ی قرآن کریم»

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          مسیحیان چه گونه ثابت می کنند عهد جدید و عهد قدیم تحریف نشده است؟ یهودیان چه گونه ثابت می کنند عهد قدیم تحریف نشده است؟ مسلمانان چه گونه ثابت می کنند قرآن تحریف نشده است؟

          ــ بنده چنین نامه ای به علما فرستادم:

«آقای عبدالله واعظ جوادی مشهور به عبدالله جوادی ی آملی در کتاب نزاهت قرآن از تحریف (قم، مرکز نشر اسراء، 1384، 214 صفحه) گفته است:

خلاصه آنکه استدلال به قرآن برای نزاهت این کتاب الاهی از گزند تحریف مقدور نیست.

          آقای جوادی ی آملی گفته که افرادی مختلف استناد به قرآن برای اثبات تحریف نشدن قرآن را «دور» دانسته اند و افرادی از علما (مانند آقای خوئی) هم شبهه ها را (به زعم خود) رفع کرده اند. ظاهراً آقای جوادی ی آملی استدلالهای مختلف در رفع شبهه های «استناد به خود قرآن در اثبات تحریف نشدن قرآن» را کافی ندانسته، و صریحاً چنین گفته است:

خلاصه آنکه استدلال به قرآن برای نزاهت این کتاب الاهی از گزند تحریف مقدور نیست.

آقای جوادی ی آملی در کتاب خود دلایل اثبات تحریف نشدن قرآن را به طور کلی چنین برشمرده است:

یک) عقل؛

دو) قرآن؛

سه) سنت؛

چهار) شهرت محققه به گواهی ی دانشوران فریقین.

          ظاهراً ایشان تک تک دلیلهای یادشده را رد کرده است.

با توجه به گفته ی ایشان: «خلاصه آنکه استدلال به قرآن برای نزاهت این کتاب الاهی از گزند تحریف مقدور نیست»، بنده دقیقاً متوجه نشدم از نظر ایشان راه اثبات تحریف نشدن قرآن چیست.

          اولاً عرض کنم کتاب نزاهت قرآن از تحریف یکی از بهترین کتابهایی بوده که بنده خوانده ام.

          ثانیاً از حضرت عالی می خواهم بفرمائید از نظر شما راه اثبات تحریف نشدن قرآن چیست؟ عقلی ی محض است؟ قرآنی ی محض است؟ روایتی ی محض است؟ شهرت محققه به گواهی ی دانشوران فریقین است؟ قرآنی + عقلی است؟ قرآنی + روایتی است؟ قرآنی + روایتی + عقلی است؟ چه گونه است؟»

 

          پایان ِ نامه به علما.

          آقای محمد صادقی ی تهرانی (به خلاف رسمش، که نامه هایم را جواب می داد) به این سؤال جواب نداد. البته نامه های بعد از این نامه را هم جواب نداد و چه بسا از کسالت ایشان باشد.

آقای حسینعلی ی منتظری ی نجف آبادی عیناً چنین جواب داد: «در رابطه با اثبات عدم تحریف قرآن می توانید به کتاب اینجانب: «از آغاز تا انجام در گفتگوی دو دانشجو» ص 140 بعد مراجعه نمایید.»

          مفاد نامه ام به آقایان فوق را به آقای علی ی رجبی گفتم. ایشان هم جوابی نداد که قانع شوم. گویا گفت «تفصیلی است».

          مفاد نامه ی یادشده را در گفت و گوی حضوری با آقای اسماعیل گندمکار (در منزل بنده) به ایشان گفتم. جواب ایشان (که گفت «یکی از جوابها است») چنین چیزی بود:

          «... تصورش را بکنید که امام زمان ظهور کند، و از جیبش قرآنی درآورد، و آن قرآن با قرآن ما تفاوت داشته باشد ...»

ــ یکی از دوستان بنده به من گفت: «اینکه نمی شود به قرآن در باب عدم تحریف استناد کرد به نظر من خیلی درست نیست.»

بنده به ایشان گفتم: «عبدالله جوادی ی آملی خلاف این را گفته. گمان کنم حرف او، منطقاً درست است. آیه ای یا آیاتی از قرآن، که مضمونش «تحریف نشدن قرآن» باشد، سخنی لغو نیست؛ حرف این است که استناد به آیه یا آیات فوق در اثبات عدم تحریف قرآن مقبول نیست. جوادی ی آملی چنین گفته. گمان می کنم آیه یا آیات فوق، ابزارای است در دست ما، بر عکس عهدین، که ظاهراً آیاتی به این مضمون ندارد.»

گفتم:

«ادله ی شما به هر حال مافوق ادله ی جوادی ی آملی نبود، ولی ظاهراً از ادله ی صحیح ولی ناکافی است. ادله ی کافی و جامع و دقیق را من فعلاً نمی دانم چیست، مگر کلیاتی که در نوشته ی قبل گفتم. بنده گمان می کنم ترتیب سوره ها و آیه ها در حال حاضر با آنچه پیامبر امر کرده مطابق است. بر خلاف سیدمحمدحسین طباطبائی رحمت الله علیه. محمد صادقی ی تهرانی هم مانند بنده است (البته من مانند او هستم!).»

          ــ سیدعباس سیدمحمدی:

«شاید اصولاً با روشهای موجود در علوم انسانی و علوم پایه و تاریخ نتوان به نتیجه رسید. توجه کنید:

          فرض کنیم قرآن 6000 آیه داشته باشد. خُب. اگر به جای 6000 آیه، 12000 آیه باشد، به نحوی که یک آیه باشد و پس از آن آیه ای باشد به این عبارت: «آیه ی قبل لفظاً و معناً وحی خدا به رسولش محمد است و محمد و جبرئیل (و ...؟) تحریف نشدن آن را تأیید (و امضاء؟) می کنند.» بله. اگر قرآن فعلی 12000 آیه شامل 6000 آیه ی اصلی و 6000 آیه ی اثبات عدم تحریف می بود، باز هم از نظر علوم دقیقه و اشخاص دقیقه، فرقی نمی کرد. فرقی می کرد؟

          شاید اثبات عدم تحریف قرآن، عملاً، از طریق ظن نزدیک به یقین + ایمان + دلایل تاریخی + .... (به جای سه نقطه، ادله ی جوادی ی آملی را قرار دهید) باشد.

          دنبال دلیل برهانی یا دلیل کشفی گشتن برای عدم تحریف قرآن یا تحریف قرآن، البته نقصی در عقل یا ایمان ما نیست. فردی بی سواد بوده که ناگهان حافظ قرآن شده بوده. او را به نزد مرحوم بروجردی بردند. بروجردی از او می خواهد قرآن را از ابتدا تا انتها بخواند. او می خواند و بروجردی قرآن را می نگرد. در پایان قرائت فرد بی سواد، بروجردی او را (و ظاهراً قرآن موجود در دست خود را) تأیید می کند. فردی (یادم نیست کی بود) می گفت نکته ای در این حکایت هست. بروجردی با آن درجه، مایل بوده از طریقی به صحت قرآن پی ببرد. پس به طریق اولا ما (و به طریق اولا مسیحیان و یهودیان و کلاً غیر مسلمانان) حق داریم (و مجازیم؟، و مأموریم؟) به این موضوع توجه کنیم و در پی دلیل برهانی یا کشفی یا دلایل تفصیلی ی مختلف باشیم.

          بنده علاوه بر این که دقیقاً نمی دانم راه اثبات عدم تحریف قرآن چه گونه است، در بحث «اختلاف قرائات» هم از استدلالهائی که خوانده ام (مثلاً گمان کنم از آقای محمدتقی ی  مصباح یزدی خواندم) قانع نشدم.

          شاید عقل + قرآن + سنت + شهرت محققه به گواهی ی دانشمندان فریقین + دلایل کشفی ای مانند این که فردی بی سواد ناگهان حافظ قرآن شود و قرآن را کامل بخواند + تحقیقات تاریخی ـ علمی، و احیاناً روشهای دیگر، راه اثبات تحریف یا عدم تحریف قرآن و دیگر کتابهای آسمانی است. عقلاً نیاز نیست کتب آسمانی قبل از آخرین کتاب آسمانی تحریف یا نابود شوند. پس اگر ما (ما که مسلمان هستیم) بخواهیم ثابت کنیم عهدین تحریف شده، باید دلیل و برهان داشته باشیم؛ که البته داریم. من، شخصاً، ایمان به قرآن موجود را متناقض با ایمان به عهدین موجود می دانم. طبق قرآن، و دلایل مختلف.

          ظاهراً اصل وجود خدا اثبات عقلی ی محض دارد. عقل، که خدا را پذیرفته، و نبوت عامه را هم پذیرفته، اگر قانع شد که موسا و عیسا و محمد پیامبر خدا هستند، در گام بعد، با کمک پیامبران، شناختش از خدا و آخرت و مسائل دیگر را اضافه می کند. به همین ترتیب، شاید عقل می فهمد که اگر دینی دین پایانی و کتابی کتاب پایانی باشد، این کتاب نباید نابود یا تحریف شود. اجمالاً این را می فهمد. و با کمک گرفتن از روشهای کلامی و روایات و تاریخ و ...، فهم اجمالی ی خود را تقویت می کند.»

          ــ یکی دو سه سال قبل، از آقای بهاء الدین خرمشاهی پرسیدم درباره ی اثبات تحریف نشدن قرآن آیا کتاب یا مقاله دارد. ایشان گفت مفصلترین نوشته اش در این موضوع مدخل «تحریف ناپذیری قرآن کریم» در دایرة المعارف تشیع است. بنده (سیدمحمدی) فتوکپی ی مقاله ی ایشان را دارم. چهارده ی صفحه ی رحلی است. (تا آن جا که خبر دارم دایرة المعارف تشیع نسخه ی اینترنتی ندارد.)

        ــ چند ماه قبل، تلفنی، با آقای محمدرضا ملایی (http://www.mollaie.blogfa.com/ ، ایران، مشهد) درباره ی موضوع روش اثبات تحریف نشدن قرآن صحبت کردم.

        ــ بنده نه عالم دینی هستم و نه طلبه ی علوم دینی. شیعه ی دوازده امامی ی عامی هستم. علما و فضلا و مؤمنان، بر بنده سهل بگیرند و خشم نگیرند. سپاس گزارم.

         

 

           [تکمله در تاریخ بیست و چهارم بهمن 1386:

          یک) قرآن کریم، ترجمه ی محمد صادقی تهرانی، ویراستار مجید خانلری، انتشارات کلیدر، 1382؛ ترجمه و پانوشت آیه ی «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» (حجر، 9):

          ترجمه:

          ما بی گمان، (همین) ما (این) یادواره [: قرآن] را به تدریج نازل کردیم و بی چون ما برای آن ــ به راستی ــ نگهبانانیم.

          پانوشت:

          این آیه با تأکیدی ده گانه حفظ قرآن را بر عهده ی خدا نهاده، و چنان تأکیدی در هیچ یک از احکام عقیدتی و عملی در سراسر قرآن وجود ندارد. زیرا قرآن در برگبرنده ی همه ی آن هاست که حفظش حفظ تمامی آنها است.

          دو) توجه کنید:

          ارسله معنا غداً یرتع و یلعب و انا له لحافظون (یوسف، 12).

          توجه کنید:

          فلما رجعوا الی ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل فارسل معنا اخانا نکتل و انا له لحافظون (یوسف، 63).

          سه) سیدمحمدحسین طباطبائی، به نقل از کتاب مهر تابان، مشهد، انتشارات علامه طباطبائی، ربیع الاول 1426 هجری ی قمری؛ ص 412:

          «همانطور که ذکر شد قول بتحریف قرآن از درجۀ اعتبار ساقط است. زیرا این قول متوقــّف است بر حجّیّت قول امام و رسول الله و بالأخره حجّیّت قرآن؛ و اخبار تحریف که قرآن را از حجّیّت سقوط می دهد، عمل به مفادش موجب اسقاط خود آنها می شود؛ یعنی از ثبوتش عدمش لازم می آید و بنابراین عمل به آنها مستحیل است .......... بحسب ظاهر ــ واقعش را خدا بهتر می داند ــ از اوّل تا آخر قرآن در دو جا قابل تردید نیست به عقیدۀ بنده که جای آیه عوض شده است ...» (سیدمحمدی: طبق صفحات بعد منبع یادشده، دو آیه چنین است: الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (مائده، 3)؛ انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (احزاب، 33).)

          سیدعباس سیدمحمدی:

          ــ آیا یهودیان و مسیحیان، نمی توانند عیناً از استدلال مرحوم علامه استفاده و عدم تحریف کتاب مقدس خود را ثابت کنند؟

          ــ اگر واقعاً جای دو آیه در اصل در محل دیگر در قرآن بوده است، جای این دو آیه را چه کسی تغییر داده است؟

          چهار) بنده گفته بودم:

          «فرض کنیم قرآن 6000 آیه داشته باشد. خُب. اگر به جای 6000 آیه، 12000 آیه باشد، به نحوی که یک آیه باشد و پس از آن آیه ای باشد به این عبارت: «آیه ی قبل لفظاً و معناً وحی خدا به رسولش محمد است و محمد و جبرئیل (و ...؟) تحریف نشدن آن را تأیید (و امضاء؟) می کنند.» بله. اگر قرآن فعلی 12000 آیه شامل 6000 آیه ی اصلی و 6000 آیه ی اثبات عدم تحریف می بود، باز هم از نظر علوم دقیقه و اشخاص دقیقه، فرقی نمی کرد. فرقی می کرد؟»

          به این شکل هم عرض می کنم:

          «فرض کنیم قرآن 6000 آیه داشته باشد. خُب. اگر به جای 6000 آیه، 12000 آیه باشد، به نحوی که یک آیه باشد و پس از هر یک آیه، آیه ای باشد به این عبارت: «ما آیه ی قبل و تمام آیات این کتاب را نازل کردیم و ما نگهبان آیه ی قبل و تمام آیات و اجزاء این کتاب هستیم.» بله. اگر قرآن فعلی 12000 آیه شامل 6000 آیه ی اصلی و 6000 آیه ی اثبات عدم تحریف می بود، باز هم از نظر علوم دقیقه و اشخاص دقیقه، فرقی نمی کرد. فرقی می کرد؟»

          پنج) آیا در مجاز نبودن استناد به خود قرآن برای اثبات عدم تحریف قرآن نمی توان شک کرد؟

          شش) آیا در مجاز بودن استناد به خود قرآن برای اثبات عدم تحریف قرآن نمی توان شک کرد؟]

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:46  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

تلگراف، قبل از بهمن 1357

           بسم الله الرحمان الرحیم.

          عیناً طبق روزنامه ی کیهان، شانزده مهر 1357؛ ص سه:

 

پاریس ــ حضرت والری ژیسکاردستن رئیس جمهوری فرانسه

         بعد از تحیات وافره میهمان محترمی به آنجناب و ملت فرانسه وارد شده و آن حضرت آیت الله خمینی دامت برکاته که از نظر جامعه روحانیت شیعه و ملت مسلمان جهان خاصه عالم تشیع از احترام خاصی برخوردارند. لذا روحانیت رجاء واثق دارد که حضرتعالی و ملت نجیب فرانسه میهمان نوازی را بحد اعلا به مرتبه کمال برسانید، موجب شادی ملت مسلمان ایران و جامعه روحانیت است.

          قم ــ شهاب الدین مرعشی نجفی.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:11  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

چون امام معصوم خلیفه ی حقیقی ی مسلمانان است و اموال مسلمانان در اختیار او است ...؟

               بسم الله الرحمان الرحیم.

          ــ عبدالله جوادی ی آملی، شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، قم، مرکز نشر اسراء، 1384؛ ص 33:

«... آنگاه که [امام حسین علیه السلام] در مرز مکّه به «تنعیم» رسیدند، کالای تجاری را که به طرف مکّه در حرکت بود و یزید آن را برای امیر رسمی مکّه فرستاده بود، آن حضرت دستور مصادرۀ آن اموال را صادر کردند؛ چون امام معصوم علیه اسلام خلیفۀ حقیقی مسلمانان است و اموال مسلمانان در اختیار اوست ...»

          ــ نظر آقای حسینعلی ی منتظری ی نجف آبادی درباره ی نظر آقای عبدالله جوادی ی آملی:

          «مطلب مذکور هرچند در بعضی کتب تاریخی ذکر شده است، اما به طور قطع و یقین ثابت نیست و سند آن قابل خدشه می باشد. از طرف دیگر، مصادرۀ مذکور با موقعیت معنوی و شأن امام حسین (ع) نیز سازگار نمی باشد و احتمال دارد از مجعولات تبلیغاتی بنی امیّه بر علیه آن حضرت باشد. 16/11/1386»

          ــ نظر شما؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:4  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

تصمیم گیری/تصمیم سازی

            بسم الله الرحمان الرحیم.

          در سال 1381 یا 1382 یا 1383، مقاله ای ویرایش می کردم. مقاله ی «آموزش عالی». یا مقاله ای دیگر. به قلم دکتر آراسته (دکتر حمیدرضا آراسته؟). ایشان مدیر یا رئیس یکی از مؤسسات وزارت علوم بود. در مقاله ی ایشان، بنده بارها واژه ی «تصمــــــــــیم سازی» را دیدم. به ایشان گفتم: «قبل از مقاله ی شما، واژه ی «تصمیم سازی» را به ندرت دیده ام، آن هم احتمالاً در مطبوعات. آیا تصمیم سازی، همان تصمیم گیری است؟» ایشان جواب داد: «نه. «تصمیم سازی»، واژه ای جدید است، در برابر ِ making-decision . «تصمیم گیری» در برابر ِ decision-making است.» ایشان یک کتاب هم معرفی کرد:

 

Robert Heller/Tim Hindle, Making Decisions, 1999

 

         

          گمان می کنید افرادی که می گویند «تصمیم سازی» (بر فرض که واژه سازی ی «تصمیم سازی» درست باشد و مقبول هم واقع شود، که البته تا حدی مقبول واقع شده است)، منظورشان همان «تصمیم گیری»ی خودمان است، یا دقیقاً معنای «تصمیم سازی» (که البته من معنای دقیق «تصمیم سازی» را نمی دانم چیست) مورد نظرشان است؟

جست و جوی «تصمیم سازی» با گوگل، شانزدهم بهمن 1386:   7970 نتیجه

          جست و جوی «تصمیم گیری» با گوگل، شانزدهم بهمن 1386:   147000 نتیجه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

درباره ی لباس عالمان دینی

                     بسم الله الرحمان الرحیم.

          آنچه در پی می آید، قسمتهائی از سلسله گفت و گوهای مفصل افراد متعدد در کامنتهای وبلاگ یکی از عزیزان است، که در موضوعات مختلف بود:

 

 

نويسنده: سپیدار

پنجشنبه 15 دي1384 ساعت: 19:2

سلام. بنده، کمترین درگاه از طرف دوستی دعوت شدم تا بر این مباحثه نکته آموز، نظری بیافکنم.
در زمان پیامبر(ص) نحوه تکلم مردمان مسلمان با ایشان بسیار ساده و بدور از هرگونه آلایش بود. چه بسیار در کتاب های تاریخ اسلام آمده است که مسلمانان ایشان را با الفاظی همچون : یا محمد صدا می کرده اند. همچنینی گفته شده است لباس و پوشش نبی خدا همچون همگان بوده آنچنانکه وقتی کسی وارد مجلسی می گشت نمی توانست از روی ظاهر و جایگاه افراد پیامبر خدا را بشناسد، پس فریاد بر می آورده : محمد کیست؟همچنان در تاریخ آمده است که منافقان با الفاظ توهین آمیز پیامبر را صدا می کرده اند که این خود بیانگر میزان سادگی و آزادمنشی پیامبر اکرم است.در جنگ بدر هنگامیکه رسول خدا مشغول مرتب ساختن صف مجاهدان است با چوب ضربه ای بر سینه مجاهدی می زند که گویا جلوتر از صف ایستاده بود و به او می گوید که عقب تر بایستد. مجاهد فورا به پیامبر خطاب می کند : ای محمد، با ضربه ات سینه ام را به درد آوردی، پس خواهان قصاصم! به نظر می رسد فرهنگ اعطاء القاب بزرگ و فاخر به انسانها بیش از آنکه سنتی اسلامی باشد رسمی ایرانی- رومی و مربوط به تاریخ پادشاهی ایرانیان و رومیی ها دارد. آنچنانکه در زمان ساسانیان از علمای زرتشتی نیز با اینچنین القاب فاخری نام می بردند که پس از ورود اسلام به ایران، همان شیوه در مورد دین جدید – یعنی اسلام – به کار گرفته شد. و در روم نیز با همان ادبیات فاخر و ستبر از روحانیون مسیحی یاد می گشته.اما در تاریخ پیامبر و ائمه چنین مواردی دیده نمی شود. بدین گونه است که مسلمان شیعه امروز حق دارد بر رفتار و سلوک علمای دین پرسش وارد سازد که : چرا القاب فاخر، چرا لباس متفاوت با توده مردم؟ آیا اگر مسلمانی در مجلس درس عالمی وارد گردد باز نیز همچون زمان پیامبر از روی ظاهر قادر به شناختن آن عالم نخواهد بود؟ یا آنکه آن عالم بزرگوار را با لباسی متفاوت و بر صدر مجلس خواهد یافت؟ اطر اين بحث با لطف و كرم دوستان بيشتر ادامه يابد عرض بيشتري خواهم نوشت. ان شاء الله.

وب سايت

 

نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی

جمعه 16 دي1384 ساعت: 19:44

بسم الله الرحمن الرحیم. با سلام به علی آقا (= آقا فرهاد) و دیگر دوستان.

این نوشته نظر غیر متمرکز و غیر منسجم من است درباره ی «لباس روحانیان». پیرو کامنت سپیدار عزیز.

ظاهراً در همه جای دنیا علمای دین لباس خاصی دارند. نمی دانم. چه بسا چون مردم در جوامع مختلف به دین اهمیت ویژه ای می دهند. برای علمای دین احترام خاصی قائلند و به خاص بودن لباس آنها ایراد نمی گیرند. ظاهراً در این که در زمان خود موسا و عیسا و محمد (و ائمه) و زرتشت، موسا و عیسا و محمد (و ائمه) و زرتشت لباس و رفتارشان مانند بقیه ی جامعه بوده، حرف و شکی نیست. پس این که به دلیل احترام و علاقه ی مردم به دین و علما (که تقریباً نماد پیامبرشان هستند) علما لباس خاصی دارند و و این امر چه موجه و موافق دین باشد و چه موجه و موافق دین نباشد، حادثه و قراردادی مؤخر بر پیامبران است. [توضیح. من نمی گویم زرتشت پیامبر است. اگر هم احیاناً پیامبر الاهی باشد، تکلیف ما در برابر ایشان مشخص است.]

ظاهراً لباس روحانیان مصداق «لباس شهرت» نیست. ولی اگر با لباسشان، در مجالس و محافل و ملاقاتهای دینی و سیاسی و ...، به نحوی غیر متواضعانه رفتار کنند، خوب نیست. اگر من مشاور رهبر جمهوری اسلامی ایران بودم، به ایشان عرض می کردم در ملاقات با مقامات دیگر کشورها، رهبر در مبل تکنفره و دیگران حتماً و صددرصد در مبل دونفره یا سه نفره ننشینند. وضعیت رهبر و مقامات دیگر کشورها کاملاً یکسان باشد. طبق
http://velaayat.persianblog.com/#2128882 : «حفظ عزت ملی در سفرهای خارجی : در ليبی خيمه ای برپا کرده بودند که ارتفاع در ورودی آن خيمه کوتاه بود و به ناچار هرکس می خواست وارد بشود بايد خم ميشد . از طرفی داخل خيمه / روبروی در / عکس قذافی بود / يعنی هرکس وارد ميشد نا خواسته در مقابل عکس قذافی سر خم ميکرد . حضرت آيت الله خامنه ای وقتی ميخواستند وارد خيمه شوند / به قهقرا ( پشت ) وارد شدند تا در مقابل عکس قذافی سر خم نکنند .» خب. اگر مقامات کشورهای دیگر هم بگویند ما حاضر نیستیم در مبل چندنفره بنشینیم و رهبر گرامی ایران در مبل یکنفره بنشیند، آن وقت چه کار کنیم؟ اصولاً آقای قذافی کم هوش بوده. در ضمن «حفظ عزت ملی ایران» به این است که در هنگام ورود به خیمه خم نشویم؟ ما بعد از 27 سال از سال 1357 هنوز بیمه ی همگانی نداریم.

وب سايت

 

نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه یک

جمعه 16 دي1384 ساعت: 19:46

در جهان اسلام ظاهراً لباس علما یکسان است. یعنی عنوان و درجه ی علمی بر لباس اثر ندارد. مرجع تقلید و طلبه ی سال اول لباسشان یکسان است. (توضیح. گویا طبق عرف، مراجع تقلید باید ریششان کوتاه نباشد.) گویا از این نظر، جهان اسلام از جهان مسیحیت بهتر است.

این که لباس علما لباسی خاص است ظاهراً به سه حالت برمی گردد. ساخته و مورد توافق علما بوده. ساخته و مورد توافق اجتماع (مردم غیر از علما) بوده. ساخته و مورد توافق کل اجتماع (مردم و علما) بوده. شاید مذمومترین حالت این است که لباس خاص علما شیوه ای باشد که در زمانی خود علما (با اغراض غیر الاهی) بنیان گذاشته اند.

وجود لباس خاص برای گروهی از مردم، چه در زمان ما و چه در زمان سابق، فی نفسه نشان دهنده ی امتیاز یا تبعیض نیست. البته باید مورد به مورد بررسی کرد. لباس خلبان. لباس آتش نشانی. لباس پرستار. لباس نیروهای مسلح. اگر مسلم و قطعی شود که لباس متداول روحانیان شیعی امتیاز مثبت (امتیاز مثبت خارج از استحقاق) برای آنان و امتیاز منفی برای مردم عادی باشد، البته ما باید موضع و نظر خود را نسبت به آن روشن کنیم. ظاهراً در حال حاضر بین مردم و روحانیان در مورد لباس روحانیان به طور کلی توافق است. البته فقط بحث لباس نیست. بحث لقب و عنوان هم هست. بحث زیاد است.

حدود هزار سال است مردم و علما در هم تنیده شده اند. شاید اشکال کلی که در این رابطه ی تاریخی وجود داشته و دارد این است که مردم نگرش انتقادی (انتقادی نسبتاً آگاهانه، و نه انتقادی هردمبیلی) ندارند. نمی دانم. شاید لباس خاص روحانیها از نظر «اطلاع رسانی» خوب باشد. نمی دانم. آیا قطعی است که در زمان امام جعفر صادق، علما و فقهای شیعی و اهل سنت لباسشان صددرصد مانند بقیه ی مردم بوده؟

 

نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه دو

جمعه 16 دي1384 ساعت: 19:48

وجود لباس ویژه برای روحانیان شاید هم معایبی داشته باشد و هم محاسنی. من نمی دانم در مجموع محاسنش بیشتر است یا معایبش.

سؤال من از سپیدار عزیز و دیگر دوستان. به طور کلی وجود افرادی به نام عالمان دینی (فارغ از بحث لباس) مجاز و مفید است یا نه؟ وجود حوزه های علوم دینی فی نفسه لازم است یا فی نفسه زائد است؟ آیا تأسیس مدرسه و کالج و دانشگاه «اقتضای عقل» است، ولی وجود نهادی که به طور کلی متولی امر آموزش مسائل و معارف دینی (و البته تبلیغات دینی) باشد «اقتضای عقل» نیست؟ چرا در «اقیانوس معرفت» (تعبیر عبدالکریم سروش، که من نمی دانم آیا تعین دارد یا انتزاعی است) باید در هر حوزه ای از معرفت بنا به تخصص (= آگاهی؛ خبرویت؛ دانائی؛ ...) وارد شد، ولی بحث دین خارج از بحث خبرویت است؟

..........

 
گمان کنم روح مرحوم سیدمحمد حسینی شیرازی از ما انتظار دارد به نحوی بهتر و عمیقتر پیرو راه انبیاء و ائمه و علما و صالحان باشیم. شمردن تعداد صفحات کتابهای آن مرحوم مبرور و تقسیم کردن مجموع تعداد صفحات بر تعداد روزهای عمر آن مرد بزرگ، شاید فردی کم سواد و ناچیز مانند من را هیجان زده کند، ولی به طور کلی گمان کنم آن مرحوم از این نحوه ی ترویج و تبلیغ خشنود نباشد. من در عمرم تا به حال فقط در مجلس ختم یک عالم دینی شرکت کردم. ختم مرحوم سیدمحمد حسینی شیرازی در میدان ارک تهران. یکی از علما به من گفت شرکت کنم و فیض ببرم. آن جا هم فردی که سخنرانی می کرد، تعداد صفحات و مجلدات آثار آن فقید را جمع و تفریق و ضرب و تقسیم می کرد.

شادی روح و علو درجاتش حمد و سوره و صلوات می خوانم. خدا کند به ساحت گرامی ایشان و ساحت محترم برادرش جسارتی نکرده باشم و خطایم در این نوشته ها زیاد نباشد.

با احترام.

 

نويسنده: سپیدار

سه شنبه 20 دي1384 ساعت: 7:41

لازم شد در باب لباس روحانیون - که به نظرم قائدتا باید واضح باشد - توضیح بیشتری دهم.تا زمان حکومت اموی - از زمان پیامبر تا علی(ع) - نه صنفی به نام روحانی وجود داشت و نه دستگاه و لباسی. اما به تدریج با قدرت گرفتن امویان دو مسئله پیش آمد :
1. مسئله رقابت با حکومت مسیحی روم
2. مسئله مزدورانی که در نقش راوی حدیث برای امویان مشروعیت می ساختند در مقابل حق پایمال شده علی و فرزندانش
بدین گونه امویان برای رقابت با رومیان سیستم مشابهی از روحانیت مسیحی را در اسلام به راه انداختند ضمن آنکه زمینه آن با حضور جعل کنندگان حدیث نیز مهیا بود. همین راویان حدیث شدند روحانی رسمی دین که حالا دیگر برای خود عناوینی داشتند و البته لباس مخصوصی. این روند در حکومت عباسیان شدت بیشتری به خود گرفت. منتها در شیعه خیلی دیرتر به وجود آمد. که در فرصت بعد در موردش بیشتر توضیح می دهم.

وب سايت

 

نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه دو

چهارشنبه 21 دي1384 ساعت: 17:33

 

..........

 

آقای سپیدار! سلام! بالأخره لباس مخصوص متعلمان دین پس از ورود به ایران و با تقلید از فرهنگ زرتشتی ـ رومی ایجاد شد یا در دستگاه امویان؟ شاید بهتر باشد به جای این که بگوئیم "به نظرم قاعدتاً واضح است"، سند و مدرک ارائه کنیم. شخصاً منتظر فرمایشهای شما هستم.
***
با احترام.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:21  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

آمریکا؟ امریکا؟ آفریقا؟ افریقا؟

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          یک) ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم: فرهنگ دشواریهای زبان فارسی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1386:

          «ا ِفریقا          از قدیم به کسر اول تلفظ می شده است و نه با «الف» ممدود و به صورت آفریقا. امروزه هم صحیحتر آن است که به صورت ا ِفریقا خوانده و نوشته شود.» (ص 31)

          «ا ِمریکا          نام این قاره را فارسی زبانان تا چند دهۀ پیش به کسر اول تلفظ می کردند و به همین صورت می نوشتند. اما در سالهای اخیر تلفظ و املای آمریکا نیز در کنار ا ِمریکا رایج شده است و البته اشکالی ندارد. با این همه بهتر است که نام این قاره به صورت سنّتی آن خوانده و نوشته شود.» (ص 40)

 

          دو) سی دی ی لغتنامه ی دهخدا:

          ــ آمریک (م ِ) (ا ِخ) <1> آمریکا. امریکا. نام یکی از پنج قاره یا قطعات زمین، میان اقیانوس اطلس و اقیانوس ساکن (آرام).

          ــ امریکا (ا ِ) (ا ِخ) تلفظ عامیانۀ آمریکا و این نوع تلفظ اخیراً بیشتر معمول شده است چنانکه گویندگان رادیو ایران نیز گاهی این تلفظ را بکار می برند. در نوشته های نویسندگان معاصر نیز اغلب این شکل بکار رفته است. و رجوع به آمریکا شود.

          ــ آفریک (ا ِخ) <1> آفریکا. آفریقا. افریقا. افریقیه. رجوع به افریقیه شود.

          ــ افریقا (ا ِ / ا َ) (ا ِخ) قسمت سوم از پنج قسمت عالم ...

          ــ

          ــ

          ــ افریقیة (ا ِ قی ی َ) (ا ِخ) افریقا و در قدیم به تونس اطلاق میشده ...

          ــ افریقیه (ا ِ ی َ) (ا ِخ) همان افریقیة بتشدید یاء است که در فارسی بتخفیف آن خوانده شده است. رجوع به افریقیّه و افریقا شود ...

 

          سه) وقتی بنده در بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی کار می کردم، یک روز خانم دکتر مهشید مشیری، ویراستارها و نویسنده ها را جمع کرد. به این مضمون گفت:

بچه ها. ما تا به حال گفته بودیم همه جا بنویسید

امریکا.

حالا بیایید بحث کنیم که باید چه بگوییم.

 

          همکاران نظرهایی دادند. خانم مشیری در نهایت گفت:

ماها می گوییم

مرگ بر آمریکا

پس از این به بعد همه جا بنویسید

آمریکا.

 

          چهار) بنده، گمان می کنم بیشتر ایرانیان می گویند:

آمریکا

و

آفریقا.

 

          پنج) بنده، مبهماً دریافته ام افرادی که می گویند

امریکا

بیشتر در بین افراد تحصیل کرده (شاید تحصیلات بیشتر از لیسانس) هستند.

 

          شش) بنده نمی دانم در متون فارسی مفهوم قاره ی America و کشور United States of America و قاره ی Africa برای اولین بار به چه املایی ثبت شده است.

          بنده نمی دانم فرمایش آقای نجفی سندش چیست. فرمایش ایشان:

«نام این قاره [آمریکا/امریکا] را فارسی زبانان تا چند دهۀ پیش به

کسر اول تلفظ می کردند و به همین صورت می نوشتند.»

          بنده تصور می کنم فرمایش آقای نجفی نیاز به اصلاح دارد:

«... امروزه تلفظ و املای آمریکا غالب شده است ...»

 

          هفت) اگر، احیاناً، نام قاره و کشور از ابتدا در ایران به صورت

آمریکا

تلفظ می شده است، شاید به دلیل این بوده که این نام از طریق تلفظ فرانسوی وارد ایران شده.

 

          هشت) نظر اجتهادی ی بنده:

          تلفظ آمریکا یا امریکا، و آفریقا یا افریقا، وارد بحث «درست و غلط» نمی شود. آمریکا درست است. امریکا هم درست است. آفریقا درست است. افریقا هم درست است.

 

          نه) ممکن است تلفظ ماها تغییر کند. بنده تا پنج شش سال پیش نام عالم دینی ی معاصر را montazari تلفظ می کردم. نمی دانم چرا. همکار سابق بنده به من گفت: «ایشان خودش خودش را montazeri می نامد.» بنده مدتی در برابر حرف ایشان مقاومت کردم، ولی بعد از مدتی، خود به خود (؟)، تلفظم شد montazeri.

          مثالی دیگر:

          بنده، ظاهراً مانند بیشتر افراد، نام خانوادگی ی غلامحسین مصاحب را mosāhab تلفظ می کردم. تا این که از محمدهادی ی شفیعیها رحمت الله علیه شنیدم mosāheb. حقیر معترض تلفظ ایشان شد. ایشان فرمود: مصاحب خودش نام خودش را mosāheb تلفظ می کرد. بنده از آن به بعد، می گویم mosāheb.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:12  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

خداوند در عوض دو دست عباس دو بال به او عنایت کرد ...

          بسم الله الرحمان الرحیم.

سؤال از سیدعباس سیدمحمدی:

چیزی در ذهن من بوده كه با عرض پوزش عرض می كنم. گویا علت ناتوانی ی انسان در پرواز كردن از طریق نصب چیزهائی مانند بال به خود و بال زدن، كوچكی و ضعف قلب اوست. انسان بال هم داشته باشد، با فیزیولوژی ی كنونی اش قادر به پرواز نیست. در پرندگان حدود یك سوم وزنشان قلب آنهاست. این كه جعفر طیار و اباالفضل در روز قیامت به جای دست بال خواهند داشت برای حقیر سؤالی شد. البته روایات گویا قطعی است. در ضمن اصولاً بال داشتن لطفی دارد و فضیلتی است؟ هم چنین مگر نه این كه در بهشت هرچه اراده كنی مهیا می شود. پس دیگران هم می توانند تمنا كنند و سپس بالدار شوند و لذا فرق اباالفضل و بقیه چیست.

سی ی خرداد 1382

 

 

          جواب از محمد صادقی ی تهرانی:

بال داشتن این دو بزرگوار در صورت صحتش ظاهراً بال داشتن عادی نیست بلكه سرعت پرواز و انتقال به جاهای دلخواهشان می‌باشد مانند سایر مومنان درجه اول كه پس از معصومان چنانند و این كه دلخواه بهشتیان كلاً برایشان در بهشت انجام می‌گردد بدین معنا نیست كه هر كس هر چه خواهد برایش فراهم گردد مثلا مومنان بخواهند در مكان یا مكانت رسول گرامی قرار گیرند سرعت پرواز مادی هم چنانكه برای معصومان هست برای مومنان درجه‌ی اول نیز میسور است مثلا سلیمان پروازی سریع بر گرده‌ی ابر داشت و برتر از او ولی امر (ص) سرعتی جهانشمول خواهد داشت پس این بال ابوالفضل و جعفر طیار بال حیوانی نیست بلكه بال پرواز ممتاز انسانی است كه در حد خودشان پرواز دارند گر چه برای مادونشان و به ویژه مافوقشان نیز پروازهایی وجود دارد و اگر هم به خیال نوعی این بالها بال پرواز غیر انسانها باشد منافاتی با كوچك بودن قلب انسانها ندارد چنانكه پرواز سلیمان و ولی امر در درجه اول پروازهای جسمانی افزون بر پروازهای معنوی است منافاتی با قلب ظاهراً كوچك انسانی ندارد.

شش تیر 1382

 

***

          ــ شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، قسمت ِ «در فضیلت و علوّ مقام حضرت عبّاس ع»:

          «مؤلّف گوید که روایت شده در خبری از حضرت سیّد سجّاد علیه السلام آنچه حاصلست آنست که فرمودند خدا رحمت کند عبّاس را که ایثار کرد بر خود برادر خود را و جان خود را فدای آنحضرت نمود تا آنکه در یاری او دو دستش را قطع کردند و حقتعالی در عوض دو دست او دو بال باو عنایت فرمود که با آن دو بال با فرشتگان در بهشت مانند جعفر بن ابیطالب پرواز می کند و از برای عبّاس علیه السلام در نزد خداوند منزلتی است در روز قیامت که مغبوط جمیع شهداء است و جمیع شهدا را آرزوی مقام او است.»

          ــ طبق   http://www.al-shia.com/html/ara/books/lib-hadis/behar44/a30.html  :

          «ثم قال [علي بن الحسين سيد العابدين] عليه السلام: رحم الله العباس فلقد آثر وأبلى وفدى أخاه بنفسه حتى قطعت يداه ، فأبدل الله عزوجل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة في الجنة كما جعل لجعفر بن أبي طالب عليه السلام وإن للعباس عند الله عزوجل منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة (1)

(1)  أمالی الصدوق، المجلس 70 الرقم 10.»

طبق http://www.alshirazi.com/compilations/history/alabbas/mogadema.htm :

«ونص الحديث كما عن الخصال : ج1 ص68 في باب الاثنين ( رحم اللهُ عمي العباس بن علي، فلقد آثر وأبلى ، وفدى أخاه بنفسه، حتى قطعت يداه ، فأبدله الله بجناحين ، يطير بهما مع الملائكة في الجنة ، كمـا جعل لجعفر بن أبي طالب ، وإن للعبّاس عند الله تبارك وتعالى منـزلة يغبطه عليها جميع الشهداء يوم القيامة) . »

 

در لینک اخیر، درباره ی «عصمت صغرا» و «عصمت کبرا» و «عصمت صغرای حضرت ابوالفضل» سخن گفته اند. علاقه مندان، به مشروح مطلب، که طولانی نیست، مراجعه کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

قتل عاطفی؟

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          یک) ماده ی 220 قانون مجازات اسلامی، طبق http://www.dadkhahi.net/law/Ghavanin/Ghavanin_Jazaee/gh_mojazat_eslami.htm  :

          «پدر يا جد پدری كه فرزند خود را بكشد قصاص نمی شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محكوم خواهد شد .»

          دو) یوسف صانعی، روزنامه ی اقبال، سه شنبه، شانزده فروردین 1384؛ ص یازده:

          «استثناء از اصل کلی قصاص در قتل ولد توسط والد که در روایات صحیحه و معتبره آمده به نظر اینجانب اختصاص به جایی دارد که قتل از راه عواطف و تخلف فرزند از نصایح خیرخواهانه پدر باشد نه سایر موارد که قتل با انگیزه های دیگر ـ که در بقیه قتل ها وجود دارد ـ باشد، که در آن صورت اصل کلی قصاص ثابت است و به عبارت دیگر عدم قصاص والد اختصاص دارد به جایی که جان پدر با همه عواطف و نصایح و خیرخواهی برای فرزندش و تخلف فرزند، به لبش رسیده و تقریبا اگر نگویی تحقیقا، پدر کانّه به خاطر همان نصایح و تخلف ها بدون اختیار دست به چنین عملی زده، نه در جاهایی که پدر با انگیزه هایی که در سایر قتل ها موجود است قتل را انجام دهد یعنی قتل به خاطر اغراض شخصی و دشمنی و طمع در مال و پست و ریاست یا فاش نشدن خیانت ها و امثال آن ها بوده. چون در این گونه قتل ها والدیت و ولدیت که در لسان ادله آمده، هیچ گونه دخالت و سهمی نداشته و ادله استثناء به خاطر همین دلالت، یا ظهور در قسم اول دارد و یا از قسم دوم منصرف است و به هر حال شمول دلیل استثناء به خاطر اطلاق دلیل می باشد و آن اطلاق یا به خاطر همان اشعار ذکر شده و مناسبت حکم و موضوع منصرف از قتل هایی با انگیزه ضد بشری و ضد انسانی (یعنی قسم دوم) می باشد و تنها شامل قسم اول است یعنی انصراف به سوی او دارد و یا اصولا همان جهت دخالت عنوان والدیّه و ولد در قتل و فهم عقلایی که قانونگذار نمی خواهد جنایت فرزند را بدون قصاص بگذارد و مناسب حکم و موضوع سبب ظهور لفظی آن دلیل به واسطه قرینه ذکر شده در اختصاص به قسم اول است. به علاوه که اگر بر فرض قبول کنیم که دلیل اطلاق دارد و شامل همه قتل های فرزند توسط پدر می شود نیز باید قائل به اختصاص بشویم، چون اطلاقش خلاف قرآن (و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب) می باشد، به خاطر آن که با چنین استنائی و نداشتن ترس از قصاص حیات فرزندان و جامعه تأمین نخواهد شد و ناگفته نماند آیه و لکم فی القصاص لسانسش آبی از تخصیص است، پس اطلاق آن ادله مخالف با آن می باشد و باید ضرب علی الجدار شود. اما استثناء از قصاص در مورد قتل عاطفی ولد توسط والد که بیان شد به حیات جامعه ای ضربه ای نمی زند، چون قتل پدر برای چنان قتل هایی مانع و رادع قتل پدران در آن حال خاص نمی باشد و از همه گذشته شاید بتوان گفت که اصولا ادله قصاص نفس مختص به دعوای افراد از همان راه های دشمنی و حیوانی و ضد انسانی می باشد و از اول شامل قتل عاطفی و خیرخواهانه ای که جان پدر از باب خیرخواهی به لبش رسیده، نبوده و نمی شود و نیز باید توجه داشت که از همه گذشته احتمال اختصاص در ادله استثناء مانع تمسک به اطلاق است و باید اقتصار به قدر متیقن شود که همان قتل های عاطفی پدر می باشد و ناگفته نماند که آن چه مرقوم شده پاسخ فقهی شرعی مسائل مطروحه در نامه است...»

          سه) سیدابوالقاسم موسوی ی خوئی، تکملة المنهاج، ترجمه ی هاشم نوری، بدون محل نشر، بدون ناشر، بدون تاریخ نشر؛ ص 80:

          «... پدر بقتل فرزندش کشته نمی شود اما باید خون بها بدهد و تعزیر شود (تنبیهی بر حسب مصلحت حاکم شرع) و آیا حکم عدم قصاص شامل جد هم می شود یا خیر؟ دو صورت دارد دور نیست که شامل شود.»

          چهار) آقا شیخ علی ی رجبی، گفت و گوی تلفنی:

          «بله. پدری که فرزندش را بکشد قصاص نمی شود، مگر، شاید، حالتی که مصداق مفسد فی الارض باشد.»

          پنج) آقا شیخ محمد صادقی ی تهرانی، گفت و گوی حضوری با ایشان در منزلشان در قم، بعد از نقل فتوای آقا شیخ یوسف صانعی (قاعدتاً مدتی بعد از شانزده فروردین 1384):

          «فتوای بنده قصاص است، و اما و اگر هم ندارم.»

          شش) سیدعباس سیدمحمدی:

          الف) آیا آیه ی «وَ لــَکــُم فِی القِصاص ِ حَیَوة ٌ یا اولِی الا َلباب» (بقره، 179) اطلاق ندارد؟

          ب) اگر اطلاق ندارد، تقیید قرآنی، چنان که به موضوع «پدری که فرزند خود را کشته است» ارتباط داشته باشد، دارد؟

          پ) روایاتی که درباره ی قصاص نشدن پدر ِ فرزندکش وجود دارد، متواتر و صحیحه و معتبره است؟

          ت) اگر روایات متواتر و صحیحه و معتبره درباره ی قصاص نشدن پدر ِ فرزندکش در دست باشد، و اگر، فرضاً، استناد به روایات یادشده را اجتهاد در برابر نصّ ِ «و لکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب» ندانیم (البته اگر ثابت شود «و لکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب» اطلاق دارد و تقیید قرآنی ندارد و نص است)، آیا سخنان آقای صانعی اجتهاد در برابر نص (نصّ  ِ روایاتی که ادعا است متواتر و صحیحه و معتبره هستند)  نیست؟ آیا ایشان، در لفافه ی «نوگرائی»، تحلیل و تفسیر خود را بر روایات تحمیل نکرده است؟

          ث) آیا غیر از این است که، عملاً، ممکن است هر کس یک تفسیر از عاطفی بودن یا نبودن قتل داشته باشد؟

          ج) آیا، طبق بیانات آقای صانعی، قتل عاطفی را اگر پدر ِ پدر یا پدر ِ پدر ِ پدر هم انجام دهد، از قصاص معاف است؟

          چ) مرحوم آقای محمدتقی ی جعفری در کتاب رسائل فقهی، تهران، انتشارت تهذیب/مؤسسه ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری، 1380، فصل «مقایسۀ حقوق بشر از دیدگاه غرب و فقه و حقوق اسلامی» مکرراً از کرامت انسان در اسلام سخن گفته است. و مثلاً، این که «عفت دختران و مسؤولیتهای زندگی و اجازۀ اولیاء و دیگر انسانهای ذی صلاح برای اکثر مردم مغرب زمین قابل درک و طرح نیست» (پانوشت ص 171).

          آیا واقعاً «عفت دختران» برای اکثر مردم مغرب زمین قابل درک و طرح نیست؟

          به گمان بنده، مرحوم جعفری، عنوان فصل کتاب خود را باید چنین در نظر می گرفت: «مقایسه ی حقوق بشر از دیدگاه اعلامیه ی جهانی ی حقوق بشر و اعلامیه ی حقوق اسلامی طبق آراء فقهی ی محمدتقی ی جعفری.»

شاید بپرسید چرا. توجه کنید به صفحه ی 173 از کتاب ایشان: «پاسخ این اعتراض با توجه به اینکه پرداخت نصف دیۀ مرد یک امر اقتصادی است و ارتباطی به ارزش و کرامت زن ندارد، کاملاً روشن است. توضیح اینکه این موضوع کاملاً بدیهی است که عمدۀ تلاشهای اقتصادی مخصوصاً کوششهای پرزحمت در تولیدها و توزیع ها و دیگر زحمات به عهدۀ مردان است و این مردان هستند که در میدان تکاپوی اقتصادی تلفات بیشتری را متحمل می شوند.»

با توجه به اینکه ظاهراً نصف بودن دیه ی زن، از مسلّمات اسلامی نیست، و اگر اشتباه نکنم، حتا فردی مانند شیخ یوسف صانعی که به نظر می رسد بیش از مرحوم جعفری ممحض در فقه است، و شهرتش هم از باب فقه و مرجعیت است، فتوا داده به برابری ی دیه ی زن و مرد. پس اصولاً توجیهات و تبیینات مرحوم جعفری، که با قیود «کاملاً روشن است» و «بدیهی است» همراه است، نظر شخص ایشان است.  

          البته، اعلامیه ی جهانی ی حقوق بشر هم به گمان بنده «جهانی» نیست.

          ح) فهم متعارف بنده، مخالف ماده ی 220 قانون مجازات اسلامی و فتوا یا نظر آقایان صانعی و خوئی و رجبی است.

          خ) بنده که مکاسب و رسائل و کفایه نخوانده ام، حق دارم از این حرفها بزنم؟

          د) قتل عاطفی؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

هدایت و ولایت زمان به روش امام حسن مجتبا: «معاهده» ی حسن بن علی بن ابی طالب و معاویة بن ابی سفیان

بسم الله الرحمان الرحیم.

          آقای محمدرضا مردانیان در  http://heptology.blogspot.com/2008/01/ir-footeyna.html   گفته بود:

     «کسی تا حالا پیش خودش فکر نکرده حسن چرا صلح کرد؟ آیا صلح او قابل تقدیر نبوده؟ یعنی ارزش و عظمت جنگیدن (حتی پایداری و مقاومت) همیشه از صلح، عدم خشونت، رواداری و...بیشتره؟ کسایی که بهشون برخورده می تونن بهم بگن خفه شو چون احساس اونها رو درک می کنم.»

          نوشته ی ایشان انگیزه ی بنده شد برای نوشتن مقاله ی حاضر.

          یک) اسماعیل گندمکار (یادداشتهای من از سخنان او در گفت و گوی تلویزیونی)، تلویزیون ایران، بیست و یک اردیبهشت 1381 (بیست و هشت یا سی ی صفر):

          ««صلح» امام حسن تعبیر کاملاً درستی نیست. قرارداد و معاهده بوده. ــ بله. پیامبر حتا برای امامان هم الگو است. او اسوة الحسنه است. امام حسن در صلح با معاویه، به صلح حدیبیه توجه داشته. ــ استراتژی ابدی ی امامها. تشیع جوهره ی اصلی ی اسلام است. چتر سلطه ای که حقیقت محمدیه بر اجزاء خویش، که اهل بیت هستند، دارد (چتر/کساء/عبا). ــ کارهای ائمه: سیاسی/حکومتی/اجتماعی/رسالت الاهی. ــ «مدیریت زمان»، که من آن را نمی پسندم، و از نئومارکسیسم های [نئومارکسیست های؟] مکتب فرانکفورت است. به جای آن، «هدایت زمان»، یا بهتر، «ولایت زمان» است، که پیامبر یا ائمه انجام می دادند. در جنگ، یا نامه دادن به سران کشورها، یا ... . پیامبر نگران آینده ی اُمّت (و ...) بود. علم پیامبر و ائمه از شقوق علم الاهی بوده. ــ در پارادایم حکومت و جوّ حکومت و جامعه ی اسلامی «جا به جائی ی ارزشها» ایجاد شده بود. مبانی ی اعتقادات: تقوا، علم، جهاد فی سبیل الله،  ولایت، و اطاعت از پیامبر، تبلیغ کامل نشده بود. تبیین کامل هم نشده بود. علل ناکامی ی امام حسن: 1) خستگی ی جنگی. پنج سال در محضر علی جنگیده بودند. علی، حلقه ی بین خاتمیت و استمرار آن در امامت. هر لحظه آماده ی دفاع از مرز [کشور ِ؟] اسلامی بودند. این قدر این مرد بزرگ اسلام دوره ی سختی داشت. 2) خیانت خواص جامعه ی اسلامی. اینها از اول اعتقاد نداشتند. 3) خوارج. که نه اموی را قبول داشتند و نه علی را و نه حسن را. جامعه ی پلورال یا متکثر ِ «منفی» بر عراق حاکم بود. عراق و کوفه با عناصر متضاد. اکثریت ِ بی تفاوت ِ لش هم بودند. با امواج این ور اون ور می رفتند. (کتابی به نام سیمای پیشوایان در آئینۀ تاریخ در دست اسماعیل گندمکار بود.) ــ محوریت ولایت رفت کنار و سلطنت آمد. سلطنتی که مشروعیت ندارد ولی با تبلیغات و فریب دادن و استفاده از خوی دینوی ی مردم [مستقر شد]. خطری که هر آن [هر؟] حکومت دینی را تهدید می کند. ــ فاصله گرفتن از ارزشهای اسلام و رفتن به نوعی غیر خداگرایی/سکولاریسم.»

 

          اسماعیل گندمکار، اگر اشتباه نکنم، متولد 1340 است. کُرد است. ساکن کرج. به نظرم در حال حاضر ایران نیست. وبلاگش http://esmailgandomkar110.blogfa.com/ است. (در همان برنامه ی تلویزیونی، آقایی به نام اکرمی، چنین می گفت: «حدیث: الاسلام نبویّ الحدوث حسینیّ البقاء. یزید سه چهارم کره ی زمین را فتح کرده بود و اگر قیام امام حسین نبود امروزه نه اسلام بلکه یهودیت و مسیحیت و بودائیسم هم نبود. ــ جنگ «حق» و «حق نما» بود.»)

 

          دو) شیخ راضی آل یاسین، صلح امام حسن (ع)، ترجمه حضرت آقای سیدعلی ی خامنه ای، عیناً به نقل از http://www.balagh.net/persian/pro_ahl/16/imam-hasan/18.htm  :

 

« قرار داد صلح

 جمعى از مورخان از جمله طبرى و ابن اثير روايت كرده اند كه : معاويه ورقه ى سفيدى كه پاى آن را مهر كرده بود نزد حسن فرستاد و بدو نوشت : اختيار با توست , در اين ورقه هر شرطى خواهى بنويس ( 1 ) .
سپس روايت را ناتمام گذارده و توضيح نداده اند كه امام حسن عليه السلام در اين ورقه چه نوشت ما مصادر و ماخذى را كه امكان دسترسى بدانها بود بررسى كرديم و در تمامى آنها جز بر مواد پراكنده ئى كه راويان خود اعتراف كرده اند كه فقط بخشى از مجموع مواد قرار داد است , دست نيافتيم تنها در يك مأخذ , صورت قرار دادى وجود دارد كه نسبتا منظم و داراى آغاز و انجام است و راوى پنداشته كه ( صورت كامل قرار داد صلح) همين است , ولى بسيارى از مواد آن با روايات ديگر كه از لحاظ سند و عدد بر آن برترى دارد , مغاير و متناقض است .
و ما اگر قرار باشد به يك روايت اكتفا كنيم بايد براى اطلاع از محتويات قرار داد - بشيوه راويان قديم - از روايت ( ورقه ى سفيد) تجاوز ننمائيم و مانند آنان روايت را ناتمام گذارده و بدان اجمال قناعت ورزيم چه , امضاء كردن قرار داد صلح بر مبناى اين اصل كه : ( هر شرطى خواهى بنويس) بدان معناست كه امام حسن , ورقه ى ( سفيد امضا) ى معاويه را از شرائط مورد نظر خود پر كرده و موادى را كه بمصلحت خود او و تأمين كننده ى نظر او در مورد شخص خود يا خاندان يا شيعيان و يا هدفش بوده , در آن گنجانيده است .
و اينكه كه ما از يكايك آن مواد با اطلاع نيستيم , ميتوانيم مطمئن باشيم كه در ميان منقولاتى كه از محتواى صلحنامه در دست است , هر چه به صلاح و صرفه ى امام حسن نزديكتر و با فكر و هدف او منطبق تر است , به واقعيت نزديكتر است و در مقام جرح و تعديل روايات , چنين روايتى را بر آنچه متضمن شرطى است كه با مصالح معاويه بيشتر تطبيق مى كند , ترجيح دهيم و اين بيشك نتيجه ى قطعى و مسلمى است كه از آزادى امام حسن در تنظيم صلحنامه , ميتوان استفاده كرد .
و ما كه نتوانسته ايم به آنچه امام حسن در ورقه ى سفيد نوشته دسترسى پيدا كنيم , بنوبت خود چنين مى انديشيم كه بايد فرازهاى مختلفى را كه در مصادر و ماخذ تاريخى پراكنده است , گرد آورده و از مجموع آنها آنچه را كه مشتمل بر صحيحترين و مهمترين مواد است انتخاب نموده و فرازهائى را كه با يكديگر متناسب است در يك ماده بياوريم و با اين انتخاب و تنظيم , ( قرار داد صلح) را بشكلى هر چه بواقع نزديكتر باز نمائيم .

و اينك متن قرار دادى كه به امضاى طرفين رسيد :
ماده ى يك :
حكومت به معاويه واگذار مى شود بدينشرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر ( 2 ) - صلى الله عليه و آله - و سيره ى خلفاى شايسته عمل كند ( 3 ).
ماده ى دو :
پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است ( 4 ) و اگر براى او حادثه ئى پيش آمد متعلق به حسين ( 5 ) و معاويه حق ندارد كسى را بجا نشينى خود انتخاب كند ( 6 ) .
ماده ى سه :
معاويه بايد ناسزا به اميرالمؤمنين و لعنت بر او را در نمازها ترك كند ( 7 ) و على را جز بنيكى ياد ننمايد ( 8 ) .
ماده ى چهار :
بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم حكومت شامل آن نمى شود و معاويه بايد هر سالى دو ميليون درهم براى حسين بفرستد و بنى هاشم را از بخشش ها و هديه ها بر بنى اميه امتياز دهد و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدائى كه در كنار اميرالمؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده اند , تقسيم كند و اينها همه بايد از محل خراج ( دارا بجرد) ( 9 ) تأديه شود ( 10 ) .
ماده ى پنج :
مردم در هر گوشه از زمين هاى خدا - شام يا عراق يا يمن و يا حجاز - بايد در امن و امان باشند و سياه پوست و سرخ پوست از امنيت برخوردار باشند و معاويه بايد لغزشهاى آنانرا ناديده بگيرد و هيچكس را بر خطاهاى گذشته اش مؤاخذه نكند و مردم عراق را بكينه هاى گذشته نگيرد ( 11 ) اصحاب على در هر نقطه ئى كه هستند در امن و امان باشند و كسى از شيعيان على مورد آزار واقع نشوند و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه ئى بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان باز گرفته نشود) ( 12 ) .
بقصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچيك از اهل بيت رسولخدا توطئه ئى در نهان و آشكار چيده نشود و در هيچيك از آفاق عالم اسلام , ارعاب و تهديدى نسبت به آنان انجام نگيرد ( 13 )  .
ابن قتيبه مى نويسد : ( سپس عبدالله بن عامر - فرستاده ى معاويه - قيود و شروط حسن عليه السلام را به همان صورتى كه آنحضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد و معاويه همه آنها را بخط خود در ورقه ئى نوشت و مهر كرد و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آن افزود و همه ى سران شام را بر آن گواه گرفت و آن را براى نماينده ى خود عبدالله فرستاد و او آن را به حسن تسليم كرد ( 14 ) ) .
ديگر مورخان , متن جمله ئى را كه معاويه در پايان قرار داد نوشته و با خدا بر وفاى بدان , عهد و ميثاق بسته چنين آورده اند : ( بعهد و ميثاق خدائى و به هر آنچه خداوند مردم را بر وفاى بدان مجبور ساخته , بر ذمه ى معاوية بن ابى سفيان است كه به مواد اين قرار داد عمل كند) ( 15 ) و اين بنابر صحيح ترين روايات , در نيمه ى جمادى الاولى بسال 41 هجرى بود  .


1-     طبرى : 6 / 93 و ابن اثير : 3 / 162 .
2- 
مدائنى بنابر نقل ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه : ج 4 ص 8  .
3- (
فتح البارى) ( شرح صحيح بخارى ) بنابر نقل ابن عقيل در ( النصايح الكافية) ( ص 156 ط اول ) و ( بحار الانوار) : ج 10 ص 115  .
4- (
تاريخ الخلفاء) تأليف سيوطى ( ص 194 ) , ابن كثير ( ج 8 ص 41 ) , ( الاصابه) ( ج 2 ص 12 و 13 ) , ابن قتيبة ( ص 150 ) , ( دائره المعارف فريدوجدى) ( ج 3 ص 443 ط دوم ) و مدارك ديگر  .
5- (
عمده الطالب) تأليف ابن المهنا ( ص 52 ).
6 -
مدائنى بنابر نقل ابن ابى الحديد در نهج البلاغه ( ج 4 ص 8 ) , ( بحارالانوار) ( ج 10 ص 115 ) و ( الفصول المهمة) تأليف ابن صباغ و مدارك ديگر  .
7- (
اعيان الشيعه) : 4 و 43  .
8- (
مقاتل الطالبين) تأليف ابوالفرج اصفهانى ( ص 26 ) و ( شرح نهج البلاغه) ( ج 4 ص 15 ) ديگر مورخان گفته اند : ( حسن از معاويه خواست كه على را دشنام نگويد , معاويه اين را نپذيرفت ولى قبول كرد كه وقتى حسن حاضر است و مى شنود به على دشنام داده نشود) ابن اثير ميگويد : سپس به همين نيز وفا نكرد .
9-
شهرى در فارس و نزديك به حدود اهواز است و ( جرد) يا ( جراد) در فارس قديم و روسى جديد بمعناى ( شهر) است بنابراين ( دارابجرد) يعنى شهر داراب .
10-
فرازهاى اين ماده را بطور پراكنده در كتابهاى : ( الامامة و السياسة) ( ص 200 ) و ( تاريخ طبرى) ( ج 6 ص 92 ) و ( علل الشرايع) تأليف ابن بابويه ( ص 81 ) و ( تاريخ ابن كثير) و مدارك ديگر ميتوان ديد .
11- (
مقاتل الطالبيين) و ( ص ( 26 ( شرح نهج البلاغه) ( ج 4 ص 15 ) ( البحار) ( ج 10 ص 101 و 115 ) دينورى ( ص 200 ) هر فرازى با عين الفاظ از مأخذ مورد نظر گرفته شده است .
12-
فقرات مربوط به امنيت اصحاب و شيعيان على عليه السلام را در كتابهاى : طبرى 6 / 97 ابن اثير 3 / 166 مقاتل الطالبيين : 26 شرح النهج : 4 / 15 بحار 10 / 115 علل الشرايع : 81 و النصايح الكافية : 156 ميتوان مطالعه كرد .
13- (
بحار الانوار) و ( ج 10 ص 115 ) و ( النصايح الكافية) ( ص 156 ط . ل ) .
14- (
الامامة و السياسة) ( ص 200 )  .
15- (
البحار) ( ج 10 ص 155 ) »

سه) عیناً به نقل از http://www.aqaed.com/mosabeqe/mosah-mosha/08/131.html  :

« شروط الصلح:

1 ـ تسليم الامر لمعاوية على ان يعمل بكتاب الله و سيرة رسوله.

2 ـ ان يكون الامر للحسن من بعده فان حدث به حدث فللحسين. و ليس لمعاوية ان يعهد لاحد من بعده.

3 ـ ان يترك سب امير المؤمنين و ان لا يذكره الا بخير .

4 ـ استثناء ما في بيت مال الكوفة و على معاوية ان يحمل الى الحسين الفي الف درهم و ان يفضل بني هاشم في العطاء و الصلاة .

5 ـ ان يكون الناس آمنين على انفسهم و اموالهم و نسائهم و اولادهم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |