تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

پیام نوروزی ی سیدعباس سیدمحمدی (سال 1388): أ َمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ إ ِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السّوء

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            وقتی در فروردین 1384 اولین مقاله ی وبلاگم را نوشتم، 33ساله بودم. اگر تا فروردین 1388 زنده باشم، 37ساله هستم در نوروز 1388. این مقاله، چهارصد و شصتمین مقاله ام، و چهارمین پیام نوروزی ام است.

            دیشب شنیدم جوانی به نام امیدرضا میرصیّافی در وبلاگش مطلبی نوشته بوده و ظاهراً در ضمن مطلب از رهبر جمهوری ی اسلامی ی ایران سؤالی کرده بوده. میرصیّافی را حدود یک ماه قبل بازداشت می کنند، ظاهراً به جرم توهین به مقدسات، و دیروز در زندان فوت کرده است. وقتی خبر را شنیدم، گفتم ای خدا وبلاگ نویسی را رها کنم؟ ادامه دهم؟

            گاهی اوقات وقتی سوار بر موتورم هستم و در تهران حرکت می کنم، این آیه را زمزمه می کنم:

            أ َمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ إ ِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السّوء.

           آری. این بود پیام نوروزی ی امسال این ناچیز، سیدعباس سیدمحمدی.

                  http://images.jupiterimages.com/common/comp-uw/27/65/23026527.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:44  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مرحوم سیدعلی ی قاضی و مرحوم رجبعلی ی خیاط ...

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            تقریباً سه سال و نیم پیش، بنده در http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-34.aspx مقاله ای نوشتم. مقاله را، که کوتاه بود، نقل می کنم، همراه با کامنت یکی از عزیزان (ــِـ ناشناس)، و کامنت من خطاب به ایشان.

 

 

کفش بنددار و چای ته استکان

            بسم الله الرحمن الرحیم. گویا عارف بزرگوار، مرحوم رجبعلی خیاط، توصیه می­کرده برای تلف نشدن وقت کفش بدون بند پا کنند و برای گرفتار غرور نشدن استکان چای را تا ته سر کشند.

            من در اکثر زندگی ­ام علاقه داشتم کفش بنددار بپوشم. شاید تصور می ­کنم کفش بنددار محکم ­تر است. تازگیها متوجه شدم در حالی که اکثر افراد پس از نوشیدن چای، در ته استکان یا فنجان یا لیوانشان هیچ باقی نمی ­ماند، من همیشه حدود نیم سانتی ­متر چایم را باقی می ­گذارم. شاید تصور می ­کنم ــ یا واقعاً چشائی ­ام چنین حس می ­کند ــ ته چای تلخ یا بدمزه است.

            خُب. چه بسا تصورات یا احساسات یا تجربه­های «شخصی»ی رجبعلی خیاط یا مرحوم قاضی یا شاه ­آبادی بزرگ، در توصیه­های عرفانی و ایمانی ­شان اثر دارد، و به همین ترتیب، روان ­شناسی و فرهنگ و اخلاق «شخصی»ی فرد توصیه شونده هم در سازگار شدن یا نشدن با آن توصیه مهم است.

 

نویسنده: هادی

سه شنبه 22 شهریور1384 ساعت: 2:15

بسم اللـه الرحمن الرحیم
1)عنوان وبلاگ با مطالب مانوس نیست
2)این مهمتر از اولیه شما تو این مطلبت اومدی نام حضرت آیت اللـه قاضی رو جفت رجبعلی خیاط گذاشتی که این اصلا درست نیست یکی دنبال تقویت نفس و یکی دنبال معرفت ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا بعدش لطفا شما در مراتب عرفانی مطالعاتی داشته باشید تا بفهمید کی نظرات شخصی تاثیر می گذاره و کی نمی گذاره بعدم اگه کمی در عرفان تجقیق کنی دیگه این کاری که کردی اسم حضرت آقا رو کنار رجب علی نمی زاری

 

 

نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی

پنجشنبه 24 شهریور1384 ساعت: 14:53

به نام خدا. سلام بر آقا هادی عزیز. بند یک که فرمودید اجمالاَ درست است. (اصولاَ خوشحالم که به جای "1-" نوشتی "1)".) آیا عظمت آقای قاضی به لفظ "حضرت آیت الله" است؟ چون کمی بوی این را می دهد که شما این جا از هیبت این لفظ استفاده کردی. "تقویت نفس" و "معرفت" مگر هر دو خوب نیست؟ البته من درستی یا نادرستی ادعای شما در نسبت دادن این دو هدف به این دو فرد را نمی دانم. ای کاش شما که ــ احتمالاَ ــ عرفان خوانده هستی با لحن مهربانتری با من عرفان نخوانده صحبت می کردی. اصولاَ مگر آوردن نام رجبعلی خیاط و مرحوم قاضی در کنار هم این قدر خطا و زشت و ناموجه است؟ از شما صمیمانه تشکر می کنم و به روح آن دو عزیز درود می فرستم. ــ اجمالاَ منظور من از مطلب داخل وبلاگ این است که ارزش توصیه های عرفا و بزرگان (قاضی و شاه آبادی و رجبعلی خیاط و خمینی و طباطبائی و دیگران) "غیر مطلق" است، چون خود آنها غیر مطلق اند، "و" باید روان شناسی و دیگر مسائل شاگرد (و حتا خود استاد) را در نظر گرفت. ــ از نظر و نصیحت شما استفاده و استقبال می کنم. این اولین بار است که در وبلاگ خودم کامنت می گذارم.

 

http://www.ksabz.net/uploads/range%20khoda/a-shahrivar-rajabali-1.jpg

http://www.tebyan-hamedan.ir/photo/mashahir/marhomqazi1.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:35  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

وَ إنَّکَ لَعَلی خُلُق ٍ عَظیم

             بسم الله الرحمان الرحیم.

            بحثهایی هست، که دین مهمتر است یا اخلاق، احکام مهمتر است یا اخلاق، اخلاق پایه اش دین است یا دین نیست. شاید همه جای دنیا در بین پیروان ادیان مختلف و بین افراد بی خدا و بی دین و باخدا و بی دین این بحثها مطرح است.

            ظاهراً پیدا کردن معنای جامع و مانع و مشترک، از بین تعریف های مختلف از «اخلاق»، نشدنی یا بسیار دشوار است. آنچه ظاهراً صحت دارد، این است که در بین تمام انسان ها، «اخلاق» ارزش مثبت است. فضیلت است. یکی از حربه های دین ستیزی، و فقه ستیزی، متأسفانه بلند کردن عَلَم ِ «اخلاق» است.

            ظاهراً بر اساس جهان بینی های مختلف، و دستگاه های فکری ی مختلف، دستگاه های اخلاقی ای ایجاد می شود، که با هم اشتراک ها و تفاوت هایی دارند. در دستگاه فکری ای که خدا را قبول دارد ولی انبیاء و رسولان و امام ها را قبول ندارد، ماجرای ابراهیم و اسماعیل، غیر اخلاقی و غیر عقلی است. در دستگاه فکری ی خداباور و دیندار، ماجرای ابراهیم و اسماعیل اخلاقی است. آیه ی «... قال یا بُنیّ إنّی أری فی المنام إنّی أذبحک فانظُر ماذا تری قال یا أبت افعل ما تؤمَر ستجدنی أن شاء الله من الصابرین» (صافات، 102، ترجمه ی بهاء الدین خرمشاهی: [ابراهیم] گفت ای فرزندم من در خواب دیده ام که سر تو را می بُرم، بنگر [در این کار] چه می بینی؟ [اسماعیل] گفت پدر جان آنچه فرمانت داده اند، انجام بده، که به زودی مرا به خواست خداوند، از شکیبایان خواهی یافت) برای فرد خداباور مسلمان، اخلاقی است. در دستگاه فکری ی خداناباور هم طبیعی است ماجرای ابراهیم و اسماعیل غیر اخلاقی و غیر انسانی باشد.

            طبق معلومات ناچیز بنده، بحث اخلاق بحث مفصلی است. تردید دارم بشود گفت با وجود مفصل بودن بحث اخلاق، انسان ها با نگاهی به فطرتشان و وجدانشان (و عقلشان)، خودشان عمل اخلاقی را از عمل غیر اخلاقی تشخیص می دهند. در فرهنگ اسلام، ظاهراً این مفاهیم وجود دارد:

            خیر و شر؛

            معروف و منکر؛

            هدایت و ضلالت؛

            اطاعت و عصیان؛

            نور و ظلمت؛

            تقوا؛

            صبر؛

            احسان و عدل و ظلم؛

            حق و باطل؛

            برّ و فجور؛

            سعادت؛

            نیّت؛

            رابطه ی ایمان و ارزش اعمال؛

            منشأ ارزش؛

            ایمان و کفر؛

            هوای نفس؛

            دنیا و آخرت؛

            شیطان؛

            خداشناسی؛

            خوف و رجاء؛

            خشوع؛

            تضرع و استکانت؛

            رضایت خدا؛

            ولایت؛

            حق الله؛

            حق الناس؛

            حلال و حرام؛

            فانی و باقی؛

            وحی و عقل؛

            خودپسندی؛

            ظلم و عدل؛

            شهوت و همّت؛

            قناعت و طمع؛

            عزّت؛

            انفاق؛

            زهد؛

            مجاهده با نفس؛

            یاد خدا؛

            شکر نعمت؛

            توکل به خدا؛

            حلم؛

            حد وسط در اخلاق؛

            اوصاف درونی و بیرونی ی باتقوایان؛

            تقدیر الاهی.

 

            بیشتر مفاهیم یادشده، در بحث اخلاق در اسلام، مطرح می شود. می بینیم بحث اخلاق، در اسلام، مفصل است.

            بنده اخیراً دیدم یکی از رفقای وبلاگی ی اخلاق گرا، یعنی آقا محمدرضا (http://mamrizzio.blogfa.com/ )، سلسله مقالاتی نوشت درباره ی اخلاق. ظاهراً یکی از نتایج بحث ایشان، اثبات این ویژگی ی «اخلاقی بودن کارها» بود، که «باید به دیگری توجه کرد». بنده گفتم، آیا خدا، در حدّ ِ «دیگری» هست یا نه. ایشان فرمود: «خدا دیگری ِ برتر است. من در پستم منظور انسان بود. گویا شما آن را نادیده گرفتی. صحبتم این بود ادیان با دیگری نامهربانند.»  بنده به آن عزیز اخلاق گرا می گویم: «پس «دیگری ی برتر» به اندازه ی «دیگری ی غیر برتر» ارزش ندارد وارد موضوع اخلاق شود. شما مدعی هستی دینها نسبت به «دیگری» نامهربانند، اما خودت، «خدا» را از موضوع اخلاق خارج می کنی.»

            علاقه دارم این را هم بگویم، که به نظرم جمله ی «اخلاق از دین مهم تر است»، حرف ضعیفی است. اخلاق و دین نیستند که در یک ردیف هستند. اخلاق و احکام عبادی هستند که از تقسیم های معروف ِ دین هستند. حالا اگر افراد بیایند نظرشان را راجع به مهم تر بودن اخلاق یا مهم تر بودن احکام عبادی بگویند، فرمایششان وجهی دارد. ولی این که بگویند «اخلاق از دین مهم تر است»، به نظر من حرفی شتابزده و ضعیف است. و اما فرض کنیم می خواهیم نظر بدهیم که اخلاق مهم تر است یا احکام عبادی. آیا شایسته نیست هول نشویم، و ضمن اعتنا به عقل و فکر خودمان، ببینیم معلمان مکتبمان در این موضوع چه گفته اند؟ آیا محمد بن عبدالله بین اخلاق و احکام عبادی جدائی انداخته؟ آیا حسین بن علی در ظهر عاشورا، نمازش را تأخیر انداخت؟ بنده، شخصاً، نه به فقها نه به عرفا نه به روشنفکران دینی کار ندارم در این موضوع، تا وقتی محمد و علی برای جواب دادن هستند. آن حضرات، اخلاق را و احکام عبادی را، هر دو را آموزش می دادند و عمل می کردند. افراد دیگر هم، طبق دستگاه فکری و طبق مکتب فکری ـ اخلاقی ـ فلسفی ی شان، ضمن اعتنا به عقل و فکر خود، ببینند معلمان مکتبشان چه گفته اند. ببینند ایمانوئل کانت چه گفته است. سقراط و افلاطون و ارسطو چه گفته اند. اپیکور چه گفته است. قدّیسان چه گفته اند و چه کرده اند. هابز و لاک و هیوم و روسو و بنتام و هگل و کیرکه گور و نیچه و فروید و ویلیام جیمز و راسل و هایدگر و سارتر و جورج مور چه گفته اند. آنها ببینند. امثال من ِ متدیّن هم ببینند. شاید در احکام عبادی و موضوعاتی مانند آن، ما گروه های مختلف آبمان به یک جوی نرود، ولی در بحث اخلاق، به آراء و آثار و اعمال گروه های مختلف و مخالف نگاه کنیم.

            در سالروز تولد پیامبر رحمت (و امام جعفر صادق)، این نوشته را با یک آیه و یک حدیث به پایان می برم.

            آیه:

            وَ إنَّکَ لَعَلی خُلُق ٍ عَظیم/و تو دارای اخلاق بسیار بزرگوارانه ای هستی (قلم، 4؛ ترجمه ی بهاء الدین خرمشاهی).

            حدیث:

            قال محمد بن عبدالله: إنّی بُعِثتُ لأ ُتَمِّمَ مکارم الأخلاق (بحار الانوار، ج 16، ص 21، به نقل از http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=13142 ، و بحارالانوار، ج 67، باب 59، حديث 18، به نقل از http://www.e-resaneh.com/Persian/Andisheh/din%20yabi.htm ).

 

http://ermiya.persiangig.com/image/Resize-of-TemsalePayambar(s).jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:29  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

درد دلی از یک مؤلف و ویراستار و پژوهشگر بی مَدرَک

             بسم الله الرحمان الرحیم.

            اولین بار نام Virasoro را در مدخل Virasoro algebra در هنگام کار در پروژه ی دانشنامه ی ریاضی/واژه نامه ی ریاضی دیدم. حدود سال 1382 یا 1383. نام Virasoro در منابع چاپی ی من که ملیت و تلفظ نام ها را می داد، نبود. بالأخره فهمیدم جبر ویراسور، جبری است که ابداع کننده ی آن Miguel Angel Virasoro است. شاید ریشه ی این نام ایتالیائی باشد. بعدها متوجه شدم ویراسورو فیزیکدان آرژانتینی، و متولد 1940 است، و مدتی رئیس مرکز بین المللی ی فیزیک نظری ی عبدالسلام (the Abdus Salam International Center for Theoretical Physics) بوده (سالهای 2002—1995). امشب، هنگام ورق زدن شماره ای از مجلۀ فیزیک (شماره ی بهار و تابستان 1381)، متوجه شدم فیزیکدانی ایرانی، یعنی سیف اله رنجبر دائمی، در زمان انتشار مجله، مدیر یکی از گروه های پژوهشی ی ICTP بوده است: گروه فیزیک انرژی های زیاد.

            خُب. اینها که گفتم، چه لطفی دارد؟ وقتی دیدم یک فیزیکدان، مفهومی را ابداع کرده که ریاضی است (یا شاید هم ریاضی است، هم فیزیکی، ولی غلبه با جنبه ی ریاضی اش است)، با خودم گفتم ببین طرف فیزیکدان است، ولی ابداع عالی ی ریاضی هم دارد، اما تو (سیدعباس سیدمحمدی) چی داری؟ چی بلدی؟ با خودم گفتم، انسان اگر تلاش کند و همت کند و هدف و برنامه داشته باشد، به جاهایی می رسد. با خودم گفتم ای کاش من هم تحصیلات آکادمیک را جدی می گرفتم، و یا حد اقل، از این به بعد جدی بگیرم. در مملکتی که پژوهشگر = کارشناس ارشد. در مملکتی که پژوهشگر = دکتر. وقتی حدود سال 1381 یا 1382 یا 1383، در رفتر رئیس مؤسسه ی پژوهشی ی دولتی، با ایشان گپ می زدیم، و نمی دانم چی شد، من گفتم «من پژوهشگر هستم»، و ایشان لبخند (و پوزخند؟) زد و گفت: «نه! آقای سیدمحمدی! پژوهشگر کارشناس ارشد است!»

            در همین وبلاگ، چند بار شده، افرادی مدرک کاردانی ام را عَلَم کردند، و زدند بر سرم.

 

                                                    http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9649496408.240.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:36  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

هفته ی وحدت ، سال های وحدت ، قرن های وحدت ، ...

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            نقل دقیق دو سخنرانی از مرحوم  حضرت آیت الله خمینی.

            یک)

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 454

سخنرانى [در جمع ائمه جمعه استانهاى باختران و ايلام (وحدت بين مسلمين)]

زمان: صبح 8 دى 1360/ 2 ربيع الاول 1402

مكان: تهران، جماران‏

موضوع: ضرورت وحدت، همبستگى و رفع اختلاف بين مسلمين‏

حضار: ائمه جمعه استانهاى باختران و ايلام «1» بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

وحدت ميان مسلمين، از بركات انقلاب‏

من از آقايان تشكر مى‏كنم كه زحمت كشيدند و در اين منزل محقر تشريف آورده‏اند و اينجا را نورانى كرده‏اند. يكى از بركات اين انقلاب همين است كه گاهى آقايان از بلاد با هم تشريف مى‏آورند و در اين مجمعى كه بين برادرهاى اهل سنت و اهل تشيع هست مجتمع مى‏شوند، بعد مسائل را طرح مى‏كنند. مسئله اتحاد بين همه برادرهاى مسلم يك مسأله اسلامى است كه خداى تبارك و تعالى مأمور كرده همه را به اينكه با هم باشيد و تفرقه نداشته باشيد «2» و سرّش هم واضح است؛ براى اينكه آنهايى كه مى‏خواهند از اين كشورهاى اسلامى استفاده كنند بهترين راه برايشان اين است كه بين برادرها اختلاف بيندازند. خوب، يك راه اين است كه بين برادرهاى اهل سنت و تشيع اختلاف بيندازند.

اين رويش خيلى كار شده است، به طورى كه حالا كه در ايران بحمد اللَّه خيلى با هم مجتمع شده‏اند و اتحاد پيدا كرده‏اند، باز در خارج نمى‏گذارند اين كار درست بشود. در خارج باز آنهايى كه عمال قدرتهاى بزرگ هستند و مى‏خواهند نشود اين مسأله، هى مسائل پيش مى‏آورند.

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 455

وحدت مسلمانان، مانع تعرض اجانب‏

شما ملاحظه بفرماييد در اين هفته وحدت- كه از قم آقاى منتظرى پيشنهاد كرده‏اند- خوب اين چقدر حسن دارد و چقدر ارزش دارد كه برادرها، همه را در يك مسئله‏اى با هم [متحد كند]. خوب، اين اختلاف اساسى كه نيست، اين اختلاف در يك تاريخى است كه نزديك به هم هستند؛ از ما هم بعضى قائل‏اند به اينكه دوازدهم هست، «1» از علماى ما هم بعضى قائل‏اند كه دوازدهم است. اين اسباب اين نشود كه يك اساسى على حده، آنها داشته باشند، يك اساسى على حده ما داشته باشيم. با هم باشيم، برادريم ديگر. پيغمبر هم از همه‏مان است. در عين حالى كه يك چنين صدايى بلند شد براى وحدت، يك وقت مى‏بينيم از حجاز يك نفر صدا بلند مى‏كند كه اصل جشن گرفتن براى پيغمبر شرك است! من نمى‏دانم چه اساسى است؟ اين چرا شرك است؟ البته آن شخص وهابى است. وهابى را اهل سنت هم قبولشان ندارند، نه اينكه ما قبول نداريم، همه برادرهاى ما آنها را قبول ندارند. شما [فكر مى‏كنيد] يك همچنين مسئله‏اى كه جشن گرفتن، احترام كردن به پيغمبر اسلام، اين جزء اين است كه مشرك هستند مردم!؟

آن وقت اين اختصاص به ايران هم ندارد، احترام به رسول خدا، همه بلاد مسلمين احترام مى‏گذارند. چه شد كه ايران را مورد نظر قرار داده است و مى‏گويد ايرانيها كه جشن مى‏گيرند براى پيغمبر اكرم، اينها مشرك هستند؟ خوب نكته‏اش معلوم است؛ براى اينكه، آن كه الآن اساس وحدت در آن درست شده ايران است. اين نكته‏اى كه از آن وحدت بين مسلمين، چه برادران اهل تشيع و اهل تسنن، چه ملتهاى اينجا، و چه دولتها، هميشه مقصد ما اين بوده كه اينها همه با هم باشند. اگر مسلمانها با هم باشند هيچ كس نمى‏تواند به اينها تعرّض كند؛ براى اينكه يك ميليارد جمعيت [هستند] با دارايى زياد، با مخازن زياد. در عين حال كه ما اين قدر مخازن، اين قدر زمين داريم، زمينهاى زياد، و همه چيز ما داريم، خوب چه شده است كه ما بايد همه‏مان تحت سلطه دو تا ابرقدرت باشيم؟

خوب، علت‏

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 456

اين است كه ما به قرآن گوش نكرديم، حكومتهاى ما به قرآن گوش نكردند كه يهود و نصارا- مقصود از يهود و نصارا آنهايى كه سركشند- آنها را ولىّ اتخاذ نكنيد! دوست اتخاذ نكنيد! «1» خوب، اينها نه اينكه دوستند، نوكر شده‏اند بسيارشان. منافع خود اين بلاد را آن وقت، زمان محمد رضا، منافع ايران را مى‏دادند و منت هم مى‏كشيدند، تقديم مى‏كردند و منت هم مى‏كشيدند. حالا هم در جاهاى ديگر هم همين طور است. چرا بايد اين طور باشد؟ براى اينكه ما با هم مختلفيم.

ايستادگى ايران در مقابل قدرتها به سبب وحدت‏

اينها نديدند كه ايران- در صورتى كه يك جاى كوچكى است و جمعيتش سى و چند ميليون است، در مقابل يك ميليارد جمعيت- اينها نديدند كه ايران وقتى كه با هم منسجم شدند، همه برادرها با هم مجتمع شدند و آن اختلافاتى كه مى‏شود داشت و اختلافاتى كه براى ما ايجاد كرده بودند كنار گذاشتند و يكدل و يكجهت يك امپراتورى 2500 ساله را با آن همه قدرت و با آن همه موافق [سرنگون كردند]. شما گمان نكنيد هيچ يك از دولتها الّا نادرى در اول با ما موافق بودند؛ يعنى، اظهار موافقت هيچ كس نكرد، بنده در پاريس كه بودم متوجه بودم، همه مخالف بودند، بعد كه اجتماع پيدا شد و اين قضيه واقع شد آن وقت بعضيها [موافقت‏] كردند. خوب بسياريشان باز همين اختلافات را [دامن‏مى‏زنند].

ما فرياد مى‏زنيم كه بايد همه با هم باشيم، هفته وحدت داشته باشيم، دين ما يكى است، قرآن ما يكى است، پيغمبر ما يكى است و آنها جبهه‏بندى مى‏كنند. اخيراً، جبهه‏بندى كردند كه همه مسلمين جمع بشوند خلاف ايران بكنند. خوب، اينهايى كه اين صداها را مى‏دهند، يا اين رفقايى كه در اطراف خليج هستند، اول فكر نمى‏كنند كه همه قدرتشان را روى هم بگذارند به اندازه شاه نيست و آن قدر علاقه‏اى كه امريكا به شاه داشت به هيچ يك از اينها نداشت؛ براى اينكه، شاه خدمتگزار بهترى بود، حالا هر شيخى بخواهد برود هيچ اعتنايى برايش قائل نيستند. اينها اولًا، فكر اين را نمى‏كنند كه‏

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 457

اينها نمى‏توانند با دولت ايران مخالفت كنند؛ يك مخالفتى كه اثر داشته باشد و ثانياً چرا مخالفت كنند؟ آخر دو كشور مسلم، چند كشور مسلم كه در مقابلشان اسرائيل ايستاده و هيچ اعتنا به آنها نمى‏كند و دارد پيش مى‏آيد او را رها كرده‏اند، آمده‏اند سراغ ايران كه فرياد مى‏زند كه ما اسلام را مى‏خواهيم، فرياد مى‏زند كه بايد اسرائيل از بين برود، فرياد مى‏زند كه ما نبايد تحت قدرتها و ابرقدرتها باشيم. اگر اين مسلمين با هم مجتمع بشوند چه قدرتى مى‏تواند مخالفت با اينها بكند؟ براى اينكه آنها احتياج به شما دارند، شما چه احتياجى به آنها داريد؟ آنها نفت شما را مى‏خواهند. رگ حيات آن قدرتهاى بزرگ دست مسلمانهاست، آنها احتياج دارند. خوب، در عين حالى كه آنها احتياج دارند، ما چرا بايد تحت فرمان آنها باشيم و نفتمان را هم تقديم كنيم؟ ساير چيزهاى ديگرمان را تقديم كنيم و همه‏مان بازار بشويم، بازار بشويم براى امريكا يا شوروى؟ اين براى اين است كه ما رشد سياسى نداريم.

خدمتگزارى، نه فرمانفرمايى‏

دولتهاى ما توجه ندارند كه اگر با ملتهاى خودشان كنار بيايند آقاييشان بيشتر از آن وقت است كه با ملتها جدا بشوند و يا- فرض كنيد- با امريكا متحد بشوند. اگر اينها با ملتها سازگار باشند، ملتها كه نمى‏گويند كه ما حكومت اصلًا نمى‏خواهيم، ملتها حكومتى مى‏خواهند مثل حكومت ايران. الآن ايران كدام قشر است كه بگويد كه ما اين دولت را نمى‏خواهيم؟ همه مى‏خواهند، از باب اينكه اينها خدمتگزارند؛ نمى‏خواهند حكومت كنند به مردم، مى‏خواهند خدمتگزارى بكنند. آنها هم اين طورى خودشان را معرفى كنند كه ما حكومت به اين معنى هستيم؛ خوب يك جمعيتى اداره لازم دارد، ما مدير اين مسأله هستيم، نمى‏خواهيم به شما فرمانفرمايى بكنيم، ظلم بكنيم، نمى‏خواهيم شما را غارت بكنيم. ما همه با هم دوست هستيم. يك دسته‏مان بيشتر مثلًا وارد مسائل سياسى بوده‏اند، آن را مردم انتخاب مى‏كنند براى اينكه حكومت باشد، نه اينكه مردم حكومت نمى‏خواهند. مردم يك حكومت اسلامى و يك حكومت دلسوز براى خودشان‏

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 458

مى‏خواهند. شما خوب، خود اين دولتهاى خارج هم مى‏دانند، نه اينكه اطلاع ندارند، مى‏دانند كه در ايران چه وضعى است الآن و سابق چه بود. سابق مردم- اگر فرض كنيد- يك جنگى مى‏شد در زمان محمد رضا، امكان نداشت كه ملت با او همراهى بكنند، دعا مى‏كردند كه بلكه شكست بخورد. من خودم شاهد اين قضيه بودم كه متفقين وقتى كه وارد شدند به ايران، كه همه چيز مسلمين ايران در معرض خطر بود، همه چيزشان، مع ذلك، چون رضا خان را بيرون كردند شكر مى‏كردند. خوب، يك همچون حكومتى كه ملتش اين طور باشد كه اجانب بيايد در مملكتش و آن شكر كند كه اين كسى كه سلطان مملكتش هست باصطلاح او را بيرون كردند، خيلى هديه بزرگى بوده. خوب فكر نمى‏كنند اين را كه آن وقت آن طور بود وضع، حالا اين طور است كه در آن طرف كشور، در طرف غرب و جنوب كشور جنگ است، از شرق و شمال كشور همراهى مى‏شود، همراهى افراد مى‏شود، همراهى خواربار مى‏شود، همه جور همراهى با آنها مى‏شود. اگر ساير كشورها هم اين طور بشوند كه با مردم تفاهم كنند، مردم را مثل خودشان بدانند، مردم مثل خودشانند، مردم اكثرشان بهتر از خود ماها هستند، وقتى فكر كنند كه بهتر از خودشان يا مثل خودشان هستند، با هم بسازند، مردم آنها را انتخاب مى‏كنند. كار بكنند برايشان، اگر يك همچنين چيزى بشود در بلاد مسلمين، كى مى‏تواند با مسلمين مخالفت كند؟ مع الأسف، هم بعضى روحانيونشان اختلاف ايجاد مى‏كنند، هم خودشان مى‏روند در طائف و منشأ اختلاف مى‏شوند. از آنجا مى‏خواهند در ايران، بين اهل سنت و تشيع اختلاف بيندازند. از آنجا نقشه مى‏كشند كه اينجا اختلاف بيفتد. چرا اينجا اختلاف بيفتد؟ براى اينكه اينجا اتحاد پيدا كردند و با اتحاد جلوى ابرقدرتها را گرفتند.

انسجام ملت، هديه‏اى از طرف خدا

و لهذا اين هديه الهى كه خداى تبارك و تعالى نصيب ملت ما كرده است ما بايد غفلت از شكرش نكنيم. بايد تشكر كنيم خدا را كه مردم را اين طور با هم، هم نظر، هم راه، هم مقصد كرده است. و اشكالات هم اگر هست، خوب، البته همه جا اشكالات هست‏

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 459

نمى‏شود گفت كه شوروى شصت و چند سال است كه انقلاب كرده است [مشكلى ندارد] مع ذلك، الآن خواربارشان نيست، همين صفهايى كه اينجا مى‏بينيد آنجا هم هست، خواربار آنها محتاج به امريكاست، مع ذلك، اختلافات داخلى زياد است، با سرنيزه جلويش را گرفتند. اگر يك روز سرنيزه را بردارد كرملين، مى‏فهمد كه آن وقت خود شوروى چه خبر است؛ همه با شوروى مخالفند. اما اينجا الآن همه با هم موافق، همه دوست، هيچ سرنيزه‏اى توى كار نيست. هيچ دعوايى نيست، همه با هم دوست هستند، همه با هم رفيقند. البته گِله هم هست، اما گله برادرانه هست، گله‏هايى است كه قابل حل است. و يك انقلاب به اين بزرگى، من گمان نكنم هيچ انقلابى به اين بزرگى باشد كه با عده كم و با نداشت هيچ چيز بر يك همچون قدرتى كه همه چيز داشت و همه با او موافق بودند غلبه كند و بطور شايسته پيش ببرد. ايران، قدرتها را كنار گذاشت و هيچ قدرتى در ايران دخالت ندارد و همه همّ و غم آنها همين است كه چرا بايد دخالت نداشته باشيم و ان شاء اللَّه، تا آخر هم نخواهند داشت. و من نصيحتم به اين شيخ‏نشينها و اين اطراف خليج اين است كه اينها توجه به مسائل بكنند. گمان نكنند كه اينها با هم وقتى مجتمع شدند يك چيزى مى‏شوند. نه، شماها با هم كه مجتمع بشويد همه‏تان به اندازه يك لقمه محمد رضا نبوديد و ما محمد رضا را مغلوبش كرديم، اما ميل داريم كه با شما دوست باشيم، رفيق باشيم، برادر باشيم، همه با هم باشيم. همه ما به خلاف آنهايى كه مخالف اسلامند باشيم، «يد واحده بر ما سِوا» «1» باشيم، نه اينكه خودمان توى خودمان هى دعوا بيندازيم، دعوا بكنيم.

در هر صورت من راجع به آقايان، هم خيلى ملتمس دعا هستم و هم مردم را دعوت كنيد به اتحاد، دعوت كنيد به بستگى به هم، همبستگى به هم. اگر يك اختلافى دارند حل كنيد شما آقايان. ممكن است حالا در هر جايى اختلافات كوچكى هست، آقايان ائمه جماعت و جمعه بايد حل بكنند مسائل مردم را، بايد بروند با مردم تفاهم كنند، با هم‏

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 460

صحبت كنند. و همين طور استاندارهاى هر جا بايد جورى عمل بكنند كه مردم را راضى نگه دارند. مردم هم راضى هستند وقتى شما خوب عمل كنيد. مردم راضى از شما هستند. من اميدوارم كه خداى تبارك و تعالى به ما منت بگذارد و اين انسجامى كه هست الآن و اين وحدت كلمه‏اى كه هست الآن از ما نگيرد و بين همه برادرها اتحاد و وحدت داشته باشيم و ادامه پيدا كند ان شاء اللَّه.

و السلام عليكم و رحمة اللَّه‏

 

http://www.iricap.com/other/images/nabi.jpg

            دو)

 

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 489

بيانات [در جمع ميهمانان بزرگداشت هفته وحدت (وحدت سرلوحه دعوت انبيا)]

زمان: 22 دى 1360/ 16 ربيع الاول 1402

مكان: تهران، جماران‏

موضوع: وحدت سرلوحه دعوت انبيا

مناسبت: هفته وحدت‏

مخاطب: گروهى از ميهمانان بزرگداشت هفته وحدت- از كشورهاى عربى‏

 [** نخست يكى از ميهمانان عرب زبان صحبت كردند و امام فرمودند:**]

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

اين از بركات اسلام است كه ما را جمع كرده است و من اميدوارم كه ما قدر اين نعمت را، نعمت اسلام را بدانيم و خدمت كنيم به نوع بشر و خصوصاً، مستضعفين بشر و بالاخص مسلمين. و من از خداى تبارك و تعالى مى‏خواهم كه اين هفته وحدتى كه در ايران تحقق پيدا كرد، اين، به سالهاى وحدت، قرنهاى وحدت برسد و در سايه وحدت كه سرلوحه دعوت انبياست ما برسيم و گرفتارى ما همه رفع بشود.

و همه آقايان مى‏دانيد كه همه گرفتارى مسلمين از اين اختلافاتى است كه بينشان هست و اين اختلافات موجب اين شده است كه هر طايفه‏اى با طايفه ديگر مقابل باشد و اسلام در مقابل اين مطلب ايستاده است و دعوت به وحدت كلمه مى‏كند و دعوت به اسلام، كه سلم است در مقابل حق.

و من از خداى تبارك و تعالى مى‏خواهم كه اين عيد سعيد را بر همه مسلمين مبارك كند و آن وقت مبارك است كه همه مسلمين به تكليف اسلامى خودشان عمل كنند و همه سران قوم، علماى اعلام بلاد و متفكرين بلاد براى تحقق دادن به آمال اسلامى جديت كنند و فداكارى كنند؛ قلمها در خدمت اسلام باشد و زبانها در خدمت اسلام باشد و قدمها در خدمت اسلام باشد تا اينكه ان شاء اللَّه، آن چيزى كه خداى تبارك و تعالى از علما خواسته است آن تحقق پيدا بكند.

                        صحيفه امام، ج‏15، ص: 490

و من اين روز مبارك را بر همه مسلمين و خصوصاً شما آقايان تبريك عرض مى‏كنم و ان شاء اللَّه آن روز مبارك است كه دور هم در مسجد اقصى‏ باشيم و آنجا نماز بخوانيم.

 [** يكى از ميهمانان عرب زبان صحبت كردند. سپس امام فرمودند:**]

ان شاء اللَّه كه موفق باشيد. و همه ما براى اسلام هستيم و هر چه داريم از اسلام است و همه برادر هستيم و بايد با حقوق برادرى با هم رفتار كنيم و همه ما مجاهد باشيم در راه اسلام، هر كس به هر توانى كه دارد تا ان شاء اللَّه مشكلات مسلمين در همه بلاد، در عراق، در سوريه، در لبنان، در فلسطين و ساير جاها ان شاء اللَّه، حل بشود با كوشش آقايان و علما و متفكرين ان شاء اللَّه.

و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته‏

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 18:4  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مقایسه بین کمربند سیاه افتخاری و دکترای افتخاری

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            به نظر شما، دکترای افتخاری (an honorary degree)، و کمربند سیاه/مشکی ی افتخاری (احتمالاً معادل انگلیسی اش honorary black belt است) چه شباهت ها و چه تفاوت هایی با هم دارند؟

            (طبق http://www.afarineshdaily.ir/afarinesh/News.aspx?NID=41976 هيتوشي کاسويا رئيس کميته فني فدراسيون جهاني کاراته دان 5 و کمربند مشکي افتخاري که بالاترين نشان افتخاري فدراسيون جهاني کاراته است را به دکتر جاسبي اهدا کرد و از زحمات ايشان تقدير به عمل آورد.

            طبق http://www.khabarkhan.ir/print/?linkid=79888 دكتر "محمود احمدي نژاد" رييس جمهور به طور سرزده در محل اردوي آمادگي تيم ملي تكواندو حضور يافت. دراين ديدار گواهينامه افتخاري "دان هشت" تكواندو همچنين يك دست لباس اين ورزش (توبوك) از سوي فدراسيون تكواندو به رييس جمهور اهدا شد.


نظرات

جمعه 21 ارديبهشت 1386 -  بالاترین)

Sensei Vernan DeBeer  Honorary black belt 88 years young In memory of a fine old gentleman who passed on and will be missed by all. He will remain with us in spirit for some time to come

King Saud receiving honorary degree from Aligarah University in India 1955

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:18  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

یقین ، عافیت ، فرج

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            یک) گمان می کنم سالها قبل شنیدم که فردی از علما با فردی صحبت می کرد و می گفت در خاطرم است امام زمان فرموده است خداوند بعد از یقین نعمتی بالاتر از عافیت بین بندگان تقسیم نکرده است. امروز (هشتم ربیع الاول؛ فردا: نهم ربیع الاول) در اینترنت جست و جو کردم. بنده از امام زمان چنین روایتی نیافتم. شاید هم در اصل، آن عالم در آن سال های قبل، نام امام زمان را نبرده بود، و اشتباه از شنیدن یا از حافظه ی من بوده. شاید هم از امام زمان چنین روایتی باشد. نمی دانم. به هر حال، من دو روایت از حضرت محمد و حضرت علی یافتم، که مضمونش همان روایت است. در صورت تمایل، توجه بفرمائید:

 

 

ــ عیناً به نقل از http://rasoolnoor.com/modules.php?name=Content&pa=showpage&pid=336 :

پیامبر اکرم (ص):

... سلوا اللّه الیقین و المعافاة فإنه لم یؤت أحد بعد الیقین خیرا ...

... از خدا یقین و عافیت بخواهید كه هیچكس را بعد از یقین، بهتر از عافیت نداده ‏اند ...

 

ــ عیناً به نقل از http://www.yahossein.ir/droos%20pages/851026shak1.htm :

قال رسول لله (ص): الا اِنَّ النّاسَ لَمْ یوْتَوْا فی الدّنیا شیئاً خیراً مِنَ الیقینِ و العافیه فَاشأَلوُ هُماَ اللهَ [17]

بدانید كه در دنیا چیزی بهتر از یقین و عافیت به مردم داده نشده است . پس ، این دو را از خداوند بخواهید.

[17] - میزان الحكمه باب شك

ــ عیناً به نقل از http://www.yahossein.ir/droos%20pages/851026shak1.htm :

قال علی علیه السلام – كان یقول – وَ الشألو اللهَ الیقینَ وَ ارْغَبُوا اِلَیهِ فِی الْعافیةِ و خیرُما دارَ فی القلبِ الیقین[18]

بارها می‌فرمودند : از خداوند یقین بخواهید و عاقبت به خیری لذا و مسألت كنید و بهترین چیزی كه در دل می‌چرخد یقین است .

18] - میزان الحكمه باب شك

ــ عیناً به نقل از  http://blog.hadith.ac.ir/velayat/Default.aspx?blogpage=4& :

من خطبة علی «علیه السلام» المعروفة بالدیباج:

عباداللّه، سلوااللّه الیقین، فإنّ الیقین رأس الدّین وارغبوا الیه فی العافیة فإنّ أعظم النعمة العافیة فاغتنموها للدنیا والآخرة.

(تحف العقول صفحه 150)

یقین، مراتبى دارد، و هر مرتبه‏اى از آن كه فرض شود، مرتبه‏ى بالاترى براى آن وجود دارد، لذا ائمه اطهار (علیهم السلام) با این كه در مراتب عالیه یقین بودند باز هم از خدا طلب یقین مى‏نمودند.
دراین حدیث، یقین تشبیه به رأس شده چون همانطور كه سر منشأ هدایت حركات و سكنات آدمى است، یقین هم در دین انسان چنین نقشى را دارد.

و تحصیل یقین از دو راه ممكن است: یكى تأمل و تفكر در دلائل و مبادى دین و حقانیت شرع مقدس اسلام و دیگرى توجه به ذات مقدس الهى و تضرّع و خضوع در پیشگاه با عظمت او.

عافیت كه در روایات آمده آن چیزى نیست كه ما در عرف خودمان از آن تعبیر به عافیت‏طلبى مى‏كنیم، كه انسان در كنجى خزیده و در میدان جهاد وارد نشده با وظائف بزرگِ زندگى مواجه نگردد. بلكه مراد، عافیت در اعتقاد و عمل و محفوظ ماندن از وساوس شیطانى و نفسانى است. انسان در میدان جنگ هم باید از پروردگار طلب عافیت كند یعنى از او بخواهد كه دچار شك و ترس و تزلزل نشود. امام سجاد (علیه السلام) در دعاى بیست‏ و سوم صحیفه سجادیه به ابعاد مختلف عافیت، اشاره كرده و آن را از پروردگار طلب نموده‏اند

 

 

            دو) عیناً به نقل از http://www.aleyasin.moshkan.com/modules.php?name=News&file=article&sid=390 :

 

بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را و نا امید مباش
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
ز پشت پردۀ غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد

 

              سه) عیناً به نقل از http://avayeazad.com/shamloo/baghe_ayne/3.htm :

احمد شاملو:

 

ماهی

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:58  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

سه عامل از عامل های موفقیت: تواضع، تلاش، و گذشت

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            می دیدم آقا سیدصادق حسینی ی شیرازی سخنرانی می کرد. ظاهراً برای خانم ها. در حدود نیم ساعت که برنامه را دیدم، تا پایان برنامه، من هرگز نمایی از خانم ها ندیدم البته. به هر حال. مضمون قسمتی از بیانات آقا سیدصادق را نقل می کنم:

 

            «اگر افراد با سخنی حق مخالفت می کنند، غالباً دلیلش این است که هنوز صحّت این سخن برای آنها بیّنه نشده است. البته افرادی هم هستند که برایشان بیّنه شده، ولی عناد می ورزند و مخالفت می کنند. برای بیّنه کردن حرفی حق، برای افراد، باید خیلی زحمت کشید و تلاش کرد و متواضع بود. در کربلا که بودیم، یک فرد [ــِـ اهل سنت؟] آمد کربلا. اخوی ی ما با او صحبت کرد. من هم صحبت کردم. چند نفر با او صحبت کردند. چند ساعت چند جلسه صحبت می کردیم. ما می گفتیم، و او می گفت. خودش ملّا بود. جلسه ی آخر، نزدیک ظهر که او داشت آماده می شد برود شهر خودش [موصل؟ بصره؟ ...؟]، من در آخرین لحظات مطلبی گفتم راجع به تشیع [؟]. او رفت. مدتی بعد از یکی از اقوام او شنیدم، که ایشان مدتی بعد از گفت و گو با شما، موقع نماز که می شود، می رود در یک اتاق و در را می بندد و نماز می خواند. [ظاهراً] برایش بیّنه شده بود که حرف ما درست است، ولی هنوز شجاعت نداشت جلوی خانواده اش شکل نماز خواندنش را تغییر دهد. می رفت و در اتاق دربسته، نمازش را به شیوه ی اهل بیت می خواند.

 

سه عامل برای موفقیت. برای زودتر موفق شدن. برای بهتر صرف شدن وقت در مسیر رسیدن به موفقیت. این سه عامل، تواضع است، و تلاش، و گذشت. خداوند در قرآن به پیامبر می فرماید فاصفح الصّفح الجمیل. پیامبر را به صَفح و گذشت سفارش می کند. گذشت ِ زیبا. در وسائل الشیعه روایتی از امام باقر است، که یکی از همسران پیامبر، به پیامبر تهمت زد که تو زنا کرده ای. در این حد. پیامبر جوابش این بود: نه؛ من همچین کاری نکردم. ظاهراً این روایت از قول صحابه ی پیامبر یا از علی یا از فاطمه نقل شده. ظاهراً پیامبر این مطلب را به کسی نگفت. تا این که امام باقر [به علم ِ امامت] این مطلب را نقل کرد.»

 

http://www.222publications.com/catalog/images/Chegoone%20Moeze%20Tahye%20Konim.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 21:52  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

از «کلاه» و «عمامه» عبور کنیم، بگذریم، ...

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            علی دوانی، خاطرات من از استاد شهید مطهری، تهران، صدرا، 1387:

 

                        [حدود سال 1347] ... نماز جماعت را پشت سر استاد نامی دانشگاه تهران و روحانی برازنده و استاد سابق فقه و فلسفۀ حوزه علمۀ قم و نویسندۀ کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم که آن همه در داخل و خارج کشور صدا کرده بود با دو صف کوتاه کارگران ساختمانی برگزار کردیم. بعد هم منبر رفتم. از آن جمع، نصفی پای منبر نشستند و بقیه رفتند (1). (ص 72)

            1. در همان ایام حسینیه ارشاد از دانشجویان دختر و پسر تهرانی و شهرستانی موج می زد و دکتر علی شریعتی دو سه ساعت حرف می زد و کسی هم خسته نمی شد!

 

            ... آقای مطهری ... گفت: «نشد که نشد. هرچه کردم بین علمای مخالف و خشکه مقدس ها و جوانان تندرو و حرکات شریعتی و هیئت مدیرۀ حسینیه جمع کنم، دیدم نمی شود ... (ص 73)

 

            ... آن شب خیلی دلم به حال آن دانشمند گرانقدر با آن همه معلومات سوخت. بیشتر از بی سر و سامانی و عدم تشکل روحانیت ناراحت بودم که چرا باید کار کسانی امثال استاد مطهری به اینجا بکشد؟ آن جمع متشکل و اعضای اصلی (73) حسینیۀ ارشاد و مجمع «گفتار ماه» باید به هم بخورد و پایان کار این باشد؟ سرنوشت جوان ها هم به دست کلاهی ها بیفتد که قطعاً بینشی صد در صد دینی ندارند و آنها را دچار افراط و تفریط خواهند کرد؟ ... البته رفته رفته کار مسجد الجواد هم گرفت و درس استاد شهید در روزهای جمعه رونق یافت. روزی سرزده وارد شدم و دیدم تالار مسجد پر از شاگردان استاد از مرد و زن است و همگی از درس استاد یادداشت برمی دارند ... (ص 74)

***

            پایان نقل از کتاب.

            سؤالات مخلصانه و دوستانه ی سیدعباس سیدمحمدی از مرحوم آقای علی ی رجبی (ی دوانی ی کازرونی):

            ــ آیا آقای مطهری اعلی الله مقامه در حدود سال 1347، و حتا همین الان در سال 1387، «استاد نامی ی دانشگاه» بود/است؟ آقای مطهری حتا یک روز، در دانشگاه، دانشجو بوده؟

            ــ آیا، احیاناً، از تعبیر «دانشجویان دختر و پسر تهرانی و شهرستانی»، یعنی کنار هم نام بردن «دختر» و «پسر»، قصد ایجاد ذهنیت منفی نسبت به مرحوم علی ی شریعتی ی مزینانی در کار نیست؟

            ــ ببخشید! ماها می گوئیم «فلانی خشکه مقدس است». خُب! ولی تا به حال کسی آمده قبول کند مصداق فرد «خشکه مقدس» است؟

            ــ عدم تشکل روحانیت؟ مثلاً انتظار دارید روحانیت ارجمند، که بعضاً رنگ دانشگاه را هم ندیده اند، تشکلی داشته باشند و سریعاً مقام استاد دانشگاه در فلان درس یا فلان کرسی را به یکی از اعضای این تشکل بدهد؟

            ــ ببخشید. تا تعداد افراد حاضر در سخنرانی های آقای مرتضی مطهری ی فریمانی رحمت الله علیه زیاد شد، زندگی شیرین شد؟

            ــ از همه شگفت انگیزتر. از همه شگفت انگیزتر برای بنده این فرمایش شما است:

            «سرنوشت جوان ها هم به دست کلاهی ها بیفتد که قطعاً بینشی صد در صد دینی ندارند و آنها را دچار افراط و تفریط خواهند کرد؟»

            اگر غیر کلاهی ها، یعنی روحانیت ارجمند، بینش صد در صد دینی دارد، لطفاً این ادعا را برای حقیر، و احیاناً دیگران، ثابت کنید. اگر روحانیت ارجمند، خودش هم بینشش صد در صد دینی نیست، پس چه وجهی دارد انتقاد به غیر کلاهی ها، و جوانانی که مشتاق کلاس های غیر کلاهی ها هستند؟ مگر خود آقای مطهری قدس سره الشریف، منظورش از «خشکه مقدس ها»، افرادی در لباس و کسوت روحانیت نبود؟ خُب آیا آن روحانیون خشکه مقدس آن زمان و این زمان (که ظاهراً خود روحانیت ارجمند قائل به وجود داشتن چنین افرادی است)، بینش صد در صد دینی داشتند/دارند؟

            ــ افراط و تفریط؟ اگر خطا نکنم، رهبر فعلی ی جمهوری ی اسلامی ی ایران، در یادداشتی، با بعضی دیدگاه های مرحوم مطهری راجع به مرحوم شریعتی مخالفت کرده است. شاید بتوان این تعبیر را به کار برد، که از دید آقای خامنه ای، مرحوم مطهری در بعضی دیدگاه هایش نسبت به مرحوم شریعتی، دچار افراط یا تفریط شده است .......... پس «افراط و تفریط» را فقط به کلاهی ها و دانشجویان و علاقه مندان کلاهی ها نسبت ندهید. ظاهراً همه ی ما ممکن است دچار افراط و تفریط بشویم.

 

 

            شادی ی روح آقای علی ی رجبی (ی داونی) می خوانم حمد و سوره و صلوات.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:51  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

خط تیره!

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            از بچگی، تا حدود هفده هجده سال قبل، وقتی در تلویزیون یا جاهای دیگر می شنیدم که می گفت نامه های خود را به آدرس «... صندوق پستی ی ... خط تیره ...» بفرستید، در ذهنم یک چیزهائی ایجاد می شد، و «خط تیره» و «خط تاریک» همزمان در مخیله ام می آمد (و می رفت!). آخرالامر هم یادم نیست چه جوری متوجه شدم یا در چه منبعی دیدم که «خط تیره» همان واژه ی فرانسوی ی tiret است. شاید در لاروس مفصّل دیدم. نمی دانم.

            به سه نشانه ی نقطه گذاری، و معادل های انگلیسی و فرانسوی، و معادل های فارسی ی آن توجه کنید:

 

نشانه

انگلیسی

فرانسوی

فارسی

ـ

hyphen

division; trait d’union

نیمخط؛ و احیاناً واژه های دیگر

en dash; en rule

tiret sur demi-cadratin

سه چهارم خط؛ تیره ی سه چهارم؛ و احیاناً واژه های دیگر

dash; em dash; em rule

tiret; moins

خط؛ تیره؛ خط تیره؛ خط فاصله؛ خط فاصل؛ و احیاناً واژه های دیگر

 

 

            ظاهراً در مطبوعات و کتابهای فارسی، برای سه نشانه ی « ‑ » و « – » و « — »، که در اصل برای کاربردهای متفاوت در نظر گرفته اند، و نام های متفاوت دارند، هم از نام یکسان استفاده می کنند، هم هر سه را در کاربردهای هر سه به کار می برند. احیاناً در موارد نادرست هم استفاده می کنند از هر یک از این نشانه های نقطه گذاری.

            حدود سال 1378 که سرباز بودم، اوائل ورودم به یکی از قسمتهای محل خدمتم، می شنیدم که پرسنل وظیفه و پرسنل کادر، موقع نوشتن و خواندن شماره ی نامه ها، می گویند «دشت». برایم عجیب بود که خدایا «دشت» دیگر چیست، که هنگام خواندن شماره ی نامه، می گویند. از یکی از رفقایم سؤال کردم. گفت «دشت» این است که در 3464ــ6701 بین دو عدد چهار رقمی است (مثال از سیدمحمدی است). خندیدم (شاید هم نخندیدم، یادم نیست) و گفتم: این «دَش» است. «دشت» نیست. توضیح هم دادم. گمانم برای آن رفیقم جالب بود این موضوع. و گفت والّا ما از دیگران این طوری شنیده ایم، و این طوری می گوئیم.

            (ظاهراً نشانه ی علامت منفی، جزء نشانه های نقطه گذاری نیست. هرچند نشانه ی علامت منفی، و ام دش، و ان دش، و هایفن، و آندرلاین، شبیه هم به نظر می آیند!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:36  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

مبانی

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            قسمتهایی از گفت و گوی خبرگزاری ی انتخاب با علی ی مطهری ی فریمانی، فرزند مرحوم آقای مرتضی مطهری ی فریمانی اعلی الله مقامه، به نقل از http://www.entekhab.org/portal/index.php?news=76 :

            خبرگزاری انتخاب: گفت و گو با علی مطهری

            19 بهمن ماه 1387

            ..........

            ..........

            • گفته بودید برای اینكه تاثیرگذار باشید وارد عرصه سیاست شده‌اید.

بله، این هم دلیل دیگر بود. سال‌ها بود كه مقاله می‌نوشتم اما احساس كردم برای این كه كارم موثرتر باشد باید جایگاه قانونی پیدا كنم.

            ..........

            ..........

            • آنها چه كسانی هستند؟

كسانی كه نگاه غلطی به ولا‌یت فقیه دارند. یك كار فكری قوی در بین اصولگراها لا‌زم است. اصولگرایان و یا حداقل سران اصولگرا چه میزان آثار شهیدمطهری را مطالعه كرده‌اند؟ برخی از این افراد حرف‌هایی می‌زنند كه نقطه مقابل افكار شهیدمطهری است. آنها باید خود را اصلا‌ح كنند.

 
• شاید آنها می‌گویند ما شهیدمطهری زمان یعنی آیت‌الله مصباح‌یزدی داریم و نیازی به مطالعه آثار شهیدمطهری نداریم؟

نه، حتی اگر ایشان را هم ملا‌ك قرار دهند باز كارشان می‌لنگد. بالا‌خره ما باید مبانی‌ای داشته باشیم. شما مبانی خود را از كجا گرفته‌اید؟ مبانی خود را در وهله اول باید از امام، شهیدمطهری و رهبری گرفته باشید. با این تفاسیر یك كار فكری قوی در بین اصولگرایان لا‌زم است. ‌

            ..........

            ..........

            پایان نقل از لینک.

            سیدعباس سیدمحمدی:

            ــ آیا آقای علی ی مطهری با ورود به مجلس شورای اسلامی، و با این گونه بیانات، می پندارد «تأثیرگذارتر» شده است؟

            ــ چرا سران گروه موسوم به اصولگرا، یا احیاناً گروه های دیگر، «باید» آثار مرحوم آقای مطهری را بخوانند؟

            ــ بنده، گمان می کنم مرحوم آقای مطهری وجهه و خوشنامی ی اجتماعی اش خیلی بیشتر از آقای تقی ی مصباح (مشهور به محمدتقی ی مصباح یزدی) است، ولی. ولی اگر احیاناً کسی بگوید من آقای مصباح را دارم، یا آقای سروش را دارم، یا آقای بهشتی را دارم، یا آقای صادق لاریجانی را دارم، و میل ندارم و نیاز ندارم آثار مرحوم مطهری را بخوانم، آیا کار آنها می لنگد؟ و اگر آثار مطهری را (فرض کنیم تمام آثار او را) بخواند، دیگر کارش نمی لنگد؟

            ــ «مبانی» یعنی چی؟ یعنی مبانی ی عقلی؟ مبانی ی فقهی؟ مبانی ی قانونی؟ مبانی ی سیاسی؟ مبانی ی فلسفی؟

            ــ ظاهراً مرحوم آقای خمینی عالم برجسته بود در چهار علم فقه و اصول و فلسفه ی اسلامی و عرفان اسلامی. مرحوم آقای مطهری ظاهراً خبرویت اصلی اش در فلسفه ی اسلامی بود. البته فضلا عرایض حقیر را اصلاح کنند. آقای خامنه ای هم ظاهراً جز در فقه وارد نشده است. اگر شده، بنده بی اطلاعم. حالا چه وجهی دارد که آقایان خمینی و مطهری و خامنه ای، مجموعاً، مبانی (مبانی ی چی؟) شوند، بنده درک نمی کنم.

            ــ این جمله ی آقای علی ی مطهری، چه بسا موجب ناراحتی ی آقای مطهری در عالم آخرت شود. این جمله (به خصوص توجه کنید به قید «باید»):

            مبانی خود را در وهله اول باید از امام، شهید مطهری و رهبری گرفته باشید.

            ــ ای کاش آقای علی ی مطهری تکلیف ملت را روشن می کردند و اعلام می کردند که ملت «در وهله ی دوم» مبانی ی خود را باید از کجا یا چه کسی یا چه کسانی بگیرند.

            ــ بنده در مقاله ی قبلم، یعنی http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-449.aspx ، جمله ای از جرج بارکلی نقل کردم: «پس روشنست که در نزد کسی که قادر به اندکی تفکُّر است هیچ چیز بدیهی تر از وجود خدا نیست.» اکثر نظردهندگان، متوجه ضعف مدعای جرج بارکلی شدند. چه خداباورهای متشرع. چه خداباورهای غیر متشرع. چه احیاناً خداناباورها. اجمالاً یا دقیقاً متوجه شدند که بدیهی بودن خدا، مسئله ی فکری یا مسئله ی فلسفی نیست. اگر، احیاناً، خدا بدیهی باشد، و بی نیاز از برهان و دلیل و بحث، آن جا است که انسان از طریق «فطرت» به خدا برسد. آری. مقصودم این است که آقای علی ی مطهری بداند، اگر روبه رویش افرادی باشند که فکرنکرده و چشم بسته و گوش بسته، مرگ بر بگویند و درود بر بگویند، و حرفهای شعاری بگویند، با رنگ و لعاب حرفهای فکری و عقلی و اسلامی، البته احتمالاً حرفهایش مورد قبول قرار می گیرد. اگر روبه رویش افراد اهل فکر و عاقل باشند، البته مسئله فرق می کند.

            ــ با احترام به آقای علی ی مطهری ی فریمانی، عرض کنم به نظر بنده سخنان ایشان اصولاً ارزش نقل کردن نداشت، چه رسد به نقد و تحلیل. ولی الاحقر خواست مطالبی عرض کند. آری.

 

                                  http://www.kargozaaran.com/NewsImage/8706172313531-1.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:20  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

جرج بارکلی: در نزد کسی که قادر به اندکی تفکُّر است هیچ چیز بدیهی تر از وجود خدا نیست

            بسم الله الرحمان الرحیم.

            جرج بارکلی، رساله در اصول علوم انسانی و سه گفت و شنود، ترجمه ی منوچهر بزرگمهر، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1375:

 

 

            1 ــ از انجا که فلسفه جز مطالعۀ حکمت و حقیقت نیست توقُّع معقول ما از کسانی که در این راه تحمُّل رنج و صرف وقت کرده اند این است که دارای سکون و ثبات نفس و معلوماتی بسیار روشن و بدیهی باشند و کمتر از سایر مردم در معرض شکّ و اشتباه قرار گیرند، و حال آنکه می بینیم عوام النّاس، که سالک طریق عُرف عامّ و تابع عقل مشترک اند و محکوم اوامر طبیعی، اغلب آسوده تر خیال هستند و در نظر آنها آنچه مأنوس است مشکل و تبیین ناپذیر نمی آید. ایشان در صحّت شهادت و حواسّ خود تردید روا نمی دارند و بهیچ روی در معرض خطر شکّاکیّت قرار نمی گیرند. امّ همینکه از مرحلۀ حسّ و غریزه پا فراتر بنهیم و بخواهیم در فروغ اصل عالیتری گام برداریم و به استدلال و تأمُّل و تفکُّر دربارۀ ماهیّات اشیاء بپردازیم مشکلات و وساوس فراوان، در باب آن اموری که قبلاً یخوبی مفهوم می نمود، در ذهن ما پدیدار می شود، و از هر سوی اغراض و اشتباهات حواس برای ما مکشوف می گردد و چون در صدد تصحیح این خطایا بوسیلۀ استدلال برآئیم خود را نادانسته دچار انواع تناقضات و مشکلات و تعارضاتی می سازیم که هرچه در سلسۀ تفکّرات نظری خویش فراتر برویم بر تعداد آنها افزوده می شود تا اینکه عاقبت پس از سرگردانیهای بسیار خود را هنوز در خم کوچۀ اوّل و بدتر ازان در پس زانوی شکّ و تحیّر نشسته می یابیم. (ص 2)

 

            149 ــ پس روشنست که در نزد کسی که قادر به اندکی تفکُّر است هیچ چیز بدیهی تر از وجود خدا نیست (ص 108).

 

            156 ــ زیرا که بهر حالت، آنچه در مطالعات ما شایستۀ مقام اوّل است در نظر داشتن خدا و تکلیف ماست (ص 113).

 

            پایان نقل سه قسمت از سخنان بارکلی. متن اصلی ی انگلیسی، طبق http://www.gutenberg.org/dirs/etext03/prhkn10.txt چنین است:

 

1. Philosophy being nothing else but THE STUDY OF WISDOM AND TRUTH, it
may with reason be expected that those who have spent most time and pains
in it should enjoy a greater calm and serenity of mind, a greater
clearness and evidence of knowledge, and be less disturbed with doubts
and difficulties than other men. Yet so it is, we see the illiterate bulk
of mankind that walk the high-road of plain common sense, and are
governed by the dictates of nature, for the most part easy and
undisturbed. To them nothing THAT IS FAMILIAR appears unaccountable or
difficult to comprehend. They complain not of any want of evidence in
their senses, and are out of all danger of becoming SCEPTICS. But no
sooner do we depart from sense and instinct to follow the light of a
superior principle, to reason, meditate, and reflect on the nature of
things, but a thousand scruples spring up in our minds concerning those
things which before we seemed fully to comprehend. Prejudices and errors
of sense do from all parts discover themselves to our view; and,
endeavouring to correct these by reason, we are insensibly drawn into
uncouth paradoxes, difficulties, and inconsistencies, which multiply and
grow upon us as we advance in speculation, till at length, having
wandered through many intricate mazes, we find ourselves just where we
were, or, which is worse, sit down in a forlorn Scepticism.

 

 

 

149. It is therefore plain that nothing can be more evident to any one

that is capable of the least reflexion than the existence of God

 

 

 

156. For, after all, what deserves the first place in our studies is the

consideration of GOD and our DUTY

                                          http://www.nndb.com/people/584/000087323/berkeley-3.jpg

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:45  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |