تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

چشم بسته، و کورکورانه، و فکرنکرده، و نسنجیده، «مرگ بر» و «درود بر» نگوئیم

             بسم الله الرحمان الرحیم.

            ــ عبدالحسین امینی، خلاصۀ الغدیر، در قرآن، سُنّت و ادبیات تاریخی اسلام، گزیده و ترجمه ی دکتر محمودرضا افتخارزاده، تهران، مهام، 1380؛ ص 349:

            «سخنان امام حسن بن علی علیه السلام:

            1 ـ از سخنان امام حسن علیه السلام در مجلس معاویه، که فرمود: «ای جماعت! شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید این کسی را که امروز دشنام می دهید به هر دو قبله نماز گزارده است؟ در حالی که تو ای معاویه به هر دو قبله کافر بودی! خداپرستی را گمراهی می دانستی و لات و عزی را گمرهانه می پرستیدی! شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید که علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در هر دو بیعت، بیعت کرد؛ بیعت فتح مکه و بیعت رضوان؟ در حالی که تو ای معاویه در یکی شان کافر بودی و در دیگری پیمان شکن! شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید که علی علیه السلام در ایمان به خداوند نخستین مردم بود؟ در حالی که تو ای معاویه و پدرت از گروه «مؤلِّفَةُ قُلُوبــِهــِم» بودید؟»: ابن ابی الحدید/شرح 2/101 (6/288/83).»

            ــ متن عربی ی فرمایش امام حسن بن علی، طبق http://www.shiastudies.com/library/arabic/00-noor/wit/003-bahjo-sabagha-3/KH0010.HTM  :

            «فتكلّم الحسن عليه السّلام فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلّى على رسوله،

ثمّ قال: أمّا بعد يا معاوية فما هؤلاء شتموني و لكنّك شتمتني، فحشا ألفته،

و سوء رأي عرفت به، و خلقا سيّئا ثبتّ عليه، و بغيا علينا، و عداوة منك لمحمّد صلّى اللَّه عليه و آله و أهله، و لكن اسمع يا معاوية و اسمعوا، فلأقولنّ فيك و فيهم دون ما فيكم، انشدكم اللَّه أيّها الرّهط أتعلمون أنّ الذي شتمتموه منذ اليوم صلّى القبلتين، و أنت يا معاوية بهما كافر تراهما ضلالة، و تعبد اللاّت و العزّى غواية؟ و انشدكم اللَّه هل تعلمون أنّه بايع البيعتين: بيعة الفتح و بيعة الرضوان، و أنت يا معاوية بإحداهما كافر، و بالاخرى ناكث؟ و انشدكم اللَّه هل

[ 225 ]

تعلمون أنّه أوّل النّاس إيمانا، و أنّك يا معاويه و أباك من المؤلّفة قلوبهم تسرّون الكفر»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:47  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

آیا مجاز بودن «دخالت در سیاست» مشروط به ساده لوح نبودن و مقصر نبودن و ... است؟

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک) امام خمینی، صحیفه ی نور، جلد 4، صفحه ی 33، به نقل از روزنامه ی کیهان، شنبه، بیست و پنج آبان 1387؛ ص 18:

            «شعار سیاست از دین جداست، از تبلیغات استعماری است که می خواهند ملت های مسلمان را از دخالت در سرنوشت خویش باز دارند. در احکام مقدس اسلام، بیش از امور عبادی در امور سیاسی و اجتماعی بحث شده است.»

 

            دو) نامه ی امام خمینی به آقای منتظری (نامه ی منسوب به امام خمینی؟)، ششم فروردین 1387، به نقل از نشریه ی ارزشها، ویژه ی آقای منتظری، بهمن 1376؛ ص 18:

            «... از آنجا که ساده لوح هستید و سریعاً تحریک می شوید در هیچ کار سیاسی دخالت نکنید شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد ...»

 

http://www.amontazeri.com/farsi/albom/68/8(68).jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:30  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

گفت و گو با دو نفر از فضلا درباره ی ابن عربی (و با یکی از آنان درباره ی تأویل)

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک) گفت و گوی تلفنی، یازده آبان 1387:

            ــ سیدعباس سیدمحمدی:

            مدتی قبل کتاب زندگانی ی ابن عربی نوشته ی کلود عدّاس را خواندم. اگر اشتباه نکنم، در کتاب حتا یک بار نام علی بن ابی طالب نیست ...

            سیدجعفرمرتضی عاملی در کتاب ابن عربی لیس بشیعی (نسخه ی اینترنتی در ده صفحه، صفحه ی اول http://www.aqaed.com/shialib/books/all/ibn-arabi/ibn-arabi-01.html و صفحه ی دهم http://www.aqaed.com/shialib/books/all/ibn-arabi/ibn-arabi-10.html است) از شیعه نبودن ابن عربی، و از صفات منفی ی ابن عربی گفته است. مرحوم سیدمحمدحسین حسینی ی طهرانی، در کتاب روح مجرّد، در مجموع از ابن عربی به بزرگی یاد کرده، و ظاهراً قائل به تشیع ابن عربی است. طبق آنچه مهدی ی صدفی (نویسنده ی http://ibnarabi.blogfa.com ) اطلاع داد، شیخ (؟) قاسم طهرانی، از شاگردان مرحوم سیدمحمدحسین حسینی طهرانی، کتابی نوشته است به نام القول المتین فی تشیع محیی الدین (که ردیه بر سیدجعفر مرتضی است؟ و به فارسی هم ترجمه شده است؟).

            نظر شما چیست؟ نقاط قوت و ضعف ابن عربی چیست؟ علت اهمیت ابن عربی چیست؟

            ــ شیخ علی ی رجبی:

            کتاب جعفرمرتضی را باید ببینم تا نظر بدهم.

            ابن عربی تقریباً در طول تاریخ منتقد سنّتی داشته است. تقریباً آنهائی که در واقع در عرفان نظری کار نکرده اند منتقدان سنّتی ی ابن عربی بوده اند. برخی هم که کار کردند انتقاد جزئی داشتند.

            تعداد خیلی کمی در وادی ی عرفان نظری وارد می شوند، و ادامه می دهند.

            عده ای هستند عرفان را قبول ندارند. البته عده ای حتا علم منطق را قبول ندارند. دلیل می آورند و منطق را رد می کنند.

            پیدا کردن نظریات ابن عربی یک مقدار سخت است. پیچیده، و با اشارات.

            ابن عربی عمق های زیادی را باز کرد. باب تعمیق را باز کرد. در مسائل دینی. در زمینه های مختلف بنایش بر «پیدا کردن» است.

            ابن عربی از طریق عرفان نظری ضرورت وجود داشتن ولی ی خدا را پیدا کرده بود ولی مصادیقش را پیدا نکرده بود. مولوی هم همین مشکل را داشت. معتقد به «ولیّ» هستند، ولی خواه فرزند علی خواه فرزند عُمَر.

            آقای حسن زاده ی آملی گفته ابن عربی را در مکاشفه ای دیدم. پرسیدم چرا درباره ی حضرت زهرا نگفتی. ابن عربی گفته «شما بگو».

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/ar/thumb/e/e4/Fatuhaat.jpg/300px-Fatuhaat.jpg

 

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/ar/thumb/5/54/Fushk.jpg/200px-Fushk.jpg

 

 

            دو) گفت و گوی تلفنی، بیست و سوم آبان 1387:

            ــ سیدعباس سیدمحمدی: تکرار کردن آنچه به رجبی گفتم، و نقل جواب رجبی، و درخواست نظر و جواب بهاء الدین خرمشاهی.

            بهاء الدین خرمشاهی:

            آنچه رجبی گفته، کوتاه ولی خوب است.

            کتاب عدّاس را دارم و خواندم. این طور خاطرم است عدّاس گفته است که در این کتاب مفاهیم و اصطلاحات و آراء اساسی ی ابن عربی را بررسی نمی کند. بله. نام مولا علی نیست در کتاب. و آیا موضوع «ولایت از دید ابن عربی» را در کتاب بررسی کرده است؟

            شاید منظور چیتیک، در تمجید از این کتاب، این است که این کتاب بهترین زندگی نامه ـ کتابنامه است. نه که «بهترین کتاب در شرح آراء و افکار ابن عربی».

            من هم کتاب جعفرمرتضی را ندیدم. خبر هم نداشتم.

            حدود 150 شرح بر این عربی نوشته اند. به عربی و فارسی و ترکی [و ...]. بیشترش به عربی است. حتا اگر مؤلفش فارسی زبان بوده.

            کتاب ابن عربی اثر آقای جهانگیری را داشتم و خواندم. الان نمی دانم دارم یا ندارم.

            کتاب خیلی جامع و خوب درباره ی ابن عربی نداریم.

            کتاب سه حکیم مسلمان اثر سیدحسین نصر ..........

            نام مولا علی را نبرده ابن عربی. این خودش یکی از دلایل شیعه نبودن ابن عربی است. من خودم قائل به شیعه نبودن ابن عربی هستم. طبق رؤیا، یا در واقـــــــــــــع کابــــــــــــــــوس، شیعه را خوک و خنزیر می بیند.

            ابن عربی بیشتر به ولایت حضرت ختمی مرتبت توجه داشت. حتا در عالم [ــِـ رؤیا؟] ختم ولایت را به خود نسبت می دهد. ولایت را از نبوت مهم تر می داند. محمد و عیسا و تعدادی از انبیاء دیگر را دارای ولایت می دانسته.

            این که از مولا علی نام نبرده کاملاً طبیعی است. عرفای دیگر با این که تمایلات شیعی نداشتند با نیکی و اهمیت دادن فراوان از علی نام می بردند (می برند) و سلسله و خرقه ی خود را به علی می رسانند.

            مولوی هم شیعه نیست اما اشارات فوق العاده نیرومندی درباره ی علی دارد. ای پس از حسن القضا سوء القضا. یا اشاراتی به شهدای کربلا.

            قوت ابن عربی در این است که در واقع مؤسس عرفان نظری است. عرفان مبتنی بر فکر. این که عرفان فقط حُب و عشق الاهی نیست بلکه یک مقدار مسائل فلسفی وارد عرفان کرد. هستی شناسی، شهود، ...

            عرفان را از بساطتی که مثلاً عرفان خراسانی داشت درآورد. عطار و حافظ و ...

            عرفان خراسانی عمدتاً عشق به باری تعالا بود.

            کار ابن عربی فلسفی کردن مسائل و داخل کردن مسائل فلسفی در عرفان بود.

            بعضی بی پردگی هایش در تأویل هایش را من نمی پسندم. هشتاد نود درصد تأیل های او از آیات متشابهات قرآن را بنده خلاف می دانم. و محکمات قرآن را هم تأویل می کند در حالی که متشابهات باید تأویل شود. مثلاً آیه ی وضو را تأویل می کند. در حالی که تأویل نیاز ندارد و برای همان وضویی است که خود ابن عربی برای نماز خواندنش می گرفته.

            تأویلات ابن عربی را عبدالرزاق کاشانی در دو جلد درآورده است.

            وجه اهمیت ابن عربی در فلسفی کردن و ژرف اندیشی کردن و مباحثی مانند ولایت است.

            به نوعی علاقه ی دواحساسی دارم به ابن عربی دارم. جاذبه دارد برایم، به دلیل عرفان و ژرف اندیشی اش. دافعه دارد برایم، به دلیل بی پروائی های دینی اش (ماننــــــــــــتد بعضــــــــــــــــی از متجـــــــــــــــــــددین).

            بله. بیشتر ردیه ها بر ابن عربی از طرف افرادی بوده که نه عارف بودند نه عرفان پژوه (عرفان پژوه مانند ِ ...).

            شرح آقای حسن زاده ی آملی و شرح مرحوم آشتیانی بر ابن عربی قابل توجه هستند.

           

(سیدمحمدی: نظرتان را درباره ی «تأویل» بگوئید.)

خرمشاهی:

تفسیر این است که شرح الفاظ بشود. تأویل این است که معنای پنهانی ی یک عبارت یا آیه یا شطح صوفیانه یا ... را تعبیر کنند. مانند «انا الحق»، یا «و جاء ربّک و المَلَکُ صفّاً صفّاً». آیه ی اخیر را تأویل می کنند که «امر خدا آمد». یا مثلاً تأویل ِ «عرش الاهی بر آب بود». معنی ی تفسیری ی آنها روا نیست و کسی را قانع نمی کند.

آیه ی 7 سوره ی آل عمران اجازه ی تأویل را به ما داده است.

تأویل های خیلی از اسماعیلیه و حروفیه و نقطویه رازگرایانه و باطنی مسلک و ناروا است و من نمی پذیرم. خیلی از تأویل های ابن عربی هم ناپذیرفتنی و ناروا است. البته از نظر هم مشربان ابن عربی روا است.

من یک مقاله نوشتم با عنوان «آیا تأویل قرآن را فقط خدا می داند؟». جواب دادم «نه». آن زمان به عربی و انگلیسی و فرانسوی ترجمه کردند مقاله را.

 

http://img.blogcu.com/uploads/ibnarabi_tomb_damascus.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:36  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

گفتاری از یکی از قرآن پژوهان (قرآن شناسان) درباره ی یکی از مسائل رسم خط قرآن

بسم الله الرحمان الرحیم.

در آنچه نقل می کنم، آن جا که بهاء الدین خرمشاهی «گزارش می کند»، گزارشش ظاهراً جامع و خوب است، ولی آنجا که «استدلال می کند» و «ادعا می کند»، استدلال و ادعای ایشان، طبق فهم و درک و معلومات من، ضعیف است. این را با خود ایشان هم مکاتبه کردم و به حضورشان عرض کردم. بررسی ی موضوع، احتمالاً فنّی تر و سخت تر از بیانات قاطع و ضربتی ی ایشان است.

توجه بفرمائید:

قرآن کریم، همراه با ترجمه و توضیحات و واژه نامه، مترجم بهاء الدین خرمشاهی، تهران، انتشارات دوستان، 1386، ذیل آیه ی 69 سوره ی اعراف:

 

«69 ... و زادکم فی الخلق بصطة. (و به شما توانایی بسیاری بخشید). نخستین نکته ای که در این عبارت قرآنی جلب نظر می کند، املای کلمۀ بصطة است که از بسط (بسط یبسط) است و طبعاً باید به صورت بسطة  نوشته می شد. این کلمه یک بار دیگر در قرآن، در آیۀ 247 سورۀ بقره به کار رفته است، که دربارۀ طالوت می فرماید: «و زاده بسطة فی العلم و الجسم». آنچه در این زمینه قابل توجه است همین است که املای کلمۀ واحد در قرآن به دو صورت وارد شده است. این گونه عدول از قواعد املایی در قرآن مجید، یعنی در رسم عثمانی موارد دیگر هم دارد. از جمله یبصط (به جای یبسط) در آیۀ 245 بقره. حال آنکه کلمۀ یبسط 9 بار دیگر در قرآن به همین صورت (با سین) ضبط شده است. همچنین کتابت مسیطر به صورت مصیطر (غاشیه، 22) همچنین المصیطرون (طور، 37). مثال قابل توجه دیگر کلمۀ ابراهیم است که از 69 باری که این کلمه (طبق المعجم المفهرس، و فرهنگ آماری کلمات قرآن کریم) در قرآن به کار رفته، در سراسر سورۀ بقره، 15 بار به صورت «ابراهم» (بدون یاء، و با یک یای کوچک در بالای «ه») کتابت شده است. و دفعات دیگر در سایر سوره های قرآن همواره به صورت «ابراهیم» ثبت شده است. از آن عجیب تر کلمۀ «کتاب» است. از 230 باری که این کلمه در قرآن به کار رفته است، جز 4 مورد، همواره به صورت الکتب یا کتب (یعنی بدون الف و با قرار دادن یک الف کوچک در بالا و بعد از «ت») ثبت شده است. و آن چهار مورد عبارتند از «لکل اجل ٍ کتاب» (رعد، 38)؛ «کتاب معلوم» (حجر، 4)؛ «کتاب ربک» کهف، 27 و «کتاب مبین» (نمل، آیۀ 1). قابل توجه است که همین کلمۀ «کتاب مبین» بار دیگر در آیۀ 75 سورۀ اخیر (نمل) به کار رفته و در آنجا بدون الف و به صورت «کتب مبین» است. رسم عثمانی توقیفی است و غیر قابل قیاس و غیر قابل اصلاحات علمی یا غیر علمی. و اغلب فقهای متقدم، از جمله مالک بن انس و احمد حنبل تغییر در رسم الخط عثمانی را ناروا دانسته اند و حق با آنان است و گرنه محققان مختلف و مخصوصاً داعیه داران اصلاح خط تغییرات بسیاری در کتابت (املا یا رسم الخط) قرآن وارد می کردند و این سندیت قدس آمیز و 1400سالۀ کتابت قرآن خدشه دار می شد. بعضی از ناواردان این تفاوت و اختلاف کتابت را «اغلاط املایی قرآن» نام داده اند که ناشی از ساده نگری است. باری قرآنهایی که در اعصار جدید در ایران کتابت و سپس چاپ شده است، با رسم الخط عثمانی تفاوت بسیار دارد و ایرانیان از پیش خود «اصلاحات» و از جمله الفهای بسیاری در در کتابت کلمات (به جای الف کوچک بالای کلمات) وارد کرده اند که پس از پیروزی انقلاب اسلامی از طبع آنها جلوگیری شده و مانند سایر بلاد اسلامی فقط مصاحف مکتوب به رسم عثمانی، مجاز و متّبع شمرده شده است، از جمله همین قرآن (مصحف المدینه = مصحف ملک فهد) به کتابت عثمان طه، که ما نیز در این کار، عیناً تجدید چاپ کرده ایم.»

 

http://www.submission.org/images/t-7-69.gif

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:0  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مرز و فرق بین «به روز بودن» و «روزمرّه بودن»، در وبلاگ نویسی، چیست؟

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            به نظر شما، این که وبلاگ نویس ها، خیلی سریع خبر مربوط به کُردان یا اوباما یا توقیف شهروند امروز را مقاله ی وبلاگشان کنند، این از «به روز بودن» آنها است یا از «روزمرّه بودن» آنها؟ جواب سیدعباس سیدمحمدی:

            ــ ظاهراً مرز و فرق بین «به روز بودن» و «روزمرّه بودن» مشخّص و واضح نیست.

            ــ حتا اگر مرز و فرق یادشده مشخّص و واضح باشد، شاید بتوان گفت، یا بتوان توجیه کرد، که «روزمرّه بودن» مفهوم بدی نیست، بلکه «به روز بودن» افضل است و «روزمرّه بودن» مفضول.

            ــ ظاهراً خیلی سریع نوشتن یا ننوشتن خبر مربوط به کُردان یا اوباما یا توقیف شهروند امروز، بستگی به سیاستهای کُلّی ی وبلاگ نویسی ی افراد مختلف دارد. سیاستهای کُلّی هم بستگی دارد به اهداف وبلاگ نویسی، و روان شناسی و شخصیت و فرهنگ و معلومات وبلاگ نویس ها.

            ــ شاید اگر در وبلاگ گرایش روزنامه ای و مجلّه ای قوی باشد، احتمال و گرایش نوشتن خیلی سریع خبر مربوط به کُردان یا اوباما یا توقیف شهروند امروز بیشتر باشد. و بر عکس. در این حالت هم، «گرایش روزنامه ای و مجلّه ای»، مفهومی است نه لزوماً منفی، بلکه، احتمالاً، مفهومی در سطحی پائین تر از «گرایش کتابی/علمی/فکری/...».

            ــ بنده به طور کُلّی گرایشی به نوشتن سریع درباره ی مسائلی مانند کُردان و اوباما و شهروند امروز ندارم. ولی این را فضیلت خود و بی فضیلتی آنان که خیلی سریع خبر مربوط به کُردان یا اوباما یا توقیف شهروند امروز را می نویسند نمی دانم. روحیات و اهداف وبلاگ نویس ها با هم تفاوت دارد. و:

            اگر همه بخواهند «به روز باشند» و هیچ کس «روزمرّه نباشد»، آیا زندگی ی روزمرّه ی ماها زیبائی و جذّابیتش را از دست نمی دهد؟ (علامت لبخند + علامت چشمک + علامت خنده + در صورت نیاز علامت های دیگر!)

 

http://moamma.files.wordpress.com/2008/08/ali_kordan.jpg

 

http://iranews.biz/nEWS/shahrvandeemroz87-02-08.jpg

 

http://img.dailymail.co.uk/i/pix/2008/02_01/obamaMOS0202_468x365.jpg

 

http://graphics8.nytimes.com/images/2008/05/18/us/politics/obama-oregon4.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:14  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

حكم ساختن بنايی مرتفع تر از كعبه در مكه ...

            

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            یکی دو ماه قبل در مجله ی خردنامه ی همشهری گفت و گوئی را خواندم که گفت و گوکننده و گفت و گوشونده (گمانم گفت و گوشونده استاد دانشگاه بود)، هر دو، ساختن ساختمانهائی (هتلهائی، ...) در اطراف کعبه، که ارتفاع این ساختمانها بیش از ارتفاع کعبه باشد، و افراد داخل کعبه برای دیدن این ساختمانها باید سرشان را بلند کنند، نکوهش کرده بودند و گفته بودند «قدسیت کعبه با این کار از بین می رود یا لکه دار می شود».

            از یکی از رفقایم سؤال کردم. گفت یک حدیث در این مورد داریم. چیز بیشتری نگفت.

            توجه بفرمائید:

 

یک، الف) عیناً به نقل از http://tebyan.net/index.aspx?pid=19667&BookID=6270&PageIndex=7&Language=1  :

 

«6 ـ حكم ساختن بنايي مرتفعتر از كعبه در مكه

آيا در شهر مكه، در اطراف مسجد الحرام ميتوان بنايي بلندتر از كعبه كه حدود 15 متر ارتفاع دارد ساخت؟ ظاهر عبارت شيخ در نهاية حرمت اين عمل است53 و ابن ادريس هم قائل به حرمت شده است54 و محقق در شرايع ابتدا به حرمت فتوا ميدهد آنگاه از اين نظر عدول ميكند و قائل به كراهت اين عمل ميشود55 و همچنين در كتاب ديگرش قائل به كراهت شده و ساختن بنايي مرتفعتر از كعبه را از مكروهات ميشمارد56 و صاحب جواهر قول به كراهت را به مشهور نسبت ميدهد و آنرا مطابق با اصول و قواعد مذهب ميداند.57 در اين مورد دو روايت در دست داريم:

عن محمد بن مسلم عن ابي جعفر ـ عليه السلام ـ في حديث قال: «و لاينبغي لأحد ان يرفع بناء فوق الكعبه.58 محمد بن مسلم از امام باقر ـ عليه السلام ـ در حديثي نقل ميكند كه فرمود: «سزاوار نيست كه كسي بنايي بالاتر از كعبه بسازد».

ـ محمد بن محمد المفيد في المقنعه قال: «نهي ان يرفع الإنسان بمكة بناء فوق الكعبة».59 شيخ مفيد در مقنعه ميگويد: «معصوم ـ عليه السلام ـ نهي كرده است از اين كه انسان در مكه بنايي بالاتر از كعبه بسازد».

البته روايت دوّم مرسله است و احتمال دارد كه نظر شيخ مفيد در اين مرسله همان روايت محمد بن مسلم باشد و اين روايت نيز تعبير «لاينبغي» دارد كه به معناي «سزاوار نيست» ميباشد و ظاهر در كراهت است.»

 

 

یک، ب) عیناً به نقل از http://www.j-fazel.ir/eng/lib/11/01.php  :

 

»Sheikh Mufid (may Allah bless him) has reported in his book "Al-Mughen'ah from Imam Sadiq (a.s.) as such:

«نَهَى أَنْ يَرْفَعَ الاِْنْسَانُ بِمَكَّةَ بِنَاءً فَوْقَ الْكَعْبَةِ»

"God or Imam (a.s.) forbade a man from making a building in Makkah higher than the Ka'bah."[6]«

            دو) والتر هینتس [Walther Hinz]، داریوش و ایرانیان: تاریخ فرهنگ و تمدن هخامنشان [Darius und die Perser. Eine Kulturgeschichte der Achämeniden]، کتاب اول و دوم، ترجمه ی پرویز رجبی، تهران، نشر ماهی، 1387؛ ص 23:

            «این آبادی [سیدمحمدی: روستای بیستون نزدیک کرمانشاه] از دیرباز مقدس بوده است. در زمان ما با ساخت سیلو و کارخانه ی قند این آبادی تقدس خود را از دست داده است.»

***

            نظر سیدعباس سیدمحمدی:

            ــ بنده «احتمال می دهم» (لطفاً توجه کنید: «احتمال می دهم») اگر روایاتی که می گوید در اطراف کعبه بنائی مرتفع تر از کعبه نسازند، از نظر سند و راوی درست باشد، منظورش توجه به همین مسائل اصطلاحاً زیبائی شناسی و معماری و شهرسازی و محیط زیست و محیط زندگی ی انسان است. بنده، شخصاً، برایم مفهوم نیست که رعایت قدسیت کعبه به این باشد که نزدیک به آن بنائی مرتفع تر از کعبه نسازند. همچنین، به طریق اولا، برایم مفهوم نیست که روستای بیستون (و تخت جمشید و پاسارگاد و ...) چه تقدسی دارد، که با ساختن سیلو و مانند آن در نزدیکی ی آن، تقدسش از بین برود. امّا:

            ــ همان طور که عقل بشری متوجه شد متروی اصفهان از نزدیکی ی فلان بنای تاریخی در اصفهان عبور نکند، عقل بشری قاعدتاً این را هم متوجه می شود که برای ساختن سیلو و مانند آن فاصله ی معقول از بستون را رعایت کند، و برای ساختن هتل مرتفع تر از کعبه، فاصله ی معقول از کعبه را رعایت کند.

            به عکس توجه کنید:

 

 http://www.aftab-magazine.com/pictures/20060322.jpg

            ــ در دو حدیث که نقل کردم، حدیث اول می فرماید «سزاوار نيست كه كسي بنايي بالاتر از كعبه بسازد»، و حدیث دوم می فرماید «نهي كرده است از اين كه انسان در مكه بنايي بالاتر از كعبه بسازد». در حدیث اول اطلاق دارد که کسی بنائی مرتفع تر از کعبه نسازد. در حدیث دوم اطلاق دارد که «در مکه» بنائی مرتفع تر از مکه نسازند. بنده تصور می کنم منظور معصوم علیه السلام این بوده است که «در فاصله ی معقول از کعبه»، بنائی مرتفع تر از کعبه نسازند.

            ــ ممکن است، بر فرض صحت حدیث ها، دلیل یا دلیل های دیگری برای حرمت یا کراهت ساختن بنای مرتفع تر از کعبه در نزدیکی ی کعبه وجود داشته باشد. ممکن است حتا مفهوم «قدسیت» هم داخل موضوع باشد. نمی دانم. دلیلی ندارم انکار ِ کُلّی کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:48  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

کَالمَیّت ِ بَینَ یَدَی الغَسّال

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک) ابن عربی، فتوحات، ج 1؛ ص 382، به نقل از کلود عدّاس [Claude Addas]، در جستجوی کبریت احمر: زندگانی ابن عربی [عنوان اصلی ی فرانسوی: Ibn Arabi ou La quete du Soufre Rouge ، عنوان ترجمه ی انگلیسی: Quest for the Red Sulphur the Life of Ibn Arabi ]، ترجمه ی فریدالدین رادمهر، تهران، نیلوفر، 1387؛ ص 107 و 108:

            «ولی خداوند این اختلاف رأی علماء را برای بندگان خویش رحمت قرار داده است تا در عبادات خویش وسیع النَّظر والعمل باشند. اما فقهای زمان ما مانند سنگ می باشند و بر مقلِّدان بیچاره که تقلید ِ علما می کنند، چیزی را تنگ می سازند که شرع، وسیع قرار داده است و به مقلِّد ِ بینوا که به مذهب ِ حنفی است می گویند به آئین شافعی نظر نکن و هر یک از علما در کار و مذهب خویش چنین است و این بدترین بدبختی در دین است و حال آنکه خداوند خود فرموده است (ما علیکم فی الدین من حرج) قرآن 22/78 و شرع حکم مجتهد را معلوم کرده است و کسی که تقلید می کند حرجی بر او نیست، حال آنکه علمای زمان ما می پندارند مُحقّ اند و با دین بازی (107) می کنند و این نهایت نادانی و بی خردی ایشان است، قسم به خدا مطلب چنین نیست که می پندارند. گمان می کنند که بر حقّ اند و حال آنکه اصلاً مجتهد نیستند (108).»

            متن عربی، به نقل از پانوشت ص 108 کتاب خانم کلود عدّاس:

            «و لكن الله جعل هذا الخلاف رحمة لعباده و اتساعا فيما كلفهم به من عبادته لكن فقهاء زماننا حرج و اوضیقوا [سیدمحمدی: نسخه ی اینترنتی ی فتوحات: حجروا و ضيقوا] على الناس المقلدين للعلماء ما وسع الشرع عليهم فقالوا للمقلد إذا كان حنفي المذهب لا تطلب رخصة الشافعي فيما نزل بك و كذلك لكل واحد منهم و هذا من أعظم الرزايا في الدين و الحرج و الله يقول (ما علیکم فی الدین من حرج) [سیدمحمدی: نسخه ی اینترنتی ی فتوحات: ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ في الدِّينِ من حَرَجٍ، سیدمحمدی: نسخه ی اینترنتی درست است، سوره ی حج، آیه ی 78] و الشرع قد قرر حكم المجتهد له في نفسه و لمن قلده فأبوا فقهاء زماننا ذلك و زعموا أن ذلك يؤدي إلى التلاعب بالدين و هذا غاية الجهل منهم فليس الأمر و الله كما زعموا مع إقرارهم على أنفسهم أنهم ليسوا بمجتهدين»

 

 

            دو، الف) کلود عدّاس، در جستجوی کبریت احمر: زندگانی ابن عربی، ترجمه ی فریدالدین رادمهر، تهران، نیلوفر، 1387؛ ص 135:

            «... ابن عربی زمانی که به ملاقات العریبی رفت، به ظاهر یک مُرید ِ مبتدی و سالکی نوآموز بود. اما هرچقدر هم که استعداد شگرفی داشت و هرچقدر هم که عارف ِ تمام عیاری بود، می باید تحت ارشاد و تربیت شیخی قرار گیرد، کَالمَیّت ِ بَینَ یَدَی الغَسّال (145) تا او را به علوم و فنونی بیاراید که بتواند هم شیخ حقیقی مریدان خویش باشد و هم نفس خود را بهتر بشناسد.

145. من در اینجا به قضیۀ اویسیه اشاره دارم یعنی آنان که به وسیلۀ شیوخی ارشاد می یابند که شیخ، دهه ها قبل و حتی قرن ها قبل مرده است. مثال بارز این ماجرا ابوالحسن خرقانی (1034/425 وفات) است که تحت ارشاد ابویزید بسطامی قرار داشت. بنگرید به جامی، نفحات، ص 298 و نیز مقالۀ Bruijin در دائرة المعارف اسلامی ویرایش 2، و نیز نوشتۀ لمبرت در ایرانیکا ذیل خرقانی.» »

            دو، ب) عیناً به نقل از http://roshanalishahi.blogfa.com/post-60.aspx (وبلاگ «عرفان و تصوف اسلامی: کلیات آرا و نظرات بزرگان تصوف»؛ آندرلاین در قسمتی از بند یک از سیدمحمدی است):

            «آداب ورود به طریقت روشنعلیشاهی – پنج وسیله فقری –

 

پس از آنکه سالک الی الله غسلهای پنجگانه را بجا آورد باید پنج وسیله را تهیه و به خدمت پیر طریقت برده و تسلیم نماید

این اشیاء هر کدام مظهر و تعهدی خاص برای سالک سیر الی الله است:

 

 

1)        چلواری یا کفنی

سالک 3متر چلواری یا کفنی با خود به خدمت پیر طریقت میبرد که  به معنی تسلیم کفن سالک است.به مضمون کالمیت بین یدی الغسال خود را تسلیم حق میسازد و دستورات پیر طریقت که خلیفه الله فی الارض است دستور حق می شمارد و بی چون و جرا فرمان او را انجام میدهد.

 

2)       جوز بوآ

 جوز تجسم سر سالک است و سالک با سپردن جوز به پیر طریقت عهد میبندد که محرم اسرار حق باشد. اگر در این راه سر برود سر حق فاش نگردد.

 

3)    انگشتری عقیق

 انگشتر به معنی  حلقه ارادت حق است که سالک در بدو ورود به عالم تصوف تسلیم پیر طریقت میکند و عهد میبندد که به کسی بجز حق ارادت نورزد.

 

4)      سکه نقره

 سکه مظهر ثروت است. سالک با این عمل سکه ای را تقدیم پیر طریقت مینماید و پیمان میلندد که هوس نقدینگی دنیا را از دل بیرون سازد که به معنی عدم دلبستگی به مال دنیا است. یعنی درویش در حال توانگری ببخشد و در تنگ دستی صبر پیشه کند

 

5)      شاخه نبات

 نبات در آیین ورود به سلک صوفیان به معنی شیرینی تولد ثانوی میباشد.

تولد اول درویش از رحم مادر است و تولد ثانوی درویش از مادر طبیعت و کثرت در دنیای عشق و محبت و توحید متولد میشود و قدم در دنیای حقیقت و وحدت  می گذارد»

            دو، پ) عیناً به نقل از http://www.islamselect.com/article/32260 :

            «الشيخ والمريد عند الصوفية:

......................................

إذا صدق المريد مع شيخه وناداه من مسيرة ألف عام، أجابه حياً كان الشيخ أو ميتاً([7])...

 وكان أيضاً يقول:

المريد الصادق مع شيخه كالميت مع مغسله، لا كلام ولا حركة، ولا يقدر ينطق بين يديه من هيبته، ولا يدخل ولا يخرج، ولا يخالط أحداً، ولا يشتغل بعلم ولا قرآن ولا ذكر إلا بإذنه([8])...

.....................................

ويقول أحمد الفاروقي السرهندي (مجدد الألف الثاني عند الصوفية):

... وهذه المحافظة إنما هي إلى زمان الوصول إلى الشيخ الكامل المكمل، ثم بعد الوصول إليه، لا شيء عليه سوى تفويض جميع مراداته إليه، وكونه كالميت بين يدي الغسال لديه، والفناء الأول هو الفناء في الشيخ، ويكون هذا الفناء وسيلة الفناء في الله([33])...

([7]) الأنوار القدسية: (1/189).

([8]) الأنوار القدسية: (1/189).

([33]) المنتخبات من المكتوبات: (ص: 21). »

***

            نظر سیدعباس سیدمحمدی:

            ــ البته در بند یک، عیناً سخنی از ابن عربی را نقل کردم، و در بند دو (الف و ب و پ)، سخنی از ابن عربی نیست، ولی اگر فرض کنیم گوینده ی بند یک و گوینده ی بند دو (الف و ب و پ) هم رأی باشند، از نظر انتقادشان به رابطه ی مجتهدان و مقلدان، و اعتقادشان به این که مرید در برابر شیخ مانند مرده در دست غسّال باشد، بنده انتقادی به آنان دارم، و اساساً این مقاله را به همین دلیل نوشتم.

            ــ قسمت مرکزی در سه بخش الف و ب و پ از بند دو، این جمله است: «کالمیت بین یدی الغسال.»

            ــ خب. چه طور صوفی ی هوشمند و نکته سنج متوجه آسیبها و ناهنجاری های رابطه ی بین مجتهد و مقلد، و یا به طور کلی مسائل مختلف فقه و اجتهاد و تقلید، می شود، ولی متوجه قباحت و کراهت و ضد فطرت بودن این نمی شود که «مرید نسبت به شیخ مانند مرده در دست غسّال باشد؟»

            به نظر من سخن ابن عربی در بند یک، حاکی از هوش و نکته سنجی ی او است. به راستی، مجتهد چه کار دارد که مقلدش از تقلید از او دست بردارد یا برندارد؟ افراد، عملاً، حتا اگر بخواهند از دین حضرت موسا علیه السلام دست بردارند و به دین حضرت عیسا علیه السلام بگروند، یا از دین حضرت عیسا دست بردارند و به دینی دیگر بگروند، از حضرت مؤسس دین اجازه نمی گیرد و از او کسب تکلیف نمی کند، حال برای بنده ی ناچیز سؤال است و عجیب است که مجتهدان بزرگوار چرا و به چه علت و بر چه اساس فتوا می دهند که توی مقلد نوعی ی بنده، حق نداری در بعضی مسائل یا در کل مسائل از تقلید از من برگردی و مقلد فرد دیگر شوی.

            ــ به گمان بنده، استاد داشتن، مقتضای عقل است. ارتباط انتقادی ی محترمانه بین شاگرد و استاد هم مقتضای عقل است. استادهای مختلف در حوزه ها و حیطه های مختلف داشتن هم، مقتضای عقل است. حالا بگوئیم «استاد». بگوئیم «مشاور». شاید حتا «شاگرد داشتن» هم از شرطهای پیشرفت فکری و علمی است.

            فقها و طلبه ها نیاز به آسیب شناسی دارند. صوفیان و مریدان آنها هم نیاز به آسیب شناسی دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:10  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

هر کس از دلیل آوری سرباز زد از فطرت انسانی بیرون آمده است

           بسم الله الرحمان الرحیم.

            عبدالکریم سروش (گفت و گو با او)، روزنامه ی کارگزاران، پنج آبان 1387، ضمیمه: پرونده ی ویژه: سنت تحلیلی در ایران، ص 11:

            «... فکر می کنم تربیت ذهنی جوانان ما باید به شکلی باشد که همیشه در برابر ادعای کسی از او دلیل بخواهند. به قول فیلسوفان ما این مقتضای فطرت است. این سخن ملاصدرا را فراموش نکنیم که گفت هر کس از دلیل آوری سرباز زد از فطرت انسانی بیرون آمده است.»

         [تکمله در تاریخ نوزدهم آذر 1387. بنده اصل عربی یا فارسی ی سخن ملاصدرا، که عبدالکریم سروش نقل کرده است را نیافتم. از تعدادی از فضلا هم پرسیدم. نمی دانستند. امروز چنین یافتم که طبق http://www.buali.ir/farsi/index.php?option=com_content&task=view&id=67&Itemid=28 ظاهراً جمله ی نقل شده در اصل از ابوعلی سینا است:

 

 

«سخنان نغز شیخ الرییس:

هر كس گفتاری را بدون دليل و برهان بپذيرد از فطرت انسانی منسلخ شده است.

 شيخ‌الرييس بوعلی ‌سينا»

 

البته شاید چنین جمله ای را هم بوعلی گفته باشد و هم ملاصدرا. نمی دانم. و اگر بوعلی گفته باشد، و ملاصدرا هم گفته باشد، به هر حال به نظر می رسد فضل تقدم با بوعلی است.]

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:6  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

القاب و عناوین حوزوی ...

             بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک) محسن غرویان (گفت و گو با او)، «حوزه از اندیشه های رهبری خط می گیرد: نه دولت»، شهروند امروز، سال سوم، ش 67، 21 مهر 1387؛ ص 73 (از 74—73):

            «... همین ظرافت و هنر امام است که به جایگاه مرجعیت اهمیت می دادند. شنیده ام که روزی آقایی در جلسه ای که امام و علما حضور داشتند، گفته بودند: «نظر شما این است و نظر آقای گلپایگانی اینگونه نیست.» بلافاصله امام واکنش نشان دادند و گفتند: «آقای گلپایگانی؛ نه. آیت الله العظمی گلپایگانی.»»

            دو) سیدحسین موسوی تبریزی، «آیت الله خویی مثل یک طلبه معمولی، خودمانی بود»، شهروند امروز، سال سوم، ش 67، 21 مهر 1387؛ ص 10 از ضمیمه ی «دفتر خاطرات»:

            «... خاطره ای را از ایشان [= آیت الله داماد] به یاد دارم که روزی به همراه یکی از بزرگان و مدرسان حوزه علمیه قم (از شاگردان مبرزشان) خدمتشان رسیدیم. در آن روز زمستانی، آیت الله داماد در کنار کرسی نشسته بودند و گفتند: «سلام علیکم، حضرت آیت الله!» آن آقا به ایشان گفت: حاج آقا مرا مسخره می کنید؟ ایشان پاسخ دادند: قصدم مسخره کردن نبود، می خواستم اهمیت این القاب در ذهن شما شکسته شود.»

            سه) بنده هفت هشت ده سال قبل در تلویزیون سخنرانی ی شیخ حسن حسن زاده ی آملی زید توفیقه را دیدم. افرادی، از جمله دکتر غلامعلی ی حداد عادل (که ظاهراً در این روزها مجدداً به ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی منصوب شد) در میان حاضران در مجلس بودند. آقای حسن زاده ی آملی چند مرتبه، یا حد اقل یک مرتبه، از رهبر آن زمان (و فعلی ی) جمهوری ی اسلامی ی ایران به شکل «این آیت الله معظم» نام برد. بنده این جور می فهمیدم و می فهمم که ایشان هم مایل بود از عنوان «آیت الله العظما» پرهیز کند، که شاید دلیل ایشان همان دلیل خودداری ی تعدادی از علمای دیگر در خودداری از به کار بردن این عنوان در مورد دیگران و خود بود، و هم کافی نمی دانست رهبر ایران را «آیت الله» بنامد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:37  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

سمبل تهران: برج میدان آزادی؟ برج میلاد؟ یک مسجد؟ ...؟ هیچ کدام؟

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            ــ محمد برومند (عضو شورای معماری ی مساجد شهرداری ی تهران)، همگامان (هفته نامه ی داخلی ی شهرداری ی تهران)، ش 83، هفته ی چهارم مرداد 1387؛ ص 48:

            «سمبل تهران باید یک مسجد باشد.»

            ــ نظر سیدعباس سیدمحمدی:

            تهران سمبل نیاز ندارد، اگر هم قرار باشد سمبل داشته باشد، شایسته است پس از انجام دادن چیزی شبیه به رأی گیری یا آمارگیری، نظر اکثر قاطع یا مطلق یا نسبی ی مردم تهران، و بلکه کُلّ مردم ایران، به صورت یک گزینه از بین پیشنهادهای مختلف یا نظرهای مختلف، انتخاب شود. و چون بسیار بعید می دانم چنین کاری را انجام دهند و سمبل تهران را به این روش معرفی کنند، بنده تصور می کنم پیشنهادی که عرض می کنم ممکن است مقبول تعدادی از هموطنان واقع شود:

            ظاهراً، طبق آنچه بنده یادم نیست کی و کجا خواندم، تهران شامل سه قسمت بوده. در جنوب شهر زندگی می کردند. (شاید شهر ری تقریباً حد جنوبی اش بوده، و الان هم هست.) در مرکز تهران بازار و محل داد و ستد بوده. شمال تهران هم برای هواخوری و تفریح می رفتند. بنده تصور می کنم اگر مجسمه ای یا ساختمانی خیلی بزرگ، یا ...، بسازند که در آن از هر سه جزء 1) «حرم حضرت عبدالعظیم» (شاخص ترین قسمت شهر ری) و 2) «بازار بزرگ تهران» و 3) «توچال یا دماوند یا به هر حال مکان یا نقطه ی شاخص شمیران یا شمال تهران»، در آن به کار رود، از این مجسمه/ساختمان/...، می توان به عنوان «سمبل شهر تهران» دفاع کرد. فارغ از گرایش ها و علائق سیاسی و ایدئولوژیک و مانند آنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:3  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

امام جعفر صادق: به ولایت ما نمی رسید جز با سختکوشی در دنیا

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            دقایقی قبل از طریق اس ام اس دوستی ارجمند خبردار شدم خانم طاهره صفارزاده درگذشته است. در http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8708040168 این خبر تأیید شده است. شادی ی روح و علوّ درجات طاهره صفارزاده (متولد 1315 در سیرجان، فوت در چهارم مهر 1387 در بیمارستان ایرانمهر در تهران) می خوانم حمد و سوره و صلوات.

            درگذشت آن بانوی مترجم قرآن (ایشان تمام متن قرآن را به فارسی و انگلیسی ترجمه کردند و بنده در اختیار داشتم) در سالروز شهادت امام جعفر صادق واقع شده است. حدیثی از آن امام نقل می کنم:

            امام جعفر صادق علیه السلام، به نقل از  http://www.ghadeer.org/site/tarbeiat/ahlul_bayt/bank/08/g08.htm  :

            «لاتذهبـن بكم المذاهب فو الله لاتنال ولايتنا الا بالورع و الاجهاد فى الدنيا و مـواسـاه الاخـوان فـى الله, وليـس مـن شيعتنـا مـن يظلـم الناس .(4)
مسلكها و مذهبها شما را نبرند، به خدا سـوگند به ولايت ما نتوان رسيد جز با پارسايـى و كـوشـش در دنيا، و يارى دادن برادران براى خدا. و كسى كه به مردم ستم كند، شيعه مانيست.

4 ـ همان [= تحف العقول]، ص 303.»

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:23  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

بحثی درباره ی جمله ی «مجلس در رأس همه ی امور است»

          بسم الله الرحمان الرحیم.

            الف)

            آنچه در چهار بند بعدی از مرحوم آقای خمینی نقل می کنم، همه را با جست و جو در http://www.imam-khomeini.com به دست آوردم، ولی تمام صفحاتی که نتیجه ی جست و جو بودند، آدرسشان به همین شکل http://imam-khomeini.com  بود، و آدرسهای جداگانه نداشت.

            1) مرحوم حضرت آیت الله خمینی:

            «نشريه بسيار خوب است و در صورتي كه محتواي آن محتواي آموزنده باشد و دست اندركاران آن متعهد باشند ، اين نشريه راس همه امور مي شود.»

            صحیفه ی نور، جلد 14، ص 249.

            2) مرحوم حضرت آیت الله خمینی:

            «مجلس محترم شوراى اسلامى كه در راس همه نهادهاست»

            صحیفه ی نور، جلد 17، ص 202.

            3) مرحوم حضرت آیت الله خمینی «دانشگاه را در راس امور مى داند».

            سخنان امام خمينى، در جمع كاركنان صنايع دفاع ملى، 26/10/1361.

            4) مرحوم حضرت آیت الله خمینی:

            «نقيصه‏ها را همه با هم بايد رفع بكنيم كه در راس آنها فرهنگ است»

            صحيفه ی نور، جلد ‏6، صفحه ی ‏94.

           

            ب) در سال های بعد از درگذشت حضرت آقای خمینی، و شاید همچنین در سال های حیات ایشان، جمله ی «مجلس در رأس همه ی امور است» را از ایشان نقل کرده اند، و تلاش کرده اند ثابت کنند مجلس قانونگذاری ی در ایران در ساختار حقیقی و حقوقی ی قدرت جایگاهی عظیم دارد.

            ــ با توجه به چهار بند قسمت الف، بنده تصور می کنم واضح است جمله ی «مجلس در رأس همه ی امور است»، جمله ای است مانند «نشریه در رأس امور است» و «دانشگاه در رأس امور است» و «اصلاح فرهنگ در رأس امور است»، یعنی فرمایش معظم له از نوع «وعظ» و «تبلیغ دینی ـ فرهنگی» بوده است.

            ــ بنده تصور می کنم، جدای از صحیح بودن یا نبودن استنباط بنده در پاراگراف قبل، برای این که دریابیم مجلس در رأس همه ی امور هست یا نیست، باید به قانون اساسی (ساختار حقوقی) و روابط دولتمردان (ساختار حقیقی) نگاه کرد. به گمان بنده، با نگاهی ساده می توان فهمید مجلس در ایران نه از لحاظ ساختار حقوقی و نه از لحاظ ساختار حقیقی، در رأس امور نیست.

            ــ مجلس قانونگذاری ی ایران، حتا اقتدار نداشت خودش اسم خودش را تعیین کند (یا از تغییر اسمش بر طبق قانون اساسی، جلوگیری کند).  توجه کنید:

            از سال 1358 تا سال 1368، عنوان نهاد قانونگذار در ایران طبق قانون اساسی «مجلس شورای ملی» بود، و چون وقتی نمایندگان مجلس اول به نزد حضرت امام خمینی رفتند، ایشان، رحمت الله علیه، از مجلس با عنوان «مجلس شورای اسلامی» نام برد، و مجلسیان هم به سرعت قانونی تصویب کردند (که به تأیید شورای نگهبان رسید؟) و عنوان مجلس را به «مجلس شورای اسلامی» تغییر دادند.

به نظر شما کدام حالت شایسته تر بود:

اول) نمایندگان مجلس نامه ای به رهبر وقت ایران، رحمت الله علیه، می نوشتند و می گفتند:

 

حضرت آیت الله العظما امام خمینی مد ظله العالی

با توجه به این که عنوان نهاد قانونگذار جمهوری ی اسلامی ی ایران در قانون اساسی «مجلس شورای ملی» است، و خود حضرت عالی هم چند ماه قبل به آن (آن = قانون اساسی) رأی مثبت داده اید، مقتضی است مقام عظمای ولی فقیه خودش در رأس قانونگراها باشد، و ما، طبق «النصیحة لأئمة المسلمین»، این مطلب را به حضور نورانی ی شما عرض می کنیم.

 

دوم) نمایندگان، در اقدامی ولایت پسندانه، تصویب می کردند عنوان نهاد قانونگذار در ایران بشود «مجلس شورای اسلامی»، و شورای نگهبان هم که قانوناً وظیفه دارد عدم مغایرت مصوبات مجلس با قانون اساسی و شرع را بررسی کند، با این که عنوان نهاد یادشده طبق نص قانون اساسی «مجلس شورای ملی» بود، مصوبه ی مجلس را تأیید کند.

به نظر شما کدام یک از دو حالت یادشده شایسته تر بود؟

ــ یک روز مجلس عدم کفایت سیاسی ی دومین مقام رسمی ی کشور را تأیید می کند. یک روز از تمکین کردن رئیس جمهور کشور به عوض کردن معاون خود عاجز است، و به طریق اولا از عزل آقای عوضعلی کردان نیز عاجز است. شاید فکر کنند مجلس در زمان دکتر بنی صدر قوی بود و در زمان دکتر احمدی نژاد ضعیف است. نه! به نظر من صحبت قدرت در آن زمان و ضعف در این زمان نیست! مجلس، چه در آن زمان و چه در این زمان، طبق آنچه مأمور است و مجازش دانسته اند عمل می کند.

والسلام!

 

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/3/7/9895_503.jpg

 

http://www.webneveshteha.com/images/gallery/hadi&khatamiw.jpg

 

http://i1.tinypic.com/nbuc6w.jpg

 

http://goobeen.files.wordpress.com/2007/07/worldpress.jpg

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 12:27  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

ارتشبد سیدعباس سیدمحمدی!

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            این مقاله برای رفقای اس ام اسی ام تکراری است. لطفاً ببخشایند!

            چه بسا می دانید که در جمهوری ی اسلامی ی ایران ارتشبد و سپهبد در قید حیات نداریم. بالاترین درجه که در حیات است سرلشگر است. یک یا چند سپهبد داریم که در واقع بعد از فوتشان به درجه ی سپهبدی نائل شدند. من چند ماه قبل با خودم فکر می کردم چه جوری می شود یک ارتشبد درست کرد. راهش را پیدا کرد! البته این ارتشبد هم که من درست کردم، در قید حیات نیست! توجه کنید:

            «ارتشبد سیدعباس سیدمحمدی در سال ... در خانواده ای مذهبی در جنوب تهران متولد شد. از کودکی در مسجد حاضر می شد. خیلی سر به زیر بود. اعلامیه های امام خمینی را پخش می کرد. بعد از نائل شده به درجه ی سرهنگی، چون لیسانس داشت و خانواده ی شهید بود و مورد تأیید «آقا» قرار گرفته بود، سرتیپ و سپس سرلشگر شد. منافقان کوردل او را ترور کردند و پس از شهادتش سپهبد شد. چند روز بعد به اراده ی خدا زنده شد. چند ماه بعد اصلاح طلبان ساده لوح او را چیزخور کردند و بنیاد شهید او را شهید محسوب کرد و با یک درجه ارتقاء شد ارتشبد.

            آری. این بود داستان کوتاه با عنوان «ارتشبد سیدعباس سیدمحمدی»!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:53  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |