پربرکت و پرنعمت باشد شب یلدای سال 1387 هجری ی خورشیدی


بسم الله الرحمان الرحیم.
در عنوان های مطبوعات منتشرشده در بیست و پنج آذر 1387، بنده این بیانات را از حضرت آقای خامنه ای، رهبر جمهوری ی اسلامی ی ایران، دیدم (بیانات ایشان در دیدار با دانشجویان دانشگاه علم و صنعت ایران):
کار مملکت با آمدن شاه سلطان حسین ها تمام است؛
اگر کشور دچار مسئولان ترسو شود کارش تمام است.
چون ممکن است تعدادی از افراد، یا چه بسا اکثر افراد، گمان کنند هشدار حضرت آقای خامنه ای، مربوط است به این که سیدمحمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری نشود، یا اگر شد، او را تأیید صلاحیت نکنند، یا اگر شد، «ملت بزرگوار ایران» به ایشان رأی ندهد، بنده گمان می کنم شایسته است نظر افراد را تغییر دهم، این طور که منظور حضرت آقای خامنه ای، بر حسب بیانات سابق معظم له، نمی تواند خاتمی باشد.
آقای خامنه ای، طبق http://leader.ir/langs/fa/index.php?p=bayanat&id=1462 در هنگام تنفیذ حکم اولین دوره ی ریاست جمهوری ی سیدمحمد خاتمی (دوازده مرداد 1376) و طبق http://leader.ir/langs/fa/index.php?p=bayanat&id=2132 در هنگام تنفیذ حکم دومین دوره ی ریاست جمهوری ی سیدمحمد خاتمی (یازده مرداد 1380)، در مجموع در هر دو تنفیذ از خاتمی پنج مرتبه به صورت «رئیس جمهور عزیز»، و طبق http://leader.ir/langs/fa/index.php?p=bayanat&id=2772 ، در هنگام تنفیذ حکم ریاست جمهوری ی محمود احمدی نژاد (دوازده مرداد 1384)، از سیدمحمد خاتمی به صورت «جناب آقای خاتمی عزیزمان» نام برده است.
خب آیا سیدمحمد خاتمی در زمان ریاست جمهوری اش کوروش کبیر بود و داریوش کبیر بود و شاه عباس کبیر بود و شجاع بود و شجاع شجاعان، و بعد از کنار رفتن از قدرت، شد شاه سلطان حسین و شد ترسو؟ هم خیلی پذیرفتنی نیست که این طور باشد، هم نحوه ی نام بردن آقای خامنه ای از خاتمی، در زمانی که صریحاً منظورش خاتمی بود، خلاف این را نشان می دهد. و به نظر می رسد خاتمی ی سال 1387 از نظر شجاعت و صفات دیگر، با خاتمی سال 1376 و 1380 و 1384 تفاوت نکرده است.
رئیس جمهور ایران، هر کس که باشد، مگر ترسو بودن یا شاه سلطان حسین بودنش، برای «ملت بزرگوار ایران» ایجاد خطر می کند؟ مگر رئیس جمهور حق اعلان جنگ و صلح دارد؟ مگر رئیس جمهور اختیار نیروی انتظامی را دارد؟ مگر وزارت اطلاعات ایران عملاً در اختیار رئیس جمهور است؟ مگر رئیس جمهور عملاً اختیار دارد وزیر کشور و وزیر امور خارجه و وزیر ارشاد و وزیر دفاع و وزیر اطلاعات را خودش انتخاب کند و به مجلس معرفی کند؟ مگر رئیس جمهور ایران قدرت دارد بگوید شعار «مرگ بر آمریکا» را حذف کنیم؟ مگر رئیس جمهور ایران قدرت دارد بگوید شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» را حذف کنیم؟ رئیس جمهور ایران عملاً در مورد ورود زنان به استادیوم های ورزشی، حتا با حفظ حدود، اقتدار نداشت. اتفاقاً رئیس جمهور نام نبرده ی اخیر، دکتر محمود احمدی نژاد بود، که می گویند متعهد و متخصص و انقلابی و متفکر و ... است.
مگر سیدابوالحسن بنی صدر، توانست برای «ملت بزرگوار ایران» خطر ایجاد کند؟ مثل آب خوردن کنارش گذاشتند. البته با طی مراحل قانونی. مگر سیدمحمد خاتمی، بر فرض که همان زمان که آقای خامنه ای او را «رئیس جمهور عزیز» می نامید، شاه سلطان حسین و ترسو هم بود، می توانست برای «ملت بزرگوار ایران» خطر ایجاد کند، و کار مملکت را تمام کند؟
و اما بعد. ای سیدمحمد، بیا، اگر اراده ات و توانایی ات این است که طبق قرآن و سنت و عقل و انسانیت و قانون اساسی حکومت کنی. یک حساب دو دو تا چهار تا است. ببین چه کار کردی، و چه کار می توانی کنی. ای سیدمحمد. تو دو بار در مجلس قانونگذاری ی ایران، به کلام الله مجید سوگند یاد کردی که پاسدار مذهب رسمی و نظام جمهوری ی اسلامی و قانون اساسی ی کشور باشی. خب آیا در مذهب رسمی ی ما و در قانون اساسی ی ما مجاز است شکنجه کردن افراد؟ مجاز است تفتیش عقاید؟ مجاز است زندان کردن افراد به دلیل اظهار نظر؟ مجاز است بستن فلّه ای مطبوعات؟ مجاز است فیلتر کردن میلیونها وبسایت و وبلاگ؟ مجاز است منع کردن مردم از استفاده از تلویزیون ماهواره ای؟ در مذهب ما، در مرام مولا علی ی ما، زمامداران و مسئولان و کارگزاران تحت مراقبت و نظارت دائمی قرار دارند تا به درستی امانتداری و خدمتگزاری کنند و به مردم ستم نکنند و حقّی را پایمال نکنند، یا مردم (زن و مرد، پیر و جوان، ...) تحت مراقبت هستند تا اصطلاحاً «امنیت ملّی» به خطر نیفتد؟ ای سیدمحمد. مگر مقام حقوقی ای که شما در اختیار داشتی، مسئول اجرای قانون اساسی نبود و نیست؟ آیا «مسئول اجرای قانون اساسی»، این عنوان و مقام و وظیفه و اختیار، اطلاق دارد یا تقیید دارد؟ آیا بر حسب قانون اساسی، مقام حقوقی ی رئیس جمهور موظف و مختار نیست که به «هر کس» که خارج از وظایف و اختیاراتش عمل کند، تذکر دهد؟
ای سیدمحمد، نیا، اگر می بینی همان تدارکچی هستی. نیا اگر قرار است مماشات ِ بیجا کنی. نیا اگر قرار است پیام های نوروزی ات شاهنامه خوانی و گلستان خوانی و بوستان خوانی باشد. نیا اگر قرار است اشک ِ بیجا بریزی. مولا علی هم اشک می ریخت. ولی هم اشک ریختنش دلیلش مانند شما نبود، هم در کنار اشک ریختن، محکم و استوار و مانند کوه بود در احقاق حق مردمان. حتا حق مخالفانش. حتا حقوق اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ی خوارج. حتا حقوق غیر مسلمانان.
ای سید محمد. ظاهراً شما می توانی در نظر بگیری آن بیست میلیون نفر که در سال 1376 و سال 1380 به شما رأی دادند، این بار هم به شما رأی می دهند. به محمود احمدی نژاد رأی نمی دهند.
بالله التوفیق. ای سیدمحمد.

بسم الله الرحمان الرحیم.
عید سعید غدیر را به مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم.
این مقاله شامل دو قسمت است. قسمت اول، قسمتی از بیانات حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام در جنگ جمل است، آنگاه که او را از جنگ بیم می دادند و از شمشیر می ترساندند. او را، که خودش سفارش می کرد و عمل کرد، به صلح و سازش (حضرت علی بن ابی طالب، به نقل از ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ الطبری)، ج 4، ص 479/عزّ الدین ابن اثیر، تاریخ کامل، ج3، ص 224، به نقل از از مصطفی دلشاد تهرانی، جمال دولت محمود: حکومت امام علی (ع) حکومت موفّق تاریخ، تهران، انتشارات دریا، 1382، ص 398: مِن اَفضَل ِ النُّصح ِ الا ِشارَةُ بِالصُّلح ِ = از برترین خیرخواهی ها، راهنمایی به صلح و سازش است).
قسمت دوم شامل چهار دلیل از عالِم ِ معاصر شیخ حسینعلی ی منتظری ی نجف آبادی (متولد 1301 هجری ی شمسی) است درباره ی این که کلمه ی «مولا» در حدیث غدیر، به معنایی که برادران اهل سنت می فرمایند، نیست. نمی دانم تمام یا تعدادی از دلیل های مذکور، ابتکار منتظری است، یا نه.
یک) حضرت علی بن ابی طالب، به نقل از عزّ الدین بن هبة الله ابن ابی الحدید المعتزلی، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 306، با مختصر اختلاف در لفظ به نقل از ابومحمد احمد بن علی بن اعثم الکوفی، الفتوح، ج 2، ص 308—307، به نقل از مصطفی دلشاد تهرانی، جمال دولت محمود: حکومت امام علی (ع) حکومت موفّق تاریخ، تهران، انتشارات دریا، 1382:
اَنا اَبوالحَسَن ِ الَّذی فَلَلتُ حَدَّ المُشر ِکینَ وَ فَرَّقتُ جَماعَتَهُم (ص 338) من همان ابوالحسنم که شوکت مشرکان را در هم شکستم و اجتماعشان را پراکنده ساختم (ص 339). (نسخه ی اینترنتی: http://www.al-shia.org/html/ara/books/lib-hadis/behar32/a6.html )
دو) حسینعلی منتظری، موعود ادیان: پاسخ به شبهاتی پیرامون امام زمان (عج)، قم، مؤسسه ی فرهنگی ی خرد آوا، 1384 (به نقل از نسخه ی اینترنتی):
كلمه "مولي" در روايت نمي تواند فقط به معناي "دوست" باشد، زيرا:
اولا: حاضرين در آن موقف عظيم و از جمله عمر بن خطاب از كلمه "مولي" معناي امامت و ولايت فهميدند; و بر همين اساس مردم و حتي ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير و ساير مهاجرين و انصار بعد از كلام پيامبر(ص) به صورت دست دادن با پيامبر(ص) و حضرت علي (ع) بيعت كردند;(1) و نيز مطابق نقل بعضي از كتب اهل سنت عمر پس از شنيدن كلام پيامبر(ص) و معرفي علي (ع) توسط آن حضرت به مردم، پس از گفتن تبريك به علي (ع) چنين اظهار ميكند:
"هنيئا لك يابن أبي طالب، أصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة"(2) "مبارك باد بر تو اي فرزند ابي طالب، تو مولاي من و مولاي هر مؤمني ميباشي".
و در بعضي از روايات اهل سنت به جاي "هنيئا لك" "بخ بخ لك" آمده است،(3) كه در معني فرقي نمي كند.
[1] الغدير، ج 1، ص 270، به نقل از طبري در كتاب "الولاية".
[2] فرائدالسمطين، جويني خراساني، ج 1، ص 64 ; مسند احمد حنبل، ج 4، ص 281 .
[3] همان .
(ص 41، http://www.amontazeri.com/Farsi/moaod/html/0026.htm )
اگر "مولي" به معناي دوست بود تعبير "أصبحت" كه دلالت بر حدوث و ايجاد امر جديد ميكند صحيح نبود; زيرا دوستي يك معناي قلبي بوده و نمي تواند يك مرتبه حادث گردد، به خلاف امامت و ولايت ظاهري كه به صرف جعل و اعتبار حادث ميشود. به علاوه بنابر نقل "غاية المرام" از كتاب "فضائل الصحابة" كه تأليف يكي از علماي اهل سنت به نام سمعاني است، پيامبر(ص) پس از اينكه كتف حضرت علي (ع) را گرفت فرمود: "هذا وليكم من بعدي ..." يعني علي (ع) ولي شما است بعد از من . بديهي است اگر مقصود پيامبر(ص) دوستي علي بود اين جمله هرگز معناي صحيحي نداشت، زيرا دوست بودن كسي با علي (ع) يا دوست بودن علي (ع) با آن كس منحصر به زمان بعد از پيامبر(ص) نيست، آنچه منحصر به زمان بعد از پيامبر(ص) است همان امامت و ولايت حضرت علي (ع) است .(1) نظير همين نقل، روايت عمران بن حصين از پيامبر(ص) است كه فرمود: "ما تريدون من علي ؟ ان عليا مني و انا منه و هو ولي كل مؤمن بعدي" "از علي چه ميخواهيد؟ همانا او از من و من از او ميباشم و اوست ولي هر مؤمن بعد از من".(2)
ثانيا: جمله صدر روايت كه فرمود: "أتعلمون أني أولي بالمؤمنين من أنفسهم ..." "آيا ميدانيد من نسبت به مؤمنين از خودشان اولي و برترم ؟" و نفرمود: آيا ميدانيد كه من پيامبر شما ميباشم، قرينه اي قوي بر مطلب است . در حقيقت پيامبر(ص) جنبه امامت و ولايت خود را مطرح كرده اند
[1] غاية المرام، چاپ قديم، مقصد اول، باب شانزدهم، ص 84، روايت 55 .
[2] سنن ترمذي، ج 5، باب مناقب علي بن ابي طالب، ص 296، حديث 3796 .
(ص 42، http://www.amontazeri.com/Farsi/moaod/html/0027.htm )
نه جنبه نبوت و رسالت را. و اين جمله بهترين شاهد است كه مراد پيامبر(ص) از "مولاه" نسبت به علي (ع)، همان اولويت و ولايتي است كه خود بر مردم داشته است ; لذا پس از گرفتن اقرار و تصديق از حاضرين مبني بر اولويت خود بر ديگران فرمود: "من كنت مولاه ..."، كه قهرا جز بر امامت و ولايت حضرت علي (ع) و اولويت او بر ديگران منطبق نخواهد شد.
ثالثا: از مجموعه شرايط و قرائن هنگام ايراد سخن فوق توسط رسول اكرم (ص) معلوم ميشود كه پيامبر درصدد بيان امر مهمي هستند كه در سرنوشت همه مسلمانان اهميت زيادي دارد و آن مسأله نمي تواند صرف توصيه به دوست داشتن علي (ع) باشد.
انتخاب آخرين سال عمر و در هنگامه وداع خويش با بسياري از مسلمانان، كه از آن پس ديگر موفق به زيارت او نشدند، دستور به جمع شدن همه مردم - چه قافله هايي كه از پيش رفته و يا آنهايي كه هنوز نرسيده بودند - و نيز گرفتن اقرار از مردم به اولويت خويش و بلند كردن دست علي (ع)، برخي از اين قرائن است ; و بسيار بعيد است كه با اين قرائن پيامبراكرم (ص) فقط از مردم خواسته باشد علي (ع) را نيز همانند او دوست بدارند; علاوه بر اينكه دوستي اهل بيت (ع) و علاقه پيامبر(ص) به ذوي القربي، در مقاطع گوناگوني از پيش كرارا بيان شده بود.
رابعا: بنابر نقل كتاب النص و الاجتهاد از طبري و ترمذي و بسياري از بزرگان اهل سنت - نظير ابن حجر در كتاب خود: "الصواعق المحرقة" - پيامبراكرم (ص) قبل از مطرح نمودن ولايت حضرت علي (ع)، علاوه بر گرفتن اقرار از حاضرين به توحيد الهي و رسالت خود كه از
(ص 43، http://www.amontazeri.com/Farsi/moaod/html/0028.htm )
اصول دين است، درباره اعتقاد به معاد و بهشت و جهنم نيز از حاضرين اقرار گرفته اند. نويسنده اين كتاب سپس مينويسد:
"مطرح نمودن موضوع ولايت حضرت علي (ع) توسط پيامبراكرم (ص) در خلال اصول دين، دليل آن است كه موضوع ولايت آن حضرت در حد اصول دين خواهد بود".(1)
مطرح شدن اصول دين توسط پيامبراكرم (ص) در جريان "غدير خم" در كتاب "غاية المرام" به نقل از كتاب "فصول الائمة المهمة" تأليف علي بن احمد مالكي و مناقب ابن مغازلي شافعي از علماي اهل سنت نيز آمده است .(2)
بنابراين، مقصود از "مولي" فقط دوست داشتن نمي تواند باشد. لذا صاحب "الغدير" ميگويد: "بر فرض قبول كنيم كلمه "مولي" بين "دوست" و "اولي به نفس" مشترك است، ولي بيست قرينه و شاهد متصل و منفصل وجود دارد كه دلالت ميكند بر اينكه مقصود پيامبراكرم (ص) از كلمه "مولي" در حديث غدير همان "اولي به نفس" ميباشد".(3) سپس به تفصيل آن شواهد را برشمرده اند.
[1] النص و الاجتهاد، ص 351 .
[2] غاية المرام، چاپ قديم، مقصد اول، باب شانزدهم، ص 88 و 89، روايت 79 و 88 .
[3] ر. ك : الغدير، ج 1، ص 370 .
(ص 44، http://www.amontazeri.com/Farsi/moaod/html/0029.htm )
بسم الله الرحمان الرحیم.
عبدالله قطب بن محیی (از عرفاء قرن نهم تا اوائل قرن دهم هجری)، مکاتیب عبدالله قطب بن محیی، چاپ دوم به انضمام بخش تعلیقات (به تصحیح سیدمحمدجعفر باقری؟ با نظارت دکتر عبدالحمید گنجویان؟)، از انتشارات خانقاه احمدی تهران، ثبت در کتابخانه ی ملی به شماره ی 831 در تاریخ 19/6/1346:
... و باین خطابها که در این نامه کرده ام شخصی معیّن را نمی خواهم این خطاب عام است با همه بنی آدم و این نامه ایست بسایر بشر نوشته شده ... (ص 273، از مکتوب 145).
مردمان تعجب می کنند که چگونه خدای عزّوجلّ که بمؤمنان رؤف است بلاء بایشان فرستد! این بلاها برای آنست که جسم و جان مؤمن از هم جدا شود پیش از آنکه آب از کوزه بریزد، جان در جسم بمثابۀ روغن باشد در شیر، اگر شیر در مشک کنند و بسیار او را جنبش دهند روغن از شیر جدا شود، آنگاه روغن روغن باشد و آنچه بماند دوغ باشد و در این صورت روغن بمنزلۀ راکب باشد و دوغ بمنزلۀ مرکب ِ او، و اگر این ریاضات و حرکات او را در نیابد و روغن در شیر بماند «مَعدُوم الاَثَر وَ مُستَهلَکُ العَین» چون شیر از کاسه ریخت روغن (ص 580، از مکتوب 304) با او بزمین ریزد و چنان روغن هرگز با خود نرسد و استقلال خویش درنیابد و بداغ (نَسُوا اللهَ فَاَنسیهُم اَنفُسَهُم) مبتلی باشد (لا تُفَتَّحُ لَهُم اَبوابُ السَّماءِ) صفت چنان ارواح است و مُستَقَر ایشان سجّین ارض است صُعود بعلّیین ایشانرا نباشد در «اَسفَل ِ سافِلین» جای داشته باشد و در اینصورت دوغ بمنزله قبر باشد و روغن بمنزلۀ مدفون در او، پس بلاء موجب خلاص روح است از تعلّق بــِجــِرم، و تا قید جسم از پای مرغ روح برندارند «طَیَران بسماءِ قدس» نتواند کرد:
این بلای دوست تطهیر شماست علم او بالای تدبیر شماست
و گرچه مقرّبان خاص حضرترا جسم باشد اما جسم ایشان قید ایشان نباشد بَل مدد سلوک ایشان باشد، جسم اهل طبع نسبت با روح ایشان همچون قید باشد در پای و شکّی نیست که پای با قید رَوِش نتوان کرد و جسم اهل حق نسبت با روح ایشان همچون کفش باشد در پای و شکی نیست که پای در کفش رَوش بهتر تواند کرد و از آفت مُحمی تر باشد (اِنَّ فی ذلِکَ لَذِکری لِمَن کانَ لَهُ قَلبٌ اَو اَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهیدٌ) «وَ السّلامُ عَلی حَبیبی» (ص 581، از مکتوب 304).
بسم الله الرحمان الرحیم. عید سعید قربان را به تمام مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم.
حضرت آقای عبدالله واعظ جوادی (مشهور به عبدالله جوادی آملی)، صهبای صفا، نشر مشعر، 1371:
«... مردم ایران سالهای متمادی به مکه مشرف می شدند (یطوفون حول تلک الأحجار التی لا تضرّ و لا تنفع) اما این فرزند برومند نبی اکرم حضرت (ص 138) امام خمینی ــ رضوان الله تعالی علیه ــ حج را به عنوان گوشه ای از اسلام ناب شناخت، «من تمام الحج لقاء الإمام» را شناخت، مسألۀ تولّی و تبرّی حج را شناخت و آن را تبیین کرد، حج ابراهیمی را تشریح کرد. حج منهای برائت را «حج جاهلی» دانست، حج با برائت از شرک و مشرکین را را «حج ابراهیمی» معرفی نمود. (ص 139)
... شما موظفید پیام اسلام، پیام امام و پیام مقام معظم رهبری را با زبانهای گوناگون به مسلمانان دنیا بفرستید. (ص 140)
... مبادا فریب خورده بگویی: من مکه رفتم، حجرالأسود را بوسیدم که این حجر نیز به فرمودۀ امام باقر همچون سایر احجار «لا تضر و لا تنفع» است. (ص 140)
... ... حضرت امام ـ ره ــ اگرچه بعد از انقلاب به مکه مشرف نشد امّا حج را اقامه کرد. امام سجاد ــ علیه السلام ــ در آن سفر تاریخی به منی نرفت و گوسفندی را ذبح و یا شتری را نحر نکرد ولی در مرکز قدرت امویان در شام فرمود: «ما به منی نرفتیم ولی منی مال ماست، (انا بن مکة و منی). (ص 141)
... یک میلیون نفر آمدند به مدینه آمدند، زیارت کردند و رفتند، آیا ما هم باید این چنین باشیم؟ ما با مردم روی زمین فرق داریم. تنها کشوری که ولایت علی و اولاد علی ــ علیهم السلام ــ در آن است کشور ماست. تنها کشوری که به عشق شهادت آزادیش را تضمین کرده است کشور ماست. (ص 238)
قرآن و حرمین در اسارت نامحرمان ... کسانی که قبل از انقلاب حج مشرّف شده اند، ذلت و اسارت را از نزدیک دیده اند. الان هم مشرف شده اند و عزت اسلام را می بینند. حدود سال 50 یا 51 بود که به حج مشرف شدیم وضع به گونه ای دیگر بود ... قبل از (انقلاب و) حکومت من مراسم عبادی، نماز جماعت و جمعه، زیارت (ص 240) حرمین و حج بود، ولی دین در اسارت بود. (ص 241)
امروز هم می بینیم حرمین در اسارت بیگانگان است، الآن هم مسجدالحرام اسیر است، حرم مطهر رسول اکرم ــ ص ــ اسیر است. (ص 241)»
پایان نقل بیانات حضرت آقای جوادی ی آملی.
سؤالات متواضعانه و مخلصانه ی این ناچیز از حضرت آقای جوادی ی آملی، همراه با یک پیشنهاد:
ــ به نظر حضرت عالی، چرا مرحوم آقای خمینی در دوران رهبری اش به حج مشرف نشد، و نیز حضرت آقای خامنه ای در دوران رهبری اش به حج مشرف نشده و اصولاً از ایران خارج نشده است؟
ــ شما از طرفی می فرمائید بعد از انقلاب ایران افرادی که به حج می روند عزت اسلام را آن جا می بینند، و از طرفی می فرمائید حرمین الان در اسارت است. اگر قبل از انقلاب ایران حرمین در اسارت بوده و الان هم در اسارت هست، پس ذلت سابق و عزت فعلی، از چیست؟ آیا چون در زمان مراسم حج، بعثه ی رهبر جمهوری ی اسلامی ی ایران در عربستان سعودی فعالیت می کند، آن جا عزت مشاهده می شود؟
ــ آیا طبق تفکر حضرت عالی، و استنباط احتمالی از بیانات حضرت عالی، اسلام و حضرت آقای خمینی و حضرت آقای خامنه ای (و نیز خود حضرت عالی که گوینده ی این مطلب هستید؟) در طول هم هستند؟
ــ آیا طبق تفکر حضرت عالی، و استنباط احتمالی از بیانات حضرت عالی، حج مشرف نشدن امام سجاد و حج مشرف نشدن حضرت آقای خمینی، قابل مقایسه هستند؟ با عرض معذرت، با عرض پوزش، با عرض عذرخواهی: بنده هم حج مشرف نشده ام، و ظاهراً از کوچکترین و روسیاه ترین اولاد رسول الله هستم، و شیعه ی دوازده امامی هم هستم. آیا وَجهی دارد بنده حج نرفتنم را با حج نرفتن امام سجاد مقایسه کنم؟
ــ و اما پیشنهاد:
بنده پیشنهاد می کنم با توجه به اعتقاد و التزام راسخ حضرت آقای خمینی و حضرت آقای خامنه ای به انجام شدن مراسم برائت از مشرکین «به هر قیمت»، و با توجه به این که ظاهراً علما و مبلّغان ایران نمی توانند آن طور که میل دارند، در حج سخن خود را به اطلاع دیگران برسانند، علاوه بر و جدای از انجام شدن مراسم برائت از مشرکین به طور ناقص و غیر کامل در عربستان سعودی، مراسم برائت از مشرکین هرساله در زمانی مشخص در ایران انجام شود. از مسلمانان، و حتا شاید غیر مسلمانان، از تمام کشورها، دعوت کنند بیایند ایران، مثلاً تهران، و آزادانه، شعارهایی را که طبق جهان بینی و ایدئولوژی ی خود می پسندند، با صدای بلند سر بدهند، و خوف نداشته باشند که عربستان + آمریکا آنان را قتل عام کند، بلکه مطمئن باشند حاکمیت ایران اجازه می دهد افراد در مراسم برائت از مشرکین، هر طور که تفکر و جهان بینی و ایدئولوژی ی خودشان است، شعار بدهند و سخنرانی کنند.
با توجه به این که برای حل مشکل مردم فلسطین، حضرت آقای خمینی (= فردی غیر فلسطینی) پیشنهاد داد مراسمی انجام شود، که این مراسم لزوماً در سرزمین فلسطین نیست و شاید در ایران شدیدتر از خود فلسطین است، بنده گمان می کنم انجام دادن مراسم برائت از مشرکین در خارج از حرمین شریفین و در خارج از زمان حج، منع عقلی و شرعی ندارد.
با نثار صلوات و قرائت فاتحه برای مرحوم حضرت آقای خمینی، و احترام به حضرت آقای جوادی ی آملی.


بسم الله الرحمان الرحیم.
آیا درباره ی قرآن (ثقل اکبر، ثقل اعظم، ...) و اهل بیت (ثقل اصغر، ثقل کبیر، ...) با کسی گفت و گو کرده اید؟ توجه کنید به گفت و گوی بنده با شیخ محمد صادقی ی تهرانی (عالم دینی و فقیه و مفسّر قرآن) در سال 1382.
یک)
ــ متن سؤال خودم را ندارم، ولی سؤال به این مضمون بود که «توضیح بدهید ثقل اکبر و ثقل اصغر چیستند».
ــ جواب از محمد صادقی ی تهرانی (31/02/1382):
ثقلین كه قرآن و عترت قرآنی است در كتاب و سنت بدین گونه معرفی شدهاند كه ثقل اكبر قرآن است و ثقل اصغر چهارده معصوم قرآنی میباشند نخست حضرت محمد (ص) و در پی آن حضرت سیزده معصوم دیگر كه آخرینشان حضرت صاحب الزمان میباشند. مثلاً در آیاتی از قبیل «و اعتصموا بحبل الله جمیعاً» قرآن یگانه ثقل علمی و معنوی ربانی معرفی شده و در پی قرآن از آیاتی مانند «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منكم» رسول و در پیش معصومان دیگر ثقل اصغرند با این توضیح كه قرآن منهای ثقل اصغر ثقل اكبر است و بر حسب روایاتی متواتر اكبر، اتم، اعظم، ادوم و ... است و عترت منهای قرآن ثقل اصغر است ولی جمع این دو برتر از هر دو است كه عترت قرآنی محمدی (ص) كه قلوبشان، علومشان، افكارشان و اعمالشان صددرصد قرآنی است مجموعهای از هر دو ثقل میباشند و در كل چون روایات منقوله از این بزرگواران مخلوطی از درست و نادرست است تمیز صحیح از سقیمش با مراجعهی درست به قرآن روشن است بر این اساس مراجعهی نخست متین مسلمان به قرآن است و سپس به عترت قرآنی آن هم برای تبیین معانی حروف رمزی قرآنی كه به جز حضرت محمد (ص) و محمدیان معصوم آن را نمیفهمند و وحی ربانی آخرین در كل منحصر به قرآن است چنانكه در آیاتی از قبیل «و اتل ما أوحی الیك من كتاب ربك لا مبدل لكلماته و لن تجد من دونه ملتحدا» حضرت رسول گرامی پناهگاهی وحیانی به جز وحی قرآنی ندارد تا چه رسد به دیگران.
دو)
ــ سؤال از سیدعباس سیدمحمدی (پنج تیر 1382):
الف) آیا واجب دینی است به این قائل باشیم كه حقایقی وجود دارند به نام «ثقل اكبر» و «ثقل اصغر»؟
ب)مطلب دیگر این كه «پناه بردن ائمه به قرآن» یعنی چه؟ واقعاً یعنی به كتاب پناه می برده اند؟ به حقیقتی پناه می برده اند؟ حقیقتی كه خود آن را فاقد بوده اند؟ اصولاً پناه بردن به یك چیز، معنای فلسفی یا باطنی اش منظور است یا معنای عادی دارد؟ آیا اگر به قرآن می توان پناه برد، به پیامبر و امام زمان هم می توان پناه برد؟ و پناه بردن به امام زمان یعنی چه؟ اگر فرضاً پناه بردن به امام زمان معنا داشته باشد، و فرضاً پناه بردن امام زمان به قرآن هم معنا داشته باشد، خُب آیا پناه بردن به امام زمان حكیمانه تر و سودمندتر نیست؟ آیا حضرت عالی در «محور قرار دادن قرآن» توانسته اید از دایره ی «ربط دادن این قسمت قرآن به آن قسمت قرآن» و آنگاه «استنباط و ...» فراتر روید. ـ استاد گرامی بالای منبر می فرمود: «ای جوانان. ای عزیزان من. به خدا قسم اگر بخواهید من به شما می گویم كه از طریق قرآن چه گونه اقتصادتان بسیار بسیار قوی شود.» من فردا یا چند روز بعد تلفنی گفتم: «حضرت عالی كه می توانید به جوانها بگوئید، چه طور خودتان اقتصادتان حتا متوسط هم نیست، چه رسد به بسیار بسیار قوی.» فرمود: »من به اندازه ی لازم دارم.» خُب. حقیر تا این لحظه نسبت به این كه حضرت عالی مُصر هستید بر «قرآن»، برداشتم مانند فرمایش اخیر استاد عزیزم است. اگر زنده باشم و نظرم هم تغییر نكند و مثالها و استدلالهای مناسب تهیه كنم، توضیحاتی در این باره عرض می كنم.
ــ جواب از محمد صادقی ی تهرانی (شانزده تیر 1382):
الف) این دو ثقل با تعابیری گوناگون در كتاب و سنت آمده است از جملهی آیات قرآنیش آیه " یا أیها الذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منكم " كه طاعت الله ثقل اكبر و دو طاعت دیگر كه در عمق وحدت دارند ثقل اصغر میباشند و حدود 1000 روایت با سندهایی گوناگون از شیعه و سنی از رسول گرامی (ص) آمده كه پیامبر بزرگوار (ص) پس از خود دو ثقل را در میان امت به ودیعت نهاد، ثقل (اكبر، اعظم، اتم، اطول و ... ) قرآن است و در برابرش كه رسول گرامی و امامان معصوم (ع) میباشند، ثقل اصغرند بنابراین ایمان به این دو ثقل از شرائط اصلی ایمان است.
ب) این پناه بردن امامان به قرآن كه نقطهی آغازینش پناه بردن رسول گرامی به آن میباشد بر مبنای اوامری ربانی در قرآن است و از جمله چنانكه گذشت " و لن تجد من دونه ملتحدا " بیانگر لزوم این پناهندگی برای معصومان در بعد وحی رسالتی به قرآن است تا چه رسد به دیگران. پناه بردن به قرآن به خط و لفظ آن نیست بلكه به حقیقت معصومانه آن است زیرا كه ثقل اكبر میباشد و معصومان منهای قرآن ثقل اصغرند البته این بزرگواران با اعتصام و استمساك به قرآن مجمع الثقلین و برتر از هر یك از دو ثقل میباشند و چنانكه رسول گرامی بر مبنای آیاتی مانند: و لن تجد من دونه ملتحدا _ و استمسك بالذی أحی إلیك، مأموریت دارد استمساك به قرآن كند همچنان معصومان محمدی دیگر چنان مأموریتی را دارند در این صورت پناه بردن غیر معصومان به قرآن قطعیتر است آری پناه بردن به معصومان محمدی به معنای پرسش حقایق قرآنی از این بزرگواران این خود برتر است از پناهبردن به قرآن مجرد از معصوم یا معصوم مجرد از قرآن ولی آن پناه بردن به مجمع الثقلین مشروط است بر حضور آن بزرگواران و نه پس از مرگشان یا غیبتشان كه این استمساك علمی معنی ندارد فقط میتوان به آنان در زمینهی دعا و شفاعت تمسك كرد و تمسك به قرآن هم كه موجب رفع نیازهاست مقصود نیازهای علمی و معرفتی است و نه آن كه اگر اقتصاد قرآن را بدانید خودتان از نظر مالی قوی میشوید و آیا اگر شما مقدار مالی كسی یا بانكی را بدانید پولدار میشوید!
بسم الله الرحمان الرحیم.
آقا علی رضا آزاد آملی در http://hermeneutics.blogfa.com/post-35.aspx مقاله ای نوشت با عنوان «چرا علم؟». مقاله را عیناً نقل می کنم. و کامنتهای ذیل آن را هم عیناً نقل می کنم.
اَلا ای هوشمندان! اَلا ای اهل برهان! مقاله ی علی رضا آزاد آملی و کامنتهای آن را بخوانید. ببینید دچار چه حالی می شوید. بخوانید!
ــ مقاله ی علی رضا آزاد آملی:
هرمنوتيك و علوم ديگر به دنبال چيستي فهم و حصول فهميدن اند و تنها متعلق فهم درآنها متغير است. آنچه ذهنم را روز به روز بيشتر درگير خودش مي كند اين است كه: "چرا بايد به دنبال فهم بود؟ بفهميم كه چي؟ واقعا چه فرق ماهوي بين "الذين يعلمون" و "الذين لايعلمون" هست؟ دانش چه از نوع knowledge و چه از نوع science و چه از نوع undrestanding و چه از نوع "علم" و چه از نوع "آگاهي" و چه از نوع "عرفان"، چقدر به تعالي وجودي مان انجاميده ؟"
يك چند به كودكي به استاد شديم .......... يك چند به استادي خود شاد شديم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید ........ از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم
به ياد حديث شريف امام صادق (ع) افتادم كه: "العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء: علم نوري ست كه خدا در قلب هر آنكه بخواهد قرار مي دهد" و نيز: "ليس العلم بكثرة التعلم انما هو نور يقع الله تبارك و تعالي في قلب من يريد ان يهديه: علم به كثرت آموختن نيست بلكه علم، نوري ست كه خداوند تبارك و تعالي در قلب هر آنكه هدايتش را خواسته، قرار مي دهد."
غايت علم در اين دعا آمده است:
الهي ارني الاشياء كما هي
خدايا! همه چيز را همانگونه كه حقيقتا هستند، به من بنمايان.
ولي بيشترين دعاي من همواره اين بوده و هست:
الهي هب لي كمال الانقطاع اليك
خدايا! نهايت بريدن از همه چيز در راه رسيدن به خودت را ارزاني ام دار.
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/03/03 و ساعت 13:36 | 29 نظر
ــ کامنتهای ذیل مقاله. فقط کامنتهای مصطفی ستاریان (http://www.mohredel2.blogfa.com/ ) و سیدعباس سیدمحمدی و ایماگر (http://imayan.blogsky.com/ ) و فاضل قاسم فام (http://aknun.blogfa.com/ ) را نقل می کنم. چند کامنت دیگر از افراد دیگر هم بود. توجه کنید:
نویسنده: ستاریان
جمعه 3 خرداد1387 ساعت: 14:4
سلام
اگر علم را شناخت علت آفرینش و غایت آن بدانیم خود را موظف به عالم شدن خواهیم یافت که در پی اش به انجام وظیفه ی بنده گی و بلکه فراتر از آن دوستی با خدا آن هم از روی اشتیاق خواهیم رسید
دليل راه شو ای طاير خجسته لقا که ديده آب شد از شوق خاک آن درگاه
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] مساله در همین اگر هاست.
پیشنهاد می کنم جلو پاسخ هر پرسشی، این سوال را قرار دهیم: " که چی؟"
فکر می کنم محک خوبی برای جداسازی پاسخ از پاسخ نما ست.
الهی تطوری فی الآثار یوجب بعد المزار
به هر حال ممنونم ای دوست!
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
جمعه 3 خرداد1387 ساعت: 20:27
سلام علیکم.
والا شما که کلی از مسائل را با شعر جواب می دهی، و سر و ته مطلب ورزشی و فقهی و ... را با شعر می بندی، من نمی دانم چه بگویم شما دوست ارجمند و عزیز را.
به پیشنهادت به ستاریان، خودت هم عمل کن، و در برابر جوابهای خودت هم بفرما «که چی؟». خود امام صادق این را هم فرموده که اگر مردمان می دانستند در علم چه فوائدی است دنبال آن می رفتند ولو با فرو رفتن در لجه ها. قاعدتاً شما اصل عربی ی آن را می دانی. من الان عربی اش را دقیق نمی دانم. اگر تا آخرین لحظه یافتمش، عرض می کنم.
تردید دارم غایت علم این باشد که «خدایا همه چیز را حقیقتاً همان گونه که هستند به من بنمایان». خدا حقیقت خودش را می تواند به من و شما که سهل است، حتا به محمد بن عبدالله بنمایاند؟
خب علم و معرفت، سلسله مراتب دارد. ظاهراً واقعیت وجود انسان این است که باید علوم متداول متعارف را بیاموزد، و علم و آگاهی اش از وحی مدد بگیرد، تا به چیزهایی برسد. البته اگر از وحی هم مدد نگیرد، به چیزهائی می رسد. بستگی به مسیر تعلم و تفکرش دارد. بسته به هزار و یک نکته و مسئله است.
عیناً طبق حسن حسن زاده ی آملی، قرآن و برهان و عرفان از هم جدایی ندارند:
... شایسته است که به گفتاری عرشی از جناب استاد علّامه حاج میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی تبرّک جوییم، و فصل را بدان خاتمه دهیم:
حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند: زمین و آسمانها برپا و استوارند به برهان و حجت و دلیل. در هیچ عالمی از عوالم و هیچ موطنی از مواطن گفتاری و کرداری، و قولی و فعلی بدون حجّت و دلیل انجام پذیر نیست، و مورد قبول درگاه الهی نیست. انسان بایست در دنیا و آخرت، در قبر و عالم برزخ، در همۀ عوالم مستدل باشد، یعنی اهل استدلال و برهان و اقامۀ حجّت باشد». (ص 4 تقریرات درس معاد آن جناب به قلم آقای محمدتقی اشتریان، ط 1)
پایان نقل از حسن زاده ی آملی. خب اگر بپذیریم جهان استوار است به حجت و دلیل و برهان، رشد ما در این جهان، و کمال ما انسانها، با مجهز شدن به استدلال و برهان و فهم و علم مقدماتی و متوسط و عالی و اعلا نیست؟
قربانت.
×××
یافتم:
لو یعلم الناس ما فی طلب العلم لطلبوه ولو بسفک المهج و خوض اللجج.
با عرض پوزش، گویا از امام سجاد است.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] آری، اینچنین است برادر.
آری، اینچنین است برادر!
آری، اینچنین است برادر؟
نویسنده: ستاریان
شنبه 4 خرداد1387 ساعت: 17:2
سلام
یکبار از شما خواندم برای انتخاب روش تایید کامنت دلیلی آوردی که به گمانم با از بین رفتن علت جایی برای بروز و ظهور معلول نمانده . مگر آنکه بگویی اینطور دوست دارم که بنده هم مطیع هوای نفس شما می شوم!
نمی دانم کسی غیر از بنده و سید محمدی نظری داده یا خیر اما ظاهرا شما علم را محصول عنایت الاهی می دانید اینکه گفتم ظاهرا به دلیل جمله ی معترضه ی آقای سید محمدی است که گویا با این برداشت بنده از کلام شما موافقت داشته و نظر حود بیان کرده است . هنوز برای من روشن نیست که شما مطلق علم آموزی و دانستن و فهمیدن و علوم طبیعی را علم میدانی و یا خیر
اگر جواب روشنی برای سوال بفرمایی و از ایجاز نویسی حذر کنی بنده هم به اگر و مگر متوسل نمی شوم تا مرز پاسخ و پاسخ نما وضوح بیشتری داشته باشد شما که پاراف می کنی ! چرا توضیحت برای روشن شدن مطلب تلاشی نمی کند
به نظرت با تکرار سه باره ی :
آری، اینچنین است برادر.
آری، اینچنین است برادر!
آری، اینچنین است برادر؟
باید تایید مطلق حرفهای آقای سید محمدی را برداشت کرد؟ اگر چنین است که جمع نقیضین چگونه ممکن است و اگر منظور تخفیف نظر مخاطب است که عرضی نیست
مستدام باشی
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] سلام بر برادر عزیزم!
1- هر چند شما سرور مائيد ولي هواي نفس، قديمي ترين و صميمي ترين رفيق بنده است.
2- مهم نيست كه من علم رو چي ميدونم. براي من مهم اينه كه بي ارزشي ارزشهاي علمي در برابر ارزشهاي وراي علم رو درك كردم. ارزشهايي كه بايد خودم رو با اونها هويت ببخشم و پيله علم رو كه در پناه اون از يك كرم تبديل به پروانه شدم ، بشكافم تا بتونم پرواز كنم.
3- شما و آسيد عباس خيلي لطف دارين. حقيقتا خير خواهي رو در نوشته هاتون مي بينم و لذت همراه با شرم و تحسين مي برم ولي به من حق بده كه وقتي مي بينم مخاطبم درحال و هواي گفتماني من نيست (كه البته شايد ناشي از القاي نا مناسب مطالب توسط بنده باشد) به ايجازگويي و ايهام سرايي بپردازم.
4- يك بار رفيقي به من گفت كه حرفهايت متناقض است. گفتم: اين كه معلوم است. خودم بارها گفته ام كه پر از ابهام و تناقضم. هر كس كه در مسير "شدن" و نه در موقف "بودن" است همين گونه است. فرق من با خيلي ها اين است كه آنها تناقضاتشان را نمي بينند يا نمي گويند و من لااقل برخي را مي بينم و مي گويم.
5- تكرار مي كنم:
ز درد سينه ام آگه كسي بو ........ كه داره مشكلي چون مشكل مو
و اميدوارم هيچگاه دردي همانند درد من نداشته باشيد كه از روزي 16 ساعت مطالعه به روزي 2 ساعت بسنده كنيد و دلتان از دنيا و ما سواء و هر آنچه علم مي نامند خسته شده باشد آن هم بعد از اينكه قله هاي رفيعش را فتح كرده است(اگه دلت می خواد حتما ارتفاع قله ها رو بدونی می تونم مواردی رو خصوصی برات بفرستم).
مشیری حال این ایام من رو خوب توصیف کرده:
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بي كران عالم پندار رفته ام
......
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
شنبه 4 خرداد1387 ساعت: 17:43
سلام علیکم.
کپی کردن عین کامنت ایماگر در کامنت وبلاگ ستاریان، مربوط به مقاله ی جناب عالی و کامنتهای ستاریان و سیدمحمدی.
ایماگر نویسنده ی محترم وبلاگ
http://imayan.blogsky.com/
است.
نویسنده: ايماگرشنبه 4 خرداد1387 ساعت: 14:22سلام
به آدرسي كه داديد مراجعه كردم و مطلب خاصّي نديدم كه نظر بخواهد. بيشتر سؤال نويسنده از خودش بود و اگر نداند كه علم چه اثري بر انسان دارد، خوب بگردد و پيدا كند. اگر از خوانندگانش پرسيده بود باز يك چيزي. اگر هم با توسّل به حديث علم نوري است كه خدا در دل مي افكند، بخواهيم بي فايده بودن طلب علم را بيان كنيم كه همان امامان اطلبو العلم ولو في الصين يا طلب العلم فريضه علي كل مسلم و مسلمه را هم گفته اند. سيّد عبّاس خوب نوشته است، همچنين شما.
شعار سمت راست وبلاگ را هم اصلاً نپسنديدم. هرمنوتيك هرچه هست با نسبي دانستن فرايند فهم سروكار دارد و آنچه آنجا نوشته شده، با آن نمي خواند. بهتر بود مي نوشت: آنكه مي فهمد، تنها قسمتي از حقيقت را دريافته است و آنكه نمي فهمد بايد بداند همواره راهي براي فهميدن هست.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] سيد جان!
جناب ايماگر خوب گفت هر چند خوب نفهميد.
جهت اطلاعتون عرض شود كه هرمنوتيك خصوصا در آن رسته اي كه من كار مي كنم يعني هرمنوتيك كلاسيك، عيني گراست نه نسبي گرا. آيا شلايرماخر و درويزن و بوك و ديلتاي و بتي و هرش و ... نسبي گرايند؟ حتي هايدگر را هم نمي توان يك نسبي گرايي بسان گادامر دانست.
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
شنبه 4 خرداد1387 ساعت: 17:49
سلام علیکم.
دیشب یادم رفت. الان می گویم:
آیا
طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه
و
اطلبواالعلم ولو بالصین
برای شما با ذهن و تحصیلات حوزوی + دانشگاهی، کفایت نمی کند که اهمیت و ارزش علم اندوزی ثابت شود؟
آیا اثبات اهمیت و بلکه وجوب علم اندوزی و تعلم و تفکر و تعقل و تدبر (البته از مباحث طرح شده از جانب شما فراتر رفتم) از طریق قرآن و روایات سخت است؟ و البته:
آیا اهمیت یا ارزش یا لزوم علم اندوزی، دلیل فلسفی یا عقلی ی محض دارد؟
لطفاَ به سوال دقت کن.
منتظر شنیدن شعر متناسب با نظرات و سوالاتم هستم
آیا جوابها و نظرهای کلی از ملت "پاسخ نما" است و اشعار شما "پاسخ"؟
سیدعباس سیدمحمدی، که نه استاد حوزه است و نه استاد دانشگاه.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] آخه سيد جان! كسي به ارزش علم اندوزي شك نكرده بلكه بنده به مقياس هاي علم مدارانه در ارزش گذاري نهاده هاي وجودي انسان و تعريف هويت آدمي در پرتو غايات علمي شك دارم و براي علم سطوتي بيش از سرگرمي اوقات فراغت نفس، نمي بينم. (كه البته تمام شاكله شخصيتي كودكان در همين بازي ها ي اوقات فراغتشان شكل مي گيرد)
ضمنا هر چند مؤيدات نقلي را بي ثمر نمي دانم ولي احتجاجات نقلي را در چنين بحثهايي راهگشا نمي بینم.
استاد بودن هم پيش كش كساني كه له له آن را مي زنند ... من اگر همان علي رضا آزاد بمانم براي خودم و سایرین بهتر است.
ادامه پاسخ به دلیل محدودیت 2000 کاراکتر، در زیر می آید...
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] حضرت آسيد عباس _ دامت افاضاته _ ، اين هم اشعاري كه درخواست فرموده بوديد:
اسيري لاهيجي:
طالب يارم نه جوياي دليل .... نيستم پرواي علم قال و قيل
گر چه كوشيدم بسي در باب علم .... هيچ معلومم نشد ز ابواب علم
من ندانم چاره اين كار چيست .... بي وصال يار نتوانيم زيست
خواجه حافظ:
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت ...... تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
شیخ بهائي:
يا نديمي ضاع عمري و انقضي .... قم لاستدراك وقت قد مضي
اعطني كاسا من الخمر الطهور .... انها مفتاح ابواب السرور
كاندرين ويرانه پر وسوسه .... دل گرفت از خانقاه و مدرسه
ني ز خلوت كام بردم ني ز سير .... ني ز مسجد طرف بستم ني ز دير
ميرزا محمد تقي:
گفتم هواي زلف تو از سر به در كنم .... ترسم كه عمر بر سر اين كار سر كنم
از قيل و قال مدرسه نگشود كار دل .... رفتم به خانقاه كه فكر دگر كنم
خامان دل فسرده ندارند سوز عشق .... تا كي حديث دل بر هر بي خبر كنم
شیخ بهائي:
بگذر ز علم رسمي كه تمام قيل و قال است .... من و درس عشق اي دل كه تمام وجد و حال است
ملای جامي:
ساده دل شوكه در اين مدرسه وسوسه خيز .... به زناداني خود هيچ نخواهي دانست
شیخ بهائي:
علم رسمي سر به سر قيل است و قال .... نه از آن كيفيتي حاصل نه حال
علم نبود غير علم عاشقي .... مابقي تلبيس ابليس شقي
ايها القوم الذي في المدرسه .... كلما حصلتموه وسوسه
فكركم ان كان في غير الحبيب .... ما لكم في نشاة الاخري نصيب
خواجه حافظ:
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم .... محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش .... اين داغ كه ما در دل ديوانه نهاديم
خودم:
از قيل و قال مدرسه دل مرده تر شدم .... از منتهاي مقصد خود دورتر شدم
اگه حس و حالی بود بعدا بقیه اش رو می نویسم.
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
شنبه 4 خرداد1387 ساعت: 22:51
سلام علیکم.
حضرت آ علی رضا آزاد
شما رسته یا دسته یا گروهت را روشنتر برای ما بیسواتا معرفی بفرما لطفا.
بسم الله. مویدات نقلی و احتجاجات نقلی را بگذار کنار. با دلایل عقلی ی محض یا فلسفی یا هرمنوتیکی جواب بده:
ــ علم اندوزی ارزش و اهمیت و لزوم دارد یا نه.
ــ مقیاس علم مدارانه در ارزش گذاری ی نهاده های وجود انسانی باید چه گونه باشد. کدام مقیاس کودکانه اس. کدام مقیاس بزرگانه است.
شما مفاد مقاله ی خودت، یعنی "چرا علم؟"، عمدتاَ شامل آیات قران و روایات است، حالا یا نقل آن یا تشکیک در صحت آن. بعد چرا به ما که می رسد، به روایات دافعه پیدا می کنی؟
ای علی رضا آزاد. نابغه ها یا قریب النابغه ها و شوت مشنگها و اهل استدلال و اهل سفسطه و مغلطه را در همین دنیای اینترنت و دنیای حوزه و دنیای دانشگاه و دنیای مردمان مختلف پیدا کن. بشناس. شما با تاکید بر فیلم ویل هانتینگ نابغه، شاید، البته شاید، مفهوم "نابغه" را لکه دار می کنی.
متواضع باش. این ایماگر، این ستاریان، این سیدمحمدی، این آزاد، این، اون، مکمل هم هستند. هرچند ممکن است قدرت فکری (فعلاَ بحث را محدود می کنم به "قدرت فکری")ی یکی از نامبردگان با بقیه اختلافش بر حسب ریشتر باشد.
علی ی رجبی سالها قبل می گفت:
مردم عادی در مکتب انبیا و امامها نابغه می شوند. نابغه ها سوپرنابغه می شوند. من، که خودم بارها در مسائل علمی و فکری و سیاسی و ... با رجبی شاخ به شاخ شدم ("شاخ به شاخ" از تعبیرهای محبوب من است)، به این حرف او باور دارم.
آری. من متاسفانه ذوق و مایه ی شعری ندارم و در محفلی که دوستان کلی شعر بلدند خموش هستم، اما به نثر می گویم:
اگر آرامتر و محتاطتر و همه جانبه تر فکر کنیم، بهتر می توانیم به مفاهیم "خدا" و "وحی" و "نبوت" و "امامت" و "نبوغ" و "علم/فهم/معرفت/..." راه بیابیم. ماها هول می شویم.
با ژرفترین احترامها و بهترین آرزوها.
سیدعباس سیدمحمدی.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] سید عزیز!
حسب الامرتان به فرموده هایتان پاسخ می دهم:
1- عزیز دل! چرا باور نمی کنی دسته و رسته ام حتی برای خودم روشن نیست تا برای شما روشن کنم. و این گم شدن از بسیاری پیدا شدن ها حقیقی تر است.
2-علم برای پر کردن اوقات فراغت اذهان کودکانه، هم ارزش و هم اهمیت و هم لزوم دارد. این رو کسی داره می گه که سالها در بچه بازیهای علمی استخوان پوکانده.
3-بنده مقیاس های علم مدارانه در ارزش گذاری ی نهاده های وجود انسانی را اصلا قبول ندارم که حال بگویم باید چه گونه باشد.
4- امور نقلی قابل احتجاجند اما من در این بحث و دیگر مباحثم به آنها احتجاج نمی کنم و فقط به عنوان مویداتی ذکرشان می کنم اما شما به آنها احتجاج می کنید.
5- به این حرفت با جان و دل ایمان دارم که: "این ایماگر، این ستاریان، این سیدمحمدی، این آزاد، این، اون، مکمل هم هستند." ایمانم به این سخنت هست که مرا واداشته که به تک تک کامنتها پاسخ دهم هر چند می دانم بسیاری از این پاسخها مغرورانه اند.
6- شعر به کنار. اگر شما هیچ چی نداشته باشی خلوص در نیت و پشتکار در عمل داری و این ویژگی ات برایم درسی آموختنی است. جدی می گم.
7- از پندهایت ممنونم ولی:
دلم جزمهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد .... ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمیگیرد
8- گفتی: "بهترین آرزوها"... سید! آرزویم این است که بفهمم هیچ چیز نمی توانم بفهمم. آن لحظه، نقطه آغاز زندگی ام خواهد بود.انتظار ندارم کسی بتواند این حرف را درک کند ولی امیدوارم درک کنی.
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 15:21
سلام علیکم و رحمت الله.
البته تکرار مذموم است، ولی ببخشا و بشنو و جواب بده:
با دلایل عقلی ی محض یا فلسفی یا هرمنوتیکی جواب بده:
علم/فهم/معرفت/آگاهی ارزش و اهمیت و لزوم دارد یا نه؟
اگر جواب منفی است، بفرما تا ما یاد بگیریم. اگر جواب مثبت است، آیا شما و ما به مقصود نائل نشدیم؟ اگر جواب مثبت باشد عقلاَ و نقلاَ علم/فهم/معرفت/آگاهی ارزش و اهمیت و لزوم دارد. هان؟
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] از بذل توجهتان عمیقا سپاسگزارم ولی چه کنم که :
تلقین درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست. برادر، نمی کنم
نویسنده: ستاریان
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 17:6
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
ابراز شرمندگی وندامت می کنم و طلب بخشش و حلالیت دارم ذکر حال و هوای شما آسایش مرا به هم زد. دیشب نخوابیدم
نقل این شعر
خامان دل فسرده ندارند سوز عشق .... تا كي حديث دل بر هر بي خبر كنم
از سوی شما در کامنت وبلاگ سید محمدی مرا متنبه کرد .
مقصود من از مرغان لاغر همان است که شما با این شعر بیان کردی
از قيل و قال مدرسه دل مرده تر شدم .... از منتهاي مقصد خود دورتر شدم
وقتی کتاب خدا نزد ما مهجور است و امام ز دست ما پنهان و ما گرفتار کتابهای مملو از غلطهای استنتاجی و یا مشحون از شیطنتهای انحرافی هستیم حال و روزمان بهتر از این نخواهد شد چون نور مطلق و تبیان کل شی را به کنار نهاده ایم و متمسک به سوسوی پی سوز و دلبسته ی سراب شده ایم
چند ماه پیش در حالی که قصد سکوت و تعطیلی وبلاگم را داشتم نوشتم
سخنم از قعر چاه
باز میگردد
به منی
که این بالا ایستاده ام
به نگاه عاقل اندر سفیه
می گوید
خود به عمق چاه شو
گر ز تاریکی نمی ترسی
غالبا از اینکه گوش شنوایی برای حرفهای خود نمی یابم سخت احساس تنهایی و بی کسی می کنم پس مرا در درد خود شریک بدان
وقتی شرح حال انبیا و اولیا را می خوانم و به زجر و رنجی که کشیده اند تا بفهمانند فکر می کنم ساعنها دپرس می شوم. این روایت مرا که سخت آزار می دهد:
امام صادق (ع) در مورد نوح نبی (ع) فرموده است :
چون حق تعالی ظاهر گردانید پیغمبری نوح (ع) را و یقین کردند شیعیان – که ازکافران آزارمی کشیدند- که فرج ایشان نزدیک شده است . بلای ایشان و افترا بر ایشان شدیدتر شد تا آنکه کار به نهایت شدت و سختی منتهی شد و به حدی رسید که قصد نوح کردند به زدنهای عظیم! تا آنکه آن حضرت گاه بود که سه روز بیهوش می افتاد و خون از گوشش جاری می شد و باز یه هوش می آمد و این حال بعد از آن بود که سیصد سال از رسالت او گذشته بود و باز در اثنای این حال ایشان شب و روز به سوی خدا دعوت می کرد و می گریختند ، و ایشان را پنهان دعوت می کرد و اجابت نمی کردند، آشکارا دعوت می کرد و بر می گردانیدند
بحار الانوار ج ۱۱ ص۳۲۷ / حیوه القلوب ج ۱ ص ۲۵۹ و ۲۶۰
نویسنده: ستاریان
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 17:7
اگر در بیان آیات مربوط به ساخت کعبه توسط ابراهیم دقت کنی خواهی دید پس از بنای کعبه گفته شده رفعت داد این رفعت چیست در تفاسیر نگرد چیز دندان گیری نخواهی یافت رفعت کعبه مبنای بنای بیت المعمور است برای طواف ملائکی که از طواف عرش الاهی بعد از خفض عالم محروم شدند. سیرورت عالم در آیه ی خافضه رافعه بیان شده و بشارت باد که عصر خفض تمام شده و در ابتدای عصر رفع هستیم و خدا را حمد و ستایش که امام عصر را مظهر کلمه ی رفعت قرار داده است و آن امام به ابراهیم این بزرگ انبیا خواهد آموخت که اگر تمام ثمره ی حیاتش منجر به جاری شدن شریعت حنیف ابراهیم است و رفعت کعبه ، او می تواند کل نظام هستی را رفعت ببخشد به اذن الاهی و ابتدای رفعت با اعطای علم است و حکم و ملک و دیگر عطایای الاهی وه که چه ابتدای رفیعی .
قبض و بسط عالم به روزهای انتهایی خود نزدیک است روزی که به موجب رفعت , عالم به مکان عرش نزدیک خواهد شد و سرانجام همگان به یکباره ساق عرش را خواهند دید و سپس قیامت بر پا شده و ناخالصیهای نسل بشر با حسابرسی غربال خواهد شد و در بهشت تنعم از نعماتی که باعث رشد هستند و اکمال صفت برای کسب شایستگی جهت درک جمال وجه رب تداوم خواهد داشت پس از امام می خواهیم ما را شایسته ی رفعت گرفتن بداند و از محرومیت و استضعاف خلاصمان کند
اگر با مراودات خود وقت شما را گرفتم و بندی شدم بر دست و پایت حلالم کن و دیگر مزاحم وقت شریف نخواهم شد مگر مرا قابل بدانی و به اطلاع از نحوه ی صعود خود مطلع کنی
والسلام
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] امير مؤمنان مي فرمايد: العلم نقطة كثرها الجاهلون: علم ، نقطه اي بود. جاهلان آن را تكثير كردند (برگستره اين امر واحد دامن زدند) عوالي اللآلي ج 4 ص 129
اميدوارم به آن "نقطه" برسيم و اين همه براي غرق شدن در اين كثرات علمي و سراب هاي آب نما دست و پا نزنيم و به آنچه حضرات معصومين در ادعيه شان "حلم بعد ازعلم" ناميده اند نائل آييم.
ستاريان عزيز! همراهي شما دوستان با صفا و بي ريا ، دشواريهاي اين راه را هموارتر مي نمايد ليكن اختيار مملكت خسروانه تان از آن شماست.
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 22:11
سلام علیکم. بنده بذل توجه نکردم. سوال کردم:
با دلایل عقلی ی محض یا فلسفی یا هرمنوتیکی جواب بده:
علم/فهم/معرفت/آگاهی ارزش و اهمیت و لزوم دارد یا نه؟
اگر جواب منفی است، بفرما تا ما یاد بگیریم. اگر جواب مثبت است، آیا شما و ما به مقصود نائل نشدیم؟ اگر جواب مثبت باشد عقلاَ و نقلاَ علم/فهم/معرفت/آگاهی ارزش و اهمیت و لزوم دارد. هان؟
لطفاَ سوال را جواب بده. این را لطفاَ بدون شعر.
×××
مهجود بودن کتاب خدا در نزد ما و ارتباط نداشتن ما با امام زمان، باید ما را از بحثهای فنی باز بدارد؟ مگر شما در متن مقاله ی "چرا علم؟" روضه خوانده بودی و مداحی کردی که حالا ما روضه خوانی و مداحی تحویلت بدهیم؟
الان من بگویم "کتاب خدا". بگویم "امام زمان". خب. وقتی من با اهل سنت و مسیحیان و یهودیان و ولایت فقیهی های ذوب در آقا و بودائی ها و ملحدها بحث کنم، آن موقع با این شعرها و مداحی ها و روضه ها چی کار می توانم کنم؟ من، به زعم خودم، با سوال آخرم از شما، برایت حجت بالغه آوردم. شما اگر منظورت از مقاله ات "علم سطح پائین چرا؟" باشد، اگر "علم سطح متوسط چرا؟" باشد. اگر "علم سطح بالا چرا؟" باشد، به هر حال باید جواب سوال را بدهی.
قربانت.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] سيد عزيز!
چه بگويم؟ حرفت درست است ولي از سنخ سخنان من نيست.
من منكر ضرورتها و قابليتهاي آنچه نامش را علم گذاشته اند و گذاشته اي نيستم ولي آن را از سنخ علم نمي دانم. اين شعبده بازيها و لعبته گرداني هايي كه نامش را علم گذارده اند، به فرض محال اگر هم به علم اليقين برساند، هيچگاه به عين اليقين و حق اليقين و از همه والاتر به برد اليقين كه همان "الهم ارزقنا الحلم بعد العلم" است نمي رساند و من ارزش انسان و از جمله خودم را درچيزي كمتر از برد اليقين نمي بينم و پرداختن به مادون آن را در شان آدمي نمي شمارم.
همسرم بارها مي گويد: "اگر تو را نمي ديدم باورم نمي شد كه يك انسان بتواند اينقدر به مطالعه علاقمند باشد." شايدهم همين امر باعث اين رفلكس شده. نمي خواهم تفصيل اين مجمل دهم و به همين ابيات خواجه بسنده مي كنم:
حاشا كه من به موسم گل ترك "مي" كنم!
من لاف عقل مي زنم اين كار كي كنم؟
از قيل و قال مدرسه حالي دلم رفت
يك چند روز خدمت معشوق و "مي" كنم
و باز هم مي گويم: سيد من! حرفهايت خوب است. درست است. عالي است. ولي از سنخ حرفهاي من نيست لذا گفتمان مبتني بر تفهم و تفاهم شكل نخواهد گرفت.
عوض من نوك دماغ گل پسر كوچولوت رو ببوس. اينجوری:
نویسنده: ghasaemfam
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 14:4
سلام و عرض ادب و احترام حضور دوستان
در اجابت دعوت جناب سيد محمدي:
ظاهرا در فضاهاي مختلفي سخن گفته ميشود. نميدانم چقدر متوجه حرفها شدهام. نياز به تأمل بيشتري دارم اما دريغ از فرصت.
واقعيت اين استكه من خوب متوجه نميشوم كه علم اليقين و انقطاع الي الله چيست. نميفهمم عرفان يعني چي و خيلي چيزهاي ديگر را كه بسيار هم تكرار ميشود و اينجا هم مطرح شده را متوجه نميشوم.
باري به نظر من رفتن به سمت علم يك ضرورت و از سر اضطرار است. علم براي انسان يك ضرورت در مسير بقايش در همين دنيا است. علوم انساني و علوم طبيعي به ما قدرت بقا و ماندن در دنيا به شيوه اي انسانيتر را كه خود تعريفش نمودهايم، ميدهد. ما به كمك اين علوم خود را گسترش ميدهيم و تلاش ما بر اين است كه مرزهاي فرارويمان را بشكنيم و راه بودنمان را هموار كنمي. علم براي ما حكم آب حيات است. چراغي در اين شبي ظلماني. ما ناگزيز از چنگ زدن به دامن علم هستيم و ظاهرا انتخابي ديگري نداريم.
براي من اين علومي كه در خدمت توسعه انسان و شكستن مرزهاي وجودي انگاشته شده حول آدمي است، بسيار بسيار حائز اهميت و شايسته احترام است.
در شادي و سربلندي
[پاراف علی رضا آزاد آملی:] سپاسگذارم...
نویسنده: ghasaemfam
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 14:11
سرور گرامي! اين تاييد نوشتهها ديگر براي چيست. بابا شما ديگه چرا!
متاسفانه من اين فيلترينگ را هر جا ميبينم اعصابم به هم ميريزد. كاش يه جا بنويسي كه نظرات شما بعد از تاييد نمايش داده ميشود تا حداقل زحمت بازكردن و خواندن نظرات امثال بنده كم شود.
[پاراف علی رضا آزاد آملی:] فکر می کردم آسید عباس این رو هم به شما گفته.
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟ .... پنهان خورید باده که تکفیر می کنند.
اگر چشمان مبارکتان کمی پایین ترها را هم بنگرد، در همان صفحه دادن نظرات، این عبارت نوشته شده که "نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد"
نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی ایران تهران
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 18:6
سلام علیکم.
خوشحال باش و چشم به راه باش افراد مختلف با سوادها و فکرهای مختلف، و دارای منظرهای مختلف، بیایند و بخوانند و نظر بدهند.
والا بلا آسیدعباس هیچ چی به فاضل قاسم فام نگفته، جز این که از او دعوت کرد بیاید مقاله ات را بخواند و کامنتها را هم بخواند و نظر بدهد.
فاضل قاسم فام و ستاریان و بنده و هر انسان با گرایشهای ضد استبدادی و ضد دموکراتی، این کنترلر کریه و کثیف و استبدادی را رد می کند. چشمان نیمه بینایمان هم عبارت "نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد" را می بیند. ادیسون و بیل گیتس و مدیر بلاگفا و ... برق و اینترنت و بلاگفا را درست نکردند تا ماها عقده ی حکومت کردن بر چند مگابایت فضای اینترنت داشته باشیم. وقتی کسی مقاله ی شما را می خواند، و سپس نظر می دهد، در خواندنش و نظر دادنش به شما توجه و اعتنا می کند. شما با کنترلر گذاشتنت، او را در نوبت انتظار تایید می گذاری. شما نظر او را فیلتر قطعی ی ابتدائی می کنی.
شما کاری نداشته باش من چه می گویم. به سیره ی آزادگان عمل کن و این کنترلر را بردار.
من نگفتم کسی از علم بد گفته. اگر گفتم، بفرما کجا گفتم. باید خوشحال باشی به جز من بی سواد، افراد دیگر نوشته ات و نظرت و استدلالت را ببینند. نظر بدهند. محک بخوری.
خیلی راحت، او را که گفتی "خوب گفت و خوب نفهمید"، از وبلاگت رماندی. این هنر نیست ای علی رضا آزاد. هنر این است افراد را جذب کنی. از من کم سواد گرفته، تا افراد مختلف.
نخیر. حمام عمومی نیست. آکادمی ی سقراط و افلاطون و ارسطو و ارشمیدس است.
قربانت.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] اگه بين اين آدمكها، يه آدمك براي نشون دادن (فرار كردن) هم بود، حتما الآن مي ذاشتمش.
سيد جان! فقط مي تونم بگم: I LOVE YOU كه ترجمه مشهديش ميشه: (موخامت) و ترجمه شمالیش میشه: (ته ره خامه)
راستي هر چند هوا گرمه و بازار هندوانه گرمتر ولي انتظار نداشته باش زير بغل كساني كه حتي نمي فهمند كه نمي فهمند، هندوانه بذارم و به به و چه چه بگم و جغجغه به دست ادراكهاي كودكانه شون بدم.
نویسنده: ghasemfam
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 18:51
گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانهء خمار داشت
بله. درست ميفرماييد. تذكر شما را آن پايين نديدم.
[پاراف ِ علی رضا آزاد آملی:] خب . خدا رو شکر. ندیدنتان رو گذاشتیم به حساب اینکه:
چشم (قاسم فام) زیر بام آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
نویسنده: ghasemfam
سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 1:11
سلام
ببخشید. زحمت من زیاد می شود. تذكرم در خصوص اين فيلترينگ جنابعالي هر چند ارتباطي با جناب سيد عباس سيد محمدي ندارد اما با دو سطر شعری كه آوردید، مرتبط است. از نكتهسنجي شما خوشم آمد.
واقعش من که اولین بار وارد وبلاگ شما شدم و چشمم به عنوان معظم "هرمنوتیک" و جستارهایی پیرامون فهم دینی و هرمونیک" و قاب عکسی از گوشه جنات تجري تحتها االانهار موصوف افتاد، اصلا نتوانستم آن یک سطر تذکر شما را ببینم. لابد وقتي داشتم برايتان كامنت ميگذاشتم تذكر شما جلوچشمم بوده، اما فخامت عنوان و موضوعات بحثتان كه تا ارتقاع حق القين و فراسوي علم و شهد عشق و عرفان و.........ميرسيد، مانع از ديدن آن يك تذكر شما به قضييه فيلترينگ ميشد.
من ماندهام چظور ميتوان هم واژه "انقطاع الي الله " را مزمزه كرد و همزمان نگران نظر اين و آن بود.
باري شما سرور ما هستيد، موضوعات بسيار مهمي را طرح كردهايد ميكنيد. اما بزرگوار! اين فيلترينگ احساس ناخوشايندي در مخاطب به وجود ميآورد، مخاطب چنين وبلاگي در موضع يك مظنون و متهم مينشيند كه بايد در نوبت داوري شما بايستد تا صلاحيتش رد و قبول افتد. احساس ميكند يك دادگاه به دادگاههاي عالم اضافه شده است و يك عنوان به عناوين مجرمانه.
اين فيلترينگ يعني اينكه ما بلد نيستيم با هم حرف بزنيم. اين فيلترينگ يا عنوان محترمانه "تاييد نظرات" يعني مخاطب تنها ميتواند در چارچوبي ديگري كه اينجا جنابعالي هستيد، سخن بگويد. اين يعني همان قاعده استبداد در سطح وبلاگي. "تاييد" روي وبلاگ گذاشتن البته شايد چندان مهم به نظر نيايد، ولي به هرحال نوع نگرش ما به ديگران و عالم و آدم همينجاها خودش را نشان ميدهد.
با عرض ارادت و احترام مجدد
در شادي و اميد
[پاراف علی رضا آزاد آملی:] ممنونم عزیز!
من نه این قدر ها فخیمم و نه اون قدر ها دیکتاتور. و اما فیلترینگ من تا به حال دامان حدود یک درصد مخاطبین را تر کرده. آن یک درصد هم غالبا مشمول این شعر سعدی بودند که :
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم ..... زان که با معشوق پنهان خوشتر است
به هر حال از توجه و تذکرتان ممنونم.
بسم الله الرحمان الرحیم.
انجیل عیسی مسیح، ترجمه ی هزاره ی نو، انتشارات ایلام، 2006، انجیل متی، باب هفتم:
«نادرستی محکوم کردن دیگران
«1 داوری نکنید تا بر شما داوری نشود. 2 زیرا به همان گونه که بر دیگران داوری کنید، بر شما نیز داوری خواهد شد و با همان پیمانه که وزن کنید، برای شما وزن خواهد شد. 3 چرا پَر ِ کاهی را در چشم برادرت می بینی، امّا از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟ 4 چگونه می توانی به برادرت بگویی، "بگذار پَر ِ کاه را از چشمت به در آورم،" حال آنکه چوبی در چشم خود داری؟ 5 ای ریاکار، نخست چوب را از چشم خود به در آر، آنگاه بهتر خواهی دید تا پَر ِ کاه را از چشم برادرت بیرون کنی.»
ترجمه ی انگلیسی، به نقل از http://www.newadvent.org/bible/mat007.htm :
1 Judge not, that you may not be judged. 2 For with what judgment you judge, you shall be judged: and with what measure you mete, it shall be measured to you again. 3 And why seest thou the mote that is in thy brother's eye; and seest not the beam that is in thy own eye? 4 Or how sayest thou to thy brother: Let me cast the mote out of thy eye; and behold a beam is in thy own eye? 5 Thou hypocrite, cast out first the beam out of thy own eye, and then shalt thou see to cast out the mote out of thy brother's eye.
بسم الله الرحمان الرحیم.
دیشب (ده آذر 1387) سیدمحسن موسوی (نویسنده ی http://tazkereh.kateban.com/ ) خبر داد که فردا دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی در دانشگاه علامه طباطبائی سخنرانی می کند و بنده می توان ادیب سلطانی را ببینم.
یازده آذر بنده رفتم دانشگاه علامه طباطبائی. آنچه برگزار شده بود همایش تمایزهای منطق قدیم و جدید بود. من سخنرانی ی میرشمس الدین ادیب سلطانی و موسی اکرمی و مازیار چیت ساز خانم ... (خانم نباتی؟) را دیدم. گمان کنم ضیاء موحد و محمد خوانساری قبلاً سخنرانی کرده بودند. سیدمرتضی مردیها هم در جلسه بود. نمی دانم جزء سخنرانان بوده یا نه.
در پایان جلسه، گروه فلسفه ی دانشگاه علامه طباطبائی از محمد خوانساری و ضیاء موحد و میرشمس الدین ادیب سلطانی بابت زحماتشان در منطق تقدیر کرد و به هر کدام یک لوح تقدیم کرد. محمد خوانساری بعد از گرفتن لوح گفت: یک ضرب المثل فرانسوی می گوید ای کاش جوان می دانست، ای کاش پیر می توانست.
از دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی، که بعد از سیزده سال موفق شدم او را ببینم (رجوع کنید به http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-5.aspx که شرح ناکامی در دیدار با ایشان را نوشتم؛ همچنین در http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-225.aspx ، در مقاله ی «تأثیرگذارترین ها»، نام میرشمس الدین ادیب سلطانی هست) درخواست کردم عکسی با ایشان بیندازم. لطف کرد و قبول کرد. مشتاق بودم با سیدمرتضی مردیها هم عکس بیندازم ولی نمی دانم چرا نتوانستم این موضوع را با ایشان در میان بگذارم.
از میرشمس الدین ادیب سلطانی خواستم نصیحتی یا جمله ای بگوید درباره ی علم یا انسانیت یا هر چیز دیگر. گفت الان افراد تمایل به شنیدن نصیحت و حرف ندارند و من هم علاقه ای به گفتن نصیحت ندارم.
سخنرانان و استادها رفتند شام میل کنند. من هم سوار موتورم شدم و برگشتم خانه. در هوایی بارانی.
با امید موفقیت برای تمام اهل علم و اهل انسانیت. و با تشکر از سیدمحسن موسوی.
بسم الله الرحمان الرحیم. آنچه در پی می آید، چند کامنت متوالی از سلسله کامنتهای من در وبلاگ پویا ربّانی (هموطن مسیحی، مقیم ایران، مشهد، که الان آدرس وبلاگش را ندارم) است، در ضمن ِ گفت و گوی دوجانبه ی من با ایشان، یا احیاناً گفت و گوی سه جانبه ی من و ایشان و جست و جوگر مسیحی (گمانم جست و جوگر مسیحی الان با نام شاهپور برنابا جوینده و با وبلاگ http://gospel.blogfa.com/ فعالیت می کند)، یا گفت و گوی افرادی بیش از سه نفر. آنچه بیشتر برایم اهمیت دارد، قسمتی است که بنده در حدّ معلومات خودم و به روش و سبک خودم، سعی کردم از تهمت یکی از افراد، که مضمونش این بود که «حضرت علی طبق خود ِ نهج البلاغه عامل حمله به ایران و عامل تاخت و تاز به ایران بوده»، دفاع کنم. البته سخنان دیگری هم هست از بنده. اگر ملال انگیز بود، نخوانید. اگر ملال انگیز نبود، بخوانید! در صورت تمایل، توجه کنید:

|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:44 |
|
به نام خدا. پویا ربّانی عزیز. سلام علیکم. | |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه یک |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:46 |
|
غرض بنده از ذکر موضوع اهل سنت و شیعه و درست یا نادرست بودن «قبرپرستی» این نبود که «جنگ» کنم و شما را به جنگمان دعوت کنم. خواستم بدانم نظر شما به عنوان فردی که نه شیعه هستی و نه سنی و استدلال اهل سنت و شیعیان درباره ی زیارت نکردن یا زیارت کردن را تا حدی می دانی و اتفاقاً حرم و ضریح علی بن موسی الرضا را دیده ای و مردمان زائر را هم دیده ای، چیست. خیلی ساده. ظاهراً شما به سه شکل می شد جواب دهی: یک) اهل سنت درست می گویند؛ دو) شیعه درست می گوید؛ سه) نمی دانم کدام درست می گویند. در ضمن، مگر بین کاتولیکها و ارتدوکسها و پروتستانها اختلاف نیست؟ | |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه دو |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:47 |
|
قاعدتاً آفریننده ی جهان یک موجود بیش نیست. یا خدا = حضرت عیسا است که شما می فرمائید، یا الله است که ما می گوئیم، یا موجودی است که ادیان یا تفکرات دیگر می گویند. به هر حال جهان چند خدا که ندارد. دارد؟ خب. آن موجودی که آفریننده ی جهان است، البته عاجز نیست که سخن انسانها را به هر زبان که باشد درک کند و بفهمد. اما این که او با ما، یا در واقع در زمان سابق با پیامبران، به چه زبان صحبت کرده، این را باید به تاریخ و کتابهای آسمانی رجوع کرد. قرآن را می گذاریم کنار، چون شما قبول نداری. خب. صحبت خداوند با حضرت موسا به چه زبانی بوده؟ به اسپرانتو که نبوده؟ بوده؟ قاعدتاً به زبان آن قوم بوده. زبان انجیلها چیست؟ صحبت خدا با حضرت عیسا یا خدا با متا و مرقس و لوقا و یوحنا یا روح القدس با آنان یا ...، به چه زبانی بوده؟ آرامی؟ عبرانی؟ یونانی؟ خب. الان ظاهراً واتیکان در اموری چند، زبان لاتین را استفاده می کند. آیا شایسته است من به زبان لاتین یا یونانی یا عبری یا آرامی بتازم؟ در بعضی امور شرعی، مسلمانان واجب است به عربی بگویند. مثلاً در نماز. در صحبتهای روزمره هم گمان کنم این اختیار و اجازه و حق برای افراد مختلف از مذاهب و مکاتب مختلف محفوظ است که از هر کدام از به نام خداوند بخشنده ی مهربان یا بسم الله الرحمن الرحیم یا بسم المسیح یا به نام یزدان پاک یا «هو» یا دیگر عبارات استفاده کنند. | |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه سه |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:48 |
|
ظاهراً گوهر و اصل دین مسیحیت یا دین اسلام، تعداد پیروان آنها و مساحت کشورهای آنها و تاریخ فتوحات آنها نیست. گسترش مسیحیت بعد از مسیح و گسترش اسلام بعد از محمد بوده. ظاهراً کاتولیکهای گرامی، پاپ را جانشین حضرت عیسا یا نماینده ی خدا روی زمین می دانند. ما، محمد و فاطمه و دوازده امام را معصوم می دانیم. شیعیان که اصولاً نقش خاصی برای افراد موسوم به خلیفه قائل نیستند، جز نقش تاریخی. اهل سنت هم گمان نکنم خلفا را معصوم بدانند. خب. فتوحات اسلام در زمان حاکمیت افرادی بوده که فردی مسلمان عادی بوده اند، مثل من که مسلمان عادی هستم. کارهای آنان در فتوحات کاملاً موجه نیست. فتوحات مسیحیان و مسیحی کردن غیر مسیحیان، مشخصاً آنچه در قرون جدید در آمریکای لاتین انجام شد، ظاهراً با جواز پاپ بوده. گمان کنم انکار نکنید که کثیری از بومیان آمریکای لاتین را به دلیل «سعادتمند کردن» کشتند. خب. آیا شما کار سپاه اسپانیا و پرتغال را صددرصد درست می دانید؟ مقداری درست و مقداری نادرست می دانید؟
| |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه چهار |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:50 |
|
در حدود چهار سال که علی حاکم بود، در تقسیم بیت المال بین عرب و فارس و صحابه ی ممتاز و صحابه ی عادی و هیچ کسی تبعیض قائل نشد. در کوفه تعدادی ایرانی زندگی می کردند. تعدادی از مسلمانان به علی می گفتند این عجمها را از خود دور کن. علی قبول نمی کرد. علی در تقسیم بیت المال به تمام افراد از جمله طلحه و زبیر سهم یکسان می داد. طلحه و زبیر گفتند: «در زمان خلفای سابق به ما احترام بیشتری می کردند.» علی گفت: «من باید به شیوه ی محمد رفتار کنم یا به شیوه ی خلفا؟» طلحه و زبیر سکوت کردند. سپس گفتند: «ما فضائلی داریم که محمد بدانها اشاره کرد.» علی گفت: «در فضائلی که برشمردید، من والاترم یا شما؟» طلحه و زبیر سکوت کردند، و رفتند، و سپس جنگ جمل. ــ نامه ی علی به عمر در مورد مشورت کردن عمر با او درباره ی حرکت به جنگ با فارس. اگر این نامه قطعی و مسلم باشد. طبق نهج البلاغه ای که در اختیار من است، نامه در خطبه ی 146 است. یک) فأمّا ما ذکرت من مسیر القوم إالی قتال المسلمین/و اما این که گفتی دشمن برای جنگ با مسلمانان حرکت کرده است. اگر نامه و تمام اجزاء آن قطعی و مسلم باشد، پس این قسمت آن هم قطعی است، و ظاهراً از آن می توان نتیجه گرفت «ایران قصد حمله به قلمرو مسلمانان را داشته و طبق تحرکات و دیگر مفاهیم نظامی، این قصد برای مسلمانان مشخص بوده.» آغازگر جنگ ایران بوده و پیش بینی نمی کرده نتیجه ی جنگ چه می شود. خب. چه عمر و چه علی، چاره ای جز دفاع ندارند. دارند؟ فرمانده ی جنگ هم علی نبوده. عمر بوده، که طبق فکر و عقل و آگاهی خود می جنگیده. عمر از دید شیعیان جانشین محمد نیست. شاید از دید اهل سنت هم جانشین نیست، بلکه سرپرست مسلمانان در آن زمان بوده. اگر فرمانده ی جنگ علی بود، شاید فقط تا مرز ایران پیش می رفت، و دفاع را فقط تا سرحدات قلمرو اسلام انجام می داد. دو) آیا انتظار دارید علی می گفت: «ای عمر. کاری کن سپاه مسلمانان زود شکست بخورد. مثلاً خودت در جلوی سپاه باش تا یک تیر به تو بخورد و کشته شوی و هیمنه ی سپاه در هم ریزد.»؟ واقعاً انتظار دارید علی چنین می گفت؟ علی، که طبق شیعیان وصی بلافصل و جانشین محمد است، و گویا تعدادی یا کثیری از اهل سنت هم یگانه وصی محمد را علی می دانند، در حد مشاور بوده. علی طبق مصالح کلی مسلمانان، و احتمالاً در حدی که عمر حرف شنوی داشته، نکاتی را گفته. | |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه پنج |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:52 |
|
حضور حسن بن علی و حسین بن علی در جنگ با ایران را من آگاهی ندارم. اگر حضور داشته باشند، شاید هم در پیش رفتن جنگ به شکل مجازش مؤثر بوده. شاید برای تقویت روحیه ی مسلمانان بوده. عرض کردم، جنگ طبق این نامه ابتدائاً دفاعی بوده. از ابراز دشمنی حسن بن علی و حسین بن علی و دیگر جانشینان محمد نسبت به ایران بی خبرم. طبق شیعیان، آنان منزهند از چنین دشمنی ای. مثلاً علی بن موسی الرضا دشمنی ای با ایرانیان داشته؟ آیا افرادی با عقل نصفه نیمه لا، با نژادها و اقوام دیگر دشمن می شوند، که علی بن موسی الرضا و علی بن ابیطالب دشمن شوند؟
| |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه شش |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:54 |
|
قاعدتاً پادشاه ایران و فرماندهان جنگی و عقلای آن، نیرو و برنامه و پیش بینی برای جنگ احتمالی در غرب ایران و شرق ایران و جنوب غرب ایران داشتند. به صرف یک جنگ با روم، سپاه ایران منهدم شد به نحوی که عمر بفهمد الان ایران با یک ضربت کارش تمام می شود؟
| |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه هفت |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 17:55 |
|
منظور از این که ــ به قول شما ــ تازیان ایران یا مصر یا سوریه را تماماً توانستند به صورت خود درآورند یا درنیاورند چیست؟ الان زبان غالب در آمریکای لاتین اسپانیائی و پرتغالی است. طبق یکی از اهل فن، زبان اسپانیائی برای بومیان آمریکای اسپانیائی، در حکم طلا است. به قول همان فرد اهل فن: «اسپانیائیها طلای آمریکای لاتین را غارت کردند، اما طلائی هم از خود باقی گذاشتند: زبان اسپانیائی.» خب. از دید ما مسلمانان، اولاً با ورود اسلام به ایران، ما دینی جدید و برتر و بهتر هدیه گرفتیم. یک چشمه اش این که ظاهراً در ایران باستان آموزش فقط در انحصار عده ای خاص بوده ولی در اسلام چنین نیست. ایران باستان در بعضی از علم و فلسفه به نقاطی رسیده بود، کما این که عده ای گفته اند یونانیان فلسفه ی خود را از مشرق (ایران و چین و هند ...؟) اخذ کردند، و با هنری ویژه، آن را پروراندند. ولی ایران بعد از پذیرش اسلام، ظاهراً کمتر از ایران باستان نیست. ثانیاً در مورد «زبان»، ظاهراً عربی موجب تقویت فارسی شده. لطمه به ویژگیهای علمی و فلسفی زبان نزده. مضافاً این که وقتی شما دینی را می پذیری، تا حدی با زبان آن دین هم ارتباط برقرار می کنی. البته گویا واقعیت این است که نقش زبان عربی در تمام جهان اسلام، از شرق تا غرب جهان، از گذشته تا حال، در عالم مسیحیت متناظر ندارد. نمی گویم ارزش مثبت است یا منفی. دارم واقعیت را می گویم. با ژرفترین احترامها. | |
|
|
|
|
نويسنده: سیدعباس سیدمحمدی، ادامه هشت |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 20:0 |
|
ببخشید! بعد از آن که عمر را ملعون نامیدی و تازیان را نواختی، یادت آمد که: «برای کسانی که به من لعنت میکنند دعای خیر کنم | |
بسم الله الرحمن الرحیم. سه نقل قول از بهرام بیضائی:
مردم از زبان پاکیزهی فارسی دور شدهاند. عدم آشنائی بازیگران کشور ما با زبان فارسی رقتانگیز است ... متأسفانه جامعۀ منتقدان نیز به جای اینکه به تسهیل شرایط کمک کنند، مدام از غیر قابل فهم بودن متن اثر میگویند و وضعیت را مشکلتر میکنند. در صورتی که مگر ریاضی یا کامپیوتر غیر قابل فهم نیست. فرد پس از اینکه کمی با آن سروکله بزند برایش قابل فهم میشود. این گونه است که زبان فارسی در کشور ما وضعیت بسیار بغرنجی یافته است.
ــ بهرام بیضائی، روزنامه ی بهار، 16 خرداد 1379؛ ص آخر.
آن روز که من این فیلم [مرگ یزدگرد؟] را ساختم زبان فارسی ما در بین مردم هشت کلمه بود مشت محکم و کارد و ... ولی من میخواستم نشان دهم که فرهنگ لغات این کشور تنها این هشت کلمه نیست. به دو دلیل از کارهایم راضی نیستم: «یکی اینکه من نمایشنامههایم را برای کسی مینویسم که ذهن سنتی نداشته باشد ولی سنتها را بشناسد اما در عمل کسانی کار را میبینند سنت ما را نمی شناسند ولی ذهن سنتی دارند.»
ــ بهرام بیضائی، روزنامه ی حیات نو، 27 اردیبهشت 1380؛ ص 12.
آرزوی ماست که سینمایمان برگرفته از فرهنگمان باشد. مردم معاصر سینمای معاصر را میسازند و این انسان معاصر مانند سینما با گذشتهاش قطع رابطه کرده است. این قطع رابطه به حدی است که امروز حتی هیچ یک از اهالی خانوادهی فرهنگی کشور نمیتوانند یک متن قدیمی را بخوانند.
ــ بهرام بیضائی، جام جم، اول اردیبهشت 1381؛ ص 4.
رسم خط مانند اصل است. ــ من از فیلمنامههای مرگ یزدگرد و تاریخ سری سلطان در آبسکون لذت بردم. ایشان به نقطهای بلند در استفاده از زبان کهن در نثر امروزی رسیده. حتا شاید اگر بهاءالدین خرمشاهی در ترجمهی قرآنش از نظر مشورتی ایشان استفاده میکرد «نثر» ترجمهاش زیباتر میشد. این محاسن بگفتم، ولی عرض کنم که با قولهای بالا اصولاً مخالفم. ــ مطلب تمام نشده! قطعاتی از تاریخ سری سلطان در آبسکون، و سپس قسمتی از صحبتهای یکی از کارگردانهای سینما دربارهی بیضائی و مهرجوئی و مخملباف و ... در تاریخ 22 اسفند 1379، و سپس مطلبی از بنده، و سپس مطلبی از آقای بهمن فرمان آرا (و سپس مطالبی از بنده!):
سلطان [وحشتزده]: مگر تو در آن دنیا نیستی؟ یا اینجا خود آن دنیاست؟ (ص 48). مصلحت[،] خویش و بیگانه نمیداند، و او سود خود را مصلحت میخواند (ص 48). شاهشان به جای مغول شمشیر به روی آنان [: زنان حرمسرا] کشیده است (ص 49).
سلطان[:] این دسیسه است! (ص 46. توضیح سیدعباس سیدمحمدی: طبق ص 45 و ص 46 قرار می شود سلطان شخصاً دادگری کند و هر که دادی دارد لباس سرخ بپوشد. سپاهیان مأمورند سر گذرها بایستند تا مبادا کسی سرخپوشیده به میدان آید. در میدان شهر جماعت پُر هستند ... ناگهان همهی مردم میدان جامههای خود را پشت و رو میکنند و از رنگ جامهها میدان سرخ میشود. بزرگان جا میخورند. سلطان نیز. سلطان خشمگین از جا میپرد: این دسیسه است!)
اگر این شکایتها بیشتر شود فقط گرممان نمیکند بلکه میسوزاند (ص 45). اگر همه برمیخاستیم مغول کجا بود؟ (ص 23). به تیر یقین سپاه وهم را میرانم! (ص 31). برخی با فریاد سخن میگویند و برخی با سکوت (ص 34). سالها گنجنامه نوشتی و فتحنامه خواندی (ص 35). این آخرالزمان است، و نشان آن کوتاهی دست حقیقت! (ص 35). بیخبری[،] گناه دیگر تست (ص 42).
ــ تاریخ سری سلطان در آبسکون [فیلمنامه]، عکس معاصر، 1365.
قسمتی از صحبتهای یکی از کارگردانهای سینمای ایران (گفت و گوی تلفنی ی من با ایشان) دربارهی بیضائی و مهرجوئی و مخملباف و ... در تاریخ 22 اسفند 1379 (گفت و گو درباره ی خود کارگردان بود، ولی کشید به جاهای دیگر):
بیضائی فیلمساز خوبی است ولی نوع نگاهش به جهان به اندازهی کوچک و محدودی است و مصرّ هم هست که اینها را مطرح کند و فیلمهایش فراتر از درخت و آینه نمیرود. همهی عالَم روح واحدی دارد و از روح واحدی تغذیه میکند. حتا یک ستون. باید به ستون گفت آقای ستون چه چیزی به تو وجود داده. حالا انسان که فراتر از همهی مخلوقات است ... این «انسان» را خیلی نامردی است این طورها بهش نگاه کردن. آینه مرا اگر به جائی ببرد خوب است. مشکلات بزرگ انسان مانند تنهائی و مرگ و ... را بیضائی کوچک میگیرد. مشکلش این است. مهرجوئی آدم را به طرف بینهایت میکشاند گرچه ممکن است آدم را فقط کمی جلو ببرد. بیضائی آدم را جائی متوقف میکند و خُب انسان احساس پوچی میکند. ولی بیضائی فیلمساز خوبی است و مشکل من و امثال من این است که بلد نیستیم حرفهایمان را مثل او کار کنیم و نشان دهیم. مخملباف را واقعاً نمیدانم مشکلش چیست. او هم باید خیلی بیشتر از اینها باشد. مخملباف الان هم دارد راه میرود ولی قبلاً در اتوبان بود و حالا خودش را انداخته در جادهی خاکی. در فیلمهای اولش «همه چیز» بود ولی الان فقط یک چیز را میچسبد. مثلاً عدل. البته عدل خیلی خوبه. ما باید داد بزنیم «عدالت». ولی عدالت برای چه؟ عدالت برای توحید. عدالت برای معاد. عدالت برای نبوت. عدالت برای امامت. ما به علی نگاه کنیم. دین را اجتماعی کرد. علی میخواست همهی افراد جامعه از عدل به توحید و خداباوری برسند. شعر معروف
1) از کجا آمده ام
2) آمدنم بهر چه بود
3) به کجا میروم.
مخملباف مرحلهی وسط را گرفته و سومی و اولی را توجه نمیکند ... ما مرعوب جهان غرب شدهایم. ما نباید مرعوب شویم. ما خودمان الگو داریم. امامت داریم. علی را داریم که این سه مرحله را به هم وصل کرده. ماها باید خیلی دوستانه، بدون سرکوب کردن، با هم صحبت کنیم. غولهائی مانند داستایوفسکی کجا درامی به این عظمت (قصهی یوسف) دارند که ده برادر گردن کلفت بیایند نقشه بکشند تا برادر کوچکشان را معدوم کنند ...
پایان نقل سخنان کارگردان سینمای ایران. ــ اگر من و شما بخواهیم راجع به نمایش در ایران و شرق و غرب و جزئیات و ظرائفش چیز یاد بگیریم، آیا باید برویم سراغ قرآن و آیت الله بروجردی؟ قاعدتاً قبول دارید که باید برویم سراغ بیضائی و امثال او. حال اگر کسی بخواهد بداند «خدا از انسان چه میخواهد و برنامهی خدا برای زندگی انسان چیست» آیا باید برود سراغ بیضائی و فرمان آرا؟ واقعاً در اموری مانند وجوب یا عدم وجوب حجاب زن مسلمان و نماز و روزه و ...، باید برویم سراغ بیضائی؟ ــ به بهمن فرمان آرا توجه کنید:
من برای درک خدا به واسطه نیاز ندارم. به عنوان آدمی که عقل دارد، وقتی طبیعت را میبینم خدا به یادم میآید. وقتی قناری را میبینم که با حنجرهای که به اندازة پشت ناخن، چنین اصوات زیبائی را سر میدهد، خدا به یادم میآید. پس علایم فراوانی، برای یک آدم که عقلش میرسد، وجود دارد تا خدا به یادش بیاید و خدا را شکر بکند. لزومی هم ندارد کسی برای من این مسایل را تفسیر کند. حال اگر ایراد و اشکالی هم داشته باشم، میپرسم، ادعایی هم ندارم. من فکر میکنم تمام مذاهب ریشة یگانهای دارند (ص 19).
ــ بهمن فرمان آرا (گفت و گوی شاهین امین با او)، هفتهنامهی سینما، ش 513—512 ، دوشنبه، 8 بهمن 1380؛ ص 19—17 .
ای هموطن. ای آقای بهمن فرمان آرا. 1) خدا «عمیقترین مفهوم» برای بشر است. انبیاء و امامها هم از «درک کُنه مفهوم خدا» عاجزند. گویا تعبیر صحیح این است که «شما از قبل با مفهوم «خدا» آشنا بودهای و «این مفهوم را پذیرفتهای» (ممکن بود نپذیری)». خُب. آشنا بودن با یک مفهوم و باور داشتن به آن، آیا به این معناست که «ما کاملاً آن مفهوم را درک کردهایم و نیاز به سخن و خبر و آموزش هیچ کس نداریم»؟ همان طور که عرض کردم، حتا نوح و ابراهیم و موسا و عیسا و محمد و علی هم خدا را «دقیقاً و کاملاً» نمیشناسند. (دلیل ساده: شناخت کامل نیازمند تسلط کامل است.) 2) کارل مارکس هم عقل داشت و قناری و طبیعت را هم میدید و چه بسا تورات و انجیل و قرآن را هم مطاله کرده، ولی خدا و جهان دیگر را (ظاهراً) قبول نداشت. 3) ظاهراً در فرمایش شما تناقض هست: «به واسطه نیاز ندارم»/«اگر ایراد و اشکالی هم داشته باشم، میپرسم».
ای دوستان! آیا سینماگر یا نویسنده یا فوتبالیست یا ... بینالمللی شدن هدف ماست؟ ای دوستان! خود این «بینالمللی ها» در کثیری از امور نیازمند تذکر و نصیحت ما هستند! چه رسد به ما!
ای دوستان! دشمن کمال و سعادت خود را بشناسید. دوست کمال و سعادت خود را بشناسید.
با احترام تمام به بهرام بیضائی و بهمن فرمان آرا.
بسم الله الرحمان الرحیم.
پسرم بزرگتر می شود، و من، پیرتر، با موهایی سفیدتر. و من از این جهان می روم، و دوست دارم پسرم به یادم باشد، و سراغم بیاید، و بر سنگ آرامگاهم آب بریزد، و گل بگذارد.

بسم الله الرحمان الرحیم.
این مقاله، خلاصه شده ی
دیوید اوئن، «بیماری شاه و دولتهای غربی»، ترجمه ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، مرداد و شهرویر 1387؛ ص 121—108 است. اگر در خلاصه کردن، اشتباه مفهومی یا اشتباهات دیگر رخ دهد، مقصر بنده هستم.

دیوید اوئین (David Owen) وزیر خارجه ی انگلیس در ایران در سال 1357 بوده است (http://en.wikipedia.org/wiki/David_Owen ). کتابی نوشته است با عنوان In Sickness and in Power: Illness in Heads of Government During the Last 100 Years که بر حسب آنچه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، در منبع یادشده، گفته است، فصلی از این کتاب به بیماری ی شاه و انقلاب ایران اختصاص دارد، و هوشنگ مهدوی این فصل را ترجمه کرده است.
لطفاً توجه کنید به خلاصه ی مقاله:
«واقعیت های پزشکی درباره ی بیماری ی شاه از مدتها پیش شناخته شده بود ولی تا هنگامی که فرح در سال 2004 خاطرات خود را منتشر نکرده بود هیچ کس از حقیقت ماجرا آگاهی نداشت. فرح در کتابش بخش بزرگی از مفاد نامه های رد و بدل شده میان دکتر ژرژ فلاندرن و استادش پروفسور ژان برنار را آورده است. دو پزشک فرانسوی به درمان شاه کمک کرده بودند و فلاندرن تا درگذشت شاه در مصر همچنان بر بالینش بود.
شاه در سال 1974 متوجه بزرگ شدن طحال خود شد و با دکتر عباس صفویان مشورت کرد و صفویان از دکتر فلاندرن رئیس آزمایشگاه بیمارستان سن لوئی ی پاریس یاری طلبید. دکتر فلاندرن و استادش پروفسور برنار رئیس مؤسسه ی پژوهش سرطان خودن در بیمارستان سن لوئی پس از رفتن به تهران و معاینه ی شاه تشخیص دادند شاه 55ساله دچار بیماری ی سرطان لنفاوی شده است. ولی شاه این راز را چنان پنهان می کرد که در آغاز تنها پنج تن از آن آگاهی داشتند: خود شاه، دو پزشک فرانسوی، دکتر ایادی پزشک مخصوص شاه و علم وزیر دربار. چنده ی بعد، در مه ی 1974 دو پزشک فرانسوی با دکتر صفویان در بیمارستان آمریکائی ی پاریس دیدار کردند و او را نیز در جریان گذاشته بودند. شمار کسانی که از بیماری ی شاه آگاه شده بودند به شش تن رسید. شاه به ملاحظات سیاسی دستور داده بود کس دیگری از بیماری ی او آگاه نشود.
از آن جا که بیماری ی شاه هنوز چندان پیشرفت نکرده بود پزشکان فرانسوی بهتر دانستند آن را به عنوان بیماری ی والدنستروم به شاه اطلاع دهند.
در دوین سفر پزشکان فرانسوی به تهران در دسامبر 1974 پروفسور میلی یز نیز به گروه دستچین شده پیوست. او ؤنرال دوگل و شاه عربستان را درمان کرده بود و متخصص بیماری های سرطان خون و لنف بود. شمار کسانی که از بیماری ی شاه آگاهی داشتند به هفت تن رسیده بود و پزشکان اطمینان داشتند میلی یز راز را نگه خواهد داشت.
صفویان و پزشکان فرانسوی پس از رایزنی تصمیم گرفتند موضوع را به فرح اطلاع دهند. شاه چند بار مخالفت کرد. سرانجام تصمیم گرفتند خودشان فرح را در جریان بگذارند. و در جریان گذاشتند. اکنون شمار کسانی که از بیماری ی شاه آگاهی داشتند به هشت تن رسیده بود.
به گفته ی دکتر صفویان، تا واپسین روزهای اکتبر 1970 که وضع مزاجی ی شاه در باهاماس به وخامت گرائید بویژه در مکزیک که شاه دچار یرقان شد شمار این کسان افزایش نیافت.
دکتر صفویان در سال 2005 در پاریس کار می کرد و دکتر اوئین با او دیدار و دو ساعت درباره ی بیماری ی شاه گفت و گو کرد.
شاه (در سال 1978؟) به پروفسور برنر گفت تنها از شما می خواهم سلامتم را برای دو سال تأمین کنید تا ولی عهد فرصت کافی داشته باشد تحصیلات خود را امسال در آمریکا و سال بعد در تهران به پایان برساند.
در لحظات پایانی ی سال 1978 اگر اوئین از بیماری ی شاه آگاهی داشت بدون درنگ آن را به ونس (سایروس ونس؟) اطلاع می داد.
رفته رفته که بحران سیاسی در ایران بالا می گرفت مسئولیت پزشکان شاه که تنها کسانی بودند که از بیماری ی او آگاهی داشتند (جز افرادی که در مقاله نام برده شده اند) در آگاه نکردن یک دولت دوست از راز شاه چه بود؟ باید به ژیسکاردستن می گفتند؟ باید سوگند بقراط را می شکستند؟
ریچارد هلمز سفیر آمریکا در ایران و رئیس پیشین سی آی ای به این باور رسیده است که سرویس های جاسوسی ی فرانسه هیچ گاه از بیماری ی شاه خبر نداشتند و پیش از مرگ شاه سی آی ای هم چیزی از بیماری ی شاه نمی دانست.
به گفته ی ویلیام شوکراس، موساد و ساواک و ام آی 6 هم چیزی از این موضوع نمی دانستند. اوئین که خود در آن زمان سرپرست ام آی 6 بود تأیید می کند که آن سازمان چیزی از بیماری ی شاه نمی دانست.
در سال 1978 یک دیپلومات آمریکائی که هر هفته با همتای روسی اش در یکی از رستوران های تهران ناهار می خورد، گزارش داد که دیپلومات روسی به او هشدار داده شاه گرفتار سرطان است. سفارت آمریکا در تهران این گفته را با تفسیر زیر رد کرد: این شایعه در بسیاری محافل تهران پخش شده و احتمال می رود از روسها سرچشمه گرفته باشد.
شاید کا گ ب می دانسته، ولی پس از آن که در دوران زمامداری ی یلتسین بسیاری از اسناد و پرونده های جاسوسی ی اتحاد جماهیر شوروی فاش شد در این مورد چیزی به دست نیامد.
چند سال پیش، در مهمانی ی ناهاری در پاریس، خبرنگاران از ژیسکاردستن که دیگر رئیس جمهور نبود پرسیدند آیا از بیماری ی شاه خبر داشت؟ او پاسخ داد: غیر مستقیم. بنابراین می توان گمان برد رئیس جمهور فرانسه و وزیر خارجه اش می دانسته اند ولی به سازمان اطلاعاتی ی کشورشان نگفته اند. شاید به این دلیل که رئیس آن سازمان چنان با آمریکا و انگلیس نزدیک بود که برخی اطلاعات را به آنان می داد ولی به رئیس سیاسی ی خودش نمی داد.
اوئین نمی داند رئیس جمهور فرانسه چه گونه «غیر مستقیم» از بیماری ی شاه آگاه بوده است، ولی این موضوع روشن می کند چرا ژیسکاردستن به هنگام اوج گیری ی بحران در ایران، پذیرای رهبر انقلاب ایران در فرانسه شده است.»
